July 2, 2006

از کرامات شیخ ما چه عجب !!!
خود گو..یم و خود خندیم و به به ، عجب خرسندیم

این آخرین نوشته از سری نوشته های  در مورد شیخ زهری وبلاگستان است.مایل نیستم بیشتر از این به گفته های ایشان بپردازم. فکر کنم حتی اگر خودشان ، با تمام اطمینانی که به نداشتن انتلکت و پایین بودن آی کیوی ایشان دارم  ، نوشته شان را قبل از پست کردن دوبار میخواندند ، از جهل مرکبی که در آن موج میزند و ضد و نقیض های احمقانه اش بی اطلاع نمیماندند. پس دیگر چه نیاز به توضیح بیشتر برای خوانندگان این وبلاگ  و این نوشته ( بحز خود آقا البته ) که خود را زحمت بدهم و نکته های صد تا یه قازش را که برای همه عیان است  بشکافم ؟ تنها دو نکته را به دلیل اهمیتشان ذکر میکنم . مطلب اول تنها نشان دهنده ی گلی است از گلستان کرامات آقای زهری ، و مطلب دوم سوالی است که بارها شنیده ام و مایلم جواب بدهم.

آقای زهری که قلمش را در ترازو گذاشت و وزنش  هم کرد و برای این همه وزن !!! به به هم گفت  و خرسند هم شد ،  برای قلم اندکی هم  معرفت قائل نیست و وقتی چیزی مینویسد ، حقیقت را از آن خود میداند. ولی حرفهای خنده داری میزند که در دکان هیچ عطاری پیدا نمیشود. او در زمینه ارضا زنان  همینطور نظر خیرات میکند و البته چیزی از آن نمیداند ( من راستی نمیدانم بعضی از این مردان یعنی اینقدر از ارگازم زنان بی خبرند ؟ آیا اصلا میفهمند که ارگازم زن چه مکانیزمی دارد ) ، او حتی از انزال زن هم چیزی نمیداند ، به نوشته خودش انزال زن را پخش کردن تخمک میداند ، در حالی که هر بیسوادی میداند ( یعنی من تا حالا فکر میکردم که میداند ، ولی انگار نمیداند ) که زن میتواند در هر بار همبسرتی حتی مولتیپل ارگازم داشته باشد  ، در حالی که در ماه تنها یک بار تخمک گذاری میکند.  بگذریم از اینکه این آقا این همه با بدن زن بیگانه است و ادعا میکند که این زنان فمینست هستند که محرومیت جنسی دارند. اگر ایشان خودش محرومیت جنسی ندارد ، من میتوانم حدس بزنم که پارتنرش  با این اطلاعاتی که آقا دارند ، از صحرای آفریقا هم محروم تر است . آخه خودمانیم آدم عاقلی  دیده اید تا به حال که فکر کند زنان در هر بار ارگازم تخمک گذاری میکنند ؟ برای اینکه این قسمت گافش را برندارد این کرامات ایشان را کپی کرده و اینجا میچسبانم تا برایش عبرت شود و بعد از این برای نوشتن از مغزشان هم کمک بگیرند ( توضیح : آقای زهری اشتباه به عرض رسانده اند ، آنکه شما از آن برای فکر کردن استفاده میکنید مغز نیست ، مغزتان  آن پایین نیست ، بالاتر است  ، در فضای نه چندان پر مابین دوگوشتان خانه کرده است)  :


بحث شیرین لواط!
من گفته‌ام و تکرار می‌کنم که یک همجنس‌گرا نمی‌تواند ارضای جنسی سالمی داشته باشد. بعضی متاسفانه "ارضا" را با "انزال" یکی فرض می‌کنند که خودش خبطی‌ست. مسئله این است که ارضای جنسی مسئله‌ای مکانیکی نیست که مرد مثلاً منی‌اش بیاید یا زن تخمک پخش کند و مسئله حل! خیر! آدم از لحاظ روحی باید تخلیه شود. پس عاطفه کجا رفته؟ اگر این‌طور بود که همه جلق می‌زدند و کسی سراغ کسی نمی‌رفت و نوع بشر منقرض می‌شد. عزیز جان با انکار فروید که نمی‌شود واقعیتی که او گفته را دفن کرد.

