August 31, 2006

کلید های خانه را که تحویل گرفتم ، به سمت آپارتمان جدیدم رفتم و اول سری به خانه زدم ، بعد به زیر زمین رفتم و انبار را بر انداز کردم. اتاق شستشوی لباس و اتاق نگاهداری دوچرخه و ....
جلوی تابلوی اسامی ساکن آپارتمانها ایستاده بودم و دنبال اسم و شماره تلفن مسئول فنی آپارتمان میگشتم تا به او بگویم که باید اسم روی در را عوض کند. نگاهی به اسامی انداختم. تنها اسم خارجی که مشاهده میشد یک اسم فنلاندی بود.
زنی در حال خروج از درب ورودی  ، برگشت و نگاه مشکوکی به من کرد. چشمهایش را ریز کرد و گفت : تو اینجا زندگی میکنی ؟
گفتم : به زودی ، قرار است اسباب کشی کنم. آپارتمان آقای اندرشن را خریده ام. ( توی آن ساختمان چندین اندرشن است ) همسایه میشویم ، از ملاقاتتان خوشوقتم ، شما در کدام طبقه زندگی میکنید ؟
نگاهی به من انداخت و با همان شک و تردید گفت : به تو نخواهم گفت .
گفتم : چقدر خوش برخورد . مسلما زندگی در اینجا برای من خیلی جالب خواهد بود .

قرار است اسباب کشی کنم. از هفته ی دیگر مشغول تعمیر آپارتمان کوچکم خواهم بود. رنگ کاری و حمام و آشپزخانه. شخصی که در آنجا زندگی میکرده هیچ تغییری در خانه نداده و همانجا هم مرده است. اگر رنگ و رو و شکل و ترکیب خانه را ببینید ، دلایل مرگ برایتان آشکار خواهد شد. اتاق خوابی به رنگ یشمی تیره فقط به درد مردن میخورد و بس.
من اما میخواهم در این خانه زندگی کنم. و باید خانه را به شکلی که دوست دارم رنگ و تزئین کنم.

منطقه ای که آپارتمان در آن است ، منطقه ای مخلوط از مهاجران و سوئدی هاست. با این همه نحوه برخورد این زن و چند تن دیگر از همسایگان غریب است. یعنی اینها در عمرشان خارجی ندیده اند ؟ و یا فکر میکنند همه ی ما دزدیم ؟

خلاصه بی خیال... برای اتاق خواب رنگ بنفش بسیار روشن در نظر گرفته ام. و پرده های ململ که به خورشید خیر مقدم بگویند.
هفته های پر تکاپویی  خواهم داشت....

[ 7:05 | مهشيـد | 0 دنبالک | 17 ديدگاه ]

August 30, 2006

وفا سلطان روانشناس عرب الاصل ، ساکن لوس آنجلس است.
به مصاحبه ی این زن با تلویزیون الجزیره توجه کنید.

مصاحبه به زبان عربی است و زیر نویس انگلیسی دارد.

[ 6:34 | مهشيـد | 0 دنبالک | 11 ديدگاه ]

August 28, 2006

سایتی برای تغییر قوانین ، با دورنمای جمع آوری یک میلیون امضا شروع به کار کرد.

نوشته ی فرناز در این مورد

نوشته ی الناز در این مورد با کلی لینک

مقاله ای در مورد سنگسار از شادی صدر

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من این عکس را به همراه چند عکس دیگر از این قبیل دریافت کرده ام. آیا کسی میداند که این عکسها واقعی هستند یا مونتاژ ؟ یعنی آرامگاه کوروش جان به این روز افتاده ؟  بعد ملت میرند و عکس یادگاری میگیرند ؟ یعنی منظورم اینه که اگر این عکس مونتاژ نبود که اینها اصلا نمیتوانستند با لباس خشک خودشان را آن بالا برسانند  و کسی که عکس را گرفته هم لابد تا گردن در آب است دیگر... خلاصه این حال ِ آرامگاه کورش است یا یک تصور از آینده ی آن ؟

 

[ 6:18 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

August 26, 2006

ـ با یکی از دوستان قرار گذاشتم و رفته بودم آخرین برنامه ی پارک تاتر ، که یک برنامه باله بود ببینم. در موقع رفتن یک نفر با تراکت های تبلیغاتی و یک جعبه آدماس  آمد جلو. بهش گفتم کدام حزب ؟ گفت مدارات ها ( یکی از احزاب راست و بورژوای اینجا ) جعبه آدامس  را ازش گرفتم و با خنده گفتم این را بر میدارم ، فقط اینش به دردم میخورد . خندید و گفت باشد .
باله بسیار زیبایی بود و بعد از اتمام آن  سرخوش از موسیقی و رقص از تپه سرازیر شده بودیم پایین که دیدم در پایین روی دوچرخه هایی که در پایین پارک شده بودند مجلاتی را قرار داده اند. دوتا از آنها را که پایین افتاده بودند برداشتیم.  یکی از مجله های خوب اینجا ، به اسم " ما " بود ، حالا مجله هیچ ، همراه مجله که در پلاستیکی بسته بندی شده بود آخرین کتاب آموس آوز ، به نام چگونه میتوان یک فناتیک را شفا داد ، به عنوان تبلیغ مجله همراه بود. کتابی که قصد خریدنش را داشتم.
لابد میگویید اینها را برای چی نوشتم ؟ آخه دارم میمیرم از خوشی ، یک باله  زیبا دیدم و یک کتاب خوب که دنبالش بودم را هم مجانی دریافت کردم . بعد هی بیاین و بگین استکهلم بد جایی است.

