October 28, 2006

در جایی خواندم : دیپلماسی یعنی که به کسی بگویی برود به جهنم ، و این را به طریقی به او بگویی که او مشتاقانه به این سفر برود.

و مادرم همیشه به من میگفت که من اصلا آدم دیپلماتی نیستم.

[ 13:40 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

October 26, 2006

لطفا به پس نوشت توجه کنید ، شاید سوء تفاهم ها برطرف شود.

داشتم به یک چیزی فکر میکردم که فکر کردم با شما در میان بگذارم.

من البته قصد جنرالایز کردن این مسئله را ندارم. اما در حد خودم و دیده های خودم میگویم. احتمال دارد اشتباه هم کنم. اگر اینطور است مرا تصحیح کنید.

این روزها خیلی فکر کرده ام به مسئله مادر بودن ، اینکه مادر خوبی نبوده ام ، اینکه میتوانستم بهتر از این باشم ، جوانی ام و نادانی ام در زندگی موجب اشتباهات زیادی شد و فرصت زیادی را در رابطه با فرزندم از دست داده ام . به دوستان زنم فکر کردم . این حرف را از خیلی از زنان همیشه میشنوم.  احساس گناه که مادر خوبی نباشند. که کم گذاشته باشند. که کافی نبوده اند. این حرفی است که از بسیاری از زنان شنیده ام.

من با مردان زیادی ملاقات کرده ام. مردان زیادی که پدر بوده اند . و خیلی هایشان را هم میدیدم که  پدران خوبی نیستند. اما هرگز ، هرگز ، هرگز از مردی این جمله را نشنیده ام که بگوید که معتقد است پدر بدی بوده است. بسیاری از مردان نقش ِ کمی را که در زندگی فرزندانشان داشتند به گردن مادر بچه می اندازند. او اینطور کرده ، او رابطه ی ما را کم کرده ، او چنین و او چنان ( آیا مردان اینقدر نقش پاسیو در رابطه دارند ؟) و البته کار را هم یکی از دلایل کم گذاشتن خود در رابطه با فرزندانشان میدانند که به این ترتیب یک دلیل موجه برای خود میتراشند ، یعنی خیلی راحت از خود سلب مسئولیت میکنند.  به هر صورت ، هرگز از مردی نشنیده ام که در نقش خود دچار شک و تردید باشد و به اندازه زنان در مورد فرزندش احساس گناه کند.
قصد قضاوت ندارم ، دلیلش را میپرسم ، آیا واقعا شما هرگز به اینکه پدر خوبی باشید شک نکرده اید ؟ آیا به این مسئله فکر نمیکنید ؟ آیا گناه را از دیگری میداند ؟ آیا شما هم این احساس را دارید ولی هرگز راجع به آن حرف نمیزنید ؟ اگر دلیل این است این عدم گفتگو در مورد آن به چه دلیل است ؟
اگر میپرسم برای قضاوت نیست ، برای دانستن است . واقعا این مشغله ای شده است برای من. اگر پداران عزیز به این سوال جواب دهند ممنون میشوم.

پس نوشت : انگار باز شر به پا کرده ام و قصدم این نبود. دوستان معمولا ( بجز سوسکی تا به حال ، آخ که بعضی از ما زنها چقدر خوب حرف همدیگر را میفهمیم ) فکر کردند چرا من از عدم انجام وظیفه مردان صحبت میکنم و دارند دلایل این کار را توضیح میدهند. بجز یکی از آقایان که فکر کرد البته من راجع به دوستان مردم صحبت کرده ام که هیچ وظیفه ای در مورد فرزندانشان به عهده نمیگیرند.
به این دلایل چند توضیح لازم شد.
اولا ... مردانی که در زمره ی " دوستان " من هستند ، اگر پدر باشند ، پدران خوبی هستند. یکی از شرایط من برای اینکه مردی را جزو دوستانم قرار دهم ـ درست یا غلط ـ نقش او به عنوان پدر در زندگی فرزندانش است. بعضی از دوستان حتی معتقدند که من نسبت به رابطه ی فرزند و پدر کمی آبسست هستم و دقت زیاد از حدی روی این رابطه دارم ، شاید برمیگردد به رابطه ی خودم با پدرم ـ رابطه ای ندارم ـ و یا رابطه ی فرزندم با پدرش ـ که آن هم از رابطه ی من با پدرم بهتر نیست ـ .
دوما ، من در این سوال  وظیفه ی مردان در زندگی فرزندانشان را زیر سوال نبرده ام ـ آن بحث دیگری است و جای خود دارد ـ ، چیزی که من پرسیده ام تنها مربوط به همین حس گناهی است که در زنان میبینم و آن را بازگو میکنند ـ دقیقا بیان این حس که " من مادر خوبی نبوده ام " ـ در شرایطی که بالاخره سعی خود را کرده اند ، ولی اینکه این حس را در مردان نمیبینم، یا شاید بازگو نمیکنند.
پرسش من تنها این تفاوت رفتاری در زن و مرد است. نه دلیل دوری مرد از زن و در کنارش فرزند بعد از تولد و در زمان رشد فرزند.
من مردانی را دیده ام که کمترین نقش را در زندگی فرزندان خود داشته اند ـ دوستانم نیستند ـ و در توجیح این رابطه ، شنیده ام که تقصیر را به گردن مادر و یا کار و یا شرایط و یا ... گذاشته اند و نقش خود را در این کم کاری اصلا به حساب نمی آورند. سوال من فقط به این امر مربوط میشود .