فکر میکنم باقی قضایا روشن است. از اولش هم روشن بوده  ، یکی خواسته یک چیزی بگه ، از همین چرندیاتی که مردای بی محتوا وقتی میشنن دور هم برای همدیگه میگن. از همین چیزای بی سر و ته ، جک و خنده و کر کر ، حالا خوب جمعی دم دست نداشته و نشسته و در وبلاگش خود را تخلیه کرده .. دو تا هم برایش صلوات فرستادند ، به جک هایش و مزه پراکنی هایش خندیدند. ملت بلاخره تفریح هم لازم دارند و همه نمیتوانند تفریح مناسب و شایسته ارج انسانی برای خودشان پیدا کنند. لمپنیسم همینجوری به وجود می آید ...
شاید نباید این مسئله را بر میداشتم و به آن میپرداختم. این را چند تا از دوستان در پیام ها هم نوشتند.  بااین حال  از پرداختن به آن پشیمان نیستم .


ولی فکر کردم در آخر نوشته هایم ، به یکی از سوالهای آقای زهری که بر خلاف تمام سوالهای دیگرش و نوشته های دیگرش و حرفهای دیگرش مهم است بپردازم ، او میپرسد :
بگذارید صادقانه بپرسم: آیا کسی در میان شما هست که آرزو داشته باشد بچه‌اش همجنس‌گرا شود؟ آیا کسی هست که نخواهد نوه‌اش را ببیند و مثلاً از این‌که پسرش کنار یک مرد نرّه‌خر می‌خوابدخوش‌خوشانش شود؟ ( البته دوستان این قسمت لمپنیسم آقای زهری را ببخشند ، ترک عادت برای ایشان بسیار سخت است و وقتی که سوالی مطرح میکنند هم حتی نمیتوانند از  ادبیات از خیابان جمشید بالاتر استفاده کنند. )

پس بگذارید این جریان را برایتان تعریف کنم. مال همین امروز است.
امروز به دعوت دوستی به پیک نیک کنار دریاچه رفتم. صبح  فرش یوگایم و کمی غذا و مایو و حوله و زیر انداز  ... برداشتم و همه را  بار دوچرخه ام کردم و به جای مقرر رفتم.
همه جمع بودند ، یکی از بچه های ایرانی با خانم سوئدی اش هم بود. بقیه از ملیت های دیگر بودند. با همه دست دادم و با بعضی ها روبوسی کردم و از ایشان پرسیدم که : بی ادبی نخواهد بود اگر من قبل از خوردن غذا کمی تمرین یوگا بکنم ؟ بقیه گفتند که نه . زیرانداز یوگایم را برداشتم و کمی دور از بساط گروه ، کنار آب برای خودم جایی را انتخاب کردم و سه ربعی تمرین کردم، بعد رفتم و مایو پوشیدم و عرق تن را در آب دریاچه شستم و برگشتم کنار جمع ، دیدن خانمی که کمی از دیگران مسن تر بود نظرم را جلب کرد. از دوستم یوهان پرسیدم که آن خانم کیست ؟ گفت که مادرم است و آن آقا هم که کنارش نشسته همسرش است. نزد آن خانم رفتم و خودم را معرفی کردم و با او روبوسی کردم . این روزها و بحث های وبلاگشهر در ذهنم بود. برای همین از او پرسیدم : میتوانم چیزی را از تو بپرسم ، ناراحت نمیشوی که قدری با هم صحبت کنیم ؟ سوالی است که به خاطر مسئله ای که الان بحث محفلی است مایلم از شما بپرسم .
آن خانم با مهربانی گفت نه .
(آهان ...تا یادم نرفته این را هم بگویم که یوهان ، دوست من ، هموسکسوئل است. من به او اینجوری نگاه نمیکنم که : یوهان ، دوست هموسکسوئل من. برای من او یوهان است ، دوست ِ من. مثل گروه خشن وبلاگستان با دیدن دوستم هم رختخواب او و عملیات برایم مجسم نمیشود. یوهان برای من یک دوست ِ خوب سوئدی است )

