July 31, 2006

میلی دریافت کردم که خبر  دستگیری مجدد احمد باطبی را میداد.
بچه هایی که به اوضاع آشنا هستند لطفا به هر طریقی که ممکن است خبر دهید که چه کاری از دست ما بر می آید .

نامه ی همسر باطبی

پس نوشت: خبر مرگ  اکبر محمدی در زندان رسید که به دلیل پیام تسلیت دیگر زندانیان حدس میزنم خبر درست باشد .

 پس نوشت: خبر مرگ اکبر محمدی درست است. تسلیت .

باید برای احمد باطبی کاری کنیم . در این شرایط جان باطبی را در خطر جدی میدانم

[ 2:03 | مهشيـد | 7 ديدگاه ]

July 28, 2006

از گوشه و كنار وبلاگستان در باره گنجي :

گنجي اكس زده .

راستي هم اين حرفهاي گنجي ناب است. مشكل زندانيان سياسي كه حل شد ، حالا كه اومديم خارج مشكل زنان را هم حل كنيم، حتما هم اكثر آقايان رهبر طلب مثلا آقايان فدراسيون سراسري پناهندگان استكهلم كه اصلا در حركت هاي زنان تا به حال شركت هم نميكردند ، سر و پا برهنه به دنبال احقاق حقوق زنان دوان ميشوند.

نگاهي به سخنراني هاي گنجي

 

[ 13:59 | مهشيـد | 0 دنبالک | 14 ديدگاه ]

July 27, 2006
[ 23:01 | مهشيـد | 0 دنبالک | 0 ديدگاه ]

July 25, 2006

 

پتيشن براي نجات اشرف كلهري

لطفا اگر صلاح ميدانيد امضا كنيد .شايد بتوانيم جان زني را نجات دهيم.
در اينجا ميتوانيد در مورد اشرف كلهري بخوانيد

متن نامه ی شادی صدر ، وکیل اشرف کلهری به زبان انگلیسی ( اگر امکانش را دارید این نامه را برای هر

کسی که میتواند در این امر موثر باشد بفرستید ) :


 

As an Iranian lawyer and a human rights defender, I am writing to you to ask you to help me save the life of a woman sentenced to death by stoning! Asharf Kalhori, who is currently in Evin prison in Tehran, is scheduled to be stoned to death by the end of July 2006 for the crime of having "sex".

 

I am voluntarily representing Ashraf, the mother of four children of ages 9 to 19 to save her from stoning. She had an extramarital affair because she never loved her husband, but her request for divorce had been rejected by the court based on the fact that she had children and, therefore, had to resume living with her husband. Therefore, some women whose divorce requests are denied opt for extramarital affairs.

 

If you believe that stoning is not an appropriate punishment for a woman having sex with a man other than her husband, if you believe that having sex is not a crime and does not turn a person into a criminal, and if you believe that Ahsraf Kalhori does not deserve to die for having had sex, then please express your opposition to stoning.

 

Your voice counts! I am asking you to please raise your voice against stoning Ashraf Kalhori by signing the petition addressed to the Iranian Head of the Judiciary and the Iranian Parliament representatives. We can save Ashraf's life and, furthermore, together demand a ban on stoning for ever!

 

Please sign this petition  and let the Iranian Head of Judiciary and the Iranian Parliament know that there exists grand opposition to stoning women for having sex, and that we all appose stoning as the ultimate cruel, inhuman and degrading punishment.

 

Please forward this letter to others who may be interested.

 

Warm Regards,

Shadi Sadr

Attorney at Law

Tehran, Iran


[ 8:52 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

July 24, 2006

مصاحبه اي كه سهيل آصفي با آقاي فريبرز رئيس دانا در مورد گنجي و حركات اخيرش انجام داده است بسيار خواندني است و نكات قابل ملاحظه اي دارد. سعي كنيد آن را از دست ندهيد.

گنجي وقتي از ايران آمده بود هرگونه ملاقات  با جرج بوش را رد كرد. گفت كه قصد ندارد كاسه گدايي بدست نزد اينها بدود. اما  در مصاحبه اش با صداي آمريكا در روز شنبه گفت كه مشكلي در ملاقات با جرج بوش ندارد چون او مشرك نيست.
من منتظرم مواضع او را در رابطه با مقامات اسرائيلي بشنوم. اينطور كه پيش ميرود او تنها با ما چپ ها سر چپ افتاده ، به احتمال قوي چون ما مشرك هستيم. وگرنه حتي جرج بوش كه فرمان بمباران كشورهاي عراق و افغانستان را صادر كرده و فرمان بمباران كشور ما نيز زير دستش است ، جزو دشمنان گنجي به شمار نمي آيد. ( حالا اين هما خانم باز مياد يه تيكه اي ميندازه و یه فاکت موثق خبری از ابراهیم نبوی ارائه میده و ميره :)
دنياي غريبي است... و انسانها تغييرات غريبي ميكنند. شايد لازم به ذكر اين نكته باشد كه تغيير هميشه به معني تكامل نيست ، نمونه ي بسيار خوبش را در تغيير رژيم ايران ميبنيم ...