[ 22:17 | مهشيـد | 0 دنبالک | 19 ديدگاه ]

اگر باوري در تو آنقدر قوي باشد كه حاضر باشي برايش مبارزه كني ، آيا حاضري برايش جان دهي ؟
اگر باوري در تو آنقدر قوي باشد كه حاضر باشي برايش جان دهي ، چه چيزي موجب ميشود كه براي نيل به اين باور جان ديگري را نگيري  ؟ ؟
[ 8:14 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

October 22, 2006

در پرورش دخترم خیلی لیبرال بوده ام. این را دوستانم میگویند و من هم تا حدی قبول دارم. شاید بزرگ شدن در محیطی شدیدا دیکتاتوری ( محیط تربیت خانوادگی را میگویم ) با توجه به شغل و موقعیت پدر ، و باید ها و نباید های زندگی در کودکی ( شرایط خاص اجتماعی دختر بودن خوشبختانه یکی از آنها نبود. پدر ـ شاید به غلط ـ معتقد بود که من باید مثل پسر ها تربیت شوم تا از پس زندگی بر آیم ،و برای من که تنها دختر خانه بودم همان امکاناتی را ـ و کمی هم بیشتر ـ فراهم میکرد که برای پسرها) مرا به آن واداشت که باید ها و نباید های زندگی ام در بزرگسالی را کمتر کنم ، و این در باید ها و نباید های قرار داده شده برای زندگی دخترم هم تاثیر میگذاشت.
زیاد روی درس خوانی اش متمرکز نبودم. بیشتر مایل بودم کتاب بخواند. کتابخوانی را ـ نا آگاهانه ـ از درسخوانی مهمتر میدانستم ، شاید اینکه خودم کتابخوان بودم و دانستن برایم از مدرک مهمتر بود ، تاثیر بسزایی روی این امر داشت. میدانم که این لیبرال بودنم همیشه به سود دخترم نبوده ، میدانم که خیلی چیزها رو روی تنبلی کنار گذاشت ـ مثل خواندن و نوشتن زبان مادری را که وقتی گفت مایل به ادامه ی آن نیست ، اصراری نکردم ـ ولی رویهم رفته از روحیه خودساخته و بسیار متکی به خودش راضی بودم.

در مورد انتخاب رشته تحصیلی در دبیرستان به او گفتم که چیزی را انتخاب کن که بتوانی بر پایه آن دور انداز شغل آینده ات را بنا کنی. شغلی که از ساعت 8 تا 5 نباشد که تنها صورت حسابهایت را پرداخت کند. شغلی که رضایت تو را موجب شود. خواست دوره ی آشپزی را ببیند ، او را به رستورانی برای کار در آشپزخانه بردم و گفتم اگر اینجا راضی بودی ، این رشته را بخوان. با یک هفته کار در آشپزخانه ی رستوران ، تا یک ماه غذای درست و حسابی نمیخورد. و این فکر را کنار گذاشت. عمدتا در تمام مراحل زندگی تصمیم ها را به عهده ی خودش گذاشتم و صرفا به راهنمایی اش و تذکر به این که مثلا " من از اینکارت خوشم نمی آید و مایلم این را بدانی ، اما تصمیم در موردش با خودت است " ، اکتفا کردم. گاهی تصمیم هایی که گرفت خیلی غلط بود ، و در پرداخت تاوانش با هم شریک شدیم.

ما دو تا همیشه با هم بودیم. دوتایی با هم . کمکی نداشتیم. نه کمک مالی و نه کمک معنوی . در زندگی مشترکمان خیلی وقتها احساس کردم که  اشتباه میکنم . و ناآگاهانه و نادانسته عمل میکنم. تصمیم هایم غلط است و باید جور دیگری رفتار میکردم. احساس میکردم که مادر خوبی نیستم  و این احساس همیشه با من بود. اما من هم جز او تجربه ای نداشتم . همانطور که به او هم گفتم  : با هم بزرگ میشدیم .

