December 31, 2006

Happy New Year

Gott Nytt År

سال نو مبارک  

[ 17:27 | مهشيـد | 0 دنبالک | 10 ديدگاه ]

December 30, 2006

صدام حسین اعدام شد.
و هیچ صدایی از هیچ دسته ی مخالف اعدام بر نیامد.
صدام حسین دیکتاتور پلیدی بود . یکی از متحدان کمر بسته ی دولت آمریکا در منطقه . و به دست همین دولت نیز اعدام شد. 
اعدام صدام حسین اقدامی برای پاک کردن صورت مسئله ی بغرنجی است که هیچ تمایلی برای حل منطقی و انسانی آن وجود ندارد .

یک سوال : آیا حزب کمونیست کارگری ـ هر دو شاخه اش  ـ که اینچنین مخالف اعدام است ، با اعدام صدام حسین مخالفت کرد ؟ این حزب شاخه ی عراق دارد که خودش را خیلی هم فعال مخفی میکند .آیا لیست تهیه کرد و امضا جمع کرد ؟ چرا نه ؟ مگر مخالفت با اعدام حد و مرز دارد ؟  

فواد هم نوشته است

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به این گزارش مصور از سفر الماس بین دو دنیای فقر و ثروت توجه کنید. دنیای وحشیانه ای داریم.

[ 11:02 | مهشيـد | 0 دنبالک | 9 ديدگاه ]

December 27, 2006

get a life.jpg

___________________________________________________

اگر به کسی برنخوره و کسی برایم دست نگیره ( مگه میشه ؟ امورات مردم هم باید یه جواریی بگذره دیگه )، باید بگم که دلم بدجوری هوس کرده یه بار دیگه عاشق بشم.
آی عشق آی عشق ، رنگ آشنای چهره ات ...

داوطلب ؟ نبود ؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یک توصیه دوستانه :
پای کی بورد قهوه ننوشید و اگر مینوشید وقتی قهوه در دستتان است عطسه نکنید.

یک سوال که هیچ ربطی هم به نوشته ی بالا نداره :) :
کی بورد را چه جوری تمیز میکنید شوما ؟

_______________________________________________________

دلم بدجوری برای این رفیق ِ بعضی ها ، فرخ نگهدار سوخت. این روزا نامه نگاری اش گل کرده و هی نامه میده. میترسم اینطور که پیش میره و به هر کسی دخیل میبنده ، نامه ی بعدی اش برای نکیر و منکر باشه.
الهی اعضای سازمان فداییان اشتباهی  خلق  فداش بشن که داره خودش رو به در و دیوار میکوبه تا تمام راههای ایجاد دیالوگ رو پیدا کنه. از سید خندان فقط یک عمامه و یک تیتر ریاست جمهوری را کم دارد که اینطور که معلومه در هر دو جهت دارد سعی خودش را میکند.  

 

[ 8:49 | مهشيـد | 0 دنبالک | 26 ديدگاه ]

December 24, 2006

بازی شب یلدا ، البته یه هوا دیر

فرناز عزیزم مرا هم به این بازی دعوت کرد ، و از حاشیه به داخل کشید. برایش نوشتم که ماجراهای استکهلم انرژی زیادی گرفته است و حال و رمقی نگذاشته ، اما نوشته در هفت خوان نظرخواهی اش گیر کرد و نمیدانم الان در کدام مرحله است.

خلاصه گفتم روی این دوست خوبم را زمین انداختن نمیتواند کار ِ من باشد. این هم نگفته های من .

1 ـ در کودکی و نوجوانی ام و حتی در جوانی   همیشه دلم میخواست پسر باشم.از دختر بودنم بدم می آمد . لباسهایم پسرانه بود و رفتارم پسرانه بود. فقط موهایم بلند و دخترانه بود آنهم از ترس پدرم که دیکتاتور کوچکی بود و یکی از حوزه های دیکتاتوری اش روی موهای دخترش که باید حتما بلند میبود متمرکز شده بود. ( در نوجوانی روزی به سلمانی رفتم و موهایم را بسیار بسیار کوتاه ، از موهای برادرم هم کوتاه تر زدم ، و پدر مدتها با من حرف نزد )  از دخترها دوری میکردم و بازی هایشان را مسخره میکردم ، مثل پسر ها . دلم میخواست با پسرها بازی کنم . از درخت بالا رفتن را یاد گرفتم و میخواستم مثل آنها بدوم ، چیزی مانع میشد که بعدها ، خیلی بعد، فهمیدم که بیماری مادرزادی ام است. خلاصه نه در بازی های پسرانه پا بودم و نه در بازی های دخترانه. شاید همین هم مرا یک حاشیه نشین حرفه ای کرده است. بدن زنانه و مسائل آن برایم مسئله ی دلپذیری نبود ، بزرگ شدن سینه ها که نگاه پسران را که عمده دوستانم بودند به روی خود جلب میکرد ـ خوشبختانه چندان سینه های بزرگی هم نداشتم ولی آنها به هر حال به خاطر کنجکاوی هایشان نگاه میکردند و این نگاهها خیلی عذاب آور بود ، و پریود های ماهانه که دست و پای آدم را بدجوری میبست و احساس بد کثیف بودن را به تو میداد  بخصوص که در آن زمان لوازم بهداشتی بسیار محدودتر از الان بود ، نوارهای بهداشتی آنقدر پهن بودند که من مطمئن بودم که از روی شلوار ـ که همیشه شلوار میپوشیدم ـ معلوم است و الان همه میفهمند که من پریود هستم ، این مسئله موجب میشد که نسبت به خودم و بدنم حس بدی داشته باشم .
اولین بار که از زن بودنم خوشحال شدم ، وقتی بود که در تخت بیمارستان ، دخترکم را در بغل گرفتم. این را اصلا اغراق نمیکنم و نمیخواهم صحنه ای سانتیمانتال بسازم ، شاید هم خیلی کلیشه ای باشد ولی حقیقی است. دخترک بسیار زیبا بود و این که من توانسته ام موجودی به این زیبایی بیافرینم  به من حس دیگری داد. نمیتوانم بگویم که یک باره زیر و رو شدم ، ولی با احساسهای تازه ای آشنا شدم. پیش از تولد دخترم این ترس با من بود که  با حسی که نسبت به خودم و بدنم دارم نتوانم او  را دوست بدارم، با احساس مادری بیگانه بودم و حتی برایم احساس قابل تحقیری هم بود چرا که با زن بودن همراه بود  ،  ولی بعد از دیدن دخترک کم کم این ترسها بی رنگ شد . آن روز این حس غریزی بود. امروز با دانش آموخته ام زن بودن زیباست .

2 ـ در زندگی ام اشتباهات زیادی کرده ام که تاوان آنها را خودم پرداخته ام. یکی از این اشتباهات ، ارتباط با مردانی بود که ارزش آن را نداشتند که زمانی آنها را یار بنامم. وقتی دوستانم ـ و آنها که دوستم هم نیستند ـ از این رابطه ها باخبر میشوند آنچنان به من نگاه میکنند که انگار آدم کشته ام. ( میدانم که خیلی ها هم از اطلاع از همین رابطه ها بر علیه من سوء استفاده میکنند و در جمع هایشان نقل مجلسشان است ، که این البته مسئله ای نیست و برای این افراد آرزو میکنم که روزی بتوانند برای خودشان زندگی داشته باشند  و تا آن روز همچنان با صحبت از زندگی من قدرت تخیل خود را تقویت کنند ) .ماجرا مربوط به سالهای 95 تا 97 بود. با اینکه  چند رابطه بود ولی اینها را یک اشتباه بزرگ مینامم ، و این اشتباه انرژی بسیار زیادی را از من گرفت. چند وقت پیش به یکی از این آقایان اس ام اس زدم و به او گفتم که مایلم با او ملاقاتی و صحبتی داشته باشم. زنگ زد و گفت که عازم سفر است و در بازگشت این ملاقات را ترتیب خواهیم داد . قصدم این بود که با دیدگاه های صیقل یافته ام  درکی از او داشته باشم و نفرتی را که  از او و کلا این روابط در قلبم حس میکنم کنار بگذارم. این ملاقات هرگز صورت نگرفت. ولی من توانستم مسئله را برای خودم حل کنم و  این مرحله از زندگی ام ـ حدود دو سال و نیم  ـ را به عنوان یک اشتباهی که تنها پایه در نادانی و حماقت من داشت ،پشت سر بگذارم. احساس نفرتی را که در قلبم نسبت به او و دیگر روابط آن زمان داشتم با منطق دیلیت کردم. نفرت احساس پر قدرتی است ، مثل عشق . به نظر من همه ی انسانها حتی بدترین ایشان مستحق عشق هستند ، اما لازما مستحق عشق تو نیستند. این نه به معنی بالاتر دیدن خود و پایین تر دیدن دیگری است. به معنای تفاوت وحشتناکی است که میان آدمها به وجود دارد. به زبان ساده تر ، آن مرحله ی زندگی ام اشتباه بزرگی بود . اگر عاطفه ای رخ داد اشتباه بزرگی بود که ارزشش را نداشت ، به همین دلیل هم  ارزش نفرت را هم ندارد. اگر انسانی مورد نفرتت قرار بگیرد ، باید ارزش این احساس پرقدرت را داشته باشد. آنها نداشتند. خلاصه غلط کردم ، خطا کردم ، غلط کردم ، خطا کردم ....

