November 30, 2006

دنیای دیوانه یا دیوانگی های دنیا :

آقای سیروس شاملو کار برادر حاتم طایی را کرد .

خبرهای رسیده حاکی از آن است که تمام مردم آمریکا ، بلا استثنا ، تک تک ، دربدر دنبال مترجم هستند تا این پیام ذی قیمت ا.ن به ایشان از دستشان نرود .

این هم عکس الهام خانم ، نماینده مجلس ایران در دیار فرنگ. عکس خودش را بی خیال ، یه نگاهی به عکس پشت سرش بکنید . این خانم کجا رفته که با هیتلر عکس گرفته ؟

[ 6:44 | مهشيـد | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

November 28, 2006

نماینده مجلس ایران در استکهلم است. خانم الهام امین زاده اولین فرمایشات خود را به خانم شیرین عبادی اختصاص دادند و فرمودند که ایشان نباید جایزه نوبل میگرفت.
این طور که معلوم است ایران و سوئد تبادل نماینده کرده اند. یک نماینده از سوئد به ایران رفته بود و ایران هم این خانم را فرستاده تا تلافی اش در بیاد. خوب کریسمس هم هست و ایشان میتواند اگر کاری مفیدی انجام نمیدهد عوضش کلی سوقاتی برای خانواده و اهل و عیال بخرد.
اما با این فرمایش ایشان در باره جایزه نوبل یاد حزب صاب مرده افتادم و سیرک جمع آوری امضایش . نکنه این خانم هم آمده خارج به راه راست هدایت شده و عضو شده. حالا میخواد امضا هم جمع کند یا به همین اکتفا میکند؟
راستی از حزبی ها زیاد خبری نیست این روزها . انگار سخت مشغول به وجود آوردن کمپین های مختلف برای پرمحتواتر کردن کاسه های گداییشان هستند.
احتمالا به زودی اعلام خواهند کرد که بیایید پول بریزید به حساب فلان  تا ما با قانون سنگسار مبارزه کنیم.

 

 

[ 6:31 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

November 26, 2006

بعد از دستور...
چیزی تغییر نکرده ، هنوز در مرخصی استعلاجی!!! به سر میبرم:)) فقط گفتم این را بگویم و آن را بنویسم و بروم :

با چند تن از بچه ها بودیم ( همگی زن بودیم ) و حرف بود و یکی از بچه ها گفت : زنان ، زنان ، دمشان گرم ، خوب کار میکنند. هر حرکتی در ایران است توسط زنان است . مردان چه کار میکنند مگر ؟ و همه به هم نگاه کردیم : راستی مردان چه کار میکنند ؟

وقتی به خانه رسیدم همین فکر را ادامه میدادم. مردان چه میکنند مگر ؟ راست است که همه حرکت ها از زنان است ؟

بعد دیدم که انصاف را به جا نیاورده ایم. مردان هستند که دزدیده  و سر به نیست میشودند. مردان هستند که در زندان زیر شکنجه از بین میروند و اعلام میشود که سکته کرده اند . مردان هستند که در اعتصابات دانشجویی دستگیر میشوند و بعد هم خبری از ایشان نیست. بیشترین درصد زندانیان سیاسی ما را امروز مردان تشکیل داده اند  . پس اعلام اینکه مردان هیچ نمیکنند بی انصافی بزرگی است.

اما مشکل در جای دیگر است اگر حرکت های اجتماعی به صورت زنانه و مردانه مجزا میشوند.  اینکه زنان متشکل تر از مردان حرکت میکنند. مردان فاقد تشکل خاصی هستند ، حرکت زنان صنفی است و متشکل. حرکت مردان هم مسلما میباید صنفی باشد ( حرکت سیاسی با توجه به جو پلیسی جامعه قبل از آغاز محکوم به شکست است ) ولی این حرکت های صنفی ، تشکل های پراکنده ای است که نامهای مختلف به خود میگیرد و "مردان " یکی از این نامها نیست.
جنبش های کارگری معمولا جنبش های مردانه است ( متاسفانه بیش از حد مردانه ) ، و قربانیان آن نیز مردان هستند. پس بی انصاف نباشیم و مردان را بی کار و بی مایه نبینیم. هر کسی که ستم میبند در رفع ستم دست به کار است.

