October 22, 2006

در پرورش دخترم خیلی لیبرال بوده ام. این را دوستانم میگویند و من هم تا حدی قبول دارم. شاید بزرگ شدن در محیطی شدیدا دیکتاتوری ( محیط تربیت خانوادگی را میگویم ) با توجه به شغل و موقعیت پدر ، و باید ها و نباید های زندگی در کودکی ( شرایط خاص اجتماعی دختر بودن خوشبختانه یکی از آنها نبود. پدر ـ شاید به غلط ـ معتقد بود که من باید مثل پسر ها تربیت شوم تا از پس زندگی بر آیم ،و برای من که تنها دختر خانه بودم همان امکاناتی را ـ و کمی هم بیشتر ـ فراهم میکرد که برای پسرها) مرا به آن واداشت که باید ها و نباید های زندگی ام در بزرگسالی را کمتر کنم ، و این در باید ها و نباید های قرار داده شده برای زندگی دخترم هم تاثیر میگذاشت.
زیاد روی درس خوانی اش متمرکز نبودم. بیشتر مایل بودم کتاب بخواند. کتابخوانی را ـ نا آگاهانه ـ از درسخوانی مهمتر میدانستم ، شاید اینکه خودم کتابخوان بودم و دانستن برایم از مدرک مهمتر بود ، تاثیر بسزایی روی این امر داشت. میدانم که این لیبرال بودنم همیشه به سود دخترم نبوده ، میدانم که خیلی چیزها رو روی تنبلی کنار گذاشت ـ مثل خواندن و نوشتن زبان مادری را که وقتی گفت مایل به ادامه ی آن نیست ، اصراری نکردم ـ ولی رویهم رفته از روحیه خودساخته و بسیار متکی به خودش راضی بودم.

در مورد انتخاب رشته تحصیلی در دبیرستان به او گفتم که چیزی را انتخاب کن که بتوانی بر پایه آن دور انداز شغل آینده ات را بنا کنی. شغلی که از ساعت 8 تا 5 نباشد که تنها صورت حسابهایت را پرداخت کند. شغلی که رضایت تو را موجب شود. خواست دوره ی آشپزی را ببیند ، او را به رستورانی برای کار در آشپزخانه بردم و گفتم اگر اینجا راضی بودی ، این رشته را بخوان. با یک هفته کار در آشپزخانه ی رستوران ، تا یک ماه غذای درست و حسابی نمیخورد. و این فکر را کنار گذاشت. عمدتا در تمام مراحل زندگی تصمیم ها را به عهده ی خودش گذاشتم و صرفا به راهنمایی اش و تذکر به این که مثلا " من از اینکارت خوشم نمی آید و مایلم این را بدانی ، اما تصمیم در موردش با خودت است " ، اکتفا کردم. گاهی تصمیم هایی که گرفت خیلی غلط بود ، و در پرداخت تاوانش با هم شریک شدیم.

ما دو تا همیشه با هم بودیم. دوتایی با هم . کمکی نداشتیم. نه کمک مالی و نه کمک معنوی . در زندگی مشترکمان خیلی وقتها احساس کردم که  اشتباه میکنم . و ناآگاهانه و نادانسته عمل میکنم. تصمیم هایم غلط است و باید جور دیگری رفتار میکردم. احساس میکردم که مادر خوبی نیستم  و این احساس همیشه با من بود. اما من هم جز او تجربه ای نداشتم . همانطور که به او هم گفتم  : با هم بزرگ میشدیم .

روزی که دبیرستان را تمام کرد ،با لجبازی  به من گفت : هرگز مرا پشت میز دانشگاه تصور نکن. خیال نکن میتوانی به من افتخار کنی ، درس خواندن برای من تمام شد. من میخواهم کار کنم.
گفتم : همیشه به تو گفتم که میخواهم شاد و راضی باشی . اگر این کار راضی و شادت میکند ، انتخاب توست و من به آن احترام میگذارم. اما هرگز فراموش نکن که تو جوان هستی ، زن هستی ، و مهاجر. این سه در زندگی تو سه مورد مشخص تبعیض و اجحاف را فراهم می آورد. زندگی برای یک زن جوان مهاجر بدون تحصیلات عالی ، رقص روی گلها نخواهد بود. زندگی مشقت باری است که قدرت جسمانی و روحی تو را تضعیف میکند. اما اگر انتخابت این است ، من حرفی ندارم.

بعد از مدتی دیدم که کم کم بروشور های دانشگاهی در خانه سر و کله شان پیدا شد. در سکوت و با صبر تماشا میکردم و چیزی نمیگفتم. وقتی میپرسید با فلان رشته تحصیلی چه کار میشود کرد برایش توضیح میدادم و او را تشویق میکردم علاقه اش را تعقیب کند و صرف مدرک را ملاک کارش قرار ندهد. برای خودش تصمیم بگیرد با چه چیزی میخواهد کار کند و رشته ای را مناسب با آن پیدا کند. سرش غر نمیزدم. ـ اصولا از غر زدن خوشم نمی آید ـ وقتی سوالی میکرد ، تا حدی که میدانستم راهنمایش بودم و گاه میگفتم که با راهنمایان مدرسه برای راهنمایی بیشتر تماس بگیرد و از ایشان کمک بگیرد. وقتی به خانه ی کوچک خودش اسباب کشی کرد ، به او گفتم که او همیشه دختر کوچولوی این خانه است و کوچکترین مشکلی که برایش پیش آمد ، اولین دری که برایش باز است و هرگز بسته نیست این در است.

در جریان زندگی و تصمیم هایش همیشه بودم و همیشه با هم صحبت میکنیم.

وقتی که در مسافرت بود ، خبر پذیرفته شدنش در دانشگاه را از اطلاعات دانشگاه گرفتم و برایش اس ام اس کردم و گفتم که خبر قبول جای دانشگاهی را به مسئولان دانشگاه از سوی او داده ام.

وقتی که سعی و تلاش او را در پیشبرد پروژه های دانشگاهی اش میبینم ،و پروژه ها را برای من میفرستد تا نظرم را بداند و کاری را که رویشان کرده میبینم  ،لبخند کوچکی میزنم و در درونم گریه کنان میخندم.

چند روز پیش این اس ام اس را از سوی دخترکم دریافت کردم :
آمار نشان داده است که فرزندانِ والدینی که تحصیلات بالا دارند ، در زندگی همین راه را انتخاب میکنند . وقتی که دیدم تو از خواندن و یادگیری هرگز کنار نگرفتی ، و حتی کورس های دانشگاهی ای  برداشتی که حتی در اضافه کردن درآمدت هم نقش کوچکی هم نداشت و  تو تمام این راه سخت را با لبخند طی میکردی و این حس را به من میدادی که خیلی هم جالب است و مرا به تحصیل مشتاق کردی ، مرسی مامان ِ کوچولوی من. بوس.

این اس ام اس بسیار بلند ( من همیشه تعجب میکنم که این دخترک چطور اینقدر حوصله دارد که این همه را با آن دکمه های کوچک تایپ کند ) ، خستگی 24 سال مادر ِ  تنها بودن را از تن من در آورد.

[ 9:35 | مهشيـد | 0 دنبالک | 18 ديدگاه ]


Powered by MT3.35