آشنایی من با ananda marga
مدتی پیش بود که دنبال یک کلاس یوگا میگشتم . به کلاس یوگا آشتانگا مراجعه کردم ولی متاسفانه برای ترم پاییزه پر شده بود. از دوستی شنیدم که گروهی ، در رشته راجا یوگا کار میکنند و چندان هم تجاری برخورد نمیکنند. شماره تلفنی به من دادند که زنگ زدم. شخصی به نام کارانومایا ( چقدر زحمت کشیدم تا توانستم این اسم را تلفظ کنم ) تلفن را جواب داد. انگلیسی صحبت میکرد و ساعت و روز و محل جلسه را به من داد.
سطح کلاس از آنچه من انتظار داشتم پایین تر بود. شاید مهربانی کارانومایا بود که مرا به رفتن مجاب کرد. او تونیک نارنجی و شلوار سفیدش ، با زبان انگلیسی ای که زبان مادری اش نبود ، با موهای بلندش و ریشی که صورتش را پوشانده بود در حال دیدن تعلیمات لازم برای راهب شدن بود. برخلاف کلاسهای یوگایی که من به آنها عادت دارم ، فشار جسمی ای متحمل نمیشدم. هر دو پوزیشن در میان یک شاواسانا ( ریلکسیشن ) میداد و همه دراز به دراز استراحت میکردند. کلاسهای یوگای دیگرم را قطع نکردم. این کلاس بیشتر نه از جهت یوگایش بلکه برای یادگیری مدیتیشن برایم جذاب بود.
از کارانومایا توضیح بیشتری راجع به سازمانشان خواستم که آدرس سایت را به من داد. کمی در سایت پرسه زدم و آن را چندان جدی نگرفتم.
وقتی از اردوی سه روزه به من گفت ، گفتم که با کمال میل در آن شرکت میکنم. و سه روز آخر هفته ی هفته قبل را در مرکز آموزش ایشان که ساختمانی است که قبلا مدرسه ای در جنگلهای دور افتاده ی اسمولند بود ، گذراندم.
وقتی به محل رسیدیم ، بیش از 20 نفر بودیم. تخت هایمان را به ما نشان دادند و فرصتی برای استراحت و نظافت و گفتند که سر ساعت 7 در سالن بزرگ برای مراسم کرکان جمع شویم.
زبان صحبت فقط انگلیسی بود. افراد از کشورهای مختلف در آنجا گرد بودند. از هند و پاکستان و آنگولا و تانزانیا و اسرائیل واسترالیا و آرژانتین و شوروی و لهستان و سوئد و ...
برای شرکت در مراسم کرکان ـ مدیتیشن به سالن رفتم. همه ایستاده بودند . کارانومایا گیتار به دست گرفته بود و موزیک میزد و جمله ای را که قبلا هم شنیده بودم تکرار میکرد. Baba nam kavalam. افراد با صدای موزیک درجا حرکت میکردند و دستها را بالا گرفته و کم کم صدایشان اوج میگرفت و گاه فریاد یکی بگوش میرسید : بابا ، بابا .
به خودم گفتم :آی ددم وای ، اینجا جای من نیست، مدیتیشن ش را هم نخواستم و سالن را ترک کردم.
بعد از مراسم کارانومایا که متوجه ترک سالن توسط من شده بود بیرون آمد و از من پرسید که چرا سالن را ترک کردم. از او خواستم که جمله ای را که تکرار میکردند و بعضی هم آن را فریاد میزدند برایم معنی کند . او برایم آن را اینگونه معنی کرده بود : عشق در همه جا هست. به او گفته بودم : کدام یک از این کلمات ، عشق ترجمه میشود ؟ گفت : "بابا ". گفتم آن که تا آنجا که من میدانم به معنای پدر است. نام هم که یعنی اسم . ترجمه ی دقیقی ارائه نمیدهی. خندید و گفت که ترجمه دقیق نیست نه. اما معنی اش این میشود. گفتم شما به رهبرتان ، شری شری آناندا مورتی میگویید بابا . آیا این به آن معنی نیست که اوست که همه جا هست ؟ گفت خوب او نمایش عشق است. گفتم شاید برای تو باشد ، برای من نیست. پس من این جمله را تکرار نمیکنم. و آنگونه هم مثل شما نمیتوانم برقصم و نام رهبرم را فریاد کنم.
