September 25, 2006

دیگه خودم هم از دست خودم خسته شده ام. چه رسد به دوستانم...
دیروز بعد از مدتها از تعمیرات این آپارتمان لکنتی پاس ـ یعنی همان بریک خودمان دیگه ـ گرفتم و رفتم اول دخترم و بعد دوستانم را دیدم.
یکی از بچه ها میگفت : قبلا تا مهشید زنگ میزد خبر تاتر و سینما و کنسرت و تظاهرات و سخنرانی میداد. الان که زنگ میزند همه اش میشود : لوله کش سراغ داری ؟ جوشکار میشناسی ؟ نجار ؟ کاشی کار ....
البته این دوست من مرد نازنینی است و خیلی به من لطف دارد و دیگر حرفی از دفعاتی ـ که شمارش این روزها کم هم نبوده است ـ که زنگ زده ام و گفت : یک چیزی خریده ام و برای آوردنش به کمک احتیاج دارم ، نکرد.

دیشب نشسته بودیم و دو تا از بچه ها یکی بعد از دیگری گفتند : فردا مدرسه دارم . و من گفتم : فردا لوله کش میاد که این لوله ی لامصب را جوشکاری کند.

خلاصه این روزگار من است در این روزها. یک آپارتمان فکسنی یک خوابه  که تماما باید تعمیر شود. با این شکل تعمیرات اگر ارزون میخریدم دلم نمیسوخت. مخارج یک طرف و قرض و قوله یک طرف ، اما دنبال این و آن دویدن و منت لوله کش و .... کشیدن یک طرف.
مرد جوان و هموطنی در خانه کار میکند که خداییش تمام کارها را میکند بجز لوله کشی و جوشکاری ... 
آدم  خوبی است و به کارش بسیار وارد است و بابت او خیلی شانس آورده ام.
در میان همه ی کارها فقط از او خواستم که در حمام و کنار وان ، یک سکوی کوچک برای گذاشتن گل و شمع بسازد که گفت : رو چشم ...

روزی هم کار این خانه ی لکنتی تمام خواهد شد ، و دوباره به دنبال تاتر های تازه و فیلمهای تازه خواهم بود.
و من آن روز را انتظار میکشم ، حتی وقتی که دیگر نباشم :) 

[ 22:11 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

September 23, 2006

پاگنده جان من صدای تو را دارم. اما منظور فقط تو نبودی. این مسئله در نوشته های خیلی از دوستان تکرار شد. تو فقط یکی از ایشان بودی.
همین پایین کامنت ها را نگاه کن. خانمه آمده به من فحش میده که چرا به انوشه خانم افتخار نمیکنم.
نوشته تو اگر با طنز بود ، اما واقعیات را توضیح میداد. درد من نه از طنز تو بلکه از واقعیات این اجتماع است. واقعیاتی مثل  اینکه به لباسهای مردمی که به دیدن تاتر میروند و به فضا رفتن زنی که سرمایه اش به او این اجازه را داده افتخار کنیم ...

[ 9:45 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

September 20, 2006

به چی افتخار کنیم ؟

این حس افتخار چیست ؟ چرا بعضی ها تا بگی چی افتخار میکنند و مفتخر میشوند ؟ چرا باید افتخار کنیم ؟
یک زمان گفتند به ایرانی بودن خود باید افتخار کنیم ، نمیدانم چرا باید از اینکه در یک نقطه ی کره زمین به دنیا آمده ام باید افتخار کنم ، یا به قول بعضی ها از همین بابت باید خجالت بکشم.
بارها شنیده ام که ملت به هر چیز کوچک و بزرگی افتخار میکنند.
چند روز پیش در وبلاگ یکی از دوستان چیزی خواندم ، حالا اگر جملات را با کمی طنز قاطی کنم به زبانی محترمانه نوشته بود هر کی به سفر به فضای انوشه انصاری افتخار نکند خر است.
در رادیو های صد تا یه غاز  فارسی زبان محلی استکهلم که اینروزها که با دوستی مشغول تعمیر خانه هستم گوش میکنیم ، میشنوم که به در و دیوار افتخار میکنند. به اینکه فلان ایرانی تحصیل کرده است به این که فلان ایرانی عضو فلان حزب سوئدی است و به این که فلان ایرانی .... البته نشنیدم وقتی که یک ایرانی تبر به دست در مرکز شهر استکهلم همه جا را به هم ریخته باشد کسی بگوید که به او افتخار میکند.
خلاصه میان این همه مفتخر شدن ، این افتخار آخری حسابی مرا خنداند.
این گزارش را بخوانید ، متوجه میشوید.
گزارشگر در تئاتری با شرکت بهروز وثوقی و هوشنگ توزیع شرکت کرده است و به چی افتخار میکند ؟ اگر گفتید ؟ خودتان بخوانید ....
اشتباه نکنید به بازی بازیگران افتخار نمیکند ، باز هم بخوانید و به جمله ی آخر برسید.
بعله .... گزارشگر به بودن در کنار بیش از هزار نفر ایرانی که با ظاهر "شیک " و آراسته به تئاتر آمده اند افتخار میکند .
برایم دو مسئله پیش می آید ، اول اینکه  این گزارشگر ایرانی چه انتظاری داشته است. که مثلا ایرانیان با بیژامه و لباس های مندرس به دیدار تاتر بروند ؟ مثلا این گزارشگر تا به حال یه تاتر سوئدی نرفته که ببیند مردم مثل آدم حسابی به دیدن تاتر می آیند ؟
دوم اینکه این گزارشگر چقدر بی افتخاری کشیده که  با دیدن لباس شیک و تر و تمیز ذوق میکند و افتخار میکند.

چقدر امکانات برای افتخار کردن بود و ما خبر نداشتیم.
به نظر شما به چی باید افتخار کنیم ؟

پس نوشت :این روزها به دلیل سمباده زنی و نقاشی و کاغذدیواری کنی  و لوله کشی و نجاری و کفاشی و بقالی... نه زیاد شد .... زیاد در وبلاگستان نیستم. الان که رفتم به فرناز سر بزنم دیدم مسئله ی افتخار خیلی بیخ پیدا کرده .

پس نوشت 2:
ببینید در مورد فضا نوردی خانم انوشه انصاری یه توضیحی بدهم که چطور فکر میکنم ...
خانم انصاری یک بیزنس من موفق است ،  من اصلا با بيزنس من بودن خانم انصاري مشكلي ندارم، البته فكر نميكنم عمل سفر به فضای او با دید سرمایه گذاری برنامه ریزی شده باشد ( شاید هم چنین باشد ولی من اینطور فکر نمیکنم )  شايد بعدا تبديل شده. او آرزوي سفر به فضا را داشته و خوب پول هم به اندازه كافي داشته كه 25 ميليون به جاييش بر نخورد و به آرزویش جنبه عمل بپوشاند .دوست داشته به فضا برود ،  آدم نيكوكاري هم نيست كه مثلا بگه من به جاي اينكار ميتونم مثلا هزاران نفر را سير كنم. همه انسانها اينطور فكر نميكنند. من اين را هم قبول ميكنم.
من فقط سر در نميارم كه چرا من به اينكه يك نفر پولدار است و مايل است برود فضا بايد افتخار كنم . چرا این مسئله باید خبر مهمی برای من باشد و چرا باید موجب افتخار من باشد. آیا به پولدار بودن او باید افتخار کنم  یا به اینکه توریسم فضایی برای سوپر پولدارها به وجود آمده ؟
سوال من اين است. شمایی که به این مسئله افتخار میکنید یه تک پا بیایید و برای من هم توضیح دهید که به چی باید افتخار کنم. شاید من هم از شما مفتخر بودن را یاد بگیرم .