 ـ صبح یکی از دوستان زنگ زد و گفت که در لیستی که قبلا اشاره کرده بودم ، لیست بانوان موفق ایرانی در خارج از کشور ، اسمی آشنا هم بوده که من آن را از قلم انداختم.  ( البته قبلا هم یکی از دوستان در کامنت ها اشاره کرده بود ) من اول فکر کردم این دوستانی که این سایت را درست کرده اند کمی سنتی تشریف دارند و اینکه مثلا ازدواج با فردی مشهور را جزو موفقیت های زنی حساب کرده اند و اینا. اما این دوستان فقط همین مشکل را ندارند . به عبارتی هرچه خوبان همه دارند اینها یکجا دارند و یه هوا بالاخانه را اجاره داده اند و سبک مغز تشریف دارند  . از این روست که چنین چیزی را در لیست این دوستان میشود دید :

خانم فروغ فرخ زاد

شاعر در آلمان

یکی میتونه در گوشی ، یه جوری که سراسیمه از خواب هزار ساله نپرند ، به اینا حالی کنه که فروغ فرخزاد کیست؟ چه سالی زندگی میکرده و در کجا زندگی میکرده و چگونه مرده ؟
یه جوری بگید که سکته مکته نکنند ، حوصله نعش کشی نداریم ها....

ـ این دوستی که زنگ زده بود ، حدود سه ساعتی با هم از در و دیوار حرف زدیم . در صحبتهایش گفت نه فکر و نه خط و نه مشی ات را قبول دارم ، اما اگر جایی کسی راجع به تو بد بگوید جلویش می ایستم. جالب است که من هم همین احساس را به او دارم. حرفها و فکرش را اصلا قبول ندارم. اما او را انسان بسیار مهربان و شریفی میدانم. انسانی صادق و با پرنسیپ است و برای من صداقت و پرنسیپ های انسانی مهمترین خصوصیت اخلاقی یک انسان است . راستی چقدر خوب است که بتوانیم فارغ از خط و مرزهای فکری و نظری مان یکدیگر را دوست بداریم و تحمل کنیم .

ـ زنستان این شماره در باره روسپیگری است . از دست ندهید

[ 23:55 | مهشيـد | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]

August 25, 2006
[ 6:37 | مهشيـد | 0 دنبالک | 13 ديدگاه ]

August 23, 2006

گروه خبر زنستان :
فعالان جنبش زنان در تدارک جمع آوری یک میلیون امضا در اعتراض به قوانین ضد زن جمهوری اسلامی

فواد از ملاقات با ناصر زرافشان می نویسد

سایت دریا دادور با کلیپ های ویئدئویی آپ دیت شد

بعد از ورود به سایت روی ویدئو کلیک کنید. و بعد در کنار صفحه روی ویدئو ها ، سال 2003 یا 2005 کلیک کنید.

[ 22:43 | مهشيـد | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]

August 22, 2006

"میدان زنان" مدتی است که در دست تهیه است و اکنون رسما کار خود را شروع کرده است. 
سعی  " میدان زنان "  این است که تمامی کمپین ها و خبرهای مربوط به کمپین های زنان را در یک سایت جمع آوری کند.
اگر مایل هستید ، حضور و فعالیت " میدان زنان " را تبلیغ و تقویت کنید.

این نوشته را از میدان زنان برایتان انتخاب کرده ام :

سنگ نزنید ، گوش کنید ، نوشته ی یک زندانی سابق است که راجع به سنگسار زن همبندش می نویسد. نوشته ای خواندنی و بسیار دردناک است.

پتیشن مربوط به درخواست آزادی نازنین بیش از دویست هزار امضا جمع آوری کرده است. اگر تاکنون امضا نکرده اید ، امضا کنید.

گفت و گوی ناصر رحیم خانی با حسن یوسفی اشکوری در رابطه با جنبش مشروطه  ، مطلب نسبتا بلندی است. اما این گفت و گو به خواندنش می ارزد  و گوشه و کنار تفکر روحانیت را آشکار میکند. این گفتگو را حتما بخوانید ( باور کنید خودم  همه ی آن را ، کلمه به کلمه خوانده ام ، تقلب هم نکرده ام )

[ 21:29 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

داشتم لیست زنان موفق ایرانی در خارج از کشور را میخواندم و برخوردم به خانم مینو براتی ، موفقیت ایشان چیست ؟ زن وزیر امور خارجه آلمان است ...Wow . ایشان همسر مردی هستند که از پدر محترمشان مهران براتی ، عضو فعال اتحاد جمهوریخواهان جناح راست اندر راست ،  هم چند سالی بزرگتر است. البته احتمالا میل خودشان در این مسئله سهیم بوده و اعتراض وارد نیست. اما این میشود موفقیت یک زن ایرانی ؟

نه تنها در ایران ، دوستان ما در خارج از کشور هم که لیست درست میکنند ازدواج را جزو موفقیت های زنان میدانند.
این فرهنگ را کی سر به نیست میکنیم ؟

[ 6:36 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

August 21, 2006

به صدای این دختر 11 ساله گوش کنید ، واقعا باور نکردنی است.