روزی که دبیرستان را تمام کرد ،با لجبازی  به من گفت : هرگز مرا پشت میز دانشگاه تصور نکن. خیال نکن میتوانی به من افتخار کنی ، درس خواندن برای من تمام شد. من میخواهم کار کنم.
گفتم : همیشه به تو گفتم که میخواهم شاد و راضی باشی . اگر این کار راضی و شادت میکند ، انتخاب توست و من به آن احترام میگذارم. اما هرگز فراموش نکن که تو جوان هستی ، زن هستی ، و مهاجر. این سه در زندگی تو سه مورد مشخص تبعیض و اجحاف را فراهم می آورد. زندگی برای یک زن جوان مهاجر بدون تحصیلات عالی ، رقص روی گلها نخواهد بود. زندگی مشقت باری است که قدرت جسمانی و روحی تو را تضعیف میکند. اما اگر انتخابت این است ، من حرفی ندارم.

بعد از مدتی دیدم که کم کم بروشور های دانشگاهی در خانه سر و کله شان پیدا شد. در سکوت و با صبر تماشا میکردم و چیزی نمیگفتم. وقتی میپرسید با فلان رشته تحصیلی چه کار میشود کرد برایش توضیح میدادم و او را تشویق میکردم علاقه اش را تعقیب کند و صرف مدرک را ملاک کارش قرار ندهد. برای خودش تصمیم بگیرد با چه چیزی میخواهد کار کند و رشته ای را مناسب با آن پیدا کند. سرش غر نمیزدم. ـ اصولا از غر زدن خوشم نمی آید ـ وقتی سوالی میکرد ، تا حدی که میدانستم راهنمایش بودم و گاه میگفتم که با راهنمایان مدرسه برای راهنمایی بیشتر تماس بگیرد و از ایشان کمک بگیرد. وقتی به خانه ی کوچک خودش اسباب کشی کرد ، به او گفتم که او همیشه دختر کوچولوی این خانه است و کوچکترین مشکلی که برایش پیش آمد ، اولین دری که برایش باز است و هرگز بسته نیست این در است.

در جریان زندگی و تصمیم هایش همیشه بودم و همیشه با هم صحبت میکنیم.

وقتی که در مسافرت بود ، خبر پذیرفته شدنش در دانشگاه را از اطلاعات دانشگاه گرفتم و برایش اس ام اس کردم و گفتم که خبر قبول جای دانشگاهی را به مسئولان دانشگاه از سوی او داده ام.

وقتی که سعی و تلاش او را در پیشبرد پروژه های دانشگاهی اش میبینم ،و پروژه ها را برای من میفرستد تا نظرم را بداند و کاری را که رویشان کرده میبینم  ،لبخند کوچکی میزنم و در درونم گریه کنان میخندم.

چند روز پیش این اس ام اس را از سوی دخترکم دریافت کردم :
آمار نشان داده است که فرزندانِ والدینی که تحصیلات بالا دارند ، در زندگی همین راه را انتخاب میکنند . وقتی که دیدم تو از خواندن و یادگیری هرگز کنار نگرفتی ، و حتی کورس های دانشگاهی ای  برداشتی که حتی در اضافه کردن درآمدت هم نقش کوچکی هم نداشت و  تو تمام این راه سخت را با لبخند طی میکردی و این حس را به من میدادی که خیلی هم جالب است و مرا به تحصیل مشتاق کردی ، مرسی مامان ِ کوچولوی من. بوس.

این اس ام اس بسیار بلند ( من همیشه تعجب میکنم که این دخترک چطور اینقدر حوصله دارد که این همه را با آن دکمه های کوچک تایپ کند ) ، خستگی 24 سال مادر ِ  تنها بودن را از تن من در آورد.

[ 9:35 | مهشيـد | 0 دنبالک | 18 ديدگاه ]