پ.ن:از برخوردهايي كه با گنجي ميشود ، از همه احمقانه تر برخوردهاي حزب كوليگري است.
من دلم نميخواست ديگر چيزي راجع به اين حزب و فعالينش و عملكردشان بنويسم ، ولي بي رودروايسي مردشور تركيبتون رو ببره كه بدون منطق ، بدون دليل و بدون مدرك تهمت هايي ميزنيد كه يك بچه هم ميتواند به راحتي آنها را رد كند و با اين كارتان به مخالفتان هويت و تاييديه ميدهيد. اي كاش ذره اي شعور داشتيد و اينگونه هر اعتراضي را به گند نميكشيد.

[ 14:44 | مهشيـد | 0 دنبالک | 8 ديدگاه ]

July 23, 2006

باز هم سنگسار

لینک مصاحبه شادی صدر در مورد حکم سنگسار موکلش

برای نجات اشرف کلهری و برای مبارزه با حکم بدوی سنگسار

کاری کنیم

[ 9:27 | مهشيـد | 0 دنبالک | 1 ديدگاه ]

July 22, 2006

این هفته استکهلم میزبان چند تن از  بزرگترین هنرمندان جازیست  سوئد و دنیا در فستیوال جاز استکهلم است.
از جمله میهمان این برنامه استینگ و میریام ماکبا هستند. که هر دو از هنرمندان مورد علاقه من هستند.

من بعد از کمی سبک سنگین کردن( و صد البته وزن ماکبا از استینگ بیشتر است) و البته وزن کردن کیف پولم دیدم که ترجیح میدهم به کنسرت ماکبا بروم.
میریام ماکبا آخرین اجرای  خود را برای خداحافظی همیشگی از اجرای لایف ، سن و تماشاچیان در استکهلم اجرا میکند. یک بار زودتر هم خواسته بودیم با دوستان به کنسرت او برویم ولی متاسفانه هواپیمایش با تاخیر مواجه شد و کنسرت کنسل شد.
میریام ماکبا یکی از مبارزان ضد آپارتاید در آفریقای جنوبی است، آوازهای او سرودهای زنان و مردان آفریقای جنوبی در صف های مبارزه با آپارتاید بود.
امشب میروم که با میریام ماکبا در روی صحنه خداحافظی کنم.

بیوگرافی میریام ماکبا
سایت  میریام ماکبا
سایت رسمی میریام ماکبا
قسمتی از مشهورترین آهنگ ماکبا ، پاتا پاتا
قسمتی از آهنگ آخرین رقص

[ 10:08 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

July 21, 2006

Oh My God

حزب پدوفيلها در هلند رسميت پيدا كرد.

_________________________________________

بچه ها جان من..يكي ميتونه جواب اين آقا رو بده ؟ نه اينكه من نتونم ها. ولي باز من بيام دهن باز كنم يكي پيدا ميشه و سرود ملي : نميدوني تو كه ايران نبودي ... ( بر وزن نميدوني تو كه عاشق نبودي خوانده شود ) را برايم بخواند. ديگر حال و حوصله اين را كه وجود خودم را در خارج از كشور را براي هر كسي توضيح دهم و به اين دليل از حقوق انساني خودم بركنار گذاشته شوم را ندارم. واقعا حوصله اين حرفها را ديگر ندارم...
اين قسمت از تحليل آقا واقعا شاهكاره :

ولی با یک حساب سرانگشتی می توان دریافت که اکثر زنان ایرانی دارای چنین مشکلاتی نمی باشند ...
مشكلاتي كه آقا مد نظرشان است و مشكلات " اكثريت زنان ايراني " نيست ، البته در قسمت قبلي ذكر شده است :مشکلاتی از نوع طلاق ، تعصبات بیجا، ضرب و شتم که مربوط به قشرهایی از جامعه شهری و روستایی است.

باز ميگويد :

هنوز اکثریت زنان ایرانی نمی دانند که در مرتبه ای مساوی با شوهران خویش هستند

اٍ .... جدي ؟ هستند ؟ اين اخبار غلط را كي به شما داده آقا جان ؟

سوال من از اين آقا اين است: اين اكثريت زنان را كه چنين مشكلاتي ندارند شما طبق چه آماري محاسبه كرديد ؟ چطور از مشكلات اكثريت زنان مطلع شديد ؟ منابع آمارگيري تان كدامند؟ آيا اين كه هنوز تصوير ايده آلي در جامعه از خانواده وجود دارد دليلي بر نبودن ضرب و شتم و تعصبات بيجا هست ؟ چه كسي گفته است كه ضرب و شتم مربوط به قشرهاي خاصي از جامعه ي شهري و روستايي است ؟ آيا منعكس كردن كليشه ها در پخش اطلاعات را كار روشنگرانه ميدانيد ؟
واله ما با كلي مراكز عريض و طويل آمار نميتوانيم اين حساب ها ارائه دهيم. و آقا همه ي اين كارها را با حساب و كتاب سر انگشتي كردند ؟ باز هم ميگويند مردها كاري بلد نيستند. بيخود نيست كه دنيا را همينطور الكي الكي تسخير كرده اند و حرفشان همه جا خريدار دارد ديگر:))

[ 13:33 | مهشيـد | 0 دنبالک | 12 ديدگاه ]

شعر هادي خرسندي براي سيمين خانم به مناسبت تولد هشتاد سالگي و كانديداتوري جايزه نوبل ادبيات.
(در همين پست هادي صحبتي هم راجع به گنجي كرده است كه خواندني است. ولي چون خودش گنجي بس داده ، ما هم فقط لينك ميديم :)

برسيم به مبارزه و به يکي از بزرگان مبارزه که تولد هشتادش را جشن ميگيريم، در روزهائي که براي جايزه ادبي نوبل هم معرفي شده.