این اسم را به یاد بسپریم ، چرا که مطمئنا پس از این زیاد به گوشتان میخورد . بیانکا رایان

[ 0:31 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

August 20, 2006

گاهی به سخن گفتن نیازی نیست.

آدمهایی که دور و برمان را گرفته اند ، خود انتخاب کرده ایم ، این آدمها خوب هستند، هر چند که گاهی بدیهای کوچکی  کنند.
بدی ها گاه جمع میشود . یک بار اینجا و یک بار آنجا و یک بار دیگر... بدی های کوچک که به تنهایی هیچ کس را بد نمیکنند. میشود به شوخی و خنده گذراند و از آن گذشت. اما وقتی همه کنار هم جمع میشوند ، کاسه ای را پر میکنند که سر ریز میکند.
این " بدی ها " در همه ی ما مشترک است. همه ی ما ، همه ی ما ،من و تو ،  این بدی های کوچک را داریم. حرفی که ناسنجیده زده شد ، برخوردی که ناسنجیده انجام شد. ( یا حتی سنجیده و با غیز و یا خشمی از برخوردهای قبلی ) .
نمیشود بر سر هر برخورد و هر کلام و هر گفته ای نشست و صحبت کرد. کلام از محتوا تهی میشود و انسانها در جایگاه دفاع قرار  میگیرند و روابط خش میگیرند. نمی شود ، امتحان کرده ام و دیده ام که دیگران امتحان کرده اند و فایده ای نداشته.
فاصله میگیری و کاسه را خالی میکنی ، به خودت نظر میکنی و به اینکه اگر فردی  احساس کرد که این کارش بی اشکال است ، حتما تو هم برخوردی داشتی که زمینه را برای رفتار او باز گذاشته ، فاصله میگیری  و باطری ها را برای دوره ای دیگر شارژ میکنی .
این فرصت را به خودت میدهی ، به این فرصت احتیاج داری ، خستگی هایت را میگیرد .خوبی ها را با حروف بزرگتر مینویسی و بدی ها مثل فایل بی مصرفی دیلیت میکنی. ( سعی کن بدی ها را در جایی "سیو " نکنی ، در دوره ی دیگری که به این فرصت دوباره نیاز داشتی ، این فایل دوباره پیدایش می شود )
آدمهایی که نزدیک تو هستند ،  بد نیستند. گاهی بدی میکنند ولی این این بدی ها هیچ کسی را به "بد" تبدیل نمیکند.
نمی توانی دیگران را تغییر دهی ، خودت را تغییر بده . آدمها باز می آیند تا تو را for granted/ för givet  بگیرند و باز پیش می آید که پرداخت هزینه ی شوخی های دوستان بر دوش تو باشد . مهربان تر باش ، سنجیده تر باش. شاید مهربانی بیشتر موجب شود که  تعداد " بدی های " کوچک کمتر شوند.
فرصتی را که لازم داری به خودت بده. برای مدتی  دکمه ی اسکیپ را بزن . فایل های بد را دیلیت کن و هارد دیسک را برای تجربه های جدید خالی بگذار.
باکت نباشد از این که این هارد دیسک دوباره پر میشود. همیشه دکمه ی اسکیپ و دیلیت را باقی نگاه دار و دوباره و دوباره دکمه ی ری استارت را فشار بده.

بدی های کوچک در همه ی ما وجود دارد . استفاده از دکمه های اسکیپ ، دیلیت و ری استارت برای همه ی ما لازم است. آیا همه ی ما از این دکمه ها استفاده میکنیم ؟ یا اجازه می دهیم فایل های بد تمام هارد دیسک ما را فرا بگیرد و نتیجه ای جز " کراش " نداشته باشد ؟


[ 12:27 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

دیروز 28 مرداد بود. حرفی برای نوشتن نداشتم که قبلا نگفته و ننوشته باشم. الان هم نمیخواهم به آن بپردازم. اما از این اتفاق تعجب کردم :

مرگ شعبان جعفری در 28 مرداد

[ 10:44 | مهشيـد | 0 دنبالک | 2 ديدگاه ]

August 19, 2006

جان باطبی در خطر است. کاری کنیم...

پیشنهاد من به تظاهراتچی های استکهلم و دیگر کشورها این است که ننشینند برای خبر مرگ این عزیز و آنوقت در رادیوهای محلی دعوا راه بیاندازند و من اولم تو دومی در بیاورند و دعوت به تظاهرات کنند ( این ماجرایی بود که سر اکبر محمدی راه افتاد ) و هم اکنون که عزیز ِ ما زنده است تکانی بخورند.

پ.ن : ببخشید اگر لحنم تند است. مرده خوری هایی (  چقدر از این اصطلاح  بیزارم ) که هفته های پیش در استکهلم بر سر تظاهرات مربوط به اکبر محمدی راه افتاد حالم را به هم زد. شرکت مردم البته نسبت به حرکت های استکهلم چشم گیر بود. مردم به دلیل خشم نسبت به حاکمیت جمع شده بودند .  اما متاسفم که با شناختی از آقایان  دارم این شرکت را به پای خود مینویسند ، احتمالا چند وقت دیگر در رابطه ای دیگر از بچه های کشورهای دیگر میشنوم که آقای فلان باز ادعا کرده که من قدرت بسیج 1000 نفر را دارم ( دفعه ی قبل که این ادعا را در رابطه با تظاهرات حمایت از جنبش دانشجویی از قول آقازاده شنیدم ، غم بزرگی بر دلم نشست. تعدادی بر آسفالت خیابانها افتادند که آقای فلان در نشست فلان بتواند برای خودش کسب اعتبار کند ...تغاری بشکند ..)