پس نوشت 3: اما خودمونیم از این یه کار انوشه خانم  خیلی خوشم اومد ، حسابی گذاشت تو کاسه ...

[ 23:26 | مهشيـد | 0 دنبالک | 39 ديدگاه ]

September 17, 2006

اینجور که پیداست جناح سرمایه در انتخابات  سوئد برنده میشود. این مسئله تنها حاکی از عملکرد بسیار بد  سوسیال دمکراسی در عرض 4 سال اخیر در سوئد است.
خبر های جدید تر را اضافه خواهم کرد.

پس نوشت: نتیجه انتخابات تقریبا قطعی شده : بلوک آبی یعنی بلوک بورژوازی دو حزب بزرگ یعنی حزب مدرات و مرکز با ازدیاد درصد آرا و حزب مردم  که به جاسوسی مزبورانه ای دست زده بود  و نیز حزب دمکرات مسیحی ها با افت آرا روبرو شدند. . حزب سوسیال دمکرات ها با نزدیک به 4.5 درصد افت آرا و حزب چپ بیش از سه درصد افت رای در دولت جدید نقش اپوزیسیون را بازی خواهند کرد.
حزب چپ با 5.8 درصد به مرز حداقل آراء ـ 4 درصد ـ برای حضور در پارلمان نزدیک میشود. از میان احزاب متحد بلوک سرخ تنها حزبی که درصد آراء اش نسبت به انتخابات 4 سال پیش افزوده شده است حزب سبزها است که تنها نیم درصد رای بیشتر کسب کرده است.

حزب ابتکار فمینیستی تنها یک درصد کل آرا را به خود اختصاص داد .
حزب نازیست ها ـ Sveriges demokraterna ـ دو درصد کل آرا را به خود اختصاص داد.

مرز حضور در پارلمان 4 درصد کل آرا و مرز دریافت کمک مالی دولتی برای کامپاین انتخاباتی 2.5 درصد کل آراء است.

امروز یکی از دوستان از احتمال تقلب در انتخابات سوئد از من پرسید. با کمال اطمینان میتوانم بگویم که اگر چند کشور در دنیا وجود داشته باشد که بتوانند ادعا کنند که هیچگونه تقلبی در انتخابات و شمارش آراء ایشان نمیشود ، یکی از آنها سوئد است. سوئد با سیستم دقیق گرفتن و شمارش آراء هیچ جایی برای تقلب در انتخابات را باقی نمیگذارد.

شکست بلوک سرخ در انتخابات از نظر من تنها به دلیل بی اعتمادی مردم به عملکرد بلوک سرخ  در سوئد بود.

در مورد حزب ابتکار فمینیستی باید یک مسئله را بگویم . خیلی از طرفداران این حزب ادعای عجیب و غریبی میکنند ، مثل ضد فمینیست بودن جامعه سیاسی سوئد و از این قبیل . خانمی ایرانی را میشناسم که ادعا کرده است عضو مخفی حزب ابتکار فمینیستی است و مدعی است که  این مسئله را از همکاران سوئدی اش مخفی نگاه داشته تا روابط سر کار را دوستانه حفظ کند. او حتی به امکان اخراج از کار هم اشاره کرده است.
این ادعا ها به نظر من فقط هوچی بازی های کوته نظرانه ای بیش نیست که شاید با عدم شناخت واقعی از جامعه سوئد توام است.  سوئد کشور ضد فمینیستی نیست و جامعه ی سیاسی سوئد ابدا جامعه ای ضد فمینیستی نیست . فمینیسم در سوئد به عنوان جنبشی فعال و پیشرو شناخته شده است. اما اینکه حزب ابتکار فمینیستی نمیتواند چندان موفقیتی داشته باشد به نظر من به چند مسئله ربط دارد :
1 ـ این حزب ، به شدت از الگوی سنتی احزاب ( که مردانه خوانده میشود ) یعنی الگوی رهبری هرمی پیروی میکند. این حزب بدون رهبرش ـ خانم گودرون شیمن ـ که اتفاقا ابدا هم به سازماندهی پارالل اعتقادی ندارد ، نابود و هیچ است. این حزب حزبی است که هم سر دارد و هم رهبر دارد. و ابدا به آرمان فمینیستی سازماندهی موازی پاینبد نیست.
2 ـ احزاب جدید در سوئد نه ممنوع هستند و نه مورد مخالفت قرار میگیرند. احزاب جدید باید حرف جدیدی برای گفتن داشته باشند. حزب ابتکار فمینیستی دو حرف جدید را در نشست سراسری خود مطرح کرد. این دو حرف اینها بودند :
ـ زنان باید بتوانند اسم مردانه داشته باشند. و بر عکس ( حالا این که سرنوشت ایشان با تغییر اسم ایشان از الیزابت به آندرش تغییر میکند یا نه ، من اطلاعی ندارم )
ـ زنانی که با مردان همبستر میشوند به جنسیت خود خیانت میکنند. که این مسئله با توجه به این که تقریبا 90درصد زنان جهان ـ منجمله خود رهبر حزب ـ دگرجنسگرا هستند ، و همین ها هستند که باید به این حزب رای بدهند ، حرف چندان سنجیده ای نبود .
دیگر حرفهای حزب ، مثل برابر حقوقی زنان و مردان و مبارزه با خشونت بر علیه زنان و ... تماما از برنامه ی حزب چپ سوئد است.
سوئد با فمینیسم غریبه نیست. اما حزب ابتکار فمینیستی عملکردی در جهت خلع سلاح فمینیسم و به تمسخر گرفتن اهداف آن را پیش رو گرفته است. فمینیسم که عقیده ای پیشرو و آوانگارد شمرده میشد متاسفانه بعد از بیانات دوستان عضو حزب در نشست سراسری شان به شکلی تمسخر آمیز در آمده است. خودم مجبورم هر بار که حرف از فمینیست بودن خودم میزنم ، بازگو کنم که عضو این حزب نیستم و فمینیسم برای من چیزی بیشتر از تغییر نامم از مهشید به محمد است و همجنسگرایی و دگرجنسگرایی زنان را مسئله ای بی ارتباط به احزاب سیاسی و ادعاهای آنها میدانم.  این انرژی اتلاف شده را شخصا مدیون  حزب ابتکار فمینیستی هستم که هر بار با ادعای فمینیسم ، مجبور به توضیح آن میشوم.
برخلاف دوستان عضو حزب ، من فکر نمیکنم که مردم بد فکر میکنند. من معتقدم که عضویت در یک حزب و سخنوری در نشست های سراسری با حضور وسایل ارتباط جمعی ، وظیفه ای سنگین را بر عهده ی سخنوران میگذارد که هر چرندی را به زبان نیاورند. امروز حزب ابتکار فمینیستی متاسفانه در سطح جامعه از عمل تهی و متصدی حرفهای بی منطق و صد تا یه غاز معرفی شده است و این نه به علت پیش داوری های جامعه ، که به دلیل عملکرد خود مسئولین این حزب جدید است.
در احزاب دیگر اگر سوئ تفاهمی بیان شود ، عذرخواهی شده و تصحیح میشود. در این حزب هرگز بابت این ادعا ها عذرخواهی نشد ، و صرفا گفته شد که این رسانه های عمومی بودند که صحبت ها را بد تعبیر کردند. درحالی که من خودم نشست را دنبال میکردم و این گفته ها را از قول پایه گذاران این حرکت شنیدم.
حزبی که با نام زنان تاسیس و اداره میشود باید حرفی از خواسته های زنان در سوئد و در سراسر دنیا را بیان کند. تنزل دادن خواسته های زنان به سلیقه های شخصی چند تن و مطرح کردن آن در نشست سراسری ، جدیت عملکرد  حزب تازه تاسیس را زیر سوال میبرد .
متاسفانه این حزب با صداقت با اشتباهات خود برخورد نکرده است . دلیل آن را من همان سیستم سنتی حزبی میدانم و نتیجه آن را من شخصا همین کمبود محبوبیت آن در جامعه میشناسم.