در همین فکر ها بودم که توجهم به نکته ای جلب شد.
دانشجویان را از همیشه از طبقات مجزا کرده ایم. دانشجویان از همه طبقات هستند و به دلیل تفکر ایده آلیستی خود در زمان حرکت فراطبقاتی عمل می کنند.
زنان فعال معمولا به طبقه متوسط تعلق دارند.
جنش های کارگری عمدتا مردانه است و مردان طبقه کارگر را به فعالیت می طلبد.
روزنامه نگاران و نویسندگان ـ اعم از زن و مرد ـ به تناسب شغلی شان و وظیفه ای که شغل و مشغله شان بر عهده ی ایشان گذاشته ، به سانسور و جو حاکم اعتراض میکنند.
مردان طبقه متوسط چه کار میکنند ؟ کجا هستند ؟ چه میکنند ؟ یعنی اعتراضی ندارند ؟ اینقدر بهشان خوش میگذرد که سکوت کنند ؟ کاری ندارم به آن چند تایی که وبلاگ دارند و در وبلاگهایشان هر روز شاخ فیل را میشکنند ولی در هیچ اعتراضی نیستند و پیدایشان نمیشود. حساب آنها با کریم الکارمین است. منظورم  مردم عادی طبقه متوسط است. کجایند؟

کسی برای این سوال پاسخی دارد و میتواند نمودی از حضور مردان طبقه متوسط در اعتراضات اجتماعی ارائه دهد ؟ 

آخر کار هم قسمتی از شعر بلند و تازه مینا اسدی را برایتان مینویسم ، از این قسمتش همچی یه هوا اضافه خوشم آمد :

نه
من هنوز
آردهایم را نبیخته‌ام
و الک‌‌‌ام را نیاویخته‌ام

 اگر «بوش» آقای جهان شود
اگر «پاپ» دست همه‌ی ملاها را ببوسد
اگر «شما» تخم همه‌ی «بالایی» ‌ها را دستمال کنید
اگر «چاوز» انشاءالله گویان 
           
   کون «احمدی‌نژاد» را بلیسد
و - حتا- 
 اگر «مارکس» از گور خویش برخیزد
و فرمان آتش بس دهد
من تجدید نظر نمی‌کنم

 من
 
 از همین‌جا
از راهروهای تنهایی‌ام
و از تاریک‌ترین نقطه‌ی تبعیدم
با همه‌ی پابرهنگان
با همه‌ی گرسنگان
با همه‌ی آوارگان
با همه‌ی تن‌فروشان
با همه‌ی مادران 
               
  و با زنان 
                       
  با زنان
                             
  و با زنان
تجدید عهد می‌کنم
که تا در بر این پاشنه می‌چرخد
در نگاهم به جهان 
               
 «تجدید نظر» نکنم

تمام شعر را اینجا بخوانید

 


 

[ 10:59 | مهشيـد | 0 دنبالک | 10 ديدگاه ]

November 25, 2006

امان از دست ِ این هادی آقای خرسندی :))

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

میدانم که این وبلاگ در سرازیری افتاده و نوشته هایش بی رمق است. تقریبا حال و روز صاحبش هم همین است. در سرازیری است و بی رمق. راستش دچار یاس فلسفی شده ام ، از بابت بر آورده نشدن انتظارات شما از نوشته ها پوزش میخواهم. مدتی وقت لازم دارم. احتمالا  بر میگردم  و بیشتر و بهتر مینویسم.

 

[ 10:01 | مهشيـد | 4 ديدگاه ]

November 23, 2006

تا الان دیگر حتما همه ی شما در هر کجای دنیا که باشید در اینترنت صحنه ی مراسم روضه خوانی پسرک 5 ـ6 ساله را دیده اید. صحنه های گریه ی آخوندانه ( معمولا بی اشک ) ی این پسرک را که در این سن می بایست پاک باشد و سالم باشد و با همسالان خوددزد و پلیس و خلبان  بازی کند و به فکر این باشد که وقتی بزرگ شد میخواهد  پلیس باشد یا خلبان و یا ...
این صحنه ها تا کنون حتما سه چهار بار از سه چهار نفر مختلف به دستتان رسیده و هر بار که میلی را از شخص جدیدی باز کرده اید شاید شما هم مثل گفته اید : ای وای....
اگر ندیده اید در اینجا ببینید . یا اگر دیده اید دوباره ببینید.
پسرکی را که به جای بازی بر منبر است و پدران خود را با روضه فاطمه زهرا میگریاند.
دوباره ببینیم و این بار به جای ای وای ... به یک مسئله ساده فکر کنیم. که ایدئولوژی چه بلایی به سر ما می آورد ؟
به این فکر کنیم که اگر این پسرک که حقیقتا به جای خود نبوغ خاصی دارد و اگر تعلیمات درستی داشت شاید یکی از نوابغ آینده ی ما بود، به جای روضه ی فاطمه زهرا ، سخنرانی مبسوطی در مورد فلان ایدئولوژی که ما به آن اعتقاد داریم راه انداخته بود ، ما همینقدر متاثر نمیشدیم و او را برای همیشه بر منبر نمینشاندیم ؟
مدتها پیش در رابطه با حزب کمونیست کارگری با دوستی که از نظر قانون بین المللی کودک محسوب میشد اما مسلما خودش را برحق میدانست ـ و احتمالا همچنان میداند ، چون هنوز از نظر من با توجه به قوانین روانشناسی کودک محسوب میشود ـ ، درگیر شدم و به او گفتم کودکان باید حق داشته باشند کودک باشند. او البته این حق را نسبتا به رسمیت قبول داشت ، اما خودش را ـ شاید به خاطر قربان صدقه ای که از کودکی تمام اطرافیان در حقش روا داشته اند و او را تافته ای جدا بافته دانسته اند و امر به خودش هم تشبیه شده است ـ خود را از این مسئله برکنار میدانست و عضویت خودش را در یک سکت سیاسی که تعلیمات کاملا یک سویه ای دارد ، مورد افتخار خود میدانست.
این به آن معناست که حق ِ  داشتن ِ سازمانهای مخصوص کودکان و نوجوانان را از تمام احزاب و سازمانهای ایدئولوژیک سیاسی سلب کنیم.
پسرک گریان روضه خوان نمایشی است از عواقب تربیت ایدئولوژیک انسانها. حضور کودکان و نوجوانان در احزاب و سازمانهای سیاسی ، نوع دیگر آن است . کودکان اسلحه به دست در کشورهای جهان سوم که به کوچکترین ناملایمی ، رگبار بر یکدیگر و بر دیگران میگشایند ، نوعی دیگر و ...