3 ـ این را که آشپز خوبی نیستم را خودتان مطمئنا میتوانید حدس بزنید. ولی هرگز سر از کار آش رشته در نیاوردم. آخر چطوری از این همه چیزهای جور واجور که هیچ کدامشان به دیگری نمی آید میتوان غذایی به این خوشمزگی درست کرد ؟ وقتی دوستی آش رشته درست میکند و دعوت میکند ، من به طرز وحشیانه ای میخورم. هر کسی ببیند فکر میکند پشت دو سال قحطی به غذا رسیده ام و بعد هم خیلی شرمنده میشوم ، چون بابت این وحشی بازی ام معمولا به دیگران خیلی کمتر میرسد و کلی شلوغ میکنم تا مثلا به روی خودم نیاورم و مسئله را عادی جلوه دهم . خلاصه باید روی این اخلاق گندم بیشتر کار کنم.

4 ـ خوابهایم خیلی عجیب و غریبند . یکی از خوابهایم که تکرار میشود ، این است که  بدون لباس از خانه بیرون می آیم و انگار نه انگار ، بعد یک دوستی ، معمولا یک دوست پسر قدیمی را میبینم و با گوشزد او متوجه میشوم که لباس برتن ندارم و معمولا در این حالت در جای شلوغی هم هستم و دسترسی به چیزی که تنم را بپوشاند هم ندارم.  یکی از وحشتناکترین خوابهایی که برایم تکرار میشود  این است که به طریقی به جلسه ی امتحان دیر میرسم و تمام خواب تکاپوی من است برای رسیدن به جلسه . زیباترین رویایم که تکرار میشود که کمی ترسناک هم هست  یعنی با اکشن توام است این است که به دلیلی  از دست عده ای میگریزم ، و مثل همیشه در موقع دویدن نفسم میگیرد و بعد دستهایم را حرکت میدهم و از روی زمین بلند میشوم. به سادگی پرواز میکنم.

5 ـ از هیچ چیز در زندگی ام به اندازه ی از دست دادن امید وحشت ندارم. فکر میکنم روزی که امیدم را از دست بدهم ، دلیلی برای ادامه ی زندگی ندارم.

*** لطفا از این اعترافها بر علیه من  استفاده نکنید  ، کار خوبی نیست. 

*** خودم دیر اومدم تو بازی ، دیگه فکر کنم بازی تمام شده و دعوت کردن بقیه در این شرایط کمی سبکه.
 

[ 10:30 | مهشيـد | 0 دنبالک | 22 ديدگاه ]

December 22, 2006

همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید ، یا جاسوسی به سبک ایرانی .

بچه که بودیم ، در سلطنت آباد سابق که آنموقع هنوز سابق نشده بود ، خانه ای اجاره ای دربست داشتیم. در محل همه جور آدمی بودند. از جمله یک ساواکی. با بچه ها که جمع میشدیم برای بازی ، اگر کسی خانه ی آنها را سراغ میگرفت اول میپرسید : میدانید منزل آقای صادقی کجاست ؟ ( آقای صادقی را مثال آوردم . واقعا یادم نیست اسمش چه بود ) ما به هم نگاه میکردیم و میگفتیم نه . باز میپرسید اون که اسم خانمش فلان است . ما بر و بر به هم و به او نگاه میکردیم و باز میگفتیم : نه . و سوال کننده سر آخر میگفت : بابا اون ساواکیه دیگه . همه میگفتیم : آها ... آخر کوچه در بزرگه که سبز و زرده.

اغراق نمیکنم. ما آقای صادقی را که اسمش را اینطور انتخاب کردم  چون اسم اصلی اش را یادم نمی آید به اسم نمیشناختیم ، فقط میدانستیم که آقاهه که در آخر کوچکه و در خانه ای با درب بزرگ به رنگ سبز و زرد زندگی میکند و خیلی بد اخلاق است و همیشه به ما چپ چپ نگاه میکند ، ساواکی است. این را که از کجا میدانستیم را نمیدانم. ولی همه میدانستیم او ساواکی است. هنوز آنقدر بزرگ هم نشده بودیم که بدانیم ساواک چه صیغه ای است و ساواکی در حقیقت یعنی چه. فقط یادم است اینقدر میفهمیدیم که ساواکی بودن چیز خوبی نیست. چون هر وقت با بچه هایش دعوایمان میشد ، به آنها میگفتیم برین با اون بابای ساواکی تون. و بچه ها هم تهدید میکردند که به بابام میگم با دوستاش بیان بگیرنتون. میدانستیم که ساواکی ها تو کار بگیر بگیر هستند. چرایش را نمیدانستیم. بچه بودیم ....

بعدها که بزرگ شدیم و فهمیدیم ساواک چیست ، دیگر از آن محل رفته بودیم. من فقط هر وقت اسم ساواک را میشنیدم ، یاد بچه گی ها و همسایه ساواکی می افتادم.

در کشورهای دیگر ، ماموران وزارت های اطلاعات ، بجز اعضای سخنگو ، عمدتا مخفی و بسیار مخفی هستند. در ایران ، همسایه ما را با ساواکی بودنش میشناختیم.

حالا بریم سر مسئله روز استکهلم.
از مدتها قبل آقایی که خودش را به دولت اینجا به اسم مجید صادقی گیسو دراز معرفی کرده در میان ایرانیان استکهلم دمی در آورده. این آقا همه کاره است. چند لیسانس و فوق لیسانس و دارد و دکتر هم هست. خود را از رهبران جنبش دانشجویی در ایران معرفی میکند و پناهجوی بدبخت را به خاطر 2000 کرون میچاپد . بسیار پر سر و صداست و در رادیوهای اینجا کلی داد و بیداد میکند و پاتوقش هم شده است رادیو محلی آوا که رفیق دزد است و شریک قافله ، این رادیو برای پناهجویان درخواست کمک میکند و با وزیر جمهوری اسلامی خوش و بش میکند ( روی خط رادیویی ) خلاصه ، آقای صادقی هم یه همچی چیزی شده است.
به بسیاری از پناهجویان قول داده که کارشان را درست میکند و یا از ایشان پول گرفته و یا قرار شده پول بگیرد .
اینجا یک پرانتز باز کنم ( البته من با ساده انگاریها  هم مشکل دارم. حالا چون اسممان شد پناهجو هر چرندی را باید باور کنیم ؟ یکی از پناهجویان به من در مورد کسی گفته بود ( شخص دیگری به غیر از آقای صادقی الان مورد سخن است ) که فلانی گفته بود من اگر شده ماشین زیر پایم را بفروشم ، اقامت تو و زن و بچه ات را میگیرم، من به او گفتم البته شنونده هم باید عاقل باشد آخه مرد حسابی ماشین زیر پای ملت چطور میتواند برای تو اقامت بشود ؟ مگه اینجا هم ایران است که زیر میز پول رد کنند ؟ تازه اگر هم رد شود ، که میشود ، در سطح بسیار بالایی است و با یک ماشین دست دوم هیچ اقامتی برای تو و زن و بچه ات درست نمیشود. آخر چرا از این عقل استفاده نمیکنید؟ ) و خلاصه بقیه قضایا. به تدریج شارلاتان بازی ها و کلاه برداری های آقا آنقدر بیخ پیدا کرد که شکایت به پلیس و پلیس مخفی سوئد رسید و این ها هم احساس کردند که کاسه ای زیر نیم کاسه ایشان است و موضوع را تعقیب کردند و به جعل هویت و اسناد و رابطه اش با سفارت  پی بردند. حالا هم درخواست اخراجش را کرده اند. اینها را داشته باشید و زن بازی ـ دقیقا همین اصطلاح را میتوان در مورد اعمال ایشان به کار برد  ، ایشان با تعداد زنان زیادی رابطه داشته است ، که خوب هوش و عقل این زنان نیز که بعضا ادعا کرده اند که فریب خورده اند ، برای من زیر سوال میرود ـ و دله بازی و دله دزدی را هم به آن اضافه کنید و چه بدست می اید ؟ جاسوس ایرانی ...