[ 20:21 | مهشيـد | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]

جزئیات دو سنگسار . مصاحبه ای با آسیه امینی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آهای ایاهلناس ( دیکته اش اینجوریه ؟)

رفتم رای دادم ، کم و بیش احساس خود گوسپند بینی بهم دست داد ولی رفتم و رای ام را دادم ، حالا چرا دویدم پای کامپیوتر ؟ که از حس خود گوسپند بینی ام تعریف کنم ؟ نه ...

حزب ابتکار فمینیستی feministisk initiativ  حتی این ابتکار را به خرج نداده بود که ورقه های رای اش را در لیست در این حوزه رای گیری قرار دهد. از سنگ و علف صدا در می آمد که از ابتکار فمینیستی در نمی آمد.

از مسئولان پرسیدم چرا ورقه های حزب ابتکار فمینیستی در اینجا نیست. گفتند که احزاب کوچک خود مسئول هستند که ورقه هایشان را در روی میزها قرار دهند. مسئولیت ما این است که ورقه های احزاب بزرگ را حاضر داشته باشیم.

حزب ابتکار فمینیستی که به انتخابات به شیوه ی شو بیز نگاه میکند در این آخرین روزها از جین فوندا کمک گرفت تا برای خود رای بخرد. جین فوندا ای که در کتاب خاطراتش که اخیرا چاپ شده است از سربازان آمریکایی به خاطر رفتارش در جنگ ویتنام عذر خواهی کرده به سوئد آمد تا برای این حزب " فمینیستی " رای بخرد. اما اینقدر همت و ابتکار نداشتند تا حوزه های رای را پوشش بدهند. جالب است که حتی احزاب نازیستی هم ورقه های رای خود را روی میز انتخابات قرار داده بودند. اما از ابتکار فمینیستی خبری نبود.

 

[ 8:22 | مهشيـد | 0 دنبالک | 12 ديدگاه ]

September 16, 2006

در گزارشی که در تاریخ دوم سپتامبر از یادمان کشتار 67 نوشته شده بود مطلبی اضافه شد. اما به دلیل اینکه این گزارش به آرشیو پیوسته ، قسمتی از نامه ای را که از مهدی اصلانی دریافت کرده ام به دلیل اهمیت مطلب در اینجا نیز میگذارم.

"مهدی گفته بود که مسلمان است. گفته بود که نماز میخواند. مهدی نخواست که بمیرد...."

مهشید عزیز گزارش مراسم یادمان67 .... تنها(  فکر می کنم البته)به دلیل زمان کوتاه دراز گویی های من

 

   " گفته بود نماز می خوانم"در قول آن شب من و روایت همه ساله ام خلاف آورده شده است.

 

من گفتم  مسلمان ام  اما نماز نمی خوانم و......اما در بندی که موجودی چپ زنده مانده گوهردشت بود

 

نگویم ایستادیم که به نماز  نیز  افتادیم و  قتل عام شدیم ومگر نه آنکه شاملوی بزرگ که کلمه بی او یتیم شد

 

گفته بود    "نماز گذاردم و قتل عام شدم که رافضی ام دانستند نماز گذاردم و قتل عام شدم که قرمطی ام دانستند"

 

.........و این همه نیاوردم تا مثلا گفته باشم که حرف من تحریف شده یا یا وه ای چند از این دست. روح همان است

 

که آورده ای این توضیح من که به تازگی با نوشتار هایت آشنا شده ام و میدانم  راستی گویی پیشه داری به حرمت سلام آورده شد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در مورد لوله کش مهدی عزیز هم پرسیده است و چون تجربه جالبی بود فکر کردم چیزی بنویسم.
در آپارتمان در ضمن تعمیرات متوجه شدیم که به تجدید لوله کشی نیاز دارد. کاتالوگ تلفن را پیش رویم گذاشتم و شروع کردم زنگ  زدن. کمترین مهلتی که میدادند 3 و 4 هفته بود. ( تقریبا به اندازه فرصتی که برای یک جراحی مغز باید به انتظار بایستی :) از طریق آشنایان به شماره تلفن یک لوله کش ایرانی دست پیدا کردم. کار را برایش توضیح دادم و گفت که هفته دیگر سر میزند. من هم خواهش که بابا اوضاع خیلی خراب است. قرار شد بیاید و کار را ببیند. روز چهارشنبه زنگ زد و گفت که برای راه افتادن از خانه و آمدن به خانه ی من 500 کرون میگیرد. داشتم شاخ در می آوردم. در سوئد این برنامه ها را نداشتیم. گفتم شما تشریف بیاورید و روی چشم. آمد و کار را نگاه کرد و قیمت بالایی گفت ، 5000 کرون برای دو و نیم ساعت کار. چاره ای نداشتم و قبول کردم. از اینکه این آپارتمان فسقلی فکسنی را خریدم و این همه بدبختی روی دستم گذاشته و با این آدمهای بد مرا سر و کار انداخته به خودم و جد و آبادم فحش دادم.
 روز جمعه ساعت یازده و نیم آمد. قرار بود ساعت 12 آب ساختمان بسته شود. در مدتی که فرصت بود به او پیشنهاد کردم که برایش قهوه بیاورم و موافقت کرد. قهوه و شیرینی آوردم و نشستیم به خوردن و از تبعیضی که در کارش هست گفت. از اینکه باید خیلی زیر قیمت بگوید تا سوئدی ها او را به جای سوئدی انتخاب کنند. از ورشکستگی مغازه اش که در زمان جنگ آمریکا در کویت با عراق یک کاشی هم نفروخت و همه ی سرمایه اش سوخت شد. کارش را با دقت انجام داد و حرفی از آن 500 کرون خرج راه نزد. وقتی که میخواست پول بگیرد ، هزار کرون پایین تر گفت و مصالح را هم در همان حساب کرد و چیزی زیادتر نگرفت. گفت تخفیف میدهم  برای اینکه  آدم خوبی هستی. انسانی زحمت کش بود . بیگانه ای  در کشوری که بیگانه گریزی در جسم و روح انسانهای بومی نفوذ کرده. بیگانه گریزی اگر برای من با پاسخ دادن روزی حد اقل ده بار به اینکه از کجا آمده ام باشد ، برای او با از دست دادن سرمایه و نا امنی مالی توام بوده. شاید دلیل خشونت اولیه اش همین ها باشد. از ایرانی ها هم خیری ندیده است.
وقتی رفت خانه ، خانه ای که هنوز به یک آشغال دانی بیشتر شبیه است  و به خاطرش تا خرخره زیر بار قرض های کوچک و بزرگ رفته ام برایم دلپذیرتر شد. اشتباه کرده بودم . این خانه ، حالا هر چی که هست ، مرا با آدمهای بد سر و کار نیانداخته. با آدمهایی خوب و مشکلاتی  که در زندگی دارند آشنا شدم . اگر این خانه نبود این آدمها و بلاش ایشان برای بقا  رااز نزدیک نمیدیدم و  درک نمیکردم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فردا در سوئد روز انتخابات است. در هفته های اخیر تمامی سیاستمداران سوئدی را میتوانستی در میدانها و خیابانها با میکرفنی در مقابل دهان گیر بیاوری. داشتند برنامه های حزبشان را و اینکه چقدر به نفع ماست که به آنها رای بدهیم تبلیغ میکردند. این برنامه البته مال این یک ماه اخیر بود ، تا فردا. از آن پس همه به سوراخهایشان خواهند خزید و وقتی وقت ملاقات بخواهی ، میشنوی که فلانی قابل ملاقات نیست. و چهارسال آتی به همین ترتیب خواهد بود.