دلم خیلی گرفته است. تا این عزیز زنده است برایش کاری کنیم ...

[ 9:43 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

August 18, 2006

ـ زن جلو آمد و سوال کرد :
یک 10 کرونی نداری که بخواهی از شرش خلاص شوی ؟
نگاهش کردم ، لباسهایش فرسوده ولی تمیز بود. چهره اش مصرف بالای الکل را در طول سالیان درازی نشان میداد ، اما  در این لحظه بوی الکل نمیداد.
چندان به گدایان کمک نمیکنم ، اما ایده ی او و انتخاب کلماتش برای گدایی نشان دهنده ی هوش زیاد او بود. مغرور بود و سر بالا گرفته بود. نه التماس میکرد و نه خود را خوار میکرد . پیشنهادی میکرد که رد یا قبول میشد و در هر دو صورت به راه خود ادامه میداد. 10 کرون از کیف پولم در آوردم و به او دادم ، تشکر کوتاهی کرد و رفت. مدتها ایستادم و نگاهش کردم تا محو شد ، امنیت اجتماعی سوئد نیز به همین سرعت محو میشود .

ـ در خیابان ، تانگو از ضبط صوت بزرگی پخش میشد و مرد شروع به رقصیدن کرد. نگاهی به من انداخت که ایستاده بودم و نگاهش میکردم و بطرفم آمد و دستم را گرفت و به دنبال خودش کشید.
گفتم : من این رقص را ابدا بلد نیستم .
گفت :میدانم. و برایم تکرار میکرد : بلند ، بلند ، کوتاه ، با هم ، بلند بلند کوتاه باهم.
و سعی میکردم قدمهایم را روی کماندوی او بردارم.
گفت : میبینی ، دارد خوب پیش میرود .
گفتم : اگر تو اینگونه میگویی ، باشد ، چون خودم این حس را ندارم.
گفت: اعتماد کن!!

ـ با دوستانم به تماشای فستیوال خیابانی فرهنگ رفته بودیم. ( امسال سال انتخابات در سوئد است و دولت برای بقاء خود حسابی مایه گذاشته ) گروه عظیمی با 150 خواننده ی کر و 40 فلوت زن و سه سولیست و ... کارمینا بورانا را می نواختند. آقای مهربانی را که عضو حزب چپ سوئد است و امسال نماینده حزب برای مجلس است دیدیم. دوستم پرسید : نتیجه ی انتخابات را در این دوره چطور می بینید.
او گفت که نتیجه بین احزاب سرخ و آبی بسیار یکسان است و نمیشود پیش بینی کرد .
گفتم : تاوانش را خودمان میدهیم ولی بدم نمی آمد آبی ها ببرند و این سوسیال دمکراسی سوئد که اینقدر راست میزند یه گوش مالی ببیند.
گفت : اگر آبی ها بیایند از امنیت اجتماعی خبری نخواهد بود.
گفتم : الان امنتیت اجتماعی داریم ؟ کجاست این امنیت اجتماعی ؟ از جامعه ی رفاه سوئد چه باقی مانده ؟
گفت : مهشید باید سرش بحث کنیم . مثلا همین ، و اشاره کرد به گروه ارکستر که خود را آماده میکرد ( گفتم که سال انتخابات است و دولت افتاده به پیسی ) .
گفتم : کوتاه بیا بابا ، این نمود امنیت اجتماعی است ؟
آقای مهربان رفت. او مرد خوبی است ، هر وقت که نیازی به در جریان گذاشتن حزب چپ می بینیم او را خبر میکنیم. معمولا هم ( بجز مواقعی که میگوید این مسئله به حزب ما ربطی ندارد ) روی آدم را زمین نمی اندازد. اما من از پولیتیک در سوئد بیزار شده ام.  احساس بی چارگی و انتخاب بد برای جلوگیری از قدرت گرفتن بدتر ، برای جلوگیری از دست رفتن این پس مانده های دولت رفاه ...خرخره ام را فشار می دهد.
آقای مهربان رفت ، نگاهم در پشت سرش ، یک فلاش بک بود به زن ، به 10 کرونی ، و به  امنیت اجتماعی در سوئد.  امنیتی که او معتقد است وجود دارد ، امنتیتی که از نظر من بیشتر از کاریکاتوری از آن باقی نمانده.
پس نوشت : لطفا با ایران مقایسه نکنید و نیایید که آهای تو چی میگی ، ایران اینجور و آن جوره...مقایسه نکنید . قابل مقایسه نیست .

ـ چند روز پیش با مردی سوئدی صحبت میکردم . نمی دانم صحبت به کجا رسید که گفتم : گیجم.
گفت : چه کار می توانم برایت بکنم که گیجی ات را کمتر کنم ؟
به شوخی گفتم : راهی برای خروج اسرائیل از لبنان ، آمریکا از عراق ، ملاها از ایران پیدا کنید . راهی برای از بین بردن جنگهای داخلی در آفریقا ، فقر جهانی ، صلح جهانی ....
گفت : ولی من چه کاری از دستم  بر می آید ؟چطور میتوانم تاثیر بگذارم ؟  چطور این کارها را بکنیم ؟
گفتم : خوب حالا تو هم گیجی ...