October 20, 2006

دكترم مرد بسيار مسن و مهرباني است. سالهاست كه بازنشسته شده است ولي همچنان كار ميكند و با وجود اينكه ميتواند مثل ديگر دكترهاي خوب  و بازنشسته " خصوصي " كار كند و حق ويزيت هاي هنگفت بگيرد ، انتخاب كرده است كه به عضويتش در شركت بيمه ي همگاني ادامه دهد. تنها دكتري است كه من ديده ام كه هنوز از ماشين تايپ معمولي براي كار استفاده ميكند. خودش ميگويد اين كامپيوتر ها براي شما جوان هاست. از دوره ي من گذشته...
پريروز كه براي چك آپ پيشش بودم ، با ديدن من فريادي زد و گفت : چه كار كرده اي ؟ حالت خوب است ؟
من كه شكه شده بودم و كمي هم ترسيده بودم كه حتما يكي از كارهاي بدي كه كرده ام ( خدا ميداند كدامشان ) به اطلاع او رسيده و حالا بايد جواب پس دهم ، گفتم : مگه من چه كار كرده ام ؟ ( مثلا خواستم بهش يك دستي بزنم ببينم اطلاعاتش تا چه حد است :))
گفت : چرا اينقدر لاغر شده اي ؟
گفتم : آها ...بابا ترساندي منو. زياد نه. فقط 7 كيلو .
گفت : 7 كيلو براي تو كه اصلا چاق نبودي خيلي است.
گفتم : خوب حالا ميخواي سرم غر بزني ؟
نگاهي كرد و گفت : كسي را پيدا كرده اي ؟
با تعجب گفتم : مگر كسي گم شده است ؟
با خنده گفت : منظورم اين است كه عاشق شده اي ؟ با كسي ملاقات كرده اي ؟
گفتم : تو رو خدا ديگه تو مزخرف نگو. اين حرفا چيه كه ميزني ؟
گفت : آمار نشان ميدهد كه زنان در دوران عاشقيت بين 5 تا 10 كيلو وزن كم ميكنند و در دوران تمام شدن رابطه همين مقدار اضافه... عموما اينطور است.
گفتم : براي اطلاع سركار بايد بگويم كه مچ دست من ضعيف است. و تحمل وزنم را نداشت. بايد وزن كم ميكردم.
با شك نگاه كرد و گفت : آها ...از اون نظر ميگي . البته اگر ما روي دستهايمان راه ميرفتيم حرفت مورد قبول بود .
گفتم : نخير آقاي بامزه. در يوگا....
گفت : اوه...نميخوام ديگه از كارهاي عجيب غريب تو بشنوم.... اين بحث را تموم كنيم.
گفتم : موافقم.
______________________________________

همكارم گفت : اين بيماري چي هست كه تو داري ؟
- : چي ؟ تالاسمي را ميگويي ؟
- : آها. چي هست ؟ عواقبش و تاثيرش روي بدن چيه ؟
- : خستگي مزمن ، زنجيره ي هموگلوبين كامل نيست.  بدن قادر به جذب و حفظ آهن نيست.  ارزشهاي خوني پايين مي آيد ، خلاصه ...خستگي ديگه. خستگي زياد.
گفت  :  هوم...چه خوب !!!
گفتم : دست شما درد نكنه. منظور ؟
- : خوب ببين ، اينقدر كه تو پر انرزي و فعال هستي.. فكرش را بكن اگر ارزش هاي خوني ات مثل آدمهاي معمولي بود ، الان نصف شهر را خراب ميكردي كه...

______________________________________

شب ديروقت داشتم از يوگا برميگشتم ، در قطار با يكي از آشنايان كه ايراني است و  خانم مهرباني است روبرو شدم. ميخواست مرا به همراهش و او را به من معرفي كند. چنين گفت :
ـ آقاي دكتر ......،  خانم مهشيد  از زنان مبارز !!! استكهلم ( منو ميگفت ها :))
در مورد معرفي خودم بهش گفتم كوتاه بيا تو رو خدا. خسته بودم و در مورد معرفي آقاي همراهش چيزي به او نگفتم.
مدتهاست كه در سوئد زندگي ميكنم و اينجا عادت كرده ام كه انسانها را با تيترشان نشناسم و معرفي نكنم. من حتي دكترم را اريك صدا ميكنم و عادت به دكتر دكتر گفتن را مدتها است كه ترك كرده ام.
ميدانم كه دكتر بودن يا مهندس بودن و يا اصولا تيتر براي بعضي از ايراني ها خيلي امر مهمي است. اينكه همراهمان را با تيترش معرفي كنيم ، يا خودمان را با تيترمان معرفي كنيم ... براي خيلي ها ارزش است و توليد ارزش ميكند.(تيترها براي بعضي ها بحران زا هم هستند ، يكي از آشنايان كه در راديويي كار ميكرد يك بار به من گفت كه وقتي با يكي از آقايان " دكتر " در استكهلم مصاحبه ميكند ، او به ايشان غر ميزند ( شايد هم غر را قاف ميزند ) كه :"حالا ميمردي و در مصاحبه يكي دو تا " دكتر " به ما ميگفتي ؟". اين بزرگمردان كوچك....)

اين ارزشها اما براي من غريبه اند...