ای نوبل ناگرفته سرور ما
بی نوبل هم زیادی از سر ما
ای تو در شعر، دختر سعدی
ای تو در مهر، جای مادر ما
غزل محکم مقاومتی
ثبت با اشک و خون به دفتر ما
این توئی با کلام دشمن سوز
آخرین پاسدار سنگر ما
توئی آموزگار آزادی
درس داده به ثلث آخر ما
تو به تهران و فرخی از یزد
با لب دوخته سخنور ما
گفته بودی « نگاه کن به شتر»
تا تأسی کند به او خر ما
غیر سیمین بهبهانی کیست
دست مهرش به گونه تر ما
های سیمین بهبهانی جان!
ای بزرگ ِ بلند اختر ما
از نوبل وز جوائز دیگر
بی نیازی شما به باور ما
گور بابای هرچه داور بد
بهترین داور است داور ما
جایزه ت را گرفته ای ، یعنی
شعرهای تو گشته از بر ما
به شما یحتمل نوبل ندهند
برده آن را حریف دیگر ما
این نوبل هم قواعدی دارد
طبق تحقیق آقا اصغر ما
منطقی نیست هم که ظرف سه سال
دو نوبل روکند به کشور ما
پس چه بهتر که قید آن بزنی
لیک دادند اگر، چه بهتر ما !
سر تقسیم پول آن با من
یا شما پیش میبری یا من!

 

 

[ 11:29 | مهشيـد | 0 دنبالک | 0 ديدگاه ]

July 20, 2006

*معلم يوگا در زمان ريلكس ( آخرين 15 دقيقه تمرين يوگا) ميگفت :
نفس عميق بكش ، ذهنت را از هر چه فكر هست پاك كن. اگر فكري بد و سمج به فكرت رسيد ، بايست و نگاهش كن. مثل آدمي كه در جايي از كنارت رد ميشود و با تو برخورد مهربانانه اي ندارد. نگاهش كن و  بگذار مثل يك تكه  ابر سياه كه چند دقيقه اي آسمان آبي ات را كدر ميكند بگذرد.

**با دخترم براي خوردن شام بيرون رفته بوديم. گفت : مامان فلاني از وقتي كه اون از خونه رفته خيلي ناراحت و تنها شده. دوستم همه اش نگران مامانشه . از من پرسيد حال تو چطور است و من گفتم كه مامان من اصلا اينطور نيست ، اينقدر برنامه داره كه اصلا نميشه گيرش آورد .
گفتم : اما تو كه هيچوقت احساس نميكني كه من وقتي لازم داري ، نباشم ؟ براي من تو هميشه ارجحيت داري و برنامه هاي ديگر را براي تو كنسل كرده ام و ميكنم.
گفت : نه بابا ، اينو ميدونم. من خيلي هم خوشحالم كه تو نميشيني خونه و غصه نميخوري از نبودن من.كه كارهاي خودت رو داري و دوستاي خودت را داري و كآري كه دوست داري ميكني . راستي تو نميتوني يه مقدار وقت براي مامان اين دوستم بگذاري ( من اون خانم را دورادور ميشناختم ) .
گفتم : مثلا چه جور وقتي منظورته ؟
گفت : به عنوان دوست ديگه . كه يه خورده كمتر غصه بخوره.
گفتم : من قبلا اين كار را كرده ام و ضررش را همه جانبه ديده ام. دوستي بايد از روي نياز متقابل و تفاهم آدمها باشه. به هيچ عنوان نبايد با كسي از سر ترحم دوست شد. دوستي يك موسسه خيريه نيست. اگر باشد هيچ فايده اي به حال هيچ كدام از طرفين ندارد. دوستي يك شيوه ي كسب انرژي است . ديدن دوستان به آدم انرژي ميدهد . اگر رابطه اي كه تو صحبتش را ميكني با آن خانم را داشته باشم ، اين رابطه صرفا انرژي ميگيرد . و براي آن خانم هم مفيد نيست. من پاي چنين دوستي هايي نميروم. تو خودت هم هرگز چنين نكن. من به تو ميگويم كه قبلا اين رابطه را با كسي داشته ام و ضربه بسيار هم خورده ام.  كار خير كردن با دوستي فرق دارد عزيزم.

***در جمع دوستان بوديم . يكي از زنان بلند شد كه برود. گفت كه دخترش خانه است و با وجود اينكه دخترك تقريبا بزرگ است ، عذاب وجدان راحتش نميگذارد. وقتي كه داشتيم از هم جدا ميشديم گفت : تو چطوري ؟ با رفتن دختري كنار آمدي ؟
گفتم : راستش همين الان كه تو گفتي ، يادم آمد كه من هميشه در طول تمام اين سالها نگراني و عذاب وجدان را داشتم. از وقتي دختري مستقل شده ، نگراني هايم به جاي خودش هست. اين نگراني هميشه با تو به عنوان مادر خواهد بود .اما ديگر عذاب وجدان ندارم.