بلوک بورژوازی در سوئد اینبار شانس برنده شدن دارد. دلیل برنده شدن تقریبا آنها همان دلیلی است که احمدی نژاد در ایران برنده شد: ناامید شدن مردم از اصلاحطلبان و عدم شرکت ایشان در انتخابات. ( میدانم که تقلب نقش به سزایی داشت اما حتی اگر نصف آن که احمدی نژاد رای آورد هم درست باشد ، ناباوری مردم به اصلاحطلبان نقش مهمی  را در انتخاب احمدی نزاد بازی میکند )
مردم از افتضاحات بلوک سوسیالیست به ستوه آمده اند و تعداد زیادی در انتخابات شرکت نخواهند کرد.  سوسیال دمکراسی در سوئد فوق العاده راست  و گند میزند و پشت پایی مفتضحانه به دولت رفاه و رفاه اجتماعی و تمامی دست آوردهای مردم زده است. مردم از کارکرد اینها نا امید شده اند و نسبت به ایشان باوری ندارند . اما طرفداران جناح بورژوازی با باور هر چه بیشتر رای میدهند. و احتمال برنده شدن جناح بورژوازی بالاست.

خلاصه با این تفاصیل من تصمیمم را عوض کردم و در رای گیری شرکت میکنم.در نبود خوب در سیاست ، در کل سیاست ، انگار که سیاست از خوبی تهی باشد ،  بد را به بدتر ترجیح میدهم.

[ 7:29 | مهشيـد | 0 دنبالک | 2 ديدگاه ]

September 14, 2006

کبری را نجات دهید

خوشه ، فوروم اجتماعی دانشجویان

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خسته و سرگشته از گرفتاری های خانه و تعمیرات آن ، قهوه ای درست میکنم و به دوست جدیدی که کمکم میکند ( و چندان با روحیات من آشنا نیست ) می گویم بیا یه پاس بگیریم و قهوه و شیرینی بخوریم.
آمد و خرت و پرت ها را کنار زد و جایی برای نشستن روی زمین باز کرد، کمی گپ زدیم و قهوه و شیرینی خوردیم. راجع به لوله کش و رنگ و کابینت ها و .... گفتیم. وقتی آمدیم بلند شویم با خنده گفتم : خدایا شکرت ، خدایا صد هزار مرتبه شکرت. او گفت : اما تو که گفته بودی به خدا اعتقاد نداری ، چرا اینقدر خدا را شکر میکنی ؟ گفتم : اِ ..یه نگاهی به دور و برت بنداز ، اگه اون آدم باشه این شکر ها از صد تا فحش خواهر مادر براش بدتره . :)))

[ 21:27 | مهشيـد | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]

September 13, 2006

نیازمندیها:

به یک عدد لوله کش در دنیای واقعی شدیدا نیازمندیم. ( لطفا لوله کش های آن لاین به خود زحمت ندهند)

[ 7:35 | مهشيـد | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]

September 11, 2006

هنوز راه درازی باقی است تا ....

داشتم این نوشته را در روزنامه ی آقای بنی صدر ، اولین رئیس جمهور جمهوری اسلامی میخواندم. ایشان نیز بر قربانیان قتل عام 67 اشک میریزند . اما....

اینجا خاوران است. مدفن حدود 3500 شهیدی که در شهریور سال 67 به دستور آقای خمینی اعدام شدند. خیل بسیاری که نه فعالیت مسلحانه‌ای کرده بودند، نه حکمی برایشان صادر شده بود و نه مستحق اعدام بودند....

وقتی کسی را به دلایلی "مستحق" اعدام ندانیم ، شخص دیگری را به دلایل دیگر "مستحق" اعدام میدانیم...
درد این است...

[ 7:34 | مهشيـد | 0 دنبالک | 9 ديدگاه ]

September 8, 2006
[ 8:01 | مهشيـد | 0 دنبالک | 2 ديدگاه ]

September 4, 2006

نوشته ی آلوچه خانم را در مورد فیلم گیلانه و فیلم آخر خانم میلانی دیدم و حالم سر جا آمد .

صفتی که آلوچه خانم در مورد فیلم گیلانه به کار برده است صفتی به جاست. فیلم گیلانه حقیقتا فیلم شریفی است.

میخواستم در مورد فیلم زن زیادی خانم تهمینه میلانی بنویسم ، در مورد اینکه این فیلم قتل ناموسی را توجیه میکند. در مقابل قتل زن ، پرسش سنتی را قرار میدهد که " چه کار کرده بود "، نه اینکه چرا کشتی ...

یادم هست چند سال پیش که مردی ایرانی همسرش را با ضربات چاقو به قتل رسانده بود در جمعی بودم ، آشفته و پریشان ، و یکی از آقایان که دکترای چی چی شناسی هم دارد یک دفعه پرسید : زنه چه کار کرده بود . تا من بیام جواب بدم ، یکی از دوستان نازنینم با صدای عصبی و بلند گفت : جندگی ، خوب شد ؟ جوابتون رو گرفتید ؟ جندگی کرده بود ، باید میمرد ؟
آن زن فاحشه نبود و فاحشگی نکرده بود اما جواب دوست من به جا بود ، چه عملی از طرف زن  سزاوار حکم مرگ است ؟ اگر مرگ او را سزاوار نمیدانیم چرا این سوال را همیشه و همیشه ، حتی در فیلمهایمان مطرح میکنیم ؟

میخواستم بنویسم در مورد اینکه وقتی از سینما بیرون آمدیم و من کفری و عصبانی به زمین و زمان و فیلم بد و بیراه میگفتم ، خانمهایی را دیدم که گفتند : باید توجه داشته باشیم که این فیلم در کجا ساخته شده و چقدر حق دارد بگوید .
میخواستم بنویسم و در جواب این خانمها ـ و احتمالا آقایانی با همین استدلال ـ بگویم که من ابدا نمیگویم که هنرپیشه ، نویسنده ، خواننده ، کارگردان ، یا هر هنرمند و یا هر انسانی در ایران حق زندگی و کار ندارد برای اینکه با کار و زندگی اش جمهوری اسلامی را تقویت میکند ، من به این حرف مفت اعتقاد ندارم.
اما وقتی روشنفکری به مسئله ای اجتماعی میپردازد ، و پیامی را انتقال میدهد ، اگر مجبور است پیام خود را با پیام تبلیغ شده از طرف یک رژیم ارتجاعی و سنت های هزاران ساله منطبق کند ، بهتر است سکوت کند و این پیام را از زبان یک روشنفکر انتقال ندهد . اگر نمیشود بدون در هم ریختن خط های قرمز حرفی را زد ، لا اقل میشود سکوت کرد و انحطاط را تبلیغ نکرد.
میخواستم بنویسم که من در مورد خیلی چیزها کوتاه می آیم ، اما در مورد تایید و انتقال قوانین سنت های زن ستیز توسط روشنفکران ـ چه در داخل و چه در خارج از کشور ـ کوتاه نمی آیم.