اگر جلوي اسم آقاي دكتر ... چند تا نقطه گذاشتم ، به اين دليل است كه ابدا اسم او يادم نمانده است. سيلي اي كه از معرفي فردي با تيتر به صورتم نشست اسمش را از يادم برد. تنها چيزي كه يادم مانده است اين است كه آن شب با يكي از آشنايان كه خانم ايراني مهرباني است روبرو شدم كه آقاي دكتري همراهش بود. حتي قيافه آن آقا را هم به ياد نمي آورم. اما ميدانم كه آن آقا " دكتر " بود.
راستي آيا دانستن تيتر آن آقا از نظر آن خانم براي من ضروري بود ؟ همان ضرورتي كه او لابد فكر ميكرد مرا بايد به عنوان زني مبارز !!! معرفي كند ؟ زندگي ما آيا بدون اين تيترها زيباتر نميشود ؟ من اگر مهشيد باشم و آن آقا مثلا ابلافضل در اصل ما و ارزشهايي كه براي يكديگر قائليم چيزي را تغيير ميدهد ؟
_______________________________________

اين چند روزه به لطف يك دوست خوب از يه سايت هي فيلم ايراني داون لاود كردم . فيلم خيلي دور خيلي نزديك را ديدم و با وجود بازي نه چندان بد اين همشهرمون آقا مسعود ،  كه سوئدي حرف زدنش تو فيلم منو كوشته ... خوشمان نيومد.
فيلم بوتيك را ديدم. قيامت بود. آقا مسعود ...ديديش ؟ نصف تويه ها .. از سوئد پاشدي رفتي ايران فيلم مياي ؟ لااقل درست فيلم بيا ببم ...يه چيزي هست بهش ميگن فيلم نامه ... متوجه اي ...خلاصه ايفتيضاح بالا نيار جلو مردم آبرو سوئد نشين ها را نبر ديگه ببم ...
________________________________________

در مدتي كه لوله كشي داشتم ، رفته بودم يه جلسه در استكهلم .
يكي از آشنايان گفت : بابا چرا تو وبلاگ داد و بيداد راه انداختي دنبال لوله كش اعلان زدي.
گفتم : خوب گير نمياد چه كار كنم. تو بودي چه كار ميكردي ؟
گفت : زنگ ميزدم وي وي اس ( شركت هاي لوله كشي و ساختماني )
گفتم : آها...از اون نظر ميگي :)))

________________________________________

بعد از مدتها دور بودن از وبسرا رفتم سراغ دوستها و دشمن هاي قديمي. و كاش ...
اگر كسي توانست اين مشكل مرا حل كند يك جايزه پيش من دارد.
من سيمپتوم را  ميدم . شما دياگنوس بديد ...
چطور ممكن است وقتي كه كسي راجع به پرنس چارلز و معشوقه اش  و دايانا مطلبي مينويسد ، كسي در اين دنيا باشد كه  فكر كند كه منظور نويسنده از پرنس چارلز و دايانا پاگنده و زنش ( اين پاگنده واقعا زن داره يا نه بالاخره ؟  يعني هيچ اميدي نيست ؟ :) و از كاميلا شخص شخيص ايشان باشد ؟ و در خاتمه هم توصيه كند كه از " انتقام گيري " از او حذر كنند ( هيچ كسي در اين دنيا هيچ كاري بجز انتقام گيري از بيماران رواني ندارد )
شمايي كه چند تا كلاس بيشتر از من خوانده ايد به من بگوييد اين بيماري اسمش چيه ؟ خود مركز بيني ؟ خود محور بيني ؟ خود همه چيز بيني ؟ خود كوچك يا بزرگ بيني ؟ پارانويا ؟يه اسمي بايد داشته باشه ديگه..الكي نيست كه .
آقاي هولاكويي ...به فريادم برس...
( توضيح :خوب يه مدت حموم نداشتم بدجوري تنم به خارش افتاده ديگه.به خصوص كه ديدم ديگر اسم مرا از ليست  خودش خط زده است. اين درد را چگونه طاقت بيارم ? خوب به آدم بر ميخوره ديگه :)))

دعاي روز جمعه :خدايا...دشمني به من عطا كن كه از سلولهاي مغزش كمي تا قسمتي هم استفاده كند و آنها را همينطور عاطل و باطل حيف و ميل نكند. ...ممنون
_______________________________________

وبلاگي كه آپديت نشود به درد لاي جرز نميخورد. وقتي كه وقت كافي براي پرداختن به وبلاگ را نداري ، نگاه داري وبلاگ بيهوده است. اين چيزي است كه مدتي است فكرم را مشغول كرده است.