****ديروز به عنوان روز مبارزه با هموفوبيا در ايران اعلام شده بود. متاسفانه حافظه ام ياري نكرد و به كل اين روز و نوشتن در باره آن را از ياد بردم. پيري و هزار....
البته بايد بگويم كه از ابتدا هم با اين روز و انتخابش چندان ميانه ي خوبي نداشتم.  الان هم باهاش مشكل دارم.يعني يه جواريي ... اما اين حرفا رو بگذارم براي بعد....

***** اگر نمیخواستی بهت تجاوز کنیم که ....

[ 13:55 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

July 17, 2006

درديست غير  مردن ، كان را دوا نباشد
پس من چگونه گويم ، كين درد را دوا كن...

روز شنبه رفتم محل اعتصاب غذاي استكهلم. مدتي نشستم و به حرفها گوش كردم. راستش در اين گونه جمع ها معمولا شركت نميكنم. در جمع هاي سخنراني ( اگر با نظرات سخنران آشنا باشم و بدانم  كه حرفي براي گفتن داشته باشد ) شركت ميكنم و با دوستان و آشنايان در بحث و گفتگو شركت ميكنم. اما جمعي اين چنين كه اعضاي آن سياسيون كهنه كار و حرفه اي باشند  معمولا شركت نميكنم. و آنقدر دير به دير در اين مجامع هستم كه يادم ميرود چرا نبوده ام ، اين اتفاقي بود كه شنبه افتاد. وقتي به آنجا رفتم تازه به ياد آوردم چرا در اين مجامع شركت نميكنم.
حرفها تكراري. راه كارها همان تكرار عملكردهاي دو دهه پيش ، گيرم كه شايد گوينده ( كه عمدتا ـ چرا تعارف بكنيم ، تماما ـ مردان بودند ) با كمي آپ ديت كردن اسم راه كار رويش بگذارد. حرفهاي كهنه از طرف جمعي با ايده هاي ورشكسته.
آن يكي كه عضو اكثريت است و حزب چپ سوئد را هم پاي قباله اش زده و مدتي پيش در  سفارت جمهوري اسلامي كنار سفير نشسته و قصد رايزني و نظافت روابط را داشت ، امروز با حرفهاي صد تا يه غاز ، از تقسيم كار حرف ميزد ، اين يكي از پشت بام پوپوليسم به پايين غلطتيده بود و به جاي داد و بيداد همه را دعوت ميكرد كه از راديو آوا ـ اولين راديويي كه پاي سفير جمهوري اسلامي را به راديو هاي ايراني در استكهلم باز كرد و از آن پس نيز شخص راديو دار و ديگر افرادي كه در آن برنامه داشته اند همچنان دستمال ابريشمي بدست بدنبال اعضاي سفارت دوانند. ـ ياد بگيريم. حرفش اين بود كه اين راديو پر شنونده ترين است. آقا فراموش كرده بود كه عشوه ارزان هميشه خريدار بيشتري در ميان شنوندگان ساده پسند دارد. شايد بد نباشد سريال مرادبرقي كه ديدن و نديدنش هيچ فرقي به حال بيننده نميكرد را به ياد بياورد.سريالي كه خيابانهاي تهران را خلوت ميكرد.
دوستي صحبتي كرد و در ميان صحبت هايش به اپوزيسيون انتقاد ميكرد و ميگفت  كه آخر مگر ميشود يك نفر آدم هفته اي چهار تا مقاله در باره همه چيز بنويسد. از او خواستند مثال بزند ، او مثال آقاي بهزاد کریمی  ، مقاله نويس حرفه اي سازمان اكثريت را آورد. خانمي داد بر آورد كه : شما ميدونيد كه از نظر قانوني حق نداريد از كسي كه اينجا نيست اسم بياوريد؟
احتمالا به گفته ي ايشان در مورد بوش و احمدي نژاد هم نبايد حرف ميزديم ، چون در آنجا حضور نداشتند. البته شايد اينجا را تخفيفي ميدادند ، چرا كه آنها عضو سازماني كه ندانسته از آن حمايت ميكرد ـ ناآگاهي اش از همين عدم رعايت كانسپت هاي ساده گفتمان  و منطق كورش بر من آشكار بود ـ نبودند.
مدت زيادي در آنجا ننشستم. همين ها را كه اينجا نوشتم در آنجا گفتم و زدم بيرون.
دو دوست خوبم در آن سالن بودند. ن و ف. دوستاني كه سخنانشان هميشه برايم موجب تعمل و تفكر است و شخصيتشان بسيار دوست داشتني و شريف. اگر آنها نبودند و كلام آنها نبود شايد در همان فاصله كمتر از يك ساعتي كه در آنجا بودم از غم غربت دق ميكردم.
برايشان در دل صبر آرزو كردم و زدم بيرون. نگراني براي پراكنده شدن اپوزيسيون در اينجا بيمورد است. اپوزيسيوني وجود ندارد. يا ناي پوز دادن ندارد.
هزار بار سنگينتر باز گشتم...