لینک مربوطه از استکهلمیان

جاسوسان دولتی در تمام دنیا انسانهایی بی سر و صدا هستند ، آفتابی نمیشوند و صدایشان در نمی آید.  و معمولا هم از نظر مالی بیش از حد تامین هستند. مگر جاسوس ایرانی. جاسوس ایرانی هوچی و دله دزد است و حوائج مادی و جنسی اش را هم نمیتواند کنترل کند و هر کجا میرود میخواهد خودش را مطرح هم کند ، با عرائض و سخنرانی های بر من مگوزید و صد تا یه غاز .

البته من به یک مسئله ای که به ایشان نسبت دادند شدیدا اعتراض کرده و میکنم. آنهم مسئله سوئ استفاده ی جنسی از خانمهای ایرانی است.
سوئ استفاده جنسی یک جرم حقوقی است. برای این عمل قربانی یا زیر سن قانونی است ـ 16 سال ، یا در شرایط بسیار سختی قرار گرفته که قادر به دفاع از خود نبوده است. مثلا مستی شدید یا تحت تاثیر مواد مخدر. اینکه زنی بزرگسال ادعا کند که فریب مردی را خورده است که خودش را دارای چند دکترا و لیسانس معرفی کرده است ، نه از نظر حقیقی و نه از نظر حقوقی جرم را سوئ استفاده جنسی نام میدهد. جرم مرد در اینجا  دروغگویی است و جرم زن در اینجا حماقت است که در آرزوی داشتن پارتنر و احیانا شوهری لیسانسه و دکتر ، دچار دسپریشن شده است. اما نه مورد تجاوز قرار گرفته است و نه جرمی حقوقی در حق ایشان صورت گرفته. انشالا بعد از این در روابط زندگی و جنسی اش کمی از عقلش هم استفاده میکند.

آنطور که شنیدم این آقا به قصد رابطه با زنان دیگری هم آنها را به بهانه های مختلف مثلا اجاره خانه یا کمک به گرفتن پناهندگی به خانه اش کشانده و پیشنهاداتی کرده است که خانمها به آن پیشنهادها تن نداده اند. خوشبختانه تعداد زنان بی عقل و کم عقل در اقلیت قرار میگیرد.

آقای سفیر ایران در استکهلم از دولت سوئد به خاطر تهمت جاسوسی شکایت کرده و تقاضای عذر خواهی کرده اند و گفته است که این مسئله روابط اقتصادی ایران و سوئد را به خطر خواهد انداخت. آقای سفیر ایران در سوئد در جواب خبرنگار که بابت دریافت پول توسط صادقی از یک کارمند سفارت سوال کرده بود جواب داد : ما صندوق کمک به بی بضاعتان در سفارت داریم که ایرانیان عزیز اگر دچار کمبود مالی هستند از این صندوق کمک دریافت میکنند. ایشان شاید از این صندوق صدقه دریافت کرده است ولی از چند و چونش اطلاعی ندارم.

لینک مربوطه از استکهلمیان

اما آقای صادقی ، نمونه ی فلاکت باری است. یک جاسوس ، یا به خاطر معتقداتش به این شغل رو می اورد یا به خاطر در آمد کلان جاسوسی . اما جاسوس ایرانی ، نه با اعتقاد و نه به خاطر در آمد ، بلکه به خاطر فلاکت شخصیتی اش تن به جاسوسی میدهد. جاسوس ایرانی ، موجود مفلوک و تنفر زایی است که هیچ حسی را جز حس تهوع در من زنده نمیکند.

آقای صادقی در استکهلم خیلی ها را میشناخت  ،  با خیلی ها رابطه و آمد و شد داشت. من ایشان را شخصا هرگز ندیده ام. ایشان در حوزه روابط من نمیگنجند ، من روابط گل و گشادی ندارم که چنین طفیلی هایی به آن راه بیابند. در جشن ها و دوره خوری های ایرانیان در استکهلم شرکت نمیکنم ، تنها در سخنرانی و شب های ادبی و یا شعر ، که آنهم در آنجا هم با دوستان خوب ِ خودم در تماس هستم.

((بعد از ماجرای آقای صادقی ، هر چه بیشتر از انتخاب خودم در روابطم شاد شدم.از اینکه به این راحتی میتوانم بگویم " نه " . من  چنین انگل هایی را در کنار خودم، حتی برای لحظه ای هم  نمیخواهم ، نمیپذیرم. این مسئله را به خاطر امنیت خودم از نظر شناسایی شدن نمیگویم. من به سلامت روابطم اهمیت زیادی میدهم. دوستان بسیار خوبی دارم که با وجود اختلاف های نظر و سلیقه در یک چیز بسیار مشترکیم ، صداقت ، صمیمیت و سلامت و مهربانی.
( بچه ها ، میدانم که این نوشته را میخوانید ، بابت وجود همه ی شما در پیرامونم و بابت اینکه دوست شما هستم ، احساس خوشبختی میکنم )
این نوشته که اون جوری شروع شده بود چرا اینقدر سانتی مانتال شد ؟ هی بهت گفتم آخر شبی نرو پای کی بورد ها  :)))

در اینجا باید اشاره ای به مسئله ی برخوردهای  ایرانیان فعال در استکهلم با آقای صادقی داشته باشم.
مسئله آقای صادقی بیش از دو  سال است که در استکهلم مطرح است. شارلاتانیسم او مشهود است. اینکه آقای کلاه برداری است برای همه مدتها پیش آشکار شده است. نقش رادیو آوا و آقای احد ایرانی در رفاقت با دزد و شراکت با قافله هم مشخص است. حالا بیاییم و ببینیم در این رابطه  ایرانیان " سیاسی " چه نقشی دارند ؟ این افراد را طرد میکنند ؟ آنها را کنار میگذارند و افشا میکنند ؟ نخیر ، اشتباه نکنید . "کارشناسان سیاسی "، " صاحب نظران سیاسی "  و بخشی از اپوزیسیون خارج از کشور با این آقایان معلوم الحال برنامه مشترک میگذارد. و اسمش میشود مبارزه بر علیه رژیم جمهوری اسلامی. مایلم بار دیگر دقت شما را به این مسئله جلب کنم ، مسئله خنده دار است : در استکهلم  جمهوری اسلامی برای مبارزه با خودش از بخشی از اپوزیسیون ایرانی کمک میگیرد و تظاهرات ترتیب میدهد.

مدتی پیش در استکهلم برنامه ی مشترکی در اعتراض به مرگ منوچهر محمدی گذاشته شد. تظاهراتی بود که من دقیقا به خاطر ترکیب برنامه گذاران  در آن شرکت نکردم. این برنامه ی مشترک را آقای مجید صادقی ، آقای احد ایرانی و آقای مهرداد درویش پور و تعداد دیگری از سیاسیون ایرانی در اینجا گذاشتند.در تبلیغ و ترویج این تظاهرات آقای درویش پور دائما روی خط رادیو آوا سخنرانی میکرد. بدون توجه به اینکه این همان مردی است که به جرم کلاهبرداری تحت بررسی است و این همان  خطی است که پای سفارت ایران را به مجامع ایرانی باز کرده و حضور سفارت ایران در میان ما را رسمیت میبخشد .  سوال من از آقای درویش پور و بقیه سیاسیون که در این برنامه در استکهلم فعال بودند  این است : مسئله برنامه مشترک سیاسیون با این دو نفر عنصر شناخته شده از چه سیاستی بر میخواست ؟چرا ؟ تا به کی میخواهید اینقدر به اسم فعالیت سیاسی و اجتماعی  گند بزنید ؟ چرا ؟ وقتش نرسیده که نگاهی به خودتان بکنید و در رفتارتان تجدید نظر کنید ؟ و امروز که دیگر گندش به روزنامه های سوئدی هم رسیده است به عنوان کارشناس میشنید و در باره ی آدمی که با او برنامه ی مشترک گذاشته بودید قطع نامه صادر میکنید و پلیس مخفی سوئد را مورد بازخواست قرار میدهید ؟ شما خودتان باید مورد بازخواست قرار بگیرید که با وجود آگاهی از سابقه ی این آقایان برنامه مشترک ترتیب میدهید . شما که به این سادگی در روزنامه ی سوئد و با رادیو های مختلف در مورد " جاسوس جمهوری اسلامی در استکهلم " مصاحبه میکنید ، چرا سخنی از نقش خودتان در رسمیت دادن به حضور این شخص در مجامع سیاسی ایرانیان نکرده اید ؟ چرا سکوت کرده اید ؟ کی بود کی بود من نبودم ؟؟