- ببينيد چي پيدا كردم.
پر لاشز آن لاين :)
روي ورشن انگليسي كليك كنيد .اسم صادق هدايت را به حروف لاتين در قسمت سرچ بنويسيد و اوكي را بزنيد و ....

[ 6:26 | مهشيـد | 0 دنبالک | 2 ديدگاه ]

August 17, 2006

همکارانم در سن و سالی هستند که همیشه باید از همه چیز بنالند . بخصوص از دردهای بدنی.
انگار همه ی ما به سنی میرسیم که نالیدن جزو هویت ما میشود. من هر وقت سر کار میروم و کسی از چیزی نمی نالد با تعجب میپرسم : چه شده ؟ حال ِ همه خوب است ؟

یکی از همکارانم که تقریبا 60 ساله است ، نالنده ی دائمی است. دیروز به او پیشنهاد کردم که برای رفع دردهای بدنی اش یوگا را امتحان کند . گفت : نه بابا ، اون روز از کنار دریاچه میگذشتیم تو را دیدم داشتی تمرین میکردی و تمام تنم درد گرفت :)) خیلی پر زحمت به نظر می یاد.
گفتم : اما برای دینامیک کردن بدن خوبه. استرچ های خوبی به بدن میدهد. یه عضله هایی را به کار میگیرد که هرگز فکرش را نمیکردی که در بدنت موجود هستند. بدن را نرم میکند و تحرکش را بیشتر میکند.
گفت : اما شوهر من میتواند با پای باز بنشیند .
با تعجب گفتم : آها!! من نمیدونستم !! اگه اینطوره ، پس دیگه هیچی ، فراموش کن....

شما بودین فکر میکردین که دردسر ِ " آقامون " گفتن ها و به " آقامون " استنداد کردن ها فقط برای زنان نواحی ماست ؟

ــ همکاری که مدتی بود در مرخصی بود برگشت و با دیدن ِ من گفت : واو... چه شده ؟
گفتم : رژیم گرفتم ، اضافه وزن وقتی به 5 رسید باید از شرش خلاص شد و نباید گذاشت بالاتر برود. من هم همان 5 کیلو را پایین آمدم و برگشتم روی 50 کیلو. اینطوری تمرین هم برایم راحت تر است.
گفت: خوب تعریف کن ، بگو ببینم ...کسی را ملاقات کرده ای ( در اینجور مواقع همیشه منظور از " کسی " مرد و شریک زندگی است)
گفتم : نه ، برای خودم و رضایت خودم رژیم گرفتم. مردی که مرا به خاطر 5 کیلو پایین و یا بالا بپسندد به درد من نمیخورد . برای من رضایت خودم از بدنم مهمتر است.
گفت : راست بگو دیگه
گفتم : دروغ نگفتم.
گفت : ببین ، زن اگر رژیم بگیرد و به قصد خودش را لاغر کند حتما برای مردی است. حتما عاشق است و میخواهد در چشم مرد زیباتر باشد . پس زودباش بگو...
گفتم : ادامه ی این بحث بیهوده است . من میرم به کارها برسم.

شما بودین فکر میکردین این پیش داوری ها فقط مربوط به فرهنگ مناطق ماست ؟

[ 6:56 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

August 15, 2006

dastooramal.jpg

شرح هم لازم دارد ؟

 

نمونه ای از شرکت علاقمندانه مردان در جنبش زنان....

بجنبین دیگه ...نوبت کی بود تاس بریزه ؟

دشمن ِ دشمن ِ من ...
هوم...ما با دوچرخه اومدیم ...

 

[ 21:34 | مهشيـد | 0 دنبالک | 8 ديدگاه ]

August 13, 2006

شاید بد نباشد به شعر سهراب  یک بیت اضافه کنیم  :

زیر باران باید دوچرخه سواری کرد...

وقتی که با دوچرخه زیر باران گیر می افتی ، دو راه داری : یکی اینکه با قیافه ی اخمو و زجر کشیده به دوچرخه سواری ادامه دهی ، دیگری اینکه با چهره ای شاد و رویی خوش به دوچرخه سواری ادامه دهی. برای اینکه بالاخره باید به دوچرخه سواری ادامه دهی ، خیابانها سقف ندارند و نمیتوانی وسط ناکجا دوچرخه را رها کنی . من راه دوم را انتخاب کردم. خوش و خندان پا زدم تا به خانه برسم. خیابانها خلوت بود ، سر بالا میگرفتم و صورت به نوازش باران می سپردم.
به خانه که رسیدم ، یک سره به حمام رفتم ، دوش را قبلا گرفته بودم ، فقط لباسهای خیس را با حوله خشک عوض کردم.
دوچرخه سواری زیر باران می تواند لذت بخش باشد ، اگر به آرامش مجال بدهی و نگذاری روز با اخم و بدخلقی بگذرد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قتل یک روزنامه نگار زن کرد به دست ماموران جمهوری اسلامی

از باطبی بی خبر نمانیم

چپ و اسطوره های مرتجع ضد امپریالیسم نوشته ی فواد شمس

[ 22:48 | مهشيـد | 7 ديدگاه ]