من هم همیشه اینگونه فکر نمیکردم. در 15 سالگی به سازمانهای سیاسی کشانده شدم و با خواندن چند کتاب ، که یکی شان در آن آن زمان اصول مقدماتی فلسفه پلیتسر بود ، فکر میکردم به جهانی حکومت میکنم. آن روزها برایم حق کودکان برای کودکی ، و حق نوجوانان برای نوجوانی مطرح نبود. شاید آن زمان که تمام حقوق به راحتی از سوی همه زیر پا گذاشته میشد و حق زنان به فردای روز انقلاب سوسیالیستی حواله میشد ، حرف زدن از حق کودک ، چیزی بی معنی بود و به جای آن " مسلسل ِ پشت ِ شیشه را " برای هر کودک هموطن آرزو میکردیم.

اما امروز نگاه دیگری نسبت به زندگی و حقوق زندگان دارم. و بر اساس همین نگاه میگویم :
کودکان را بگذاریم که کودک باشند ، بازی کنند ، بپرند ، زمین بخورند و برخیزند و از این افت و خیز یاد بگیرند که انسانهایی مقاوم و سربلند باشند. به جای ایمان به هر قدرت و رهبر و ایدئولوژی فلان ، به ایشان یاد دهیم  که به حقوق دیگران احترام بگذارند و با دیگران چنان رفتار کنند که مایلند با ایشان رفتار شوند. به جای عضویت در حزب فلان به ایشان یاد دهیم  که سخی باشند و مهربان باشند و بي كينه باشند و عادل باشند و انسانها را دوست داشته باشند. ایشان را در انتخاب راهنمایی کنیم ولی آزاد بگذاریم که بیاندیشند و رها باشند ، خود انتخاب کنند و منتقد باشند ، تیزبین باشند و شفاف باشند. آزار جسمی و روحی ـ و مسلما جنسی ـ کودکان را جرم بدانیم و از تحقیر ایشان بپرهیزیم . کودک تحقیر شده ، به بزرگسال محقری بدل میشود که تحقر خود را در جامعه به طریقی منعکسی میکند .
اینگونه میتوانیم جامعه ای سالمتر داشته باشیم. جامعه ای که ارزش های انسانی را پاس میدارد.
من اینطور فکر میکنم.

[ 6:32 | مهشيـد | 0 دنبالک | 11 ديدگاه ]

November 16, 2006

بدترین چیز در زمانه ی ما ، پلیدی آدمهای بد نیست  بلکه سکوت آدمهای خوب است.

[ 6:44 | مهشيـد | 0 دنبالک | 25 ديدگاه ]

November 14, 2006
كسي ميتونه يك ترجمه ي فارسي خوب از كلمه ي سكت بده ؟
[ 14:58 | مهشيـد | 0 دنبالک | 10 ديدگاه ]

November 12, 2006

آشنایی من با ananda marga

مدتی پیش بود که دنبال یک کلاس یوگا میگشتم . به کلاس یوگا آشتانگا مراجعه کردم ولی متاسفانه برای ترم پاییزه پر شده بود. از دوستی شنیدم که گروهی ، در رشته راجا یوگا کار میکنند و چندان هم تجاری برخورد نمیکنند. شماره تلفنی به من دادند که زنگ زدم. شخصی به نام کارانومایا ( چقدر زحمت کشیدم تا توانستم این اسم را تلفظ کنم )  تلفن را جواب داد. انگلیسی صحبت میکرد و ساعت و روز و محل  جلسه را به من داد.

سطح کلاس از آنچه من انتظار داشتم پایین تر بود. شاید مهربانی کارانومایا  بود که مرا به رفتن مجاب کرد. او  تونیک نارنجی و شلوار سفیدش ، با زبان انگلیسی ای که زبان مادری اش نبود ، با موهای بلندش و ریشی که صورتش را پوشانده بود در حال دیدن تعلیمات لازم برای راهب شدن بود. برخلاف کلاسهای یوگایی که من به آنها عادت دارم ، فشار جسمی ای متحمل نمیشدم. هر دو پوزیشن در میان یک شاواسانا ( ریلکسیشن ) میداد و همه دراز به دراز استراحت میکردند. کلاسهای یوگای دیگرم را قطع نکردم. این کلاس بیشتر نه از جهت یوگایش بلکه برای یادگیری مدیتیشن برایم جذاب بود.