توضيح... دوستاني هم در آنجا بودند كه من با چهره و افكار ايشان نا آشنا بودم. نه  قصد توهين  دارم و نه همه را به يك چوب راندن.
درد بي علاجمان است كه قلبم را ميفشارد... همين.

پس نوشت: با عرض معذرت قبلا اسم بهزاد کریمی را بهزاد نبوی نوشته بودم. من همیشه اینها را با هم اشتباه میگیرم ، و هر دویشان را با ابراهیم نبوی :)

[ 14:32 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

در رابطه با بحران خاور میانه فواد نوشته است
در زیر نوشته ی فواد ، نوشته های عماد و سعید نیز لینک داده شده.

پویا هم نوشته

در انجمن زنان زنده دو مقاله جدید از پروین اردلان و بهاره هدایت منتشر شده است.
من نمیفهمم چرا نمیشود به مقاله های این سایت لینک مستقیم داد ؟ میشه یک کاریش کرد بچه ها ؟

تبدیل هزینه ها به سرمایه

آرامش دوستدار عزيز نوشته ي بسيار قابل تاملي در رابطه با گنجي و موضع گيري هاي اخير او دارد.

[ 6:19 | مهشيـد | 0 دنبالک | 1 ديدگاه ]

July 16, 2006

اگر میتوانید این خبر را منعکس کنید :

تحصن منيژه حكمت در برابر وزارت ارشاد

فکر کردم برای کسانی که نمیداند این نکته را اضافه کنم که خانم حکمت کارگردان فیلم بسیار خوب زندان زنان است.

 

[ 15:44 | مهشيـد | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]

July 15, 2006

خوب اینم از این.

دیروز در میدان سرگل جمع شدیم. حدود 100 نفر بودیم ( حالا دوستان عصبانی نشوند. قصدم کوچک کردن یا بزرگ کردن حرکت نیست، به نظر من بیشتر از این نبودیم، اما اگر هم 150 نفر بودیم ، فرقی نمیکند. باز به نظر من همین هم بد نبود) برنامه ساعت ربع به پنج شروع شد و پنج و نیم تمام شد. حدود 15 نفر به دفتر حزب چپ در سولنا رفتند تا اعتصاب غذا کنند. دیروز اعتصاب غذا شروع شد و تا فردا بعد از ظهر ادامه دارد.
من در این اعتصاب غذا همراه نیستم. اعتصاب غذا یک حربه است ، ما این کار را قبلا انجام داده ایم. اعتصاب غذای بدون مدت برای جلب توجه مقامات بین المللی، آمبولانس و اینها هم خبر میشدند تا احیانا مسئله ای برای اعتصابیون پیش نیاید. حقا هم توجهات لازم جلب میشد.
اما وقتی ما یک زمان تعیین میکنیم ، که الان اعتصاب غذا را شروع میکنیم و پس فردا هم تمام میکنیم ، حد اکثرش این است که پلیس میگوید : خوب کمی وزن کم میکنند و طوری شان نمیشود.
من در اعتصاب غذای گنجی نیز به منظور همراهی و همبستگی  با بقیه وبلاگها یک روز اعتصاب غذا کردم ، اما امروز...
منظورم این است که ، اعتصاب غذا به مدت کم برای چه ؟ تحصن آیا همین نتیجه را نداشت ؟
خلاصه ... من در اعتصاب غذا شرکت نکردم و نمیکنم. روز به روز هم نگران تر به حرکتهای گنجی و برخوردهایی که با او میشود نگاه میکنم.
از طرفی ملت او را سوال باران میکنند، آنچنان که خمینی را میکردند. سوالاتی که انگار از رئیس دولت بعدی جواب میخواهند : نظرت راجع به پوشش زنان ، نظرت راجع به حقوق همجنسگرایان ، نظرت راجع به ....
چرا ؟ گنجی یک فرد است که فراخوانی برای یک حرکت داده است. قرار نیست رهبری جنبش انقلابی را به عهده بگیرد. من نمیفهمم اصلا به او چه ربطی دارد در مورد پوشش من نظر بدهد ؟ یا در مورد اینکه من با چه کسی و از چه جنسی همبستر میشوم نظر بدهد . اینها حقوق بدوی انسانها در یک جامعه دمکراتیک هستند. به کسی چه ربطی دارد ؟
از طرف دیگر میبنم که گنجی به این سوالها چنان جواب میدهد که انگار به او ربط هم دارد. آیا این سوالات برای او جزو حقوق اولیه انسانها به شمار نمی آید و باید در موردش حد و مرز وجود داشته باشد ؟ کل جوابگویی به این سوالات برای من زیر سوال است. آیا جواب این قبیل سوالات همین یک نکته کوچک نیست که در جامعه مدنی هیچ کسی حق تعیین تکلیف در روابط و انتخاب های شخصی برای کسی دیگر را در اختیار ندارد؟ پس این پرسش و پاسخ ها چیست ؟