August 12, 2006

Jonas Gardell , Sveriges mest älskade bög



Nästan vackra

Min kropp är inte längre vad den var
mitt ansikte har verkligen sett bättre dar
och vill du idka hor
kom närmare-den är mindre än du tror

Brister har jag av en sådan sort
att de blir altl svårare att få bort
en sliten liten man
som stapplar vägen fram så gott han kan

huden flagnar, håret fallar av
ryggen går i strejk o börjar ställa krav
och om valkar är din grej
kan du hålla fast i handtagen hos mig

Jag är inte särskild snygg, och du är likadan
och fullare lär vi väl också bli men
vi är nästan vackra om man kisar litegran
om du överser med mig ska jag överse med dig
kom o blunda med mig
تمام شعر به سوئدی نوشته نشده است

تقریبا زیبا

بدن من دیگر همان که بود نیست
صورتم روزهای بهتری را دیده است
و اگر به " اون جا" م فکر میکنی
بیا نزدیکتر ـ از اونی که تو فکر میکنی کوچکتره

کمبودهایی از این دست زیاد دارم
و هر روز هم از بین بردنشان سخت تر می شود
یک مرد کوچک و فرسوده
که افتان و خیزان ،آنقدر که میتواند ، راه را در مینوردد

پوستم میریزد ،موهایم هم
کمرم اعتصاب کرده و توقع دارد
و اگر موج درست کردن را دوست داری 
میتونی از این دستگیره نزدیک من استفاده کنی

من زیاد خوش تیپ نیستم ، تو هم همینطوری
و به مرور زمان زشت تر هم خواهیم شد
ولی ما تقریبا زیبا هستیم اگر چشمهایمان را کمی ببندیم
و اگر تو این چیزها را ندید بگیری ، من هم کمبودهای تو را ندید میگیرم
بیا و با من چشمها را ببندیم

عزیزم ، وقتی به سوی تو لبخند میزنم 
احتمالا بیشتر از هر چیز کیسه های صورتم را می بینی
یک خوک کوچک چروک خورده
یک کشمش ، بدون کیک

پیرتر میشویم من و تو 
هر روز هم وزنمان اضافه میشود 
دهان تو بوی بد می دهد
من هم وقتی چراغها را خاموش میکنیم ، دندان قروچه می کنم

من زیاد خوش تیپ نیستم ، تو هم همینطوری...

موزیک تمام شد ولی ما به رقص خود ادامه میدهم
در یک والس لنگ و نازیبا
کسانی که ما را میبینند احتمالا چیزی نمی فهمند
اما آنجا که به ما مربوط است ، بیا ، دستت را بر گردن من بگذار

من زیاد خوش تیپ نیستم ، تو هم همینطوری
و به مرور زمان زشت تر هم خواهیم شد
ولی ما تقریبا زیبا هستیم اگر چشمهایمان را کمی ببندیم
و اگر تو این چیزها را ندید بگیری ، من هم کمبودهای تو را ندید میگیرم
بیا و با من چشمها را ببندیم

در بالای عکس نوشته شده است ، یوناس گاردل ، محبوب ترین همجنسگرای  سوئد
Bög  اما همیشه به معنی همجنسگرا نبوده است ، این کلمه از ابتدا معنی دیگری میداد ، تقریبا همان معنی که عوام به همجنسگرایان خطاب میکنند. کونی...
گاردل از اولین کسانی بود که روی سن خود را Bög  نامید و با تکرار آن ، این کلمه را آنچنان عادی کرد که دیگر بار تحقیر از این کلمه زدوده شد.
گاردل با همسرش مارک لون گود ، یکی دیگر از هنرمندان سوئدی زندگی میکند، این دو بیست سالمین سال همزیستی خود را جشن میگیرند  و دو فرزند ، یک دختر و یک پسر ، دارند.
یوناس گاردل استند آپ کمدین ، نویسنده و خواننده است.
دیروز در پارک تیاتر ، آمفی تاتر بسیار بزرگ ویتابری مملو از جمعیت بود ، و بسیاری از ساعتها قبل برای دیدن این همجنسگرای هنرمند سوئدی که به راحتی در مورد همجنسگرا بودن خودش شوخی میکند و جک میگوید در محل بودند.
یوناس گاردل بهترین شیوه ی کمدی را انتخاب کرده است. از خود شروع کردن ، به خود خندیدن و خود را مورد تمسخر قرار دادن . او به سادگی در مورد همسرش مارک که او را عاشقانه دوست دارد شوخی میکند و لهجه ی فنلاندی او را مورد تمسخر قرار میدهد.

یوناس گاردل ، محبوب ترین همجنسگرای سوئد است.

[ 10:39 | مهشيـد | 22 ديدگاه ]

August 9, 2006

 

DSCN0350.JPG

تظاهرات ضد جنگ ، یک شنبه 7 آگوست ، Medborgareplatsen ( میدان شهروندان ) , استکهلم

به خودم ، و به بقیه دوستان هم ، گفته بودم یه پرچم حزب الله که بلند بشه من میرم. من نمی مانم.
ماندم.
Göran  ، دوستی از اعضای حزب سوسیالیست سوئد ، گفت من هم نمیمانم ، من هم میروم .
او هم ماند.

چند آخوند بالای پله ها جمع شده بودند. زنی داشت سعی میکرد عکس نصرالله را به روی پرچم لبنان و فلسطین بچسباند . بچه ها را پیدا کردم ، همه دلخور و عصبانی به عکسهای نصرالله و سربند های نصر من و اله و... نگاه میکردند. تعداد زیادی مردم جمع شده بودند.