از آن خانم پرسیدم : از اینکه پسرت هموسکسوئل است چه احساسی داری ؟ برایش قبلا توضیح دادم که من ابدا هموفوبیا ندارم ، اما به خاطر برخوردهای این محفلی که داریم ، میخواهم جواب یک مادر را به ایشان انتقال بدهم. او در جواب گفت : یوهان پسر ِ من است. الان البته میدانی که مجرد است ، اما مدتی پیش هم دوست پسری داشته، خودت هم حتما میدانی دیگه ... وقتی زنگ زد و گفت  که با کسی آشنا شده است ، من خوشحال شدم . مثل هر مادر دیگری که از شادی بچه اش خوشحال میشود. خوب برای مدتها ، مدتی که با هم بودند ، احساس میکردم که دو تا پسر دارم ، دو تا پسر مهربان که همدیگر را دوست دارند.
آیا این جواب برای آن محفل شما کافی است ؟ به او گفتم : برای کسانی که ارزش انسان را درک میکنند ، بیشتر از کافی است. برای کسانی که آن را درک نمیکنند ، از سرشان هم زیاد است.

حرف این مادر مرا به یاد حرف دوست دیگری انداخت. زن ایرانی که لزبین است . او خود بالای 40 سال دارد. وقتی پدر و مادرش که انسانهایی مسن هستند از ایران برای دیدار او به اروپا آمده بودند ، و با همزیست او که زنی اروپایی است آشنا شدند ، پدر مدتی فکر کرد و گفت : خوب الان فکر میکنیم که یک دختر دیگر هم داریم...
به همین سادگی . این پدر تحصیلات عالیه نداشت، مثل آقای زهری ادعای نویسندگی و فعالی حقوق بشر و روشنفکری و خیلی ادعاهای دیگر  هم نداشت ، خیلی ساده ، شادی دخترش را دید و خوشبخت بودن دخترش برای او کافی بود.

نمیدانم این جواب برای آقای زهری کافی باشد یا نه. همان طور که برای مادر دوستم گفتم ، اگر ارزش انسان را درک کنند ، کافی است و اگر نه از سرشان هم زیاد.
ولی میدانم برای خیلی ها که این سوال را از من و از دیگران کرده اند کافی است. خیلی ها که از در دشمنی با انسانها بر نمی آیند و برای اینکه چرتی گفته اند و مجبورند برای حفظ آبرو توی همان قافیه کاغذ سیاه کنند ، به سبک خود ادامه میدهند نیستند ، میتوانند ضرافت  سخن آن مادر و سادگی کلام آن پدر را درک کنند. پدر و مادری که تنها خوشبختی فرزندانشان را میخواهند و وقتی او را همراه با انسانی دیگر خوشبخت میبنند ، از الفاظ لمپنی آقای زهری چیزی در ذهنشان نمی آید. 

این مادر و آن پدر احتمالا اگر روزی که بچه ها کوچک بودند یا به دنیا نیامده بودند ،از ایشان میپرسیدی که دلت میخواهد بچه ات هموسکسوئل باشد ؟ احتمالا جوابشان نه بود. شاید به همان دلیل که اگر از ایشان میپرسیدی که دلت میخواهد بچه ات چه کاره شود ، شغلی نون و آب دار ـ دکتر یا مهندس ـ را مثال میزدند.
اما امروز این انسانها از دنیای بسته ی تملک خود بر فرزندان بیرون آمده اند و آنها را انسانهایی آزاد میشناسند. و رضایت ایشان در دیدن خوشبختی فرزندانشان تامین است.
میگویید اگر این بچه ها دگرجنس گرا بودند این پدر و مادر بسیار خوشحال تر بودند ؟ خوب ما قصد نداریم این پدر و مادر را از خوشی دق بدهیم . داریم ؟ از شوخی گذشته ، اگر آنها توانسته اند اینقدر آزاد اندیش باشند که  آزادی انتخاب فرزندانشان را به رسمیت بشناسند ، بی زحمت شما یکی کوتاه بیایید .
و بله ، هستند و حتما هستند پدر و مادر هایی که هرگز این حق را برای فرزندان خود به رسمیت نمیشناسند. از این افراد زیاد هستند. یکی اش آقای خالدین ، دیگریش آقای زهری ، کسانی که حقی را برای فرزندان دیگران قائل نیستند ، چه بلایی بر سر فرزند خودشان خواهند آورند ؟ اما همین ها یک لحظه بنشینند و نگاه کنند ، فقط یک لحظه ، آیا اینها خودشان  همان  هستند که پدر و مادرشان آرزویش را داشتند ؟ ( در آن صورت چه پدر و مادر بی توقعی داشتند ، طفلی ها یعنی واقعا میخواستند پسرانشان یه همچی چیزایی بار بیان ؟ :)

