November 23, 2006

تا الان دیگر حتما همه ی شما در هر کجای دنیا که باشید در اینترنت صحنه ی مراسم روضه خوانی پسرک 5 ـ6 ساله را دیده اید. صحنه های گریه ی آخوندانه ( معمولا بی اشک ) ی این پسرک را که در این سن می بایست پاک باشد و سالم باشد و با همسالان خوددزد و پلیس و خلبان  بازی کند و به فکر این باشد که وقتی بزرگ شد میخواهد  پلیس باشد یا خلبان و یا ...
این صحنه ها تا کنون حتما سه چهار بار از سه چهار نفر مختلف به دستتان رسیده و هر بار که میلی را از شخص جدیدی باز کرده اید شاید شما هم مثل گفته اید : ای وای....
اگر ندیده اید در اینجا ببینید . یا اگر دیده اید دوباره ببینید.
پسرکی را که به جای بازی بر منبر است و پدران خود را با روضه فاطمه زهرا میگریاند.
دوباره ببینیم و این بار به جای ای وای ... به یک مسئله ساده فکر کنیم. که ایدئولوژی چه بلایی به سر ما می آورد ؟
به این فکر کنیم که اگر این پسرک که حقیقتا به جای خود نبوغ خاصی دارد و اگر تعلیمات درستی داشت شاید یکی از نوابغ آینده ی ما بود، به جای روضه ی فاطمه زهرا ، سخنرانی مبسوطی در مورد فلان ایدئولوژی که ما به آن اعتقاد داریم راه انداخته بود ، ما همینقدر متاثر نمیشدیم و او را برای همیشه بر منبر نمینشاندیم ؟
مدتها پیش در رابطه با حزب کمونیست کارگری با دوستی که از نظر قانون بین المللی کودک محسوب میشد اما مسلما خودش را برحق میدانست ـ و احتمالا همچنان میداند ، چون هنوز از نظر من با توجه به قوانین روانشناسی کودک محسوب میشود ـ ، درگیر شدم و به او گفتم کودکان باید حق داشته باشند کودک باشند. او البته این حق را نسبتا به رسمیت قبول داشت ، اما خودش را ـ شاید به خاطر قربان صدقه ای که از کودکی تمام اطرافیان در حقش روا داشته اند و او را تافته ای جدا بافته دانسته اند و امر به خودش هم تشبیه شده است ـ خود را از این مسئله برکنار میدانست و عضویت خودش را در یک سکت سیاسی که تعلیمات کاملا یک سویه ای دارد ، مورد افتخار خود میدانست.
این به آن معناست که حق ِ  داشتن ِ سازمانهای مخصوص کودکان و نوجوانان را از تمام احزاب و سازمانهای ایدئولوژیک سیاسی سلب کنیم.
پسرک گریان روضه خوان نمایشی است از عواقب تربیت ایدئولوژیک انسانها. حضور کودکان و نوجوانان در احزاب و سازمانهای سیاسی ، نوع دیگر آن است . کودکان اسلحه به دست در کشورهای جهان سوم که به کوچکترین ناملایمی ، رگبار بر یکدیگر و بر دیگران میگشایند ، نوعی دیگر و ...

من هم همیشه اینگونه فکر نمیکردم. در 15 سالگی به سازمانهای سیاسی کشانده شدم و با خواندن چند کتاب ، که یکی شان در آن آن زمان اصول مقدماتی فلسفه پلیتسر بود ، فکر میکردم به جهانی حکومت میکنم. آن روزها برایم حق کودکان برای کودکی ، و حق نوجوانان برای نوجوانی مطرح نبود. شاید آن زمان که تمام حقوق به راحتی از سوی همه زیر پا گذاشته میشد و حق زنان به فردای روز انقلاب سوسیالیستی حواله میشد ، حرف زدن از حق کودک ، چیزی بی معنی بود و به جای آن " مسلسل ِ پشت ِ شیشه را " برای هر کودک هموطن آرزو میکردیم.

اما امروز نگاه دیگری نسبت به زندگی و حقوق زندگان دارم. و بر اساس همین نگاه میگویم :
کودکان را بگذاریم که کودک باشند ، بازی کنند ، بپرند ، زمین بخورند و برخیزند و از این افت و خیز یاد بگیرند که انسانهایی مقاوم و سربلند باشند. به جای ایمان به هر قدرت و رهبر و ایدئولوژی فلان ، به ایشان یاد دهیم  که به حقوق دیگران احترام بگذارند و با دیگران چنان رفتار کنند که مایلند با ایشان رفتار شوند. به جای عضویت در حزب فلان به ایشان یاد دهیم  که سخی باشند و مهربان باشند و بي كينه باشند و عادل باشند و انسانها را دوست داشته باشند. ایشان را در انتخاب راهنمایی کنیم ولی آزاد بگذاریم که بیاندیشند و رها باشند ، خود انتخاب کنند و منتقد باشند ، تیزبین باشند و شفاف باشند. آزار جسمی و روحی ـ و مسلما جنسی ـ کودکان را جرم بدانیم و از تحقیر ایشان بپرهیزیم . کودک تحقیر شده ، به بزرگسال محقری بدل میشود که تحقر خود را در جامعه به طریقی منعکسی میکند .
اینگونه میتوانیم جامعه ای سالمتر داشته باشیم. جامعه ای که ارزش های انسانی را پاس میدارد.
من اینطور فکر میکنم.

[ 6:32 | مهشيـد | 0 دنبالک | 11 ديدگاه ]


Powered by MT3.35