[ 12:05 | مهشيـد | 0 دنبالک | 10 ديدگاه ]

October 18, 2006

یک سوال :
برای داون لاود موسیقی و فیلم ( فقط ایرانی نه ها ) چه برنامه ای را پیشنهاد میکنید ؟ شما از چه برنامه ای استفاده میکنید ؟ ناپستر که تقش در آمد. کازان که همه اش ویروس دارد ، این DC++ هم که انگار دیگه اکتیو نیست. حالا من از کجا آهنگ داون کنم ؟

[ 20:09 | مهشيـد | 0 دنبالک | 9 ديدگاه ]

October 16, 2006

یک فیلم بد و یک فیلم خوب

بگذارید از فیلم بده شروع کنم.که بگیم و بگذریم ...
 آتش بس از خانم تهمینه میلانی .

فیلمی که تولیدات سینمای آبگوشتی قبل از انقلاب را تا کرده و در جیبش گذاشته. فیلمی با تمای روانشناسانه که مشخص کننده ی این است که نویسنده و کارگردان فیلم هیچ درکی از روانشناسی انسان ( حالا تفکیک روانشناسی و سایکو آنالیز جنسیتی  را بهش بخشیدیم ) ندارد. چیزهایی شنیده است و بدون درک از ماهیت آن ، به زبان می آورد و فیلمش میکند.
فیلمنامه آنچنان  مکانیکی از کودک درون حرف میزند که این اصطلاح   را کاملا بی محتوا میکند .انگار نه انگار که این اصطلاح ، علمی است و در دانش روانشناسی جدید یکی از مباحث مهم است. مرد پدرسالار با دادن ماژیک از دست چپ به راست و بر عکس کودک درونش را کشف میکند و با آن گفتگو میکند ، کاری که فقط سینمای آبگوشتی ایران میتواند از پسش بر بیاید.
زن و مرد نقش اول فیلم آنچنان از حل کردن کودک درون خود صحبت میکنند که انگار قند را در چایی شیرین ریخته اند و بسیار ساده است.
دیالوگ ها سبک و بی قائده اند. احتمالا بسیاری از بیننده گان هموطن را که دنبال عشوه ی ارزان هستند بر صندلی های سینما خندانده است. چون حقیقتا به آنچه دنبالش بودند رسیدند : عشوه ی ارزان.

زیر و رو شدن دو انسان کاملا متفاوت ، یکی پدرسالار که تمام هم و قمش " آدم کردن " همسرش بود و دیگری مستقل که از عهده ی تحمل رابطه ی نابرابر بر نمی آمد ، در عرض ده روز  و فقط ده روز ، پیام ِ فیلم را میرساند : زندگی با کمک کارگردان  شیرین میشود .مثل آب نبات چوبی   ...

بچه ها گفته بودند فیلم را نگاه نکن و به زحمتش نمی ارزد ها... اگر یک کلام حرف گوش کن بودم که کارم به این جا نمیکشید.

و بهترین را برای آخر نگاه میداریم ....

نام فیلم : بازگشت ، اثر پدرو  آلمادوار
نام اصلی : "Volver"


" بازگشت " داستانی در بیان  همبستگی زنانه است. زنانی سخت کار ، مستخدم ، آشپز ، فاحشه ، آرایشگر ، یا هر شغل  دیگری که با تلاش سعی در زنده ماندن دارند . زنانی  که پشت همدیگر را خالی نمیگذارند. به هم روی می آورند و از هم حمایت و پرستاری میکنند. این زنان یکدیگر را تنها نمیگذارند و باور میکنند. در بدترین لحظه ها ، حتی در پنهان کردن قتلی ناخواسته.

جامعه ای که آلمادوار تشریح میکند ، یک جامعه ی معمولی اروپایی است. اجتماعی انباشته شده از سکس ، تحقیر ، تلویزیون و برنامه های تلویزیونی حقارت بار که زندگی خصوصی و دردهای انسانی را برای سرگرمی عمومی میکنند.

در این جامعه ، رایموندا و دخترش پائولا و خواهرش سولو ، یکدیگر را و مادر را میابند و همسفر  با دیگر زنان سعی در حفظ حرمت انسانی خویش دارند.

پدرو آلمادوار ، بار دیگر داستانی ماندنی از همبستگی زنانه آفرید. بعد از فیلمهای " زنان در مرز جنون " ، " همه چیز درباره مادرم " و " با او حرف بزن " فیلمی دیگر با تم احساسات و دلبستگی های زنانه، فیلمی در تشریح درد زن بودن ،  از آلمادوار میبینیم که همچون دیگر فیلمهایش به یک شاهکار تبدیل شده است.

