درديست غير مردن ، كان را دوا نباشد پس من چگونه گويم ، كين درد را دوا كن...
روز شنبه رفتم محل اعتصاب غذاي استكهلم. مدتي نشستم و به حرفها گوش كردم. راستش در اين گونه جمع ها معمولا شركت نميكنم. در جمع هاي سخنراني ( اگر با نظرات سخنران آشنا باشم و بدانم كه حرفي براي گفتن داشته باشد ) شركت ميكنم و با دوستان و آشنايان در بحث و گفتگو شركت ميكنم. اما جمعي اين چنين كه اعضاي آن سياسيون كهنه كار و حرفه اي باشند معمولا شركت نميكنم. و آنقدر دير به دير در اين مجامع هستم كه يادم ميرود چرا نبوده ام ، اين اتفاقي بود كه شنبه افتاد. وقتي به آنجا رفتم تازه به ياد آوردم چرا در اين مجامع شركت نميكنم. حرفها تكراري. راه كارها همان تكرار عملكردهاي دو دهه پيش ، گيرم كه شايد گوينده ( كه عمدتا ـ چرا تعارف بكنيم ، تماما ـ مردان بودند ) با كمي آپ ديت كردن اسم راه كار رويش بگذارد. حرفهاي كهنه از طرف جمعي با ايده هاي ورشكسته. آن يكي كه عضو اكثريت است و حزب چپ سوئد را هم پاي قباله اش زده و مدتي پيش در سفارت جمهوري اسلامي كنار سفير نشسته و قصد رايزني و نظافت روابط را داشت ، امروز با حرفهاي صد تا يه غاز ، از تقسيم كار حرف ميزد ، اين يكي از پشت بام پوپوليسم به پايين غلطتيده بود و به جاي داد و بيداد همه را دعوت ميكرد كه از راديو آوا ـ اولين راديويي كه پاي سفير جمهوري اسلامي را به راديو هاي ايراني در استكهلم باز كرد و از آن پس نيز شخص راديو دار و ديگر افرادي كه در آن برنامه داشته اند همچنان دستمال ابريشمي بدست بدنبال اعضاي سفارت دوانند. ـ ياد بگيريم. حرفش اين بود كه اين راديو پر شنونده ترين است. آقا فراموش كرده بود كه عشوه ارزان هميشه خريدار بيشتري در ميان شنوندگان ساده پسند دارد. شايد بد نباشد سريال مرادبرقي كه ديدن و نديدنش هيچ فرقي به حال بيننده نميكرد را به ياد بياورد.سريالي كه خيابانهاي تهران را خلوت ميكرد. دوستي صحبتي كرد و در ميان صحبت هايش به اپوزيسيون انتقاد ميكرد و ميگفت كه آخر مگر ميشود يك نفر آدم هفته اي چهار تا مقاله در باره همه چيز بنويسد. از او خواستند مثال بزند ، او مثال آقاي بهزاد کریمی ، مقاله نويس حرفه اي سازمان اكثريت را آورد. خانمي داد بر آورد كه : شما ميدونيد كه از نظر قانوني حق نداريد از كسي كه اينجا نيست اسم بياوريد؟ احتمالا به گفته ي ايشان در مورد بوش و احمدي نژاد هم نبايد حرف ميزديم ، چون در آنجا حضور نداشتند. البته شايد اينجا را تخفيفي ميدادند ، چرا كه آنها عضو سازماني كه ندانسته از آن حمايت ميكرد ـ ناآگاهي اش از همين عدم رعايت كانسپت هاي ساده گفتمان و منطق كورش بر من آشكار بود ـ نبودند. مدت زيادي در آنجا ننشستم. همين ها را كه اينجا نوشتم در آنجا گفتم و زدم بيرون. دو دوست خوبم در آن سالن بودند. ن و ف. دوستاني كه سخنانشان هميشه برايم موجب تعمل و تفكر است و شخصيتشان بسيار دوست داشتني و شريف. اگر آنها نبودند و كلام آنها نبود شايد در همان فاصله كمتر از يك ساعتي كه در آنجا بودم از غم غربت دق ميكردم. برايشان در دل صبر آرزو كردم و زدم بيرون. نگراني براي پراكنده شدن اپوزيسيون در اينجا بيمورد است. اپوزيسيوني وجود ندارد. يا ناي پوز دادن ندارد. هزار بار سنگينتر باز گشتم...
توضيح... دوستاني هم در آنجا بودند كه من با چهره و افكار ايشان نا آشنا بودم. نه قصد توهين دارم و نه همه را به يك چوب راندن. درد بي علاجمان است كه قلبم را ميفشارد... همين.
پس نوشت: با عرض معذرت قبلا اسم بهزاد کریمی را بهزاد نبوی نوشته بودم. من همیشه اینها را با هم اشتباه میگیرم ، و هر دویشان را با ابراهیم نبوی :)
|