October 20, 2006

دكترم مرد بسيار مسن و مهرباني است. سالهاست كه بازنشسته شده است ولي همچنان كار ميكند و با وجود اينكه ميتواند مثل ديگر دكترهاي خوب  و بازنشسته " خصوصي " كار كند و حق ويزيت هاي هنگفت بگيرد ، انتخاب كرده است كه به عضويتش در شركت بيمه ي همگاني ادامه دهد. تنها دكتري است كه من ديده ام كه هنوز از ماشين تايپ معمولي براي كار استفاده ميكند. خودش ميگويد اين كامپيوتر ها براي شما جوان هاست. از دوره ي من گذشته...
پريروز كه براي چك آپ پيشش بودم ، با ديدن من فريادي زد و گفت : چه كار كرده اي ؟ حالت خوب است ؟
من كه شكه شده بودم و كمي هم ترسيده بودم كه حتما يكي از كارهاي بدي كه كرده ام ( خدا ميداند كدامشان ) به اطلاع او رسيده و حالا بايد جواب پس دهم ، گفتم : مگه من چه كار كرده ام ؟ ( مثلا خواستم بهش يك دستي بزنم ببينم اطلاعاتش تا چه حد است :))
گفت : چرا اينقدر لاغر شده اي ؟
گفتم : آها ...بابا ترساندي منو. زياد نه. فقط 7 كيلو .
گفت : 7 كيلو براي تو كه اصلا چاق نبودي خيلي است.
گفتم : خوب حالا ميخواي سرم غر بزني ؟
نگاهي كرد و گفت : كسي را پيدا كرده اي ؟
با تعجب گفتم : مگر كسي گم شده است ؟
با خنده گفت : منظورم اين است كه عاشق شده اي ؟ با كسي ملاقات كرده اي ؟
گفتم : تو رو خدا ديگه تو مزخرف نگو. اين حرفا چيه كه ميزني ؟
گفت : آمار نشان ميدهد كه زنان در دوران عاشقيت بين 5 تا 10 كيلو وزن كم ميكنند و در دوران تمام شدن رابطه همين مقدار اضافه... عموما اينطور است.
گفتم : براي اطلاع سركار بايد بگويم كه مچ دست من ضعيف است. و تحمل وزنم را نداشت. بايد وزن كم ميكردم.
با شك نگاه كرد و گفت : آها ...از اون نظر ميگي . البته اگر ما روي دستهايمان راه ميرفتيم حرفت مورد قبول بود .
گفتم : نخير آقاي بامزه. در يوگا....
گفت : اوه...نميخوام ديگه از كارهاي عجيب غريب تو بشنوم.... اين بحث را تموم كنيم.
گفتم : موافقم.
______________________________________

همكارم گفت : اين بيماري چي هست كه تو داري ؟
- : چي ؟ تالاسمي را ميگويي ؟
- : آها. چي هست ؟ عواقبش و تاثيرش روي بدن چيه ؟
- : خستگي مزمن ، زنجيره ي هموگلوبين كامل نيست.  بدن قادر به جذب و حفظ آهن نيست.  ارزشهاي خوني پايين مي آيد ، خلاصه ...خستگي ديگه. خستگي زياد.
گفت  :  هوم...چه خوب !!!
گفتم : دست شما درد نكنه. منظور ؟
- : خوب ببين ، اينقدر كه تو پر انرزي و فعال هستي.. فكرش را بكن اگر ارزش هاي خوني ات مثل آدمهاي معمولي بود ، الان نصف شهر را خراب ميكردي كه...

______________________________________

شب ديروقت داشتم از يوگا برميگشتم ، در قطار با يكي از آشنايان كه ايراني است و  خانم مهرباني است روبرو شدم. ميخواست مرا به همراهش و او را به من معرفي كند. چنين گفت :
ـ آقاي دكتر ......،  خانم مهشيد  از زنان مبارز !!! استكهلم ( منو ميگفت ها :))
در مورد معرفي خودم بهش گفتم كوتاه بيا تو رو خدا. خسته بودم و در مورد معرفي آقاي همراهش چيزي به او نگفتم.
مدتهاست كه در سوئد زندگي ميكنم و اينجا عادت كرده ام كه انسانها را با تيترشان نشناسم و معرفي نكنم. من حتي دكترم را اريك صدا ميكنم و عادت به دكتر دكتر گفتن را مدتها است كه ترك كرده ام.
ميدانم كه دكتر بودن يا مهندس بودن و يا اصولا تيتر براي بعضي از ايراني ها خيلي امر مهمي است. اينكه همراهمان را با تيترش معرفي كنيم ، يا خودمان را با تيترمان معرفي كنيم ... براي خيلي ها ارزش است و توليد ارزش ميكند.(تيترها براي بعضي ها بحران زا هم هستند ، يكي از آشنايان كه در راديويي كار ميكرد يك بار به من گفت كه وقتي با يكي از آقايان " دكتر " در استكهلم مصاحبه ميكند ، او به ايشان غر ميزند ( شايد هم غر را قاف ميزند ) كه :"حالا ميمردي و در مصاحبه يكي دو تا " دكتر " به ما ميگفتي ؟". اين بزرگمردان كوچك....)