اگر امکانش را دارید ، فیلم " بازگشت " آلمادوار را از دست ندهید ، که خستگی تمام فیلمهای بدی را که در عمرتان دیده اید از تنتان به در خواهد آورد.


 

 

[ 22:57 | مهشيـد | 0 دنبالک | 11 ديدگاه ]

October 15, 2006

کفشهایم کو ؟ چه کسی بود....

اما نه ، جدی ، کفشهایم کو ؟ و بقیه چیزها ....

توی اون کارتن بود یا توی این کیسه ؟

در خانه ای که به تازگی اسباب کشی کرده باشی ، و میان کارتن ها و کیسه های سیاه رنگ زندگی کنی ، پیدا کردن چیزها تقریبا غیر ممکن میشود . بخصوص اگر آدم بی انظباطی مثل من باشی...
این روزها با صحبت با دوستانی که تجربه اسباب کشی داشتند ، آرام میگیرم :
ـ تا 6 ماه کارتن های باز نشده توی هال بودند ، خیلی طول کشید تا بازشون کردم .
ـ من هنوز کارتن باز نشده دارم ، بعد از 12 سال که از اسباب کشی ام میگذرد. گذاشتمشان تو انبار و بازشان هم نمیکنم. نمیدانم توی آنها چی هست ، اما احتمالا چیز بدرد بخوری نیستند چرا که کمبود چیزی را احساس نکرده ام. فقط نمیدانم چرا کارتن ها را بیرون نمی اندازم.

اما من کفشهایم را لازم دارم. کفشهایم کو ؟؟؟

[ 0:25 | مهشيـد | 2 ديدگاه ]

October 11, 2006

به خدای کعبه که رستگار شدم ....
توالت و حمام درست شد.

این بنده خدا که گفت : "فکر میکنم  پس هستم "، درد بی توالتی نکشیده بود .

حالا دیگه من هم هستم ...

[ 6:24 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

October 8, 2006

 
عمران هم رفت ، شصت سالگی ، زود بود ...
عمران را از نوجوانی میخواندم ، و وقتی در استکهلم او را دیدم ، به زیبایی نوشته هایش ، و از آن هم زیباتر بود.
حوصله ی جنجال و دعوا نداشت. برای این کار نیامده بود. طنز را جدی میگرفت و خیلی جدی شوخی میکرد.
در جواب سوال بیخود یکی از شرکت کنندگان که پرسید : چرا سکس همیشه مورد خنده  است ( احتمالا تجربه ی شخصی اش بود :) . کمی  او را ورنداز کرد و گفت : خوب بستگی داره که سکس با کی باشه  . آن آقا هاج و واج به او و من که شلیک خنده ام سالن را برداشته بود نگاه میکرد و به بقل دستی خود گفت : این حرف که خنده نداشت این زنه چرا اینقدر میخنده .

چهره ی گرم و دوست داشتنی عمران را از یاد نمیبرم. هرگز.
عمران رفت. جایش سبز.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دولت سوئد معرفی شد.


راینفلد نخست وزیر جدید سوئد

ترکیب دولت بورژواها ترکیب جالبی است. از تمامی احزاب متحد جناح راست در کابینه ی وزرا شرکت دارند ( دولت سوسیال دمکراسی بسیار انحصار طلبانه برخورد میکرد و به هیچ عنوان اعضای احزاب چپ و محیط زیست را که متحد حزب سوسیال دمکرات بودند در دولت راه نمیداد )

از 21 وزیر ( به اضافه ی نخست وزیز میشود 22 ) تعداد 10 نفر آنها زن هستند. که کمتر از 50 درصد کابینه را تشکیل میدهد. البته طبق معمول همیشه ترکیب و تقسیم وزرا ، نقش های تعیین کننده و مرکزی را عمدتا در اختیار مردان قرار داده است.

کابینه نسبتا جوان است. نخست وزیر 41 ساله است و جوانترین عضو کابینه 32 سال دارد.

تنها عضو مهاجر کابینه خانم نیماکو سابونی ، وزیر همپیوستگی و برابری 37 ساله است و همسر و دو فرزند دارد.  او ابتدای کار هنوز چای اول را سر نکشیده طرح هایی مثل ممنوعیت حجاب در مدارس و معاینه ی زنان جوان و مهاجر توسط دکتران متخصص امور زنان و قطع کمک مالی دولتی برای مدارس خصوصی ـ مذهبی را پیشنهاد کرده است که موجب اعتراضات گسترده در سطح اجتماع شد.

از موارد جالب کابینه وجود دو وزیر مرد که به اقلیت های جنسی تعلق دارند است.