من اما به اصلی معتقدم : ما انسانها وظیفه ای در قبال خود داریم. ما وظیفه داریم که شاد باشیم ، وظیفه داریم که عوامل خوشبختی خود را تامین کنیم  و وظیفه داریم که اگر میتوانیم و امکانش را داریم خوشبخت باشیم.
زندگی همیشه و همه جا به میل ما نمیچرخد ، انسان اندیشمند نمیتواند از دنیای خارج از خود و روابط غیر منصفانه ی  و شقاوت های آن بدور باشد و پیله ای از خوشبختی به دور خود بتند و سر به لاک فرو برده و فریاد خوشبختی بزند. اما زندگی به کسانی که زیستن را تجربه میکنند ، بهانه های ساده ی خوشبختی را به طور روزمره عرضه میکند.
این بهانه ها میتوانند بسیار ساده باشند ،دوچرخه سواری در یک روز زیبای تابستان ، بالا کشیدن از یک سربالایی در انتظار سرپایینی بعدی ، و رها شدن در سرازیر ، بادی که به صورتت و میان موهایت میوزد .  یک ساعت ورزش یوگا در کنار دریاچه ای زیبا و شستن عرق تن با شنای در دریاچه . یک پیاده روی در بعد از باران و برپا کردن ضیافتی کوچک برای خودت با یک فنجان قهوه و یک تکه پای تمشک  میتواند لبخندی به صورت تو بنشاند .
خوشبختی ای بزرگتر ، یافتن یاری است که بتوانی در کنارش بیاسایی ، کسی که تسلای خستگی هایت باشد و رابطه ای که بتواند  انرژی های از دست رفته  را بازتولید کند ، انرژی بدهد و نه آنکه بگیرد.
این رابطه ، خواه رابطه ی دو انسان همجنس باشد یا دو جنس مختلف ، هیچ فرقی با یکدیگر ندارند . مهم این است که رابطه ، شادی انسانها را فراهم آورد ، این تنها چیزی است که به حساب می آید.

زنان فمینیست در یافتن همراهی برای خود ، آسان نیستند ، آسان هم نمیگیرند.( یکی از دلایل آسان نبودن این انتخاب  این است که مردانی مثل آقای زهری به وفور یافت میشوند .)
این زنان انسانهای ساده ای نیستند و خواسته های ساده ای ندارند که هر کسی از راه رسید بتواند آن را تامین کند. این که تنها بودن این زنان را موجب کمبودهای جنسی و آن را موجب فمینیست بودن آنان بدانیم ، بلاهتی است عظیم زاده ی ذهنی بیمار  ، بلاهتی که البته تنها آقای زهری مرتکبش نمیشوند ، بلکه بسیاری از مردان ، در وبلاگستان یا دنیای واقعی ، به دفعات مرتکبش شده اند. اما برای این گونه بلاهت جوابی نیست. چرا که در این بلاهت سوالی هم نهفته نیست. این بلاهت تنها عقده گشایی مردانی است که در کمرنگ شدن نمودهای فرهنگ مردسالاری ، منافع خود را در خطر میبنند و به این شکل خود را تخلیه میکنند.
نوشتار این آقایان خود روشنگر بلاهت های ایشان است. مردی که زنان فمینیست را محروم میداند ، و از چگونگی ارگازم شریک رختخواب خود نیز اطلاعی ندارد، ندارد و نمیخواهد داشته باشد. حکم میدهد ،حکم پشت حکم ، ادامه ی بلاهت.