از کارانومایا توضیح بیشتری راجع به سازمانشان خواستم که آدرس سایت را به من داد. کمی در سایت پرسه زدم و آن را چندان جدی نگرفتم.
وقتی از اردوی سه روزه به من گفت ، گفتم که با کمال میل در آن شرکت میکنم. و سه روز آخر هفته ی هفته قبل را در مرکز آموزش ایشان که ساختمانی است که قبلا مدرسه ای در جنگلهای دور افتاده ی اسمولند بود ، گذراندم.

وقتی به محل رسیدیم ، بیش از 20 نفر بودیم. تخت هایمان را به ما نشان دادند و فرصتی برای استراحت و نظافت و گفتند که سر ساعت 7 در سالن بزرگ برای مراسم کرکان جمع شویم.

زبان صحبت فقط انگلیسی بود. افراد از کشورهای مختلف در آنجا گرد بودند. از هند  و پاکستان و آنگولا و تانزانیا و اسرائیل واسترالیا و  آرژانتین و شوروی و لهستان و سوئد و ...
برای شرکت در مراسم کرکان ـ مدیتیشن به سالن رفتم. همه ایستاده بودند . کارانومایا گیتار به دست گرفته بود و موزیک میزد و جمله ای را که قبلا هم شنیده بودم تکرار میکرد. Baba nam kavalam. افراد با صدای موزیک درجا حرکت میکردند و دستها را بالا گرفته و کم کم صدایشان اوج میگرفت و گاه فریاد یکی بگوش میرسید : بابا ، بابا .
به خودم گفتم :آی ددم وای ،  اینجا جای من نیست، مدیتیشن ش را هم نخواستم  و سالن را ترک کردم.

بعد از مراسم کارانومایا که متوجه ترک سالن توسط من شده بود بیرون آمد و از من پرسید که چرا سالن را ترک کردم. از او خواستم که جمله ای را که تکرار میکردند و بعضی هم آن را فریاد میزدند برایم معنی کند . او برایم آن را اینگونه معنی کرده بود : عشق در همه جا هست. به او گفته بودم : کدام یک از این کلمات ، عشق ترجمه میشود ؟ گفت : "بابا ". گفتم آن که تا آنجا که من میدانم به معنای پدر است. نام هم که یعنی اسم . ترجمه ی دقیقی ارائه نمیدهی. خندید و گفت که ترجمه دقیق نیست نه. اما معنی اش این میشود. گفتم شما به رهبرتان ، شری شری آناندا مورتی میگویید بابا . آیا این به آن معنی نیست که اوست که همه جا هست ؟ گفت خوب او نمایش عشق است. گفتم شاید برای تو باشد ، برای من نیست. پس من این جمله را تکرار نمیکنم. و آنگونه هم مثل شما نمیتوانم برقصم و نام رهبرم را فریاد کنم.
شروع کردیم به بحث ، او گفت که این مسلک به او کمک کرده است که آدم بهتری باشد . من گفتم که من آدم خوبی هستم و نیازی به دین و یا مسلکی برای بهتر بودن ندارم... ساعت ها با هم گفت و گو کردیم. و او گفت که از یکی از " خواهر ها " خواهد خواست که مدیتیشن را به طور خصوصی و جدا از مراسم کرکان به من بیاموزد. بغلم کرد و گفت که من میدانم که تو انسان بسیار خوبی هستی و اگر مراسم ما را مناسب خودت نمیدانی ، نیاز ندارد که در آن شرکت کنی.

اگر از اعضای آناندا مارگا بپرسی که آیا این سکت است یا مذهب ، ترجیح میدهند که آن را مذهب بنامند تا سکت. اما من آن را دقیقا یک سکت مذهبی شناختم.

اناندا مارگا توسط اناندا موتری در نیمه ی  دهه 50در هند پایه گذاری شد و بعد توسعه پیدا کرد. کار عمده ی این سکت مذهبی امروزه تربیت راهب و راهبه هاست که خود را در زمان دانش آموزی خواهر و برادر و در زمان راهبی دادا و دیدی می نامند و تاسیس مدارس برای بچه های بی بضاعت و بی سرپرست در کشورهای فقیر و تدریس و تربیت آنهاست.  آموزشهایی عام  در مورد سلامت اجتماعی دارد از قبیل : دزدی نکنید ، دروغ نگویید و ...
آموزشهای یوگا و مدیتیشن آناندا مارگا به نظر من از بودیسم گرفته شده است. بحث چاکرا ها و... در آناندا مارگا تکرار میشود.