آندریاس کارلگرن وزیر محیط زیست که هموسکسوئل است. ( کمی هم  خوشتیپ )

و توبیاس بیلستروم که وزیر امور مهاجرت است و بای سکسوال است. وقتی به کارنامه ی بیلستروم رجوع کردم ، دیدم که قبلا نماینده ی مجلس بوده است. شغل  او در قبل از نمایندگی مجلس به گفته ی روزنامه ها نانوایی بود. جنبه ی مثبت آن این است که احتمالا این وزیر جدید که جوانترین عضو کابینه است و بیش از 32 سال ندارد ، سحرخیز خواهد بود.


چیزی که در کابینه موجبات ابراز نگرانی را به وجود آورده است وجود کارل بیلدت ، رهبر سوپر راست سابق حزب مدرات به عنوان وزیر امور خارجه است. نمیدانم با توجه به مسائل بین المللی توقع چه سیاست های خارجی را میتوانیم داشتیم. ارسال سربازان سوئدی برای جنگ در عراق ؟ و یا تایید سیاست های راست جهانی ؟ باید منتظر بود و دید.


از دیدن اسم لارش لیون بوری به عنوان وزیر آموزش و پرورش تعجب کردم. من همیشه به اینکه این آقا سواد خواندن و نوشتن دارد مشکوک بودم :))  و برای عینک استفاده ای پیدا نمیکردم. آخر جاسوسی کردن در احزاب دیگر که عینک لازم ندارد ( لیونبوری رهبر حزب مردم است که در انتخابات اخیر چندین مورد جاسوسی و نفوذ در حزب سوسیال دمکرات را هایشان رو شد. حالا لابد میخواهند تدریس جاسوسی را در مدارس شروع کنند.

اما بیش از هر چیز حضور وزیر آندرش بوری با موی دم اسبی اش بحث بر انگیز شده است.

Anders Borg ، وزیر اقتصاد و دارایی است و 38 سال دارد و به نظر من موی بلندش خیلی هم بهش میاد.

ــــــــــــــــــــــــــــــ

بعله اینترنت وصل شد. اما از حمام و توالت خبری نیست :))

[ 8:29 | مهشيـد | 0 دنبالک | 2 ديدگاه ]

October 4, 2006

از فردا مقدمات برنامه ی اسباب کشی به منزل جدید اجرا میشود.

چند روزی اینترنت ندارم . حمام و توالت هم همینطور . :))

در مورد اینترنت شوخی نمیکنم. در مورد حمام و توالت هم همینطور. کاشی کاری حمام تمام نشده و اینطور که این دوست ما پیش میرود تمام شدنی هم نیست. اینطور که قول داده تا روز جمعه حمام و توالت قابل استفاده خواهند بود. اما اگر قرار بود او به قولهایش عمل کند ، من از  دو هفته پیش در آپارتمان جدیدم زندگی میکردم. خلاصه با یک حساب سر انگشتی پیدا کنید من تا کی باید بی توالت و حمام سر کنم.

آهای ...شماهایی که حمام و توالت دارید. و صبح وقتی از خواب بیدار شدید برای دست به آب رفتن مجبور نیستید لباس بپوشید و سه طبقه پایین بروید به توالت رخت شور خانه. ... حسابی قدرشان را بدانید :)))

رنگ کاری اتاقها و راهرو و آشپزخانه و کاغذ دیواری و ... را خودم کردم که مدتی است  تمام شده .

اتاق خواب را کاغذ دیواری آبی کم رنگ ـ میخواستم رنگ کنم ولی دیوارها ایفتیضاح بود و نشد ـ اتاق نشیمن و راهرو رنگ کافه لاته و آشپزخانه به رنگ کافه اوله. کاشی دیوار حمام را سفید با رگهای مرمری خاکستری و موزاییک زمین را آبی نفتی روشن  انتخاب کردم.  رنگهای بسیار آرام بخش و هارمونیکی هستند و امیدوارم که این رنگها بتوانند استرس این یک ماهه را از من بگیرد.

پست بعدی را از منزل جدیدم میفرستم ، البته وقتی حمام حاضر شد . احتمال دارد عکس هم برایتان بگذارم .

[ 1:30 | مهشيـد | 0 دنبالک | 13 ديدگاه ]

October 1, 2006

اگر من در میان لوله ها و رنگها غرق شده باشم دلیل نمیشود که شما نیز چنین باشید. 
I do it  my way
به ورشن عربی my way  با رشید طاها ، خالد و فادل گوش و نگاه  کنید. ( این رشید طاها عجب تیکه ای بود زمانی ها :))

_____________________________

کیانوش سنجری : مهرداد لهراسبی را دریابیم

[ 7:39 | مهشيـد | 0 دنبالک | 10 ديدگاه ]



Powered by MT3.35