بهتر آن که از این ورطه خارج شویم. پای گذاشتن به این لجن زار ، تنها موجب به هم زدن آن و تشدید  بوی تعفن است. بیشتر از این سودی حاصل نمیشود.

 پس نوشت : گفتم این را اینجا بنویسم تا همه از آن مستفیظ بشویم.
یکی از دوستان در کامنت ها نوشتند که به این پست در بلاگ نیوز لینک داده اند. نزدیک بود شاخ متالیک روی سرم سبز شود. اسد آقا ، که بلاگ نیوز ملک و املاک ایشان است ، جزو اولین کسانی بودند که برای شومبول طلای وبلاگستان هورا کشیدند و دست مریزاد گفتند . اسد آقا بارها لینک های مرا از بلاگ نیوز پاک کرد. یکی به این دلیل که چرا به آشوب لینک دادی و دیگری به این دلیل که تو فقط به مسائل زنان لینک میدهی و لینکهایت تنوع ندارد ... تا آنکه من در بلاگ نیوز فعالیتم را کم کردم تا روزی رفتم برای گذاشتن لینک و دیدم که حق ورود ندارم. فکر کردم که اینکه اسد آقا اجازه بدهد که لینک این نوشته در بلاگ نیوز بماند از غیر ممکن های روزگار ماست. و حدسم درست بود.  لینک ما به تایید  وزارت ارشاد بلاگ نیوز نرسید  :))
گفتم که  شاید بد نباشد که دیکتاتورهای کوچک ِ کوچک ِ کوچک ِ وبلاگستان را بیشتر بشناسیم :))

پس نوشت 2 : امروز ، 9 جولای ، نامه ای با امضای شورای سردبیران بلاگ نیوز دریافت کردم به شرح زیر :

خانم مهشید راستی نویسنده وبلاگ زنانه‌ها

شما درپس نوشت مطلبی با عنوان «از کرامات شیخ ما چه عجب!!!» به تاریخ دوم چولای ۲۰۰۶ ضمن نوشتن مطالبی غیرواقعی در مورد اداره بلاگ نیوز ادعا کرده‌اید که کاربری شما را در این سایت مسدود کرده‌اند. بدینویسله به اطلاع  می‌رسانیم که شما در تاریخ شنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۴ در بخش فارسی بلاگ نیوز ثبت‌نام کرده و تاکنون ۱۴ لینک داده‌اید که آخرین آن جمعه ۱۶ دیماه ۱۳۸۴ بوده است و برخلاف ادعایی که کرده‌اید کاربریتان علی‌رغم کم‌کاری مسدود نشده است و همچنان فعال است.

در ضمن تنها دليل حذف لينک به يادداشت شما در بلاگ نيوز جلوگيری از تشديد اختلاف ميان بلاگرها و دامن زدن به جنجال بوده و در اين راستا لينک به يادداشت‌های مخالف نظر شما هم حذف شده. بلاگ نيوز وابسته به هيچ جريان و طرز فکری نيست و داشتن همراهان با تفکرات مختلف و همينطور مخالفانی با گرايش‌های کاملاً متضاد، نشان از اين ادعاست.

شورای سردبیران بلاگ نیوز ضمن تکذیب چنین خبر غیر واقعی از شما خواهش می‌کند در اولین فرصت و در صفحه نخست وبلاگتان این ایمیل را منتشر بفرمایید. هرچند قانون خاصی در اين زمينه وجود ندارد، ولی از شما که در زمينه‌های انسانی و اجتماعی فعاليت داريد، توقع پايبندی به مسائل اخلاقی داريم.

با احترام شورای سردبیران بلاگ نیوز


خوب بعد از دریافت نامه ، رفتم به بلاگ نیوز و نام و پاسوردم را نوشتم و دیدم به جای جمله قبلی ، که حق ورود برای اعضا است ، بلاگ نیوز به من صبح بخیر و بفرما زد. شاید دفعه قبل پاسورد را غلط نوشته بودم ولی به خاطر سانسورهای متعدد لنیک هایم ، این مسئله برایم سوالی پیش نیاورد . این را هم تازه از چشمهای سانسورچی تان میبنم .  