آناندا مارگا به خدا یا به گفته ی خودشان supreme Consious اعتقاد دارد و او را عشق میداند و معتقد است که با نزدیک شدن هر چه بیشتر به او از جنگ و نفرت و فقر و بدی دور میشوند.
پیروان مکتب آناندا مارگا کاملا گیاه خوار هستند و بجز گوشت و مرغ و ماهی ، از خوردن سیر و پیاز و ادویه تند و سرکه و آبلیمو و شراب و مشروبات الکلی و تخم مرع و قارچ و سیگار و مواد مخدر و  احتمالا چیزهای دیگر که من دقیقا اطلاع ندارم خود داری میکنند. اما لبنیات استفاده میکنند.
راهب و راهبه ها و دانشجویان راهب حق داشتن رابطه جنسی را ندارند.
مراسم کرکان که من آن را praying cermoni  میخواندم ، روزانه  چهار بار انجام میشود و قبل از آن وضو که بسیار به وضوی اسلامی شباهت دارد پیشنهاد میشود.
اکثر دانشجویان راهب ، زنان و مردان با تحصیلات بالا بودند که "زندگی زمینی " را رها کرده اند و به این سکت پیوسته اند. آنها عاشقانه همدیگر را دوست میدارند و مرکز آموزشی را " خانه " مینامند. تعلق داشتن به جایی و گروهی ، چیزی است که ایشان را از ترک سکت باز می دارد . اما ترک سکت برای ایشان غیر ممکن نیست. هر زمان که بخواهند میتوانند آموزش خود را رها کنند و به سراغ زندگی بروند. در این مسلک اجباری وجود ندارد.
مردان در این سکت موها و ریشهای بلند دارند و زنان موهایشان را بسیار کوتاه نگاه میدارند. به گفته ی خودشان قصد شکستن نرم های اجتماعی است. زنان راهب ، بعد از گذراندن دوره و دریافت پایان نامه ، به لباسی ملبس میشوند که کاملا شبیه حجاب اسلامی است. مقنعه ای بلند که روی سینه ها را میپوشاند و تونیک بلند و دامن بلند تا روی مچ ها. همه به رنگ نارنجی پر رنگ.این انیفورم آنهاست و در مراسم و خانه های خودشان آن را بر تن دارند ، اما بر تن داشتن آن در زندگی عادی ، انتخاب خودشان است و میتوانند اگر میخواهند آن را با لباس عادی عوض کنند در این صورت نیازی به داشتن انیفورم ندارند. کسی نتوانست ـ یا شاید مایل نبود ـ مسئله پوشاندن موی سر زنان در انیفورم را برای من توضیح دهد.

مردان نیز تونیک بلند و دامن بلند نارنجی رنگ میپوشند.

رهبر این گروه ، آناندامورتا ،  مو نداشت و ریش هم نمیگذاشت و در همه ی عکسهایش با لباس سفید حاضر بود. در جایی که راهب ها موضف به نداشتن رابطه جنسی هستند ، او زن و بچه هم داشت. یعنی مثل بقیه رهبرهای مذهبی ، آنگونه که می آموخت زندگی نمیکرد.

در میان آموزش های دانش آموزان راهب ، بجز کتابهای بابا ، آموزش زبان سانسکریت و بنگالی بسیار جدی گرفته میشود. همه ی دانش آموزان راهب ، نام خود را به نام های سانسکریت تغییر داده اند و بسیاری از حضار که تنها پیروان این سبک بودند نیز ، نامهای خود را تغییر داده اند.

در پایان اردو ،در صحبتی که با چند تن از بچه های پیرو داشتم ،  یکی از بچه ها به نام جاناتان که آمریکایی است و نام خود را به دیپاک تغییر داده است از من پرسید که از آمدنت به این اردو پشیمان هستی ؟ گفتم : نه. تجربه ی خوبی بود. گفت راجع به ما چه فکر میکنی ؟ گفتم : شما انسانهای اینتلیجنت و مهربانی هستید و به کسی آزار نمیرسانید. به دنبال عشق و سلامت جامعه هستید. مخالفتی با شما ندارم . اما برایم جای تاسف است که آلترناتیو های انسانی در جامعه ی مدرن امروز آنقدر کم هستند که  آدمهای خوب که مایلند مثل دیگران نباشند ، برای یافتن خوبی ، سکت ها را به عنوان آلترناتیو بر میگزینند.
بچه ها با اینکه من جنبش آنها را سکت خطاب میکنم مخالف بودند. من شرایط سکت را برایشان شمردم که این سکت به نظر من تنها یکی از شرایط سکت را ندارد ، و آنهم بسته بودن آن است.
سکت های دیگر مثل هارا کریشنا و غیره ، بسیار بسته هستند. حضور آدمهای معمولی مثل من در آن به این شکل غیر ممکن است. تنها در صورتی میتوانی در جلساتشان حضور داشته باشی که عضو صد در صد گروه باشی ، آناندا مارگا چنین نیست ، اما من این را امتیازی برای این گروه و برداشتن نام سکت از رویشان نمیدانم.