پس نوشت : از طریق دوستی شنیدم که آقای درویش پور در رادیوی شهر یوتبوری گفته اند که ایشان هم مورد سوء استفاده قرار گرفتند. من به انتخاب خودم در حاشیه ی  اجتماع ایرانیان استکهلم زندگی میکنم . آقای درویش پور بسیار بیشتر از من در جمع ایرانیان استکهلم حضور دارند. وقتی که من به خاطر ترکیب برنامه گذاران میتوانم این تشخیص را داشته باشم که خودم را کنار بکشم ، ایشان چگونه قدرت این تشخیص حداقل  را ندارند و با وجود  این ترکیب فعالانه شرکت میکنند و خودشان ملاقه ای در این آش میشوند ؟
تا به کی میخواهیم رل قربانی و کودک 12 ساله را بازی کنیم و گند کاری هایمان را به نام " مورد سوء استفاده " قرار گرفتن ماست مالی کنیم ؟ آیا نباید در این سن و سال اینقدر صداقت داشته باشیم که مسئولیت عملکرد خود را به عهده بگیریم ؟ آقای درویش پور دعوت به تظاهراتی کردند که  مزدور رژیم جمهوری اسلامی در برنامه ریزی آن نقش داشته است ، عنصری که مخفی هم نبوده است و از دو سال پیش مشکوک بود و مورد سوء ظن تمام سیاسیون در استکهلم قرار گرفته بود. آیا برای ایشان کافی است که بدون ذره ای صداقت و عذر خواهی از مردم ،  با ذکر " فریب خوردم " بار مسئولیت را از شانه های خود بتکاند ؟ اگر ایشان در این سن و سال به این سادگی فریب میخورد ، تکلیف روابط سیاسی ایشان چیست ؟ ایشان به عنوان کارشناس سیاسی در تمام رادیوها مشغول سخنرانی هستند ، ایشان هنوز در شورای هماهنگی جمهوری خواهان دمکرات لائیک به فعالیت مشغولند، چه ضمانتی وجود دارد که ایشان که به این سادگی  " فریب میخورند  " و " مورد سوء استفاده قرار میگیرند " ، این حرکت و دیگر حرکت های بر علیه رژیم را در معرض خطر قرار ندهند ؟ اگر ایشان با کلی ادعا به عنوان کارشناس مسائل سیاسی به این سادگی فریب میخورند ، چگونه میشود به حرکت های بعدی ایشان و دعوت های بعدی ایشان اعتماد کرد ؟  آیا او خود را موظف به توضیح و عذرخواهی نمیداند ؟
آرزوی من برای آقای دکتر مهرداد درویش پور و تمام مردان " کارکشته ی " سیاسی بالای 40 سال در تاریخ سیاسی ایران این است که به آن درجه از رشد فکری برسند  که  قدرت استفاده از پدیده ای به نام عقل را داشته باشند و دم به دقیقه مورد سوئ استفاده قرار نگیرند ، چرا که من معتقدم تنها و تنها عدم استفاده از عقل است که میتواند انسانها را به چنین سقوط هایی رهنمود شود .

در این میان چیزی که موجب حیرت است سکوت دیگر " آقایان ـ و خانم های ـ  سیاسی " در رسانه های استکهلم است. انگار که اتفاق خاصی نیافتاده ، البته پچ پچ هایشان از همه جا به گوش میرسد ولی هیچ کدام جرات ابراز علنی نظراتشان را ندارند. شاید همان حکایت همیشگی تف سربالاست که تکرار میشود.

تاکید میکنم که من حد اقل در این لحظه به آقای درویش پور مشکوک نیستم ـ من اصولا اهل این نیستم که اگر با کسی مخالفم یا از او و  شخصیتش خوشم نمی آید ( و در مورد آقای درویش پور هر دوی این مسائل صادقند ) به او انگ و مهر بزنم ـ و  بر خلاف تعدادی او را در کنار جمهوری اسلامی نمیدانم. من او را حداقل در این لحظه ، نه جاسوس میدانم و نه همکار رژیم جمهوری اسامی .
آنچه در تاریخ ما بزرگترین ضربات را به ما زده است نه جاسوسی بلکه حماقت سیاسیون ما بوده است و بس.  جای جای تاریخ کشور ما از این حماقت ها زخم به تن دارد ، دیگر کافیست .

خداوندا به زنان بزرگسال ما این عقل را اهدا کن که مورد "سوء استفاده جنسی" قرار نگیرند و به مردان بزرگسال ما این عقل را اهدا کن که مورد "سوء استفاده سیاسی" قرار نگیرند ( و بر عکس ) . الهی آمین...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در ضمن... کریسمس مبارک :)))

[ 0:40 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

December 21, 2006

یه میل آب دار داشتم با هزار تا بد و بیراه که چرا راجع به انتخابات چیزی ، هیچ چیزی ننوشتم. نمیفهمم چرا دیگه فحش میدهند. من یادم نمیاد خودم را کاندید کرده باشم.

اینم نظر ِ من :

مردم
گروه ساقط مردم
دلمرده و تکیده و مبهوت
در زیر بار شوم جسدهاشان
از غربتی به غربت دیگر میرفتند
و میل دردناک جنایت
در دستهایشان متورم میشد.
.......
خورشید مرده بود
و هیچکس نمیدانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلبها گریخته ، ایمان است.

(فروغ)

[ 6:44 | مهشيـد | 0 دنبالک | 1 ديدگاه ]

December 15, 2006

سایت استکهلمیان کار جالبی کرده است. مراجعه به نمایندگان ایرانی در پارلمان و لیست کردن عملکرد سه ماهه  ایشان.

مریم یزدانفر دختر جوانی از نسل دوم مهاجران ایرانی است که تعداد طرح هایی که به مجلس داده است و موضوعات آنها بسیار قابل توجه است. مریم نماینده ی حزب سوسیال دمکرات است.

نگاهی به کارنامه ی آقای رضا خلیلی بیاندازید . تعداد طرح صفر تعداد سوال صفر تعداد نطق های پارلمانی صفر ( این را البته میتوانستم حدس بزنم. سوئدی آقا رضا ایفتیضاحه :)

آقا رضا نماینده ی حزب محافظه کار ـ مدرات ـ است و مشغول تجارت بازرگانی با ایران و تماس مستقیم با اتاق بازرگانی ایران است که در زمان انتخابات سر و صدایی بر پا کرد.

نمایندگان مجلس حقوق بالایی دارند و از امتیازات ویژه ای برخوردارند. با توجه به این حقوق بالا و امتیازات ویژه میتوان حدس زد که آقا رضا ـ این بچه مظلوم ـ که تاثیر چندانی ـ هیچ تاثیری ـ  در حوضه سیاسی در قبل از نمایندگی اش را نداشت ، اکنون و بعد از نماینده شدن نیز همچنان به خوردن نان و ماست خود ، البته احتمالا در کاسه های شیک تر ، ادامه میدهد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

میدانم که دوستانم ـ و تعدادی از آنها که جزو دوستانم نیستند هم ـ به نوشته های من در مورد حکک اعتراض دارند ، و دائم به من میگویند که  باید وقت خودم را بابت مسائل مهمتری بگذارم . این قسمت اما با بقیه فرق دارد.

راستش من همیشه نسبت به این که این حزبی ها همیشه مسائل را تکرار و باز تکرار میکنند مشکل داشتم. طرف هر وقت میخواهد از جمهوری اسلامی صحبت کند ، از اعدام و فحشا و گرانی و ناخن کشیدن و ... چنان صحبت میکند که انگار همه از این مسئله بیخبرند الا حضرتش . این تکرار ها و باز تکرار ها حوصله ام را همیشه سر آورده است و به خود میگویم آخر چرا اینها شعور مخاطبانشان را اینقدر دست پایین میگیرند ، نکند به خود قیاث میکنند ؟

گوش کردن به سخنرانی کورش مدرسی در جلسه خودی مرا مجاب کرد که این دوستان اصولا در ارزیابی شعور مخاطب مشکل دارند.
نزدیک به 5 ساعت سخنرانی کورش مدرسی را در جلسات خودشان به توصیه یکی از دوستانم گوش کردم. از این 5 ساعت ، 4.5 ساعتش را زیادی و تکراری و باز تکرار میدانم. یک جمله میگوید و هزار جور آن را تکرار میکند . یعنی آقای مدرسی اعضای حزبش را اینقدر خنگ میداند که فکر میکند با یک جمله مسئله تفهیم نمیشود و باید هزار بار و به هزار نوع آن را توضیح دهد تا مطلب توی مخ پوکشان برود ؟ آخر این چه سخنرانی است ؟ این که درد دل است ...