از سوی دیگر ، بحث های سروش و کدیور و ... عمده هستند. دیسکورث اسلام دمکراسی و قرائت جدید اسلام ... سکولاریسم یعنی که اسلامت مال خودت و در خانه ات، اگر دلت میخواهد ، یک مسجد هم هست که بروی و در روز عاشورا خودت را تکه پاره کنی و سبک کنی و بیایی خانه. اما دمکراسی در اسلام دیگر چه صیغه ای است ؟مگر یک بار این کلاه سرمان نرفت ؟
 در جامعه ما همه  همدیگر را تحمل میکنیم و قوانین مدرن جامعه مدنی برقرار است. اسلام را هر جور قرائت کنی ، همین گندی ازش در می آید که در ایران در آمده. اسلام مثل بقیه ادیان ، قوانین مدنی خاص خود را دارد. نیاز ما در جامعه مدرن امروزی ، قوانین مدنی امروزی و مدرن  است که هر روز و هر ساعت با نیازهای بشری آپ دیت میشوند  . اگر تو مسلمانی و مایل به رعایت قوانین اسلام ، در خانه ات و در زندگی شخصی ات چنین کن. اما این قوانین در یک جامعه دمکراتیک حق قانونگذاری برای کسانی که آن را انتخاب نکرده اند ( یا کرده اند ) ندارند. قرائت قدیم  جدید  مسئله ی جامعه بشری را حل نمیکند. سکولاریسم یعنی دین را از جامعه و قوانین اجتماعی جدا کنیم و مسئله ای شخصی باشد.

من به برخورد های گنجی با نگرانی نگاه میکنم. ترسم این است که نیاز رهبر جوی ما دارد از او فرانکشتینی می سازد که در انتها ...

از سوی دیگر مساله لبنان و اسرائیل ، تهدید های اسرائیل نسبت به ایران....

بسیار نگرانم....

[ 13:15 | مهشيـد | 0 دنبالک | 16 ديدگاه ]

July 14, 2006

آری. اين راه را می‌رويم اگرچه با روش گنجی مخالفيم؛ اين راه را می‌رويم هرچند اطمينان داريم با اين شيوه‌ها به جايی نمی‌رسيم؛ اين راه را می‌رويم چون راه ديگری پيش رو نداريم. ( 1)

وعده ي ما در استكهلم :امروز ، ساعت 4.5 بعد از ظهر ، ميدان سرگل

[ 11:48 | مهشيـد | 3 ديدگاه ]

July 13, 2006

خانم بهبهانی واقعا شیرین کاشت با این مصاحبه اش

این هم نوشته ای از انجمن زنان زنده در رابطه با کارزار اعتصاب غذا.

نوشته ی ف.م.سخن : چرا دنبال خمینی راه افتادیم ، نوشته بسیار قابل تعملی در مورد روزگار ماست.
بخصوص که در یکی از وبلاگها دیده بودم که شخصی در کامنت ها اظهار نظر کرده بودند که :" مد شده که بعضی ها میگویند که ما رهبر نمیخواهیم" ، کی میگه نمیخوایم ؟ خوب هم میخوایم. و این تفکر آغاز فاجعه ای بزرگ است.
شاید هم نیاز مبرم ایشان به " اسلام دمکراتیک" است که چنین سر از پا نشناخته در جستجوی رهبرند.

اينجا ليست حركتهاي سازماندهي شده در شهرها و كشورهاي مختلف را نوشته است.
جان من استکهلم رو حال میکنید ؟
تازه میگن جمع شیم ببینیم که داوطلب هست که اعتصاب غذا کنیم :))
بیخود نیست آقایون به اینجا پایتخت سیاسی ایران میگن. مثل پایتخت اصلی ایران هیچ بخاری ازش در نمیاد :)) (يه وقت به ساكنان تهران و حومه بر نخوره . مزاح بود.)

______________________________________________________

من نمي شناسمش

اين چند خط را از سر وظيفه مي نويسم

_______________________________________________

باور كنيد خيلي زور ميزنم جاجمنتال نباشم ( به زبان فارسي دري ميشه قضاوت نكنم ) و به خودم بگم خوب اين هم شايد اينجوري شاد و خوشحال است و راضي است از زندگي اش. اما آخه اگر اين طور تربيت نميشد كه از 2.5 سالگي بنشوننش پاي قرآن ، ( تو رو خدا فكرش را بكنيد ، بچه دوساله را بشوني پاي قرآن ؟ آخه چرا ؟) آيا باز هم بابت از بر بودن قرآن در 5 سالگي راضي و خوشحال بود؟ مثلا اگر ميزاشتنش پاي پيانو به جاي اون كتاب لكنتي ، امروز يكي از موسيقيدان هاي بزرگ ما نبود ؟
جدا كه چقدر مهم است اين اتفاقهاي ساده. اين تصادفات پيش پا افتاده كه هر روز اتفاق مي افته. اين كه كجاي دنيا و در كدام خانه متولد ميشوي ميتواند تو را  به بر سر سفره افطار سيد علي راضي كند  يا به بزرگترين سالن هاي كنسرت دنيا راه دهد.
آخه اين فقط يك بچه است. يك بچه كه بايد حق داشته باشه بازي كنه و حق داشته باشه بچه باشه. يك بچه كه حق داشته باشه ابدائ كنه و نو آور باشه. اما بايد به جايش كتابي صدهزار ساله كه چيزي از زيبايي و بشريت در آن نيست ( خوب اين نظر من است در باره قرآن ، حالا ميگي چي ؟) را حفظ كند ؟ و براي  يك چلغوز آيه و سوره بياورد كه چرا تمام روز چيزي نميخورد كه بعد سر افطار انبان را سه برابر پر كند ؟ آخر چرا ؟
آي كه من چقدر سعي ميكنم جاجمنتال نباشم...ولي بعضي وقتا نميشه ديگه ....