مسئله ی دیگری که همچنان برای من زیر سوال است آرم این گروه است. شما این آرم را در صفحه ی ایشان نمیتوانید بیابید و خود این مسئله یعنی علنی نبودن آرم گروه خودش سوالی است.  آرم را من برای اولین بار در مرکز آموزشی دیدم.
آرم دو مثل درون همدیگر است که ستاره ی داوود را تشکیل میدهد ، با خورشیدی در میان و صلیب شکسته ای در میان خورشید.
ستاره داوود را با دو مثلث ، که یکی را عقل و دیگری را عمل معنی میکنند به هم پیوند میدهند. صلیب شکسته علامتی قدیمی در سانسکریت است ، معنی اش را گفتند ولی راستش یادم نمانده. سوال من فقط این بود که وقتی این حرکت در سال 55 تشکیل میشود ، دنیا در تب نازیسم و شکل گرفتن اسرائیل و... میسوزد و از میان این همه علامت های سانسکریت ، آیا فقط اینها میتوانست انتخاب  آقای آناندامورتا باشد ، آیا بجز معانی سانسکریت این علامت ها ، مسئله ی دیگری در پشت این انتخاب نیست ؟ این سوالها هرگز جوابی نگرفت.

غذای این سه روز غذای گیاهی و مفیدی بود . اما اصلا مزه نداشت. من چندان در بند غذا نیستم. هر چه باشد میخورم و غر نمیزنم. بیشتر همراهی برای من مهم است تا خود ِ غذا .  کم پیش نیامده که در رستوران غذای گیاهی انتخاب میکنم و با خوردن غذای گیاهی مخالفتی ندارم ،اما بی مزه بودن غذا دیگر کفر مرا هم در آورد.  وقتی دیپاک از من پرسید : الان که این سه روز تمام شده و در راه رفتن به خانه هستیم ، چه آرزویی داری ؟
گفتم : یک استیک بزرگ آبدار...

[ 9:57 | مهشيـد | 0 دنبالک | 14 ديدگاه ]

چرا کسی به حکم اعدام صدام حسین اعتراض نمیکند ؟ منظورم یک اعتراض دسته جمعی است.

اگر مخالف اعدام هستیم وظیفه داریم که به حکم اعدام دشمنانمان اعتراض کنیم.

[ 9:40 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

November 10, 2006

انشااله گربه است...

بازگشت ساندینیست ها با رای مردم در دنیایی که تخت گاز به سوی سرمایه میتازد ، حادثه مهمی است.
انقلاب نیکاراگوئه با انقلاب ایران همزمان بود. اما نتیجه ی متفاوتی داشت.
اورتگا بعد از مدتی با رای مردم کنار رفت ، او معتقد بود تا زمانی حکومتش بر حق است که خواسته ی مردم باشد. اورتگا سعی زیبایی در تلفیق دمکراسی و سوسیالیسم داشت که با بازگشتش به قدرت با خواست مردم ، نمایش زیبایی از ممکن بودن این تلفیق را ارائه داد.

در ایران ساندینیست وجود نداشت. رژیم ایران ساندینیست نبوده. ما نیز که چپ بودیم ، ساندینیست نبودیم. من مطمئن هستم که اگر انقلاب بهمن سال 57 به رهبری چپ هم میبود ، چپ ِ 57 ِ ایران ، بی هیچ بویی از دمکراسی ، هرگز قدرت را رها نمیکرد. در بهترین حالتش شرایطی مثل کوبا ، که هنوز هم از نظر چپ سنتی ما قابل احترام است و برای تولد کاسترو ی دیکتاتور جشن میگیرد و بالاتر از گل گفتن به او را با فحش و فضاحت جواب میدهد ، را برای ایران به وجود می آورد.

ساندینیست ها برگشتند و این پیروزی بزرگی برای دمکراسی و سوسیالیسم است.

فقط امیدوارم که به زودی عکس های خانوادگی اورتگا به همراه رفیق چاوز و رفیق کاسترو و برادر احمدی نزاد روی صفحه های اینترنتی قرار نگیرد که با دیدن عکس بی اختیار کلمات  OH Shit ، بر زبانمان جاری نشود ، امیدوارم که اورتگا مغزش از رفقای قدیمی اش  کاسترو و چاوز کمی بهتر کار کند.

راه دیگرش هم این است که اگر چنین عکسی چاپ شد ، مثل بسیاری از رفقای چپ سنتی ، رویمان را آن ور کنیم و بگوییم : انشاله گربه است....