توجه کنید که با مطلب مشکلی ندارم . مطلب نقد چپ است. و نقد خودشان. که عموما نقد های خودم هم هست و انتقاداتی که من به سازمانهای چپ و حزب ایشان داشته و دارم. ولی اینهمه گزافه گویی برای چه ؟ در آن جلسه یعنی واقعا هیچ کس دیگری نمیخواست حرف بزند ؟ 5 ساعت سخنرانی برای گفتن مطلبی که در عرض نیم ساعت تماما گفته و حتی بررسی میشد ؟

علم رتوریک به ما می آموزد که سخن را کوتاه کنیم و اصل مطلب را در مدت بسیار کوتاهی ، گاه سه یا 5 دقیقه ، مطرح کنیم. علم رتوریک در پارلمان ها و محافل رسمی که وقت سخنرانی بیش از 5 دقیقه به هر شخصی داده نمیشد بسیار مفید است. چرا سیاستمند های ایرانی از علوم جهانی بیخبرند و روده درازی را جانشین کم گویی و گزیده گویی میکنند ؟

همانطور که گفتم با اصل گفته های آقای مدرسی ـ اکثریت آن لا اقل ـ  مشکلی ندارم. به نظرم برخورد ایشان با خود ، صادقانه و لازم است. آنچه برای من زیر سوال است درک ایشان و هم حزبی هایشان از شعور مخاطبان و شعور اجتماعی است.

برای شنیدن سخنرانی کورش مدرسی ، رهبر شاخه ی جدا شده حکک ـ حکمتیست ، به سایت خود ایشان مراجعه کنید و در صفحه پایین بروید تا به قسمت نوار سمینار کورش مدرسی در انجمن مارکس ـ حکمت برسید. 5 قسمت است هر قسمت نزدیک به یک ساعت ، خدا به شما صبر بدهد ...

تصحیح : سخنرانی آقای مدرسی 5 ساعت نیست و دو ساعت و 40 دقیقه است که من همچنان فکر میکنم در نیم ساعت تمام این موضوعات میتوانست به خوبی مطرح شود.

تصحیح دوم : جلسه ای که در آن سخنرانی انجام شد به طوری که اطلاع پیدا کردم جلسه ی درونی نبود. بنابراین احتمال این هست که جز حزبی ها اشخاص دیگر هم در این جلسه حضور پیدا کرده باشند. البته من قبلا هم از این جلسات و حتی تظاهرات های حزبی ها را دیده ام که جز خودی هایشان تنها یکی دو نفر غیر را توانسته بودند جذب کنند. اما به هر حال..این جلسه عمومی بوده است.

[ 8:42 | مهشيـد | 0 دنبالک | 15 ديدگاه ]

December 13, 2006

یک باره به یاد آوردم که ماه دسامبر است.یعنی نه این که ندانم ماه دسامبر است. اما  در سالهای اخیر ، دسامبر ماه مصیبت زایی بوده. زلزله ، سونامی...
داشتم گشتی میزدم در سایت هادی آقای خرسندی و این دعای زلزله را پیدا کردم. خوب روزهای نزدیک آخرهای سال همیشه دعایی دارد ، ما هم بیاییم و با هم دعا کنیم که خداوند امسال را یه جورایی بی خیال شود و زیر سبیلی در کند و رضایت بدهد که امسال مخلوقان بدون امتحان سال را به آخر برسانند.  نه شفاهی و نه کتبی و نه حتی امتحان در خانه Home test و یا اوپن بوک.

ای ذُوالجلال ِ ذُوالمَنَن کُلِ کائِنات - یا مُقَلِبَ القلوبُ و الاعضا تکون نده
لرزیده‌ایم تا به کفایت در این جهان – دیگر تو هم ز عالم بالا تکون نده
ِانّی به جان ِ مادَرِکُم لاتِکون تِکون – ما را ببر جهنمت اما تکون نده
لا شوهرعمه یُقَتل و ُاقتَل به قوم و خویش – ِابن اَلاخی که بِشکَسَتُ الپا ، تِکون نده
هاذا وجود مختلف ادیانَ فی الوطن - فی ُامتِ الز موسی و عیسا تکون نده
الله زِلزلاتوُ زمینَ التِکونِکُم – الخواهش الپیلیز و تمنا تکون نده
یارب العالمین دعا خواندنم ببین – ننداز زمین دِ.روی دعا را تکون نده
یارب تکون نده ، دِ نده، دِ نده تکون – دِ ول بکن. دِ کرم مریزا. تـــ ــــکون نده!

این قسمت شوهر عمه و برادرزاده هم که معرف حضور همگی هست : اگر زلزله ای حادث شد و شخصی در طبقه دوم روی عمه اش در طبقه اول ... و بقیه قضایا دیگه..

 

[ 12:03 | مهشيـد | 0 دنبالک | 0 ديدگاه ]

December 12, 2006

دیشب با دوستانم به تاتری رفتیم که در میان تاتر هایی که در سوئد  دیده ام واقعا بی سابقه بود. این تاتر که پروژه پایان کار دانشجویان انستیتو دراماتیک استکهلم بود ، یکی از کارهای Sara Kane  به نام Cleansed را به روی تصویر کشیده بود. موضوع ، بازی ها ... معرکه بود.

آیا  نام سارا کین در ایران شناخته شده است ؟ کارهایش چطور ؟  آیا این کارها به روی صحنه رفته اند ؟

[ 21:07 | مهشيـد | 0 دنبالک | 2 ديدگاه ]

December 9, 2006

مانیفست مهشیدی

اینها را اگر قبلا ننوشتم به این دلیل بود که ضرورتش را حس نمیکردم. فکر میکردم بیان واضحات است.
و اگر اکنون مینویسم ، به این دلیل است که امیدوارم  سوء تفاهم ها را قدری برطرف کند.

من زنی هستم که به زودی 44 ساله میشوم .هوش متوسطی دارم . فمینیست و هومانیست هستم ، این دو را لازم و ملزوم یکدیگر میدانم و سعی میکنم که دنیا و مسائل آن را با این دیدگاهها ارزیابی و تحلیل کنم. اینکه بر انسان چه میرود و اینکه انسان زن به عنوان شهروند درجه دوم در اجتماع بشری چه حقی و چه  سهمی دارد  دغدغه های من هستند. فمینیسمی که من به آن معتقدم ، با هومانیسم ارتباط مستقیم دارد،طرح هزاران ساله را زیر سوال میبرد ، انتقام جو نیست و  نوعی از سالاری را بر دیگری برتر نمیداند ، فمینیسمی که من به آن معتقدم پایه در رعایت حقوق انسان دارد و  سالارمنشی را مخالف شان انسانی میداند.

 نوجوانی و جوانی ام در سازمانهای چپ سیاسی گذشت ، که هر چند روابط و پشیمانی هایی را بر دوشم گذاشته است ـ برخوردهایی که امروز فکر میکنم که اگر در همان شرایط قرار بگیرم ، شیوه ی دیگری را انتخاب میکنم ـ ولی اگر شانس زندگی دوباره را میافتم ، بجز جزئیاتی ، مطمئن هستم که این  مسیر را ـ این بار سنجیده تر و  آگاهانه تر ـ طی میکردم تا به جایی که امروز در آن ایستاده ایم نرسیم. آرمانهای ما در آن زمان نیز آرمانی بشری بود ـ حداقل ما فکر میکردیم که بود ـ  مشکل ما در آن زمان درک نادرست از بشر و " حقوق بشر " بود. برخورد ایدئولوژیک ـ آنهم در حالی که از ایدئولوژی حتی به اندازه لازم نمیدانستیم ـ ما و سازمانهایمان ، تمامی حقوق بشر را زیر پا گذاشت و ما را به جایی رساند که در آن ایستاده ایم. نا آگاهی و نادانی های فردی و سازمانی و ایدئولوژیک ، مشکل بزرگ ما در راهمان بود. اگر امروز شانس محال  زیستن دوباره را میافتم ، اشتباهات را تکرار نمیکردم ، نه در زندگی شخصی و نه در زندگی سیاسی ام. و فکر میکنم در این اندیشه تنها نیستم. بسیاری از ما نوجوانان و جوانان دهه انقلاب ، نسل سوخته ، اگر جان به در برده باشند  ،  امروز چنین می اندیشند.