( در ضمن بيخود شورش را در نياوريد كه چه و چه ها ، دل سوختگي من به اين نيست كه اين آقا مسلمان است .من به درگير شدن كودكان در احزاب چپ و چپ نما هم اعتراض كرده و ميكنم ،و اگر اين بچه كاپيتال ماركس را هم حفظ ميكرد همينقدر اشكم در مي آمد.  كودك بايد حق داشته باشد كه كودك باشد ، نه دكتر الاهيات يا عضو حزب بي صاحب )

من به آزادي عقيده ، آزادي اديان ،  آزادي احزاب معتقدم. اما حق كودكان را براي داشتن  كودكي به رسميت بشناسيم.

[ 21:01 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

July 12, 2006

آخرين خبري كه از جنبش مردان در استكهلم دارم اين است كه براي جمعه در ميدان سرگل استكهلم گردهمآيي گذاشتند. اميدوارم بعد از اين برخورد حد اقل نروند مثل چند سال پيش روي خط راديو ها و از افراد مسن و زنان  و  نوجوانان كه در اين حركت شركت كردند تشكر كنند ( اين دست گلي بود كه يكي از آقايان فعال جنبش مردان در استكهلم به آب داد ).
با وجود تمام اختلافي كه با جنش سيبيلو هاي استكهلم دارم، مسئله  را خيلي جديتر از آن ميدانم كه به خاطر اين برخوردهاي تنگ نظرانه ايشان خواستار شكست آن باشم . مسئله بر سر زندانيان سياسي و آزادي ايشان است. باشد كه آقايان هم تجديد نظري در رفتار و كردار خود بكنند و اخلاقشان را  كمي هم كه شده قابل تحمل تر كنند. ( هرچند  من که چشمم آب نمیخوره )
البته به نظر من بايد به عنوان امضاي زير متن براي جلوگيري از اشتباه حتما نوشته ميشد "جمعي از ايرانيان مذكر استكهلم".

وعده ي ما روز جمعه ، ساعت 4 و نيم بعد از ظهر ، ميدان سرگل.

_____________________________

عابد و یاشار به قید ضمانت آزاد شدند

[ 12:17 | مهشيـد | 0 دنبالک | 10 ديدگاه ]

بعضي از  ملت ما خيلي باحال هستند و يد طولاني در اين دارند كه وقتي يكي بهشان ميگويد برو كلاه بيار ، بدو بدو بروند و سر بياورند.
اين دوستان شايد همانها هستند كه روزي فرياد ميزدند ما همه سرباز تو ايم خميني...كه امروز ميخواهند در مقابل سازمان ملل انقلاب مخملي به پا كنند و فريادهاي ما همه سرباز توايم گنجي را جانشين فريادهاي اوليه خود كنند.
مسئله خواست آزادي زندانيان سياسي بود ، آقا تو برلين واسه خودش انقلاب كرد رفت پي كارش... خوب البته فكرش درسته ، ميگه ما كه مشغوليم بزار كارشون رو يك سره كنيم ديگه

بدبخت ملتي كه....

آره  محمد جان. هي بهشون ميگيم بدون ما انقلاب رو شروع نكنيد ها..گاز ميدن ميرن بي مروتا...

[ 8:47 | مهشيـد | 0 دنبالک | 9 ديدگاه ]

July 11, 2006

نميدانم اين آني لنكس را ميشناسيد يا نه. زن معركه اي است. من كه به قول هاله عاشيگش هستم.
يه آهنگ ايرونيك داره :  من امروز دنيا را نجات دادم. 
I Saved The World Today
آره ...همين...

پس نوشت » این هم ویئدئویش

[ 10:18 | مهشيـد | 19 ديدگاه ]

July 10, 2006

بر همه ایرانیان عزیز واضح و مبرهن است که بنده هیچ علاقه ای به فوتبال ندارم . این از این.
ولی اما... یه اتفاقایی تو فوتبال می افته که صدای من رو هم در میاره .

این که زیدان کار غلطی کرد ، مسئله ی واضحی است. من ابدا قصد قضاوت در مورد کار او را ندارم. در یک جامعه مدنی کاری خلاف انجام داد و به مجازاتش هم رسید.
اما تشویق هایی که از اینطرف و آنطرف میشنوم برایم بسیار شگفت انگیز است.
راستش اینکه من اصلا متوجه شدم کسی به نام زیدان وجود دارد و با کله رفته تو سینه یک بازیکن دیگه که اسمش سخت است و من حالش را ندارم از جایی کپی و پست کنم ، به خاطر کامنتی بود که از یکی از دوستان خوبم که اسمش را نمی آورم تا خجالت نکشه  ، آف لاین گرفتم . آف لاین این بود :

:توی یکی از سایتها خوندم که از روی لبخونی حدس می زنن که ماتراتزی باید چیزی درباره مسلمان بودن زیدان گفته باشه و یکی از کلماتی که خیلی روش بحث چیزی شبیه «بن لادن» بوده که می گن ماتراتزی گفته . اگر این جوری باشه که درود بر زیدان.