میخواستم همه ی اینها را  بنویسم ولی نمینویسم!!!

آلوچه خانم خیلی درست میگوید ، قرار نیست کسی فیلم مزخرف نسازد . حالا اگر یک زن فیلم ساخت ما باید توقع بیشتری داشته باشیم ؟ چرا ؟ برای چی ؟ مگر زن بودن ، روشنفکر بودن و افق دید وسیعتر را به همراه می آورد ؟ مگر خانم میلانی چیش از مرد کمتر است  که نتواند فیلم مزخرف بسازد ؟ ها ؟
خانم تهمینه میلانی حق دارد فیلم مزخرف بسازد و از این حق خود به خوبی استفاده میکند. و من به عنوان یک فمینیست فعال از حق خانم تهمینه میلانی برای ساختن فیلمهای مزخرف دفاع میکنم :)))

اینم از این.


[ 9:56 | مهشيـد | 18 ديدگاه ]

September 3, 2006
آیا کسی از یزد به ملاقات این وبلاگ می آید ؟ در این صورت با من به این آدرس تماس بگیرید ، مسئله ی بسیار مهمی است. متشکرم.
mahshid_r@hotmail.com
[ 20:27 | مهشيـد | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

دیروز در فستیوال فیلم انجمن یاری در استکهلم سه فیلم بلند و چند فیلم کوتاه ایرانی نمایش داده شد ، فیلمهای بلند فیلم گیلانه ، ماهی ها عاشق میشوند و زن زیادی بودند.
بعدا راجع به این فیلم مینویسم ، اما همین الان فقط این را بگویم که فیلم زن زیادی خانم تهمینه میلانی از نظر من مزخرفترین فیلمی است که از یک زن که اسم فمینیست روی خود گذاشته دیده ام. پیام  فیلم تاییدی است بر قتل ناموسی و بازی های فیلم ، بخصوص هنرپیشه ی اول مرد ، دیالوگ ها و لوس بازی هایش  ، بسیار ارزان و مردم پسند است که این فیلم را در حد یک فیلم آبگوشتی پایین می آورد. حالم به هم خورد.
تنها فیلم بلندی که بسیار قوی و زیبا بود ، فیلم خانم رخشان بنی اعتماد ، گیلانه بود. موضوع و بازی ها حرف نداشت.
فیلم ماهی ها عاشق میشوند هم فیلم عاطفی ای بود که مدرنیته را با سینمای فردین در هم آمیخته بود. سرگرم کننده بود اما بجز صحنه های زیبای شهر مادرزادی ام ، انزلی ،که دیگر حتی یک خیابانش را هم را باز نشناختم و غمگینم کرد ،  چیز دیگری به من نداد.  

نوشته ای مفصل تر در باره این فیلم خواهم نوشت. درباره این فیلم و گفت و گویی که با یکی از آقایان روشنفکر این شهر پس از فیلم داشتم. ایشان معتقد بود که مرد به دلیل بیولوژی اش هر چه را که از دستش میرود با زور باز میستاند. عقیده ای که من آن را از عقاید آخوندها که خشونت خانگی را تایید میکنند خطرناکتر میدانم. عقیده ای که معتقدم این آقای روشنفکر در آن تنها نیست. چرا که دیدم که بسیاری از مردان و زنان با رضایت از سینما خارج شدند.

این بود انشای من در باره روز شنبه را چگونه گذراندید.

[ 11:00 | مهشيـد | 0 دنبالک | 9 ديدگاه ]

September 2, 2006

پس نوشتی به انتهای متن اضافه شده است.

یک گزارش ، یک نظر و یک پیشنهاد

بزرکداشت  قربانیان سال 67 در استکهلم.

امشب ، برای اولین بار در استکهلم ، برنامه ی بزرگداشت قربانیان سال 67 از طرف چند تن از  جان به در بردگان این کشتار برگزار گردید . این کار ، ابتکار خانمها سودابه اردوان ، ثریا زنگباری ، زهرا ( زری ) اسپرم ( Sparam )  و فرخنده آشنا ، و خود نیز مجریان برنامه بودند.
قسمت اول برنامه به بحث در مورد پدیده ی تواب در زندانها اختصاص یافت.
ثریا زنگباری در سال 64 همراه با همسر و کودک 5 ماه اش دستگیر میشود. همسر ثریا حکم 5 ساله میگیرد و بعدها در سال 67 به جوخه اعدام سپرده میشود. ثریا به دلیل مشکلات بسیار زیاد خانوادگی از قبیل بیماری مادر و ... نمیتواند فرزند را به خانواده بسپرد و از این رو فرزند 53 روزه ی  ثریا ، جوانترین زندانی جمهوری اسلامی ، مدت 4 سال در زندان می ماند.
انجمنی به نام "No More " با انگیزه ی  تلاش در جلوگیری از تکرار قتل عام زندانیان سیاسی ، به ابتکار ثریا زتگباری و سودابه اردوان ،در جلسه ی بزرگداشت قربانیان سال 67 اعلام موجودیت و آغاز به کار کرد.
ثریا زنگباری از سال 64 تا 68 در زندان به سر میبرده است.
موضوع مورد بحث ثریا تاریخچه تواب است. او از زندان شاه و تطمیع زندانیان و راضی کردن ایشان به همکاری با رژیم شاه شروع میکند و به مسئله تواب در جمهوری اسلامی میرسد . اینکه زندانیان تحت چه شرایطی تواب میشدند و تحت چه ضوابطی توبه ی ایشان مورد پذیرش قرار میگرفت. چه آزمونهایی را می باید پشت سر میگذاشتند و چگونه با زندانیان دیگر رفتار میکردند.
ثریا اشاره کرد که توابین درجات مختلف داشتند. از اظهار ندامت و مصاحبه ، تا جاسوسی از زندانیان و آزار روانی و جسمانی دیگر زندانیان و یا حتی شکنجه و شرکت در جوخه های اعدام .

فرخنده آشنا سال 61 تا 69 را در زندان به سر میبرد . متاسفانه آشنایی شخصی با فرخنده ندارم ولی در جلسه دیدم که دختر کوچولوی نازنینی را که فرزندش بود در آغوش داشت و به این سو و آن سو میرفت.
بحث فرخنده در رابطه با توابین تشکیلاتی است. تشکل های سیاسی که مشخصا رهنمود تواب شدن به خاطر نجات جان خود را به اعضای خود داده بودند. فرخنده مشخصا از سازمان مجاهدین و حزب توده در این امر نام میبرد. او البته نامی از اعضای توده ای نمی برد اما به چند نمونه همکاری های اعضای سازمان مجاهدین در بازجویی ها و حتی شکنجه دیگر زندانیان اشاره کرد. او اشاره کرد که تعدادی از این افراد که در امر بازجویی و شکنجه در زندان فعال بودند بعد از آزادی به همکاری مجدد با سازمان مجاهدین پرداختند. یکی از این خانمها را به نام اسم برد که امروز یکی از گویندگان تلویزیون سازمان مجاهدین است.
فرخنده  از خط کشی هایی خاصی استفاده کرد. واژه هایی مثل  زندانی انقلابی و زندانی غیر انقلابی . اینکه خود او که زندانی بوده است یک نوک مداد هم نداشته است ، در حالی که اکبر گنجی هم زندانی است و در زندان مانیفست می نویسد. او مرزبندی هایش را با اشاره  به مخالفت افراد و سازمانها  با اعدام و آزادیخواهی ایشان مشخص کرد.
فرخنده گفت چگونه از بخشش حرف میزنیم وقتی که از ابعاد جنایت اطلاعی نداریم ؟