امروز مثل بیست سال پیش فکر نمیکنم ، مثل ده سال یا  5 سال پیش یا حتی سال پیش هم نه. سعی میکنم تغییر کنم و یاد بگیرم  و سعی میکنم  رشد کنم و تکامل پیدا کنم.
بسیاری از ما تغییر کرده ایم. من این صداقت را دارم که اشتباهاتم را بپذیرم و توجیه نکنم. من این صداقت را دارم که به این تغییر اعتراف کنم  و بگویم در 27 سال پیش اینقدر انساندوستانه فکر نمیکردم و انسان محور تمام حرکت هایم نبود. ما در دهه انقلاب درک چندانی از  آرمانهای انسانی نداشتیم.من این صداقت را دارم که به این حقیقت اعتراف کنم و  این صداقت را ارزشمند  میدانم.

اگر از کوبا مینویسم ، به دلیل نفرتم از کوبا و کاسترو و سوسیالیسم و ریختن  آب به آسیاب امپریالیسم نیست  به دلیل این است که حس میکنم اینها همه ، آرزوهای من برای رسیدن به دنیای بهتری بود که امروز بر باد رفت. پس  برایم ننویسید که راست ها هم  با کاسترو مخالفند ، مخالفت من با ایشان متفاوت است. سعی کنید تفاوت مخالفت من را با آنان درک کنید .

اگر در نوشتارم از کوبا ، از کاسترو انتقاد میکنم و مثلا از فلان رئیس جمهور آمریکا نه ، به این دلیل نیست که فلان رئیس جمهور آمریکا را بهتر از کاسترو میدانم ، بلکه به این دلیل است که از او توقع انسان بودن و پاسداری  حرمت انسانی را نداشته و ندارم ، ولی از کاسترو توقع داشتم که انسانی عمل کند ، از او توقع داشتم که حرمت رویای انسان برای رسیدن به دنیایی بهتر را پاس بدارد ، و آن را به تمام جهانیان به عنوان یک رویای توخالی معرفی نکند.
آمریکا و سیاست های آن دشمن بشریت است. من از دشمن انتظاری جز دشمنی ندارم.

کوبا و ونزوئلا و ... خود را به عنوان دوستان بشریت معرفی میکنند. من از دوست انتظار ندارم که دشمنانه رفتار کند .
من دلیل مخالفت آمریکا با رژیم ایران و مخالفت رژیم ایران با آمریکا را میفهمم .این جنگهای زرگری را که بر سر سهم ایشان در منطقه و در دنیاست خوب میشناسم. اما آنجا که کاسترو در مقابل ا.ن از بستر بیماری بلند میشود و چاوز او را مثل برادرش در بغل میچلاند زجر میکشم.  من  از دوست توقع دوستی با دشمنم را ندارم. اگر چاوز و کاسترو چشم به  جنایات رژیم جمهوری اسلامی میبندند ، این را از بیخبری شان نمیدانم ،که خبر به اندازه کافی به همه رسیده است. من این برخورد را ناشی از سازشهای پشت پرده ای میدانم که از رژیم های که با نام دوستان انسان حکم میکنند تحمل نمیکنم. (لطفا باز نیایید و این سیاست ها را توجیه کنید، اگر شما میتوانید با این سیاست کنار بیایید ، مشکل شماست، از من نخواهید چون شما باشم.

در مورد رژیم جمهوری اسلامی من تولرانس صفر را پیاده میکنم. کسی که چشم به این جنایات ببندد و از در دوستی با این رژیم بر آید اسمش را از صف دوستان خط میزند.

من سرمایه داری را راه حلی برای نجات بشریت نمیدانم. من میدانم که سوئد نمایشی منصفانه از سرمایه داری نیست. سرمایه داری یعنی کارخانه های شلوار دوزی در تایلند  و اندونزی  و دختران نوجوانی که با گیره های رخت ، چشمان خود را باز نگاه میدارند تا بابت دوخت هر شلوار جین 20 سنت دریافت کنند . سوئد نمایشی  از انصاف سرمایه داری نیست. آنچه در سوئد مییبینیم ، نمایشی است از سهم انسان جهان دوم در استعمار جهان سوم ، او زجر میکشد تا من راحتتر زندگی کنم. او توهین و تحقیر را تحمل میکند و روحا و جسما له میشود  تا من ، شهروند جهان دوم  بتوانم به عنوان انسانی آزاد زندگی کنم و حقوق انسانی ام رعایت شود . این را من هم میفهمم. مثل همه ی شما.

آنچه قلبم را به درد می آورد ، این است که تلاش های انقلابیون برای پیاده کردن سوسیالیسم ، در انتها سرنوشتی بهتر را به انسان عرضه نکرده است. کسانی از شما شاید باشند که بتوانند این کمبودها را در بایکوت ها ، در فشارهای امپریالیسم به کشورهایی که برای پیاده کردن سوسیالیسم تلاش کردند ، ارزیابی کنند. اما من چنین نمیکنم. من فکر میکنم که سوسیالیسم باید یک آلترناتیو به انسان جستجو گر نشان میداد. کاری که انجام نشد. من آرزو داشتم که بتوانم جهانی بهتر برای آیندگان بسازم. من آرزو داشتم که سوسیالیسم الگویی برای این جهان برتر باشد ، الگویی که بتوانم بردارم و به همه نشان دهم که آی نگاه کنید ، در اینجا ، در این گوشه ی کوچک دنیا ، انسان هم سیر است و هم آزاد . انسان نه برای تهیه لقمه ای نان تحقیر میشود و نه برای ابراز عقیده اش سرکوب . آی نگاه کنید ...
رویای من بر باد رفت. و من به آنها که این رویا را بر باد نشاندند اعتراض میکنم. من این حق را برای خود قائلم.

من با دنیای ایدئولوژیک کنار نمی آیم. من با آدمهای ایدئولوژیک کنار نمی آیم. من هیچ ایدئولوژی را برتر از ایدئولوژی دیگری نمیدانم. تمام ایدئولوژی ها ، حتی نازیسم ، خوشبختی بشر را به عنوان آرمان خود ارائه کردند. هیچ انسان ایدئولوژیکی ندیدم که اندیشه ی دیگران را به اندازه اندیشه خود ارج بگذارد و به آن احترام بگذارد و خواستار آزادی و رشد برای تمام عقاید و ایده ها باشد و هیچ دولت ایدئولوژیکی که ارتش و پلیس را برای حفظ خود سازماندهی کرد ، از سرکوب مخالفان خود کوتاهی نکرد. اسلامی یا سوسیالیستی در عمل و در شدت سرکوب مخالفان  تفاوتی با یکدیگر نداشتند.
 سکولاریسم و لائیسیته که من به آن اعتقاد دارم ، به معنی جدایی ایدئولوژی از دولت و حکومت است.

من حزب یا سازمانی را که در آن دیکتاتوری یا اولیگارشی ـ تک رهبری یا چند رهبری ـ حاکم است دشمن آزادی  میدانم و تفکر ایشان را نیز مخالف صلاح بشر میدانم.

من انسان را دوست دارم ، به او احترام میگذارم و ضمینه ی رشد او را در استقلال فکری و آزادی فردی میدانم. انسانی که خود را به حزب فلان و دسته ی فلان و اندیشه های فلان رهبرش محدود میکند ، حقارتی را بر خود تحمیل میکند که سزای مقام انسانی نیست. من به این حقارت اعتراض میکنم. و این اعتراض را حق خود میدانم.

من اینطور فکر میکنم. امیدوارم که اگر تاکنون روشن نبوده ، امروز با این نوشته روشن کرده باشم.  
پس اگر از این پس برای من مینویسید و یا میل میزنید ، دانسته هایم را برای من تکرار نکنید. شعور مخاطبتان را دست کم نگیرید. این احتمال را بدهید که مخاطباتان هم از سطح شعوری در حد خودتان برخوردار است. اینگونه قادر خواهیم بود در دنیای امروز دیالوگی با یکدیگر داشته باشیم. وگرنه همچنان سر بر دیوار سنگی هزاران ساله  میکوبیم.

دیوارهای این قفس برای من تنگ است. اما به قصد تعویض قفس نیست که فریاد میکنم. اگر در این قفس کوچک بال و پر میزنم و خود را به در و دیوار میکوبم ، به دنبال رهایی از قفسم ، نه به دنبال تعویض قفل آن.

[ 9:54 | مهشيـد | 0 دنبالک | 41 ديدگاه ]

December 7, 2006

غلیان ِ رمانتیزم انقلابی در ساعت 11 و نیم شب .