نویسنده ی این نامه مینویسد که از تاریخ فلان تا فلان از من 14 لینک درج شده. یعنی تعداد لینک هایی که به بلای غیب سانسور آقای اسد علیمحمدی  دچار شدند در این آمار نیستند.
 به گفته نویسنده ی این نامه ، لینک من به دلیل هورا کشیدن آقای علیمحمدی  برای آقای زهری نبود که برداشته شد ، او  به سبک برادر بزرگتر ، به خودش حق میدهد برای ملت انتخاب کند که چه چیزی را باید بخوانند و چه چیزی را نباید بخوانند.  میگوید لینک بنده موجب تشدید اختلافات میشود و به این دلیل برداشته شد . این به این معنی است که ایشان اختلافات را کاملا و بهتر از دیگران میشناسند و قدرت تشخیص اینکه چه چیزی این اختلافات را تشدید میکند و چه چیزی نمیکند را بهتر از دیگران دارند. به این دلیل این حق را دارند که به عنوان برادر بزرگ و وزارت ارشاد برای ملت ما تصمیم بگیرند که حق خواندن یا نخواندن چه چیزهایی را دارد و ندارد.
نویسنده ی این نامه از من که در زمینه های سیاسی و اجتماعی فعال هستم توقع پایبندی به مسائل اخلاقی را دارد . اما ایشان از آقای علیمحمدی که در همین پسنوشت به سانسور و حذف لینک های دیگر از طرف ایشان اشاره شده بود ، و همکار خود ایشان است ( البته من فکر میکنم که نویسنده ی این نامه شخص شخیص خودشان است چون  معمولا ایشان رل وزارت ارشاد را بازی میکند. ولی این احتمال را هم میگذارم که در تشخیص هویت نویسنده ی این نامه اشتباه کرده باشم ) توقع پایبندی به هیچ مسئله ی اخلاقی ای را ندارد.  من هنوز نامه هایی را که بین من و آقای علیمحمدی بخاطر حذف لینکهایم رد و بدل شد دارم و اگر کسی مایل باشد میتوانم آنها را منتشر کنم ، ایشان رسما مرا به خاطر لینک دادن به سایت آشوب ، و سایت های زنان مواخذه کرده بودند ، در مورد آشوب ، به دلیل اینکه آشوبیان به ایشان لینک نداده اند و دائما لینک میدهند  ( انگار که برای لینک دادن به جایی خودشان باید لینک بلاگ نیوز را داشته باشند ) و اینکه کلا از این بچه ها خوششان نمی آید ( انگار که برای اینکه لینکت در بلاگنیوز باشد باید مورد پسند آقای علیمحمدی قرار بگیری ) و در مورد سایت های زنان  گفته بودند که لینکهای من تنوع لازم را ندارد. در  صورتی این من نیستم که موظف به حفظ تنوع در سایت هستم. سایتی اینچنین دقیقا به همین دلیل اعضای بسیاری میطلبد.

دوستان از من خواستند که این نوشته را در صفحه اول بگذارم. انگار که من به ایشان توهینی کرده باشم و توقع معذرت خواهی داشته باشند. اینکه کسی را از وبلاگی بیرون کنید بدتر است آقایان یا اینکه آنقدر نوشته های او را سانسور کنید تا خودش عطایتان را به لقایتان ببخشد؟ شما انگار سانسورچی بودن را چندان بد نمیدانید. به نظر من جفتشان یکی است. چه فرقی میکند که من حق لینک دادن را به کلی نداشته باشم یا اینکه لینکی که میدهم ، تند و تند توسط شما قربال شود ؟
به هرحال دوستان بلاگ نیوز عزیز . شما مرا اخراج نکردید. شما نظرات و عقاید مرا اخراج میکنید.
کدامشان به نظر خودتان بهتر است ؟



 

[ 0:48 | مهشيـد | 0 دنبالک | 54 ديدگاه ]


Powered by MT3.35