سودابه اردوان در سال 60 دستگیر میشود و اواخر سال 67 آزاد میشود. سودابه کتاب یادواره های زندان را با هزینه ی شخصی خودش منتشر کرده است که خاطرات او از زندان است که همراه با نقاشی هایش از زندان منتشر شده است.
صحبت سودابه به توابین و زندگی بعد از زندان اختصاص داشت. سودابه در صحبتهایش به شرایط روحی بد زندانیان ـ از جمله خودش ـ بعد از آزادی اشاره کرد. او از حضور توابین در خارج از کشور و در جلسات اپوزیسیون صحبت کرد. منجمله اشاره کرد به حضور یک تواب که در زندان موجبات آزار زندانیان را فراهم می آورده و در لندن در جلسه ای شرکت کرده بود که حاضران در جلسه که قبلا زندانی بودند و او را به یاد می آوردند بسیار آشفته شده بودند.
سودابه در صحبتهایش اشاره کرد که جمع اپوزیسیون خارج از کشور با این مسئله نا آشناست ، و تصمیم صحیح در این مورد را نمی تواند اتخاذ کند. خود او نیز برخورد صحیح را در این مورد جستجو میکند.

زهرا ( زری ) اسپرم ( Sparam ) ، سالهای 62 تا 68 را در زندان گذراند و گردانندگی برنامه را به عهده داشت.

بعد از سخنان خانمها ثریا و فرخنده و سودابه ، چند میان پرده ی نمایشی ، بازسازی صحنه های بازجویی و زندگی در زندان و... اجرا شد.

بعد از آنتراکت ، سخنران بعدی ، مهدی اصلانی به روی صحنه آمد. مهدی سالهای 63 تا 68 را در زندان گذرانده است . او خاطرات خود را از دوران سیاه قتل عام به طور فشرده ای بیان کرد. از  قبول قرارداد صلح و سر کشیدن جام کذایی زهر ، شکست شعار بزرگ جمهوری اسلامی که فتح قدس را از راه کربلا تبلیغ میکرد. شادمانی همگان در زندانها ، عملیات محکوم به شکست فروغ جاویدان توسط مجاهدین که هزاران تن از اعضای خود را قربانی کردند و شکست شعار امروز مهران فردا تهران ایشان . اثر همه ی این بحران های اجتماعی در زندان و سیاست های اتخاذ شده در مورد زندانیان . تخلیه ی بلوک های میانی و قطع ارتباط میان زندانیان. گرفتن حق تماشای تلویزیون و گوش کردن اخبار رادیو و قطع روزنامه ها و قطع ملاقاتها و از این طریق قطع  تمام شاخه های ارتباطی زندانیان با دنیای خارج و بی خبری مطلق ایشان از آنچه می گذرد. 
مهدی اصلانی از زمامداران امور در آن زمان گفت . رفسنجانی و خامنه ای و اردبیلی ، خاتمی وزیر ارشاد وقت که هنوز هم از این کشتار حرفی به زبان نیاورده ( و نمی آورد هم ) ، حجاریان رئیس سازمان اطلاعات با مسئولیت مشخص در کشتار. و سکوت این طرفداران اصلاح حاکمبت!!
مهدی از تشکیل هیئت مرگ گفت  . سوالهای کوتاه ، محاکمه های چند دقیقه ای :
ـ مسلمانی ؟ مارکسیستی ؟ نماز میخوانی ؟ توبه میکنی ؟ مصاحبه میکنی ؟ بر علیه سازمانت مینویسی ؟
ـ چرا میپرسی حاج آقا ؟ من که مدتی کمی از محکومیتم مانده . من مسلمان نیستم .
ـ ببرینش سمت چپ.

مهدی از سرنوشت خودش گفت . از هیئت های مرگ  ، تصادف کوچکی که او را در صف مرگ به عقب میراند و شخص دیگری در اول صف قرار میگیرد. جهان که دیگر در جهان نیست.
مهدی از انتخاب خود گفت ، از اینکه بین ایستادن بر سر موضع و زندگی ، دومی را انتخاب کرده است. از اینکه از این انتخابش شرمنده نیست و از اینکه زنده است شادمان است. از اینکه آرزو میکند ای کاش دیگران نیز این حق را برای انتخاب داشتند.
مهدی گفته بود که مسلمان است. گفته بود که نماز میخواند. مهدی نخواست که بمیرد...
اگر همه ی آن عزیزان ما میدانستند که این پرسش و پاسخ های کوتاه ، تفاوتی بین مرگ و زندگی برای آنها به دنبال دارد، آیا زندگی را انتخاب نمیکردند ؟
مهدی گفت که از میان اعدامیان جمهوری اسلامی ، کسانی که میان مرگ و زندگی حق انتخاب داشتند و مرگ را به خواست خود انتخاب کردند بسیار معدودند. بسیاری از ایشان این حق انتخاب را هرگز نداشته اند.

مهدی اصلانی در میان صحبت های خود اشاره کرد به مسئله تواب ، به اینکه توابین زاده ی جمهوری اسلامی هستند. زاده ی نظامی که شرافت انسانی را له میکند و انسان را خورد و تحقیر میکند. به جای تواب باید جمهوری اسلامی را زیر ضرب بگیریم. این نظامها هستند که انسانیت را میکشند.  

مهدی اصلانی در ابتدای سخنان خود اشاره ی درستی داشت به این که آنچه میگوید حکایت اوست از زندان . این حکایت نه همه جانبه است و نه تمام ماجراست. تجربه ی اوست و این تجربه بسیار محدود است. محدود به همان چهاردیواری زندان که راه تماس و تبادل نظر و همه جانبه دیدن ماجرا را بر آنها بسیار محدود کرده بود. او در صحبت های خود اشاره کرد به این که زندانی با تحلیل زنده است و تحلیل های زندانیان به دلیل عدم دسترسی به واقعیات ـ که مشخصا از طرف مسئولان زندان بر آنها تحمیل میشد ـ معمولا تحلیل های غلطی بود. او اشاره کرد که لاجوردی جلاد اوین که خود سابقه زندان در زمان شاه را داشت گفته بود که کاری خواهد کرد که هیچ کدام از تحلیلهای زندانیان درست نباشد. شعار او بر دیوار زندانها حک شده بود : " نظم ما در بی نظمی ما و انظباط ما در بی انظباطی ماست ".
او اشاره ای چند داشت به تحلیل هایی که از طرف زندانیان در دوران کشتار داده میشد. تحلیل هایی که جایی از واقعیت نداشت . ناآگاهی زندانیان از ابعاد کشتار ، یکی از موجبات برخورد ایشان در دادگاه های چند دقیقه ای بود. پاسخ به سوالات کوتاه با آری یا نه. تنها یک آری و یا نه سرنوشت هزاران انسان را تغییر داد.

مهدی اصلانی تاکید بسیار زیادی داشت بر روی این که مهمترین مسئله ی کشتار 67 محرمانه بودن آن بود و تمامی دست اندر کاران دولتی در این محرمانه نگاه داشتن این جنایت سهیم بودند.

شب بزرگداشت خاطره قربانیان کشتار سال 67 با زخمه های سه تار مهدی اصلانی و صدای گرمش که چند دوبیتی از منوچهر آتشی در مدح عشق را خواند ، خاتمه یافت.

