September 25, 2006

دیگه خودم هم از دست خودم خسته شده ام. چه رسد به دوستانم...
دیروز بعد از مدتها از تعمیرات این آپارتمان لکنتی پاس ـ یعنی همان بریک خودمان دیگه ـ گرفتم و رفتم اول دخترم و بعد دوستانم را دیدم.
یکی از بچه ها میگفت : قبلا تا مهشید زنگ میزد خبر تاتر و سینما و کنسرت و تظاهرات و سخنرانی میداد. الان که زنگ میزند همه اش میشود : لوله کش سراغ داری ؟ جوشکار میشناسی ؟ نجار ؟ کاشی کار ....
البته این دوست من مرد نازنینی است و خیلی به من لطف دارد و دیگر حرفی از دفعاتی ـ که شمارش این روزها کم هم نبوده است ـ که زنگ زده ام و گفت : یک چیزی خریده ام و برای آوردنش به کمک احتیاج دارم ، نکرد.

دیشب نشسته بودیم و دو تا از بچه ها یکی بعد از دیگری گفتند : فردا مدرسه دارم . و من گفتم : فردا لوله کش میاد که این لوله ی لامصب را جوشکاری کند.

خلاصه این روزگار من است در این روزها. یک آپارتمان فکسنی یک خوابه  که تماما باید تعمیر شود. با این شکل تعمیرات اگر ارزون میخریدم دلم نمیسوخت. مخارج یک طرف و قرض و قوله یک طرف ، اما دنبال این و آن دویدن و منت لوله کش و .... کشیدن یک طرف.
مرد جوان و هموطنی در خانه کار میکند که خداییش تمام کارها را میکند بجز لوله کشی و جوشکاری ... 
آدم  خوبی است و به کارش بسیار وارد است و بابت او خیلی شانس آورده ام.
در میان همه ی کارها فقط از او خواستم که در حمام و کنار وان ، یک سکوی کوچک برای گذاشتن گل و شمع بسازد که گفت : رو چشم ...

روزی هم کار این خانه ی لکنتی تمام خواهد شد ، و دوباره به دنبال تاتر های تازه و فیلمهای تازه خواهم بود.
و من آن روز را انتظار میکشم ، حتی وقتی که دیگر نباشم :) 

[ 22:11 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]


Powered by MT3.35