شروع کردیم به بحث ، او گفت که این مسلک به او کمک کرده است که آدم بهتری باشد . من گفتم که من آدم خوبی هستم و نیازی به دین و یا مسلکی برای بهتر بودن ندارم... ساعت ها با هم گفت و گو کردیم. و او گفت که از یکی از " خواهر ها " خواهد خواست که مدیتیشن را به طور خصوصی و جدا از مراسم کرکان به من بیاموزد. بغلم کرد و گفت که من میدانم که تو انسان بسیار خوبی هستی و اگر مراسم ما را مناسب خودت نمیدانی ، نیاز ندارد که در آن شرکت کنی.
اگر از اعضای آناندا مارگا بپرسی که آیا این سکت است یا مذهب ، ترجیح میدهند که آن را مذهب بنامند تا سکت. اما من آن را دقیقا یک سکت مذهبی شناختم.
اناندا مارگا توسط اناندا موتری در نیمه ی دهه 50در هند پایه گذاری شد و بعد توسعه پیدا کرد. کار عمده ی این سکت مذهبی امروزه تربیت راهب و راهبه هاست که خود را در زمان دانش آموزی خواهر و برادر و در زمان راهبی دادا و دیدی می نامند و تاسیس مدارس برای بچه های بی بضاعت و بی سرپرست در کشورهای فقیر و تدریس و تربیت آنهاست. آموزشهایی عام در مورد سلامت اجتماعی دارد از قبیل : دزدی نکنید ، دروغ نگویید و ...
آموزشهای یوگا و مدیتیشن آناندا مارگا به نظر من از بودیسم گرفته شده است. بحث چاکرا ها و... در آناندا مارگا تکرار میشود.
آناندا مارگا به خدا یا به گفته ی خودشان supreme Consious اعتقاد دارد و او را عشق میداند و معتقد است که با نزدیک شدن هر چه بیشتر به او از جنگ و نفرت و فقر و بدی دور میشوند.
پیروان مکتب آناندا مارگا کاملا گیاه خوار هستند و بجز گوشت و مرغ و ماهی ، از خوردن سیر و پیاز و ادویه تند و سرکه و آبلیمو و شراب و مشروبات الکلی و تخم مرع و قارچ و سیگار و مواد مخدر و احتمالا چیزهای دیگر که من دقیقا اطلاع ندارم خود داری میکنند. اما لبنیات استفاده میکنند.
راهب و راهبه ها و دانشجویان راهب حق داشتن رابطه جنسی را ندارند.
مراسم کرکان که من آن را praying cermoni میخواندم ، روزانه چهار بار انجام میشود و قبل از آن وضو که بسیار به وضوی اسلامی شباهت دارد پیشنهاد میشود.
اکثر دانشجویان راهب ، زنان و مردان با تحصیلات بالا بودند که "زندگی زمینی " را رها کرده اند و به این سکت پیوسته اند. آنها عاشقانه همدیگر را دوست میدارند و مرکز آموزشی را " خانه " مینامند. تعلق داشتن به جایی و گروهی ، چیزی است که ایشان را از ترک سکت باز می دارد . اما ترک سکت برای ایشان غیر ممکن نیست. هر زمان که بخواهند میتوانند آموزش خود را رها کنند و به سراغ زندگی بروند. در این مسلک اجباری وجود ندارد.
مردان در این سکت موها و ریشهای بلند دارند و زنان موهایشان را بسیار کوتاه نگاه میدارند. به گفته ی خودشان قصد شکستن نرم های اجتماعی است. زنان راهب ، بعد از گذراندن دوره و دریافت پایان نامه ، به لباسی ملبس میشوند که کاملا شبیه حجاب اسلامی است. مقنعه ای بلند که روی سینه ها را میپوشاند و تونیک بلند و دامن بلند تا روی مچ ها. همه به رنگ نارنجی پر رنگ.این انیفورم آنهاست و در مراسم و خانه های خودشان آن را بر تن دارند ، اما بر تن داشتن آن در زندگی عادی ، انتخاب خودشان است و میتوانند اگر میخواهند آن را با لباس عادی عوض کنند در این صورت نیازی به داشتن انیفورم ندارند. کسی نتوانست ـ یا شاید مایل نبود ـ مسئله پوشاندن موی سر زنان در انیفورم را برای من توضیح دهد.