و حالا یک نظر

صحبتهای عزیزانم ، خانمها ثریا و فرخنده و سوادبه آشفته ام کرد. درب و داغان و به هم ریخته شدم.
نه این که بگویم این عزیزانم را نمیفهمم ، که درد همین جاست. من کینه ی انسانی را مورد ظلم و تجاوز قرار میگیرد می فهمم. من به خودم این حق را نمیدهم که از ایشان بخواهم که ببخشند . این ایشان هستند که باید تصمیم بگیرند که میخواهند ببخشند یا نه. ظلمی که به ایشان شده ، آنچنان وسیع است که تنها تک تک این عزیزان هستند که میتوانند شخصا تصمیم بگیرند که چه احساسی نسبت به ظالمان داشته باشند. دادخواهی ابتدایی ترین حق ایشان است.

در دنیایی زندگی میکنیم که اگر دادگاهی بر علیه متجاوزی تشکیل شود ، کسانی که تحت ظلم قرار گرفته اند به دادخواهی شرکت میکنند اما روابط قضایی در جامعه ی مدنی ، حق قضاوت را از کسی که مورد ظلم قرار گرفته است سلب میکند.
ما زخم خوردگانیم ، ما قاضیان خوبی نمیتوانیم باشیم . قضاوت کار ما نیست.
زخم را درک میکنم ، اما همین زخم ما را از مقام قاضی به پایین میکشد . ما در اینجا حق دادخواهی داریم. نه حق قضاوت.

مرزبندی میان زندانیان ؟ این مرزها را چه کسانی می بندند ؟ به نفع کیست ؟ چه کسی از دیگری زندانی تر است ؟ چه کسی زندانی برحق است و چه کسی نه ؟ زندانی انقلابی کیست ؟ آیا ایده ئولوژی زندانی انقلابی بودن او را تایین میکند ؟ این حق تایین به چه کسی داده شده است ؟  دفاع بی قید و شرط از حقوق بشر ، و مبارزه با زندان سیاسی و زندانی کردن انسانها به خاطر عقیده شان در این مرزبندی ها چه جایگاهی دارد ؟

از خائن و خیانت نام برده شد ....

دهه 60 بدترین و سیاه ترین سالها را برای انسان سیاسی در ایران به همراه داشت. سالهایی که انسان تحقیر شد .
در این دهه کودکان به زندان افتادند. در زندانها کودکان زیر 18 سال فراوان بودند. و حتی زیر 15 سال. این کودکان با شور انقلابی ، و نه شعور انقلابی راهی خیابانها شده بودند و در دام گرگان جمهوری اسلامی به زندانها افتادند. این کودکان ، و یا حتی بزرگسالان زندانی در آن سالها ، چه شناختی از مبارزه داشتند که عدم ادامه ی راه ایشان را " خائن " لقب بدهد ؟

از  سازمانهای مخالف با اعدام و طرفدار آزادی حرف زده شد.
من به عنوان یک طرفدار سابق یک سازمان چپ ، اعلام میکنم که در دهه 50 و 60 ما هیچ سازمانی که مخالف اعدام و طرفدار آزادی باشد نداشتیم.( شخصا معتقدم که هنوز هم نداریم ولی آن بحث دیگری دارد که در این جا جای ندارد ) . ما شعار " اعدام باید گردد " را با صدای هر چه رساتر فریاد میکردیم ، ما آزادی را تنها برای خود و هم اندیشان میخواستیم. ما آزادیخواه نبودیم ، ما خودی خواه بودیم.

( قسمتی به عنوان پس نوشت در همین جا اضافه میکنم ، بنا بر میلی که از  یکی از دوستان که وبلاگ را خوانده است به دستم رسید :
 جهت اطلاع شما باید بگویم  «گروه ستاره» بخش کوچکی از دانشجویان خارج از کشور عمدا هواداران جنبش ملی دکتر مصدق بودند که در سال های ۴۹ تا ۵۲ اگر حافظه ام یاری رساند رادیو «صدای میهن پرستان»را به عنوان پشتیبان جنبش چپ  اداره می کردنند.  این افراد پس از بحث های گسترده با  «چریک های فدایی خلق» که هنوز سازمان نشده بودند تا بعدا چهل تکه شوند، - که اسنادش تحت عنوان « پروسه‌ی تجانس» منتشر شده است -  باز هم به گواه اسناد منتشره بیرونی و نه شفاهی یا درونی یکی ازاولین گروه هایی بودند که پس از اطلاع از چند اعدام درون گروهی بین چریک ها، و در اعتراض به آن   گروه اتحاد کمونیستی را تشکیل دادند. به انقلاب سوسیالیستی به عنوان  تحول آگاهانه ومتشکل طبقات و گروه های اجتماعی  تا حد یک تحول مسالمت‌آمیز اعتقاد داشتند . خود را مارکسیست می دانستند و  نه لنینست. ممکن است آرمان شهری خیالی در سر داشتند ولی حداقل و تا آنجا که از فعالان و هواداران آن‌ها بخاطر دارم دمکرات های واقعی بودند البته با متر و معیار ایرانی اش،  آن ها با نفس اعدام به عنوان امری اخلاقی مخالف بودند و این را نه به صورت اعلامیه علیه این و آن بلکه به صورت مقالاتی مفصل در نشریه‌ی تئوریک خود  به صورت محدود منتشر کرده اند.)

راستی تکلیف ما با توابین چه است ؟ این ها هم در این جامعه زندگی میکنند و به تدریج از خلوت گاه های خود بیرون می آیند و خواستار حقوق شهروندی خود هستند. با ایشان چه کنیم ؟

من از این دوستان میپرسم ، وقتی از برخورد صحیح با توابین صحبت میکنید ، برخورد صحیح به نظر شما چیست ؟
آیا به نظر شما یک  تواب از حقوق شهروندی برخوردار است ؟ حقوق شهروندی یک انسان به او حق شرکت در هر جلسه و هر اجتماعی را میدهد. آیا توابین از این حقوق برخوردار هستند ؟
وقتی در مورد اتفاقی که در لندن یا اتفاقی که در هانوفر افتاد و شرکت یک تواب در جلسه اپوزیسیون صحبت میکنیم ، و برخورد صحیح را میطلبیم ، این برخورد را چه میدانیم ؟ آیا مایلیم این انسان ها را ـ که من هم میدانم بد کرده اند ـ تا آخر عمر از حقوق شهروندی محروم کنیم ؟ آیا باید زندانی ابدی برای آنها بسازیم ؟
هر مجرمی اگر جرمی کرده باشد ، بعد از محاکمه و تحمل محکومیت از حقوق یک انسان عادی برخوردار میشود. آیا دادگاهی برای محاکمه و اجرای حکم برای این انسانها تشکیل خواهیم داد ؟
مرزبندی های ما با توابین کجاست ؟ آیا ایشان را جنایتکارانی در حد لاجوردی و حاجی داوود میشناسیم ؟ یا آنها را زاده ی ددمنشی های لاجوردی و حاج داوود میشناسیم ؟
توابین را در چه حد قابل مجازات میدانیم ؟ آیا توابی که در حد خبرچینی و آزار روحی کار میکرده ، باید مجازات شود ؟ آن که در حد آزار جسمی ، کتک زدن ، منع کردن زندانیان از رفتن به توالت و ... کار میکرده چه ؟ آن که شکنجه میکرده چه ؟ آن که در جوخه های اعدام شرکت میکرده است چه ؟ مجازات ایشان چه خواهد بود ؟ چه کسانی این مجازات را تایین میکنند ؟