[ 6:40 | مهشيـد | 0 دنبالک | 12 ديدگاه ]

November 7, 2006

ماجرای درخواست کمکهای مالی برای جنبش های آن لاین

از یکی از دوستان میلی به دستم رسید که کمپین نجات کبری نیاز مبرم مالی دارد و نوشته بود که به ایشان کمک مالی کنید.
من نگاهی به سایت کردم. خوب دوستان  ( که دقیقا نمیدانم کی هستند ولی یک بوهایی می آید که میشود حدس زد به کجا وصل میشوند ) خیلی زحمت کشیدند. کار خاصی انجام نشده البته اما تمام خبرها در یک جا جمع شده که خوب بلاخره خودش کاری است. اما به چه دلیل به کمک مالی نیاز دارند ؟ یک کمپین آن لاین ، چرا کمک مالی میخواهد ؟ و این پولها کجا میرود ؟

به دو تن از دوستان عزیزم در ایران میل زدم که شما میدانید جریان چیست ؟ و برای چه چیزی به کمک مالی نیاز است ؟
این دو دوست ـ که چون با ایشان صحبتی نکردم ـ  از آوردن اسمشان ـ حد اقل فعلا ـ خود داری میکنم ، جوابهایی برایم نوشتند که برای شما مقداری از آن را در اینجا می آورم

1ـ ...
من این بچه ها را به طور مشخص نمی شناسم ولی در مورد شخص کبری که می دانم وکیل دارد و نیازی به پول برای وکیل هم ندارد. از طرفی هم زندانیانی که نیاز به کمک وکیل دارند، با پول و اینها قضیه شان حل نمی شود. این دوستان اگر مورد مشخصی را می شناسند که نیاز به کمک دارد، معرفی کنند، ما برایش وکیل داوطلب رایگان پیدا می کنیم که تازه دید جنسیتی و حقوق بشری هم دارد!

می دونی چیه؟ یک عده ای که سرشان می رسید به (....) یه صفحه درست کرده اند برای کمک به نازنین و تویش هم نوشته اند برای پول وکیل در حالی که سه وکیل نازنین که یکیش( ...) یک قرون نه گرفته اند و نه می گیرند! هزار بار هم بهشون اعتراض کرده ایم اما فایده ندارد...
*قسمت های (...) توسط خودم سانسور شده .

2ـ ...
من اینها را نمی شناسم. یکی دو نامه هم برای من به همین اسم کمپین آمده و در آنها مطالبی دیده می شد که نه فقط تند - که از نظر من اشکالی ندارد- که غیر منطقی دیده می شد.
ما هم در دفاع از زندانیان اعدامی و به طور خاصتر زنان اعدامی می خواهیم و می گوییم که اعدام نشوند . اما نمی گوییم که فورا باید آزاد شوند! این که اصلا معنی ندارد! و عدالت هم نیست. زنی که با دوست پسرش شوهرش را به وحشیانه ترین وضع ممکن می کشد چرا باید "بی درنگ" آزاد شود؟ این را نوشتم که بگویم این نوع موضع گیریها که به نام همین کمپین صورت گرفته خودش نشان از یک نوع افراطی گری بی منطق می دهد. من نه تنها اینها را نمی شناسم و نمی دانم برای چه پول جمع می کنند ، بلکه معتقدم بهتر است اگر هم کسی برای کمپینی پول جمع می کند شخصیتهای حقیقی و حقوقی یا سازمانی پشت آن را هم معرفی کند. وگرنه که هر کسی می تواند به ملت بگوید به این حساب پول بریزید ما کمپین راه بیندازیم!! و مهمتر از همه این که وقتی پول طلب می کند توضیح دهد که این پول صرف چه کاری خواهد شد؟ و چگونه می خواهند کمک مالی کنند؟ آیا به خانواده اش می دهند؟ به وکیلش می دهند؟ چه می کنند؟ 
 
چند وقت پیش هم همان حزب اسمشو نیار اول سر و صدای زیادی راه انداخت برای اینکه به حکم یک برادر و خواهر که در ایران حکم سنگسار گرفته بودند اعتراض کند ، ولی بعد که دید ویزیتور های وبلاگی که برای اینکار ترتیب داده بودند قابل ملاجظه شده و مردم نسبت به این وحشیگری ها واکنش نشان میدهند به فکر افتادند که خوب چرا از این طریق کاسبی نکنند و کاسه گدایی شان را به دست گرفتند که به کمپین کمک کنید....
 
 اول اینکه  حرکت آن لاین خرج و مخارج ندارد ( بخصوص که سایت ایشان هم بلاگ فا است که از هفت دولت خط دارد )  این که این پولها به کجا میرود باید به وضوح مشخص شود. از آنجا که هیچ وقتی از این گروهها که معمولا همه سر در یک توبره دارند هیچ توضیحی داده نمیشود ، تنها یک شک میماند  و آن اینکه آيا اين گروههاي كه اسم سياسي و اجتماعي روي خود گذاشته اند , اینقدر به دریوزگی افتاده اند که از بدبختی دیگران برای خویش قبایی بدوزند ؟ آیا کاسه لیسان همچنان منتظر افتادن و شکستن تغارها هستند ؟
یعنی به این سان پست هم میتوان زیست ؟؟؟؟
 
[ 22:32 | مهشيـد | 0 دنبالک | 15 ديدگاه ]

November 5, 2006

گفت : طرف اسم خودش را گذاشته فمینیست ، تا به آدم میرسه میپرسه که دوست پسر داری ؟ با فلانی آشنا هستی ؟ چرا باهاش نمیخوابی ؟ و وقتی با تعجب نگاهش میکنی یا بهش جواب سر بالا میدهی تو را امل و فناتیک میخواند ، انگار که این " با هر کسی خوابیدن " نشانه ی مدرنیته است و ایشان سوپر مدرن هستند.