تظاهرات از طرف تمام سازمانهای سرخ استکلهم بود. به یکی از بچه های چپ که داشت بازوبند ها را بین اکتیویست ها پخش میکرد گفتم : چرا بازوبند زرد ؟
گفت : مگه چیه ؟
گفتم : پرچم حزب الله زرد است ، چرا زرد ؟
با خنده گفت : ما بازوی مسلح حزب الله در سوئد هستیم .
گفتم : شوخی نکن ، با این چیزها شوخی نکن.
گفت : با همه چیز باید بتوانیم شوخی کنیم.
گفتم : با حزب الله نه. تو نمیدانی  با انسانها چه میکند. من زخم حزب الله به تن دارم.
گفت: میدانم ، ببخش...

سخنرانی ها متوسط بود. مردی که از طرف جامعه ی یهودیان سخنرانی میکرد ، صحبت های خیلی خوبی کرد. در انتهای سخنرانی اش اما ، همه را به شرکت و رای دادن در انتخابات سپتامبر سوئد دعوت کرد. دلیلی که آورد دلیلی قدیمی بود : سوئد سیاستی بیمار دارد ، سیاست خارجی سوئد سیاست سکوت است. عدم شرکت ما در انتخابات ، زمینه را برای پیروزی احزاب بورژوازی فراهم میکند و به جای سکوت بیمارگونه ، سیاست تایید و حتی همبستگی با جنایتکاران را به ارمغان خواهد آورد.
همان داستان همیشگی ، انتخاب ِ بد برای جلوگیری از پیروزی بدتر .

دل چرکین و غمگین به این سو و آن سو میرفتم و عکس میگرفتم ، شورا اسماعیلیان ، تنها سخنران ایرانی تظاهرات ، گند زد. شورا اسماعیلیان از نسل دوم مهاجران ، یکی از اکتیویست های آنارشیست است که بسیار ضد امپریالیست است. او در ضدیتش با امپریالیست ، با ساده نگری یک را با یک جمع کرده است و  شعار " دشمن ِ دشمن ِ من ، دوست من است " را صدر کار خود قرار داده و  برای فتوحات حزب الله  به حساب مبارزه با امپریالیسم ، هورا میکشد. شورا  انرژی هسته ای را حق مسلم ایرانیان میداند.

دلم گرفته بود. دیدن چهره های آشنا و شعارهای آشنا شادم میکرد...


آته ایستهای مخالف جنگ.


هیچوقت به این اندازه از دیدن چه گوارا خوشحال نشده بودم ..




تظاهرات جمع اضداد بود :

اینها بودند ...


...و اینها هم...

شعارها قبلا روی کاغذهایی پخش شده بود. شعارهایی رادیکال در رد جنگ و با خواست قطع جنگ و بایکوت اسرائیل و قطع تمام مبادلات اقتصادی .
شعار "زنده باد نصرالله " توسط جمعی داده شد ، که بچه های چپ با شعار" اسرائیل را بایکوت کنید " آنها را به سکوت مجبور میکردند. مردی سوئدی را دیدم که شعار میداد " زنده باد نصرالله " ، از او پرسیدم چی میگی ؟ شعار را تکرار کرد .گفتم : میدانی نصرالله کیه ؟ گفت : نصر الله کوتاه شده ی فلسطین است. گفتم : کی اینو میگه ؟ گفت : اونا به من گفتن ، و با دست تعدادی از حزب اللهی ها را نشان داد . گفتم : اما فکر هم خوب چیزی است، چطور میشود فلسطین را به شکل نصر الله کوتاه کرد آخه ؟ و عکس نصرالله را بر پرچم در دست زن نشان دادم و گفتم : نصر الله اونه ، اون آخونده . اگه مثلا بیاد سوئد و قدرت بگیره ما باید از سوئد به گوز بالا تپه ( ingenmansland ) پناهنده بشیم . متوجه شدی ؟ گفت : آها، فهمیدم . و شعار داد : اسرائیل را بایکوت کنید.

در راه پلیس جلو افتاده بود ، اول پلیس های اسب سوار و بعد یکی دو ماشین پلیس و بعد چند پلیس پیاده ،  راه بندان ایجاد میکرد و جمعیت تظاهرات کننده را به سمت مقصد ، مینت توریت ، هدایت میکرد.
من کنار صف راه میرفتم ، دلم گرفته بود و حوصله ی شرکت در صف را نداشتم. چند بار که شعارهای تک و توک زنده باد حزب الله به گوشم خورد ، با عصبانیت فریاد زدم : در خیابانهایمان حزب اللهی نمیخواهیم .(  inga hizbolah på våra gator )،  مردی داشت شعار میداد : حزب الله راه را نشان میدهد . به او اشاره کردم و گفتم بیا اینجا ، آمد و گفت چی کار داری ؟ پلیس را نشان دادم و گفتم : اونا را میبینی ؟ اونا پلیس سوئدی هستند . پلیس راه را نشان میده. میفهمی ، حزب اله به کسی راهی نشان نداده ، پلیس است. میفهمی ؟ با تعجب نگاهم کرد انگار که جن دیده باشد ، و رفت پیش دیگر همراهانش و به عربی چیزهایی با هم گفتند . ( شاید نقشه قتلم را میکشیدند :)).