از شناسایی توابین صحبت شد . یعنی ما باید گروههای برای شناسایی توابین در اجتماعات ایرانی درست کنیم ؟ تا کجا پیش خواهم رفت ؟ بعد از شناسایی با ایشان چه کنیم ؟

جنبش اپوزیسیون ایران تا کنون بهای سنگینی بابت عدم شناخت درست از صورت مسئله داشته است. صحبتهایی که یکی از دوستان در مورد شرایط زندان کرد ، همین اصل را در بر میگیرد. شرایط زندان در سال 60 تا 63 و 65 و 65 و 68 بارها تغییر کرد . در همین مدت زمانی زندانیان یک قلم خودکار برای نوشتن نداشتند و زمانی دیگر من خودم از عزیزی زندانی نقاشی ای که با مدادرنگی رنگ شده بود هم دریافت کردم ( این نقاشی را هنوز هم دارم ) . مقایسه ی زندان دهه شصت با زندان دهه هفتاد و هشتاد و نتیجه گیری کردن ادامه ی همان عدم شناخت صحیح از صورت مسئله است.
متاسفانه بسیاری از عزیزان از بابت نوشته های بلندی که در اواخر دهه هفتاد و دهه هشتاد از زندان بیرون می آمد ، ابراز تعجب سوء ظن آمیزی میکنند. این ابراز تعجب در مورد مرخصی ها نیز مطرح است. درحالی که اگر صورت مسئله را تغییر شرایط زندان قرار دهیم ، این مسائل با سوء ظن همراه نخواهند بود. زندانی دهه 80 شرایط زیستی  اندک بهتری نسبت به زندانی دهه 60 داشت. این شرایط اندک بهتر نباید در مبارزه ما برای آزادی زندانیان سیاسی تاثیری بگذارد. اگر اکبر گنجی در این دهه نامه ها و مانیفستش را در زندان نوشت و بیرون داد ، نامه های عزیزمان ناصر زرافشان و احمد باطبی نیز یک روز بعد نوشته شدن روی اینترنت و در دست جهان قرار میگرفت. خوشبختانه این دو عزیز هیچ سابقه ی همکاری با رژیم جمهوری اسلامی را نداشته اند و شاهدی زنده بر تغییر شرایط هستند. این ما هستیم که باید تحلیل های خود را منطبق با شرایط کنیم. زیر سوال بردن اعمال زندانی که منجر به عدم دفاع ما از حقوق انسانی او میشود از نظر من کاری به شدت غیر منطقی است.

من با صحبت های مهدی اصلانی بسیار موافقم. مبارزه اصلی ما نه با انسان مچاله شده ای است که انسانهای دیگر را مورد حمله قرار میدهد ، مبارزه را از معلول به علت انتقال بدهیم. عامل مچاله کردن انسانها را مورد حمله قرار دهیم.
من هم معتقدم که فرق است بین کسی که مقاومت میکند و می ایستد و کسی که همکاری با رژیم را انتخاب میکند. اما توان انسانها ، توان جسمی و روحی ایشان متفاوت است. همه کس نمیتوانند در مقابل فشار ، یکسان عمل کنند. ما باید نوک تیز حمله را بر عامل فشار نشانه برویم ، نه بر افرادی که زیر این فشار کج و مج میشوند.

یک پیشنهاد

حرفهایی که در بالا نوشته ام ، حکم نیست. نظرات من است و میدانم که بسیاری با من هم نظر و هم عقیده نیستند . اما حتی برای آنها که با این نظرات هم عقیده نیستند. زخمهایشان شاید ( و حتما ) بیشتر از من است و من کیستم که برای ایشان خط مشی تایین کنم. به همین دلیل یک پیشنهاد هم ضمیمه ی این نوشته میکنم که شاید به کار آید.

در سوئد ، بارها شاهد محاکمه ی عوامل جنایات جنگی در یوگوسلاوی بوده ایم. این مسئله نمایانگر آن است که حتی اگر  جنایتی که در کشوری دیگر صورت گرفته ، در صورت وجود مدرک و شاهد ، قوانین بین المللی قادر به قضاوت در مورد جرم هستند و میشود این افراد را به دست قانون سپرد.
پیشنهاد من این است که از سیستم قضایی جوامع مدنی که در آن مقیم هستیم استفاده کنیم و اگر کسی را میشناسیم که جنایتی مرتکب شده است ، مجازات حقوقی او را درخواست کنیم. این امر در جهت افشای هر چه بیشتر جمهوری اسلامی در مجامع بین المللی هم موثر است.

انسانی که بر علیه موازین حقوق بشر جرمی را مرتکب میشود ، باید طبق قوانین حقوقی و قضایی محاکمه و محکوم شود و مجازات آن را تحمل کند. اما قبل از این دادگاه و بعد از آن تحمل مجازات ، این انسان مثل بقیه انسانها از حقوق شهروندی برخوردار است.

ما حق نداریم حقوق مدنی  و حقوق شهروندی انسانی را به میل و سلیقه ی خود سلب کنیم. اگر از جنایت یا شرکت در جنایت فردی اطلاعی داریم ، با معرفی او به مقامات مسئول ، اجازه دهیم که مسئله مراحل قانونی خود را طی کند و حکم را بپذیریم.

در ایران فردا ، ایرانی که همه ی ما آرزوی آن را داریم ، همین اصول  برای جنایتگران و همراهان جنایت برقرار خواهد بود. ایشان در دادگاهی عادلانه و منصفانه  محاکمه خواهند شد و بر طبق جرم خویش مجازات میشوند.
ما امروز این حق را در اختیار داریم . بیاییم و از این حق استفاده کنیم. این مسئله شاید از بار کینه ی ما نیز بکاهد و کمکی باشد به انسجام ما در مقابل دشمن واحد.

مصاحبه ی مهدی اصلانی با رادیو همبستگی فایل صوتی

 پس نوشت : با اعتمادی که به حسن نیت عزیزانم سودابه اردوان و ثریا زنگباری دارم ، شک ندارم که کمبود وقت موجبات به وجود آمدن سوء تفاهم و بدفهمی مطلب را به وجود آورده. از دوستان بخصوص از سودابه عزیز خواهم خواست تا نظرش را واضحتر و کتبی بیان کند و آن نوشته را در این جا قرار خواهم داد.

پس نوشت 2: نامه ای از مهدی اصلانی عزیز دریافت کردم که از تعارفاتش کم میکنم و نکاتی را اشاره کرده و بسیار مهم است در اینجا میگذارم.

 

مهشید عزیز گزارش مراسم یادمان67 .... تنها(  فکر می کنم البته)به دلیل زمان کوتاه دراز گویی های من

 

   " گفته بود نماز می خوانم"در قول آن شب من و روایت همه ساله ام خلاف آورده شده است.

 

من گفتم  مسلمان ام  اما نماز نمی خوانم و......اما در بندی که موجودی چپ زنده مانده گوهردشت بود

 

نگویم ایستادیم که به نماز  نیز  افتادیم و  قتل عام شدیم ومگر نه آنکه شاملوی بزرگ که کلمه بی او یتیم شد

 

گفته بود    "نماز گذاردم و قتل عام شدم که رافضی ام دانستند نماز گذاردم و قتل عام شدم که قرمطی ام دانستند"

 

.........و این همه نیاوردم تا مثلا گفته باشم که حرف من تحریف شده یا یا وه ای چند از این دست. روح همان است

 

که آورده ای این توضیح من که به تازگی با نوشتار هایت آشنا شده ام و میدانم  راستی گویی پیشه داری به حرمت سلام آورده شد.

[ 1:10 | مهشيـد | 0 دنبالک | 14 ديدگاه ]