شاید چه گوارا اگر کشته نمیشد ، مستبدی بود مثل کاسترو ، شاید هم نه. چرا که چه گوارا در دولت کاسترو مقام گرفت ولی مقام و قدرت را رها کرد و به سمت ایده آلهایش یعنی رهایی منطقه به شیوه ای که خود و در آن زمان صحیح میدانست شتافت.
همین است که عکس او را همچنان بر بلوزها و کلاهها و پرچم های نوجوانان رمانتیک و تحول گرا ( و بعضی از جوانان سابق حتی ـ یکی از دوستان خوبم عکس او را بر دیسپلی موبایلش دارد ـ :) برای همیشه ثبت کرده است.
( یکی از ویژه گی های چه گوارا ، ارگینال ـ اصل ـ بودنش بود. چندی پیش که چند عکس از منصور حکمت دیدم که سعی کرده بود افه های ال چه ای بگیرد و عکس بندازد ، که یعنی ما هم بله ، به همین فکر کردم که انقلابی اسقاطی ایرانی  ، حتی در انقلابی بودنش هم قدرت ابتکار ندارد و از طریق کپی کردن  ، برای خود هویت  میسازد )

خلاصه ، همه ی اینها برای این بود که به شما بگویم این ترانه ی قدیمی کاماندانته چه گوارا را با اجرای جدید ، از این خواننده بسیار زیبای اسپانیایی ناتالی کاردون بشنوید.
آیا فقط من هستم که فکر میکنم او در این اجرا بسیار سکسی است ؟
صحنه خشم و شلیک او به بطری های خالی ، صحنه ی راه پیمایی با کودکش و صحنه ی شیر دادن کودکش ، و در انتها صحنه ی رقص گل آلود او در باران که فکر میکنم از یکی از ویدئوهای پاپ  بیانسه الهام گرفته است ، همه و همه ، این سرود  قدیمی در مدح چه گوارا را به ترانه ی پاپ و بسیار سکسی بدل ساخته که به من احساس چند گانه ای میدهد. یکی این که این سرود همیشه بی اختیار اشک به چشمانم می آورد  و دیگر اینکه میبینم و میدانم که دنیای غرب چگونه همه ی آرمانها و ایده آل ها را خلع سلاح میکنند و با زدن چاشنی سکس در بازار به فروش میرساند. اینکه آیده آل زمان نوجوانی ام با چاشنی سکس در این بازار مکاره فروش برود برایم چندان دلپذیر نیست.
و حس دیگری  باز هم جای هر دوی این احساس ها را میگیرد . و آن اینکه  وقتی که هر بار این ویدئو را میبنم هیچ احساس بدی به من دست نمیدهد. باوجود چاشنی سکس که در این ویدئو به وفور استفاده شده  است ، ناتالی کاردون در اینجا نقش زنی بی نوا را که در انتظار آن است که قهرمان از راه برسد و نجاتش بدهد ندارد. نقش او در اینجا نقش زنی است که راه حل دارد ـ حالا سر راه حلش و قبول و ردش میتوانیم بحث کنیم ـ ، حتی اگر به نقش مادرانه اش نگاه کنیم ، با نقش معمولی مادر که عرضه میشود بسیار متفاوت است. مثلا صحنه ی راهپیمایی او و دیگر زنان در زیر باران را در نظر بگیرید که کودکش را در بغل و تفنگی  به شانه دارد . 

خلاصه ... دیدن این ویدئو ، احساس خوبی به من داد که موجب غلیان احساسات رمانتیزیزیم انقلابی ام در ساعت 11و نیم شب شد که فکر کنم با شما قسمت کنم.
آدم نمیشم من  دیگه:))

 پس نوشت : این کلیپ را که بر روی اجرای ناتالی کاردون گذاشتند دیدم، صحنه هایی از جنگ چریکی کوبا و بولیوی و صحنه هایی با چهره ی چه گوارا ـ این چه گوارا بدمصب چقدر خوش تیپ هم بود ، احتمالا اگر اینهمه خوش تیپ نبود عکسش الان روی همه ی بلوز ها و موبایل رفیق ِ من نبود ـ .
دلم سخت گرفت. دلم برای خودمان سوخت. یاد یک جمله ی وحشتناکی افتادم که زمانی یکی از دولتمداران آمریکایی گفته بود ـ نمیدانم کدام الاغی بود ـ که یک انقلابی خوب ، یک انقلابی ِ مرده است.
دلم بدجوری گرفت. عاقبت تلاش ال چه و تمام کسانی که جان خود را در خلیج خوکها و جنگلهای بولیوی فدا کردند ، بهتر از این نمیشد ؟ آزادی و دمکراسی آیا نمیتواند با اندیشه ی چپ همخوانی داشته باشد ؟ آیا این همه تلاش و فداکاری نمیتوانست حاصلی بهتر از تقسیم همگانی فقر داشته باشد ؟

دلم بدجوری گرفت... بنشینم و یه دل سیر گریه کنم...

[ 23:51 | مهشيـد | 0 دنبالک | 17 ديدگاه ]

December 6, 2006

امروز دانشجویان فعال در ایران در مقابل دانشگاه تهران تظاهراتی به مناسبت سالروز 16 آذر برپا میکنند.

در این وبلاگ حرکت آنها را دنبال کنید

[ 6:32 | مهشيـد | 0 دنبالک | 1 ديدگاه ]

December 4, 2006

باز هم کوبا ....

مستند های مربوط به کوبا را در تلویزیون دیدم. یک مستند از فیلمسازان سوئدی به نام " تاریخ مرا تبرئه خواهد کرد " جمله ای از دفاعیه کاسترو که در در دادگاه باتیستا به جرم اقدام مسلحانه  علیه  حکومت  باتیستا محاکمه میشد ،  و دیگری فیلم مستند الیور استون به نام کماندانته و سومی فیلمی آلمانی به نام فیدل عزیز من که از دید یکی از دوست دخترهای سابق کاسترو بود . ( این آخری را 5 دقیقه ی آخرش را نتوانستم ضبط کنم و بلاخره نفهمیدم که ایا زن موفق به دیدار مجدد کاسترو بعد از حدود 20 سال شد یا نه )

این فیلمها موجب شد که حس دوگانه ی احترام و خشم نسبت به کاسترو در من قوت بگیرد.
احترام به دلیل اینکه این مرد همچنان آرمانخواه است و به آرمانهایش وفادار است.
خشم از اینکه کاسترو متاسفانه این حس را به تو میدهد که  هیچ بویی از دمکراسی و اعتقاد به آزادی های مدنی نبرده است. اصلا انگار نه انگار که این مرد معتقد به شعور انسان برای انتخاب راه خویش باشد.
خشم از اینکه مثل تمام سوسیالیست های دهه شصت ، سیر بودن شکم انسان ها( آنهم نه کاملا سیر بلکه نیمه سیر ) برای راضی بودنشان کافی میداند و فاتحه آزادی بیان و آزادی قلم و آزادی های فردی و اجتماعی را خوانده است.
احترام از اینکه اینچنین در توسعه فرهنگ کوشش کرده است .
خشم از اینکه اینچنین فرهنگ یک جانبه سوسیالیستی را توسعه داده است و اعتقادی به شعور عمومی و آزادی انتخاب در دیدگاه های او وجود ندارد.
فیدل کاسترو خود به جرم حمله ی مسلحانه  جهت سرنگونی رژیم باتیستا ، به 15 سال زندان در رژیم باتیستا محکوم شد. از این 15 سال ، دو سال زندان را تحمل کرد و با عفو عمومی همراه بقیه هم پروندگانش بیرون آمد.
بعد از انقلاب کوبا هوبر ماتوس ، یکی از فرماندهان چریکها و از رفقای نزدیک کاسترو به دلیل اعتراضاتش به تک حزبی بودن دولت به عنوان ضد انقلاب محاکمه و به 20 سال زندان محکوم شد. او تمام 20 سال را در زندان باقی ماند و اکنون در میامی زندگی میکند.
کامیلوس ینفوگس ، یکی از فرماندهان محبوب بعد از چه گوارا ، که سوسیالیست نبود ولی به کاسترو وفادار بود ، بعد از اختلافات سیاسی که با کاسترو پیدا میکند ، مفقود میشود.
از این اتفاقات زیاد بود ، و زیادتر از آن زندانی کردن دگر اندیشان ، نویسندگان و روزنامه نگارانی که برای آزادی بیان تلاش میکردند.
فیدل کاسترو بیش از حد و بیش از مدت لازم حکومت کرد. نفوذ همه جانبه اش در همه ی ارکان دولتی ، که به میل و خواست خودش بود ، از او دیکتاتوری خودکامه ساخت. دیکتاتوری که هر چند مثل پل پت خونخوار نبود ، اما از زندانی کردن کسانی که همصدای او نبودند باکی نداشت.
بدترین عمل کاسترو در دهه 80 ، باز کردن درهای بسته ی کوبا و بیرون راندن مخالفان و معترضین برای خاموش کردن همیشگی صدای آنها بود. "هرکس که خون انقلاب در رگهایش نمیجوشد جایی در این کشور ندارد"، این کلمات رهبری بود که معترض را از کشور و زادگاه خودش به بیرون راند. ( جالب است که این عملکرد کاسترو از نظر بعضی از چپ های ایرانی ، آزادی ترجمه میشود )