مردان نیز تونیک بلند و دامن بلند نارنجی رنگ میپوشند.
رهبر این گروه ، آناندامورتا ، مو نداشت و ریش هم نمیگذاشت و در همه ی عکسهایش با لباس سفید حاضر بود. در جایی که راهب ها موضف به نداشتن رابطه جنسی هستند ، او زن و بچه هم داشت. یعنی مثل بقیه رهبرهای مذهبی ، آنگونه که می آموخت زندگی نمیکرد.
در میان آموزش های دانش آموزان راهب ، بجز کتابهای بابا ، آموزش زبان سانسکریت و بنگالی بسیار جدی گرفته میشود. همه ی دانش آموزان راهب ، نام خود را به نام های سانسکریت تغییر داده اند و بسیاری از حضار که تنها پیروان این سبک بودند نیز ، نامهای خود را تغییر داده اند.
در پایان اردو ،در صحبتی که با چند تن از بچه های پیرو داشتم ، یکی از بچه ها به نام جاناتان که آمریکایی است و نام خود را به دیپاک تغییر داده است از من پرسید که از آمدنت به این اردو پشیمان هستی ؟ گفتم : نه. تجربه ی خوبی بود. گفت راجع به ما چه فکر میکنی ؟ گفتم : شما انسانهای اینتلیجنت و مهربانی هستید و به کسی آزار نمیرسانید. به دنبال عشق و سلامت جامعه هستید. مخالفتی با شما ندارم . اما برایم جای تاسف است که آلترناتیو های انسانی در جامعه ی مدرن امروز آنقدر کم هستند که آدمهای خوب که مایلند مثل دیگران نباشند ، برای یافتن خوبی ، سکت ها را به عنوان آلترناتیو بر میگزینند.
بچه ها با اینکه من جنبش آنها را سکت خطاب میکنم مخالف بودند. من شرایط سکت را برایشان شمردم که این سکت به نظر من تنها یکی از شرایط سکت را ندارد ، و آنهم بسته بودن آن است.
سکت های دیگر مثل هارا کریشنا و غیره ، بسیار بسته هستند. حضور آدمهای معمولی مثل من در آن به این شکل غیر ممکن است. تنها در صورتی میتوانی در جلساتشان حضور داشته باشی که عضو صد در صد گروه باشی ، آناندا مارگا چنین نیست ، اما من این را امتیازی برای این گروه و برداشتن نام سکت از رویشان نمیدانم.
مسئله ی دیگری که همچنان برای من زیر سوال است آرم این گروه است. شما این آرم را در صفحه ی ایشان نمیتوانید بیابید و خود این مسئله یعنی علنی نبودن آرم گروه خودش سوالی است. آرم را من برای اولین بار در مرکز آموزشی دیدم.
آرم دو مثل درون همدیگر است که ستاره ی داوود را تشکیل میدهد ، با خورشیدی در میان و صلیب شکسته ای در میان خورشید.
ستاره داوود را با دو مثلث ، که یکی را عقل و دیگری را عمل معنی میکنند به هم پیوند میدهند. صلیب شکسته علامتی قدیمی در سانسکریت است ، معنی اش را گفتند ولی راستش یادم نمانده. سوال من فقط این بود که وقتی این حرکت در سال 55 تشکیل میشود ، دنیا در تب نازیسم و شکل گرفتن اسرائیل و... میسوزد و از میان این همه علامت های سانسکریت ، آیا فقط اینها میتوانست انتخاب آقای آناندامورتا باشد ، آیا بجز معانی سانسکریت این علامت ها ، مسئله ی دیگری در پشت این انتخاب نیست ؟ این سوالها هرگز جوابی نگرفت.
غذای این سه روز غذای گیاهی و مفیدی بود . اما اصلا مزه نداشت. من چندان در بند غذا نیستم. هر چه باشد میخورم و غر نمیزنم. بیشتر همراهی برای من مهم است تا خود ِ غذا . کم پیش نیامده که در رستوران غذای گیاهی انتخاب میکنم و با خوردن غذای گیاهی مخالفتی ندارم ،اما بی مزه بودن غذا دیگر کفر مرا هم در آورد. وقتی دیپاک از من پرسید : الان که این سه روز تمام شده و در راه رفتن به خانه هستیم ، چه آرزویی داری ؟
گفتم : یک استیک بزرگ آبدار...