در مینت توریت ، لارش اولی ، رهبر حزب چپ سخنرانی کرد. و سخنانش خیلی خوب بود . ( این لارش اولی حقا خوش تیپه ها )

تظاهرات اعصاب خورد کنی بود ، بعد از آنجا با بچه ها به پارک تیاتر رفتیم و حزب الله را با رقص آفریقایی از شانه ها تکاندیم.

نه ...
از یاد نبرده ام ، این امکانی است که من دارم :
ـ  تمسخر گرفتن شعارهای حزب اللهی ها و گوشه زدن به آنها و شعار دادن بر علیه آنها و جان به سلامت در بردن .
 ـ تکاندن حزب الله از شانه هایم با گوش کردن به موسیقی آفریقایی و دیدن رقصندگان ، در مملکتی که حزب الله در آن نقشی ندارد و جایگاهی ندارد .
این امکانی است که دمکراسی و رواداری  در سوئد برایم به وجود آورده است. دمکراسی و تولرانسی که در جای خود منحصر به فرد است.
این امکان را من دارم ، و همه ندارند.
فراموش نکرده ام ، فراموش نمیکنم....



 

[ 10:22 | مهشيـد | 0 دنبالک | 10 ديدگاه ]

August 8, 2006

دو پست اخیر وبلاگ جوانه ها ، به مسئله ی رادیو زمانه و سمت گیری های محافظه کارانه ی روزنامه نگاران ایرانی در خارج از کشور تعلق دارد. این پست ها بسیار خواندنی و قابل تامل و گفت و گو هستند.  شرکت در بحث و گفت و گوی این وبلاگ به روشن شدن بحث کمک بیشتری خواهد کرد.

[ 11:25 | مهشيـد | 0 دنبالک | 1 ديدگاه ]

August 5, 2006

تظاهرات در اعتراض به جنایات اسرائیل  در لبنان و فلسطین
فردا 6 آگوست ساعت یک بعد از ظهر در Medborgarplatsen , stockholm.

برنامه گذاران :

Vänsterpartiet Storstockholm, Ung Vänster, SSU Stockholm stad, Socialistiska Partiet, Palestinagrupperna, Palestinagrupperna i Stockholm, Folket i Bild, Broderskapsrörelsen, SEKO klubb 119, Grekiska Riksförbundet, Grekiska kommunistpartiet, Islamska Förbundet, Miljöpartiet, Kommunistiska Partiet, Palestinska Föreningen, International Solidarity Movement, Syriska Föreningen, Kampanjen solidaritet för Palestina m f l



 

[ 12:34 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

August 3, 2006

[ 9:02 | مهشيـد | 9 ديدگاه ]

August 2, 2006

دنیای دیوانه ی دیوانه ی دیوانه ...

ـ فیدل کاسترو مریض است و همانطور که مدتها شایعه ی آن وجود داشت ، برادرش به طور موقت !!! ( احتمالا تا زمانی که مردم او را بر اندازند ، یا خودش بمیرد ، چون فقط چند سال جوانتر از فیدل است ) زمام امور را در دست میگیرد. فیدل کاسترو ،دیکتاتور بزرگ ،  انقلابی پیر ، با ملتی که به خاطر پیروزی شان جنگید چنان کرد که در بیماری و در رویای مرگش جشن میگیرند. چرا ؟چه بر سر انقلاب و آرمانهای مردم آمد ؟

ـ جسد اکبر محمدی مخفیانه دفن میشود و از احمد باطبی خبری در دست نیست.
فراموشی ... انگار که گرد فراموشی بر همه جا پاشیده اند.
نه میبخشیم و نه فراموش میکنیم
خبر های مربوط به باطبی را در اینجا دنبال کنید.

ـ لبنان در جلوی چشم جهانیان به خاک و خون کشیده میشود و هیچ اقدامی برای جلوگیری از تجاوزات اسرائیل نمیشود. ( لینک هم بدهم ؟)

ـ عده ای میگویند که برای نگاهی منصفانه به مسئله لبنان و اسرائیل باید از حمله های لبنان به اسرائیل هم سخن بگوییم. این نهایت حماقت در انصاف است.
به من بگویید که کدام صلح طلب لبنانی در وصف جنایات لبنانی ها در اسرائیل سخن میگوید؟ آنوقت بیاییم و نوشته ها و اشعار صلح طلبان اسرائیلی را در شرح  جنایات اسرائیلی ها در لبنان بخوانیم. این تنها نمونه ای است ... و ببینید با این تفکر منصفانه تان چقدر از کوچه ی آدمیت به دور افتاده اید. راستی آیا هدف اصلی از این اظهارات ، انصاف است ؟

ـ در این دیوانگی ها خواندن دو نقد خوب بر یک نوشته ی بد غنیمتی است :
وسوسه ی شهرت و شاشیدن در چاه  ( نوشته ی خود خانم شرف ـ هم در انتهای این نقد لینک داده شده است)
میان ماه من تا ماه گردون ...

ـ دنیای سیاست هم در ایران واقعا نمونه است.
یارو به ملت فحش میده ، زیاد اسمی از خودش نیست. همه جا به اسم زن الهام مطرح میشود. بعد برادرش ، به اسم برادر زن الهام  می آید و از بابت فحش های او معذرت خواهی میکند.

 

[ 9:08 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]



Powered by MT3.35