گفت : خانم در ایران زندگی میکند ،  تحصیلکرده و دانشگاه رفته است ، خودش را فمینیست میداند ، به عنوان بزرگترین افتخار فمینیستی اش هم این را میگوید که وقتی حامله شد ، نمیدانست پدر ِ بچه اش کیست . این افتخار فمینیستی ِ خانم ِ فمینیست ایرانی بود .

گفت : خانمی را میشناسم که مدتی برای ادعای سوپر مدرن بودن خود در جمع ، با ربط و بی ربط از پریود خودش و شدت خونریزی اش صحبت میکرد ، تا جایی که یک بار یکی از آقایان دلسوزانه به او پیشنهاد کرد ساکش را برایش حمل کند تا خسته نشود . خانم قبول کرد. ( این یکی در سوئد بود )

و بعد نوشته ی فرناز :  هربار یکی از فعال های جوان را می بیند چشم هایش برق می زند، سرش را نزدیک گوش تو می کند و می گوید راستی! تو دوست پسرت کیه؟ باهاش سکص هم می کنی؟ اولین بار که سکص داشتی چند سالت بود؟ 

و بعد ... و بعد...

این از عواقب اجتماع بسته است که زنان و مردان ، نمایشی از مدرنیته ی خود را در شلختگی جنسی و تشویق دیگران به آن متمرکز میدانند. این مسئله تنها به جامعه ی ایران بر نمیگردد. در دهه ی شصت ، کرست سوزی ها ، سکس های دسته جمعی و ... نمودی از طی مسیر جامعه بسته به سوی باز بود. این راه را اجتماع اروپا در حدود 50 سال پیش طی کرد. در آن زمان صدایی بر علیه آن بلند نمیشد بجز صدای سنتی ها و مذهبی های افراطی . صدایی که بوی تفکر بدهد و راهی برای نیل به هدف نشان دهد چندان رسا و بلند نبود. آن جامعه ی بسته شاید این سیر را نیاز داشت تا به جایی که امروز رسیده است برسد. جایی که سکس و رابطه جنسی تابوی بزرگی نیست.
شاید اجتماع ایران و فمینیسم و مدرنیسم جنسیتی در ایران  نیز نیازمند طی این مسیر باشد. هر چند که 50 سال دیر راه افتاده ، و درستتر به نظر می آید که بتواند درسی از  افراط و تفریط های انقلاب جنسی دهه 60 اروپا بگیرد ، اما باز هم شاید این نیاز وجود داشته باشد که بعضی ها به ندانستن نام پدر فرزندشان افتخار کنند یا همه گان را تشویق به همخوابگی با همه گان کنند. یا برای دریافت اطلاعات راجع به جزئی ترین خصوصی ترین روابط انسانی خود را به هر در و دیواری بکوبند.

تحمل کنیم ، البته نه در سکوت. نظر خود را رسا و بلند بگوییم.
دهه ی 60 اروپا تمام شده است. انسان مدرن امروز نیازهای دیگری نسبت به انسان دهه 60 دارد. این نیازها در خصوص جغرافیا نمیگنجند. عقب ماندگی فرهنگی  و واپسگرایی اجتماعی نباید سطح مدرن بودن انسان  و فمینیست ِ ایرانی را نیز در حد دهه ی 60 خلاصه کند.
انسان مدرن ِ قرن ِ 21 ، بدون توجه به آنکه در کجای این کره خاکی به دنبا آمده است ، نیازمند فرهنگ قرن 21 است. آن را بجوییم و بشناسیم و به آزموده های نیم قرن پیش بسنده نکنیم.

 

[ 22:17 | مهشيـد | 0 دنبالک | 8 ديدگاه ]

November 2, 2006

تلویزیون سوئد برنامه ی فرهنگی ای به نام کبری دارد که این هفته به فرهنگ در ایران اختصاص داشت. برنامه ی بسیار جالبی بود.

هرچند قسمت زیادی از فیلم به زبان سوئدی است ولی بخشهایی از صحبت ها انگلیسی و فارسی است که قابل استفاده ی غیر سوئدی زبانان هم میباشد.

برای دیدن این برنامه روی لینک زیر کلیک کنید.

Se programmet (endast Windows Media)

چند روزی  نیستم و به کامپیوتر دسترسی ندارم .

ای شرقی غمگین تو مثل کوه نوری ، نزار خورشیدمون بمیره
تو مثل رود پاکی مثل دریا مغروری ، نزار خاموشی جون بگیره ...

 

[ 22:22 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]



Powered by MT3.35