چند تا از وبلاگها را هم خواندم . همین جشن برپا بود. لینک نمیدهم ، قصدم خجالت دادن بر و بچه ها و در موضع دفاعی قرار دادن آنها نیست.

من نمیدانستم زیدان اصلا کی هست. رفتم و سرچ کردم و به این ویدئو رسیدم .( احتمالا اکثریت شما بهتر از من میدانید راجع به چی صحبت میکنم ) یک ورزشکار با کله میزاره تو سینه یک ورزشکار دیگه. بنازم روحیه ورزشکاری ...

و بعد نوشته های فراوان ، که ماتزاتزی  زیدان را تروریست خوانده بود و ...

مهم این نیست که ماتزاتی چه گفته و چه کرده ، عکس العملی که زیدان نشان میدهد قابل قبول نیست. مسئله به همین سادگی است.

راستی تولرانس چیست ؟ اینهمه از تولرانس و رواداری حرف میزنیم ، پس آن را برای چه میخواهیم ؟ گذاشتیمش برای شب عید ؟
یکی به یکی فحش داده ، و آن یکی متوسل به خشونت شده . رفقای ما هم برایش هورا میکشند .
دقت کنیم...یکی به یکی حرف بدی زده ، حرف زده ، نه اسلحه کشیده ، نه چاقو کشیده ، نه مشت و لگد زده . اگر اطلاعات درست باشد ، این به معنی خشونت کلامی است . یعنی در قبالش میشد فقط حرفی زد. حالا طرف در قبالش  مرتکب خشونت فیزیکی شده است ، در شرایطی که داشته و استرس و فشار عصبی و همه ی اینها ، و مجازات هم شده است. اما نقش ما در این میانه چیست ؟  اگر ما اعمال خشونت در قبال حرف ، حرف ساده ، فحش و دری وری را به این سادگی میتوانیم بپذیریم ، و برایش هورا هم میکشیم ،  به راستی کجا ایستاده ایم. اگر خشونت را در اینجا که هیچگونه خشونت فیزیکی ای انجام نشده بود میپذیریم ، پس مرزهای رد خشونت برای ما در کجا قرار دارند ؟ کمی فکر کنیم . به راستی تا چه حد مایل به خشونت زدایی از جامعه بشری هستیم ؟

 

[ 20:58 | مهشيـد | 0 دنبالک | 27 ديدگاه ]

July 9, 2006

مسئولان بلاگ نیوز در جواب من یک میل به من فرستادند که من در انتهای همان نوشته ای که مربوط به مسئله بود ، به عنوان پس نوشت دوم درج کرده ام. و به تقاضای ایشان ، آن را در صفحه اول هم لینک میدهم. این هم از لینک
توضیحی هم در توضیح مسئولان بلاگ نیوز نوشتم که در انتهای همان نوشته درج شده است.
باز هم میگویم ، دوستان بلاگ نیوز ادعایی میکنند که احتمالا درست است. که من از بلاگ نیوز اخراج نشده ام. اما ایشان عقاید و نظرات مرا از بلاگ نیوز سانسور /اخراج کرده اند و این را من حتی از آن دیگری بدتر میدانم.
متاسفانه دوستان این درک را از سانسور ندارند .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بازماندگان پرونده ی 18 تیر 78 در زندان

وبلاگ هموفوبیا

[ 16:23 | مهشيـد | 23 ديدگاه ]

جنبش مردان  در استکهلم !!!

دوستان در مورد حرکتی در رابطه با درخواست آزادی زندانیان سیاسی در استکهلم پرسیده اند ، عرض کنم که کارهایی به شدت مردانه  در جریان است. طوری که شنیده ام ، دیروز " آقایان " در استکهلم جلسه داشتند و قرار است کاری انجام شود.
اینکه میگویم " آقایان " اصلا غرض و مرضی در کار  نیست. عین حقیقت است .  " آقایان " میبرند و میدوزند ، محض رضای خدا حتی یک خانم هم در این جلسه شرکت نداشته است. من با چند تن از " آقایان " تماس گرفته بودم ولی از اینکه جلسه ای در جریان دارند حرفی زده نشد.( احتمالا دوستان فعالیت مخفی دارند ، یا به مزاحمت زنان نیازی ندارند ، احتمالا فکرهایشان را روی هم ریختند و دیدند که جلسه کوتاه است و قرار نیست زنی باشد که پخت و پز و پذیرایی را به عهده ی او بگذارند ، پس نیازی به خبر کردن زنان ندیده اند )  فقط جلسه شان را گذاشتند و قرار شد متنی بنویسند و امضا جمع کنند ( لابد آن وقت به زنان نیز به عنوان سیاