کلید های خانه را که تحویل گرفتم ، به سمت آپارتمان جدیدم رفتم و اول سری به خانه زدم ، بعد به زیر زمین رفتم و انبار را بر انداز کردم. اتاق شستشوی لباس و اتاق نگاهداری دوچرخه و .... جلوی تابلوی اسامی ساکن آپارتمانها ایستاده بودم و دنبال اسم و شماره تلفن مسئول فنی آپارتمان میگشتم تا به او بگویم که باید اسم روی در را عوض کند. نگاهی به اسامی انداختم. تنها اسم خارجی که مشاهده میشد یک اسم فنلاندی بود. زنی در حال خروج از درب ورودی ، برگشت و نگاه مشکوکی به من کرد. چشمهایش را ریز کرد و گفت : تو اینجا زندگی میکنی ؟ گفتم : به زودی ، قرار است اسباب کشی کنم. آپارتمان آقای اندرشن را خریده ام. ( توی آن ساختمان چندین اندرشن است ) همسایه میشویم ، از ملاقاتتان خوشوقتم ، شما در کدام طبقه زندگی میکنید ؟ نگاهی به من انداخت و با همان شک و تردید گفت : به تو نخواهم گفت . گفتم : چقدر خوش برخورد . مسلما زندگی در اینجا برای من خیلی جالب خواهد بود .
قرار است اسباب کشی کنم. از هفته ی دیگر مشغول تعمیر آپارتمان کوچکم خواهم بود. رنگ کاری و حمام و آشپزخانه. شخصی که در آنجا زندگی میکرده هیچ تغییری در خانه نداده و همانجا هم مرده است. اگر رنگ و رو و شکل و ترکیب خانه را ببینید ، دلایل مرگ برایتان آشکار خواهد شد. اتاق خوابی به رنگ یشمی تیره فقط به درد مردن میخورد و بس. من اما میخواهم در این خانه زندگی کنم. و باید خانه را به شکلی که دوست دارم رنگ و تزئین کنم.
منطقه ای که آپارتمان در آن است ، منطقه ای مخلوط از مهاجران و سوئدی هاست. با این همه نحوه برخورد این زن و چند تن دیگر از همسایگان غریب است. یعنی اینها در عمرشان خارجی ندیده اند ؟ و یا فکر میکنند همه ی ما دزدیم ؟
خلاصه بی خیال... برای اتاق خواب رنگ بنفش بسیار روشن در نظر گرفته ام. و پرده های ململ که به خورشید خیر مقدم بگویند. هفته های پر تکاپویی خواهم داشت....
|