راستی چرا تک حزبی در تمام کشورهای سوسیالیستی اصل است  ؟ چرا کشورهای سوسیالیستی از دمکراسی و آزادیهای مدنی میترسند ؟ آیا وقت آن نرسیده است که سوسیالیسم را با دمکراسی پیوند دهیم و آزادی های مدنی و فردی را در اندیشه سوسیالیستی به رسمیت بشناسیم ؟
( لطفا نیایید و بگویید که سوسیالیسم مخزن و مبدا آزادی است ، ما غیر از این دیده ایم. لطفا نگویید که اینها که ما دیدیم و می بینیم سوسیالیست نیستند ، که در این صورت سوسیالیسم نیز مثل اسلام راستین چیزی غیر قابل پیاده شدن در جامعه ی بشری خواهد بود ).

در خاتمه ، بیانات کاسترو در فیلم الیور استون بی تعارف دور از واقعیت آمد.
او اعلام کرد که در قبل از انقلاب کوبا بیش از 100 هزار نفر فاحشه در کوبا بودند. و امروز تعداد بسیار کمی به این شغل اشتغال دارند. انقلاب در سال 59 واقع شد ، میدانیم که فحشا یکی از عوارض زندگی شهری و ایندوستریال است. در صورتی که اقتصاد کوبا عمدتا اقتصاد کشاورزی بود و وجود بیش از 100 هزار نفر فاحشه در سال 1959 اغراق به شمار می آید. کم بودن آنها در امروز نیز میشود گفت دروغ بسیار بزرگی است در حالی که فحشا و قمار یکی از منابع جلب توریست کوبا میباشد.
کسی به آمار فحشا در قبل از انقلاب کوبا و اکنون دسترسی دارد و میداند چگونه میشود به این آمار دسترسی پیدا کرد ؟

[ 23:35 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

December 2, 2006

قابل توجه دوستان مقیم سوئد : برنامه ی امشب تلویزیون 2 سوئد ، از ساعت هشت  تا دوازده شب،به فیدل کاسترو و مستند هایی در باره ی او  ، از جمله فیلم مشهور کاماندانته اختصاص دارد. این برنامه را من جای شما باشم از دست نمیدهم.

به نظرم فیدل کاسترو دم خروس چپ ایرانی است. در فرمایشات دوستان عملا تقسیم دیکتاتوری به " دیکتاتور خوب " و " دیکتاتور بد " را مبینی. نشده است من چیزی در مورد فیدل خان بنویسم و یکی دو نفر از راه نرسند و پاشنه دهنشان را ورنکشند و فحش های چاروادار به من ندهند که :
" آهای بی سواد ...تو رو چه به فیدل خان، برو جلو بوق بزن ، تا دهنتو آب نکشیدی اسم فیدل جان را نجس نکن زنیکه ی ...."
اینطور که معلوم است از نظر ایشان باید حتما 120 واحد چی چی شناسی خوانده باشی تا بتوانی در مورد فیدل خان ـ آنهم البته نه منفی ، بلکه کاملا مثبت ـ صحبت کنی. و اگر حتی آن 120 واحد چی چی شناسی را خوانده باشی ـ من بخدا این کار را کرده ام ولی چی چی شناسی من با چی چی شناسی که ایشان برای تعریف و تمجید از فیدل خان نیاز دارند مترادف نیست ـ و از ایشان تعریف و تمجید نکنی بی سواد به حساب می آیی.

خوب از این دسته که بگذریم . میرسیم به دسته ی دیگر . چپ های ایران. که دیکتاتوری فیدلی را از نوع " دیکتاتوری خوب " میدانند و هر وقت حرفش میشود از بهداشت رایگان و تحصیل رایگان در کوبا صحبت میکنند.و جو پلیسی کوبا و سلطنت خودکامه و مادام العمر و تخت گاز بیش از 40 ساله ی فیدل خان را زیر سیبیلی در میکنند.  ایشان همچی از این مسئله صحبت میکنند که انگار فیدل خان شق القمر کرده است اگر بهداشت و تحصیل را رایگان کرده است. 

بهداشت و تحصیل رایگان جزو خدمات فیدل کاسترو و دولت او نبود. اینها جزو وظایف او و دولتش بود. یک دولت سوسیالیستی قرار نیست غیر از این باشد. آنچه کاسترو نکرد را باید زیر سوال ببریم و نه آنکه کرده هایش را ـ که همگی جزو وظایف او و دولتش بود ـ عمده کنیم و به عنوان تاجی بر سر سوسیالیسم بیانگاریم.

سال پیش که خانم " فمینیستی "  از آلمان  در اینجا برای سخنرانی حضور داشت و از شدت فحشا در کوبا صحبت کردیم ، ایشان فرمودند که فحشای کوبا به دلیل لوکس طلبی و زیاده خواهی آن زنان است و نه مشکلات  اجتماعی و اقتصادی  کوبا. با شنیدن این حرفها از یک خانم فمینست چپول ( که در اینجا چپولیتش به فمینیستیتش چربیده بود )، خیلی سعی کردم شاخی را که روی سرم سبز شده بود از دید دوستان پنهان کنم و بی اختیار یاد آخوندها و آخوند طلب های ایرانی افتادم که فحشای زنان ایران را به دلیل لوکس طلبی و زیاده خواهی این زنان میدانند و نه مشکلات اجتماعی و اقتصادی در ایران. آنجا بود که به این حرف خودم ایمان بیشتری آوردم که ایدئولوژی چشمان انسان را به روی حقیقت میبندد و دفاع ایدئولوژیک ـ چه ایدئولوژی اسلامی باشد و چه ایدئولوژی چپ ـ انکار واقعیت را جزو وظایف غیر قابل انکار مدافع قرار میدهد.

دوستان حتی به آغوش گشوده چاوز برای احمدی نژاد  به راحتی اعتراض میکنند ، اما سفر دوستانه کاسترو به ایران و ملاقات صمیمانه اش با خاتمی و برخواستن او  از بستر بیماری در ملاقات با احمدی نژاد را به این دلیل که نمیخواست در مقابل " مرد بزرگی " مثل احمدی نژاد دراز کشیده باشد ، را به آسانی زیر سیبیلی در میکنند. این درحالی است که اگر منصفانه به حکومت چاوز و سیاست های داخلی او نگاه کنیم ، دولت او را بسیار دمکرات تر از حکومت کاسترو میابیم .

فیدل کاسترو را من دم خروس چپ سنتی ایران میدانم که " دیکتاتور خوب "!!! ( مگر چنین چیزی هم وجود دارد ؟) را به "دیکتاتور بد " ترجیح میدهد و اختناق و فقر موجود در کوبا ـ جایی که نه ثروت بلکه فقر به تساوی تقسیم شد ـ را به بهداشت و تحصیل رایگانش می بخشند .
دولت کاسترو طبق آمار جهانی پلیسی ترین دولت جهان شمرده شده است چرا که تعداد سرانه ی پلیس نسبت به جمعیت از دیگر کشورهای جهان بیشتر است. مخالفت با دولت کاسترو زندان و تبعید را در بر دارد و دیدن پناهندگان سیاسی کوبایی در کشورهای پناهنده پذیر ، چیزی غیر عادی نیست.

چپ سنتی ایران اگر ادعایی بر عدالتخواهی و دفاع از حقوق بشر دارد باید تکلیف خود را با "اختناق  سوسیالیستی " کوبا روشن کند وگرنه این دم خروس تا دنیا دنیاست ، اعتقاد او را به عدالت و آزادی زیر سوال میبرد.

از دمکراسی در کوبا چه خبر ؟ آزادی های فردی و اجتماعی و سیاسی  کجا هستند ؟ چرا چپ ِ ما با این اختناق به این سادگی کنار می آید ؟  اینها سوالهایی است که طرفداران بی چون و چرای  فیدل کاسترو باید به آن جواب بگویند.

خلاصه همه اینها برای این بود که بگویم : برنامه ی امشب تلویزیون یک سوئد را از دست ندهید :))

[ 9:56 | مهشيـد | 0 دنبالک | 13 ديدگاه ]


<