اين ارزشها اما براي من غريبه اند...

اگر جلوي اسم آقاي دكتر ... چند تا نقطه گذاشتم ، به اين دليل است كه ابدا اسم او يادم نمانده است. سيلي اي كه از معرفي فردي با تيتر به صورتم نشست اسمش را از يادم برد. تنها چيزي كه يادم مانده است اين است كه آن شب با يكي از آشنايان كه خانم ايراني مهرباني است روبرو شدم كه آقاي دكتري همراهش بود. حتي قيافه آن آقا را هم به ياد نمي آورم. اما ميدانم كه آن آقا " دكتر " بود.
راستي آيا دانستن تيتر آن آقا از نظر آن خانم براي من ضروري بود ؟ همان ضرورتي كه او لابد فكر ميكرد مرا بايد به عنوان زني مبارز !!! معرفي كند ؟ زندگي ما آيا بدون اين تيترها زيباتر نميشود ؟ من اگر مهشيد باشم و آن آقا مثلا ابلافضل در اصل ما و ارزشهايي كه براي يكديگر قائليم چيزي را تغيير ميدهد ؟
_______________________________________

اين چند روزه به لطف يك دوست خوب از يه سايت هي فيلم ايراني داون لاود كردم . فيلم خيلي دور خيلي نزديك را ديدم و با وجود بازي نه چندان بد اين همشهرمون آقا مسعود ،  كه سوئدي حرف زدنش تو فيلم منو كوشته ... خوشمان نيومد.
فيلم بوتيك را ديدم. قيامت بود. آقا مسعود ...ديديش ؟ نصف تويه ها .. از سوئد پاشدي رفتي ايران فيلم مياي ؟ لااقل درست فيلم بيا ببم ...يه چيزي هست بهش ميگن فيلم نامه ... متوجه اي ...خلاصه ايفتيضاح بالا نيار جلو مردم آبرو سوئد نشين ها را نبر ديگه ببم ...
________________________________________

در مدتي كه لوله كشي داشتم ، رفته بودم يه جلسه در استكهلم .
يكي از آشنايان گفت : بابا چرا تو وبلاگ داد و بيداد راه انداختي دنبال لوله كش اعلان زدي.
گفتم : خوب گير نمياد چه كار كنم. تو بودي چه كار ميكردي ؟
گفت : زنگ ميزدم وي وي اس ( شركت هاي لوله كشي و ساختماني )
گفتم : آها...از اون نظر ميگي :)))

________________________________________

بعد از مدتها دور بودن از وبسرا رفتم سراغ دوستها و دشمن هاي قديمي. و كاش ...
اگر كسي توانست اين مشكل مرا حل كند يك جايزه پيش من دارد.
من سيمپتوم را  ميدم . شما دياگنوس بديد ...
چطور ممكن است وقتي كه كسي راجع به پرنس چارلز و معشوقه اش  و دايانا مطلبي مينويسد ، كسي در اين دنيا باشد كه  فكر كند كه منظور نويسنده از پرنس چارلز و دايانا پاگنده و زنش ( اين پاگنده واقعا زن داره يا نه بالاخره ؟  يعني هيچ اميدي نيست ؟ :) و از كاميلا شخص شخيص ايشان باشد ؟ و در خاتمه هم توصيه كند كه از " انتقام گيري " از او حذر كنند ( هيچ كسي در اين دنيا هيچ كاري بجز انتقام گيري از بيماران رواني ندارد )
شمايي كه چند تا كلاس بيشتر از من خوانده ايد به من بگوييد اين بيماري اسمش چيه ؟ خود مركز بيني ؟ خود محور بيني ؟ خود همه چيز بيني ؟ خود كوچك يا بزرگ بيني ؟ پارانويا ؟يه اسمي بايد داشته باشه ديگه..الكي نيست كه .
آقاي هولاكويي ...به فريادم برس...
( توضيح :خوب يه مدت حموم نداشتم بدجوري تنم به خارش افتاده ديگه.به خصوص كه ديدم ديگر اسم مرا از ليست  خودش خط زده است. اين درد را چگونه طاقت بيارم ? خوب به آدم بر ميخوره ديگه :)))

دعاي روز جمعه :خدايا...دشمني به من عطا كن كه از سلولهاي مغزش كمي تا قسمتي هم استفاده كند و آنها را همينطور عاطل و باطل حيف و ميل نكند. ...ممنون
_______________________________________

وبلاگي كه آپديت نشود به درد لاي جرز نميخورد. وقتي كه وقت كافي براي پرداختن به وبلاگ را نداري ، نگاه داري وبلاگ بيهوده است. اين چيزي است كه مدتي است فكرم را مشغول كرده است.

[ 12:05 | مهشيـد | 0 دنبالک | 10 ديدگاه ]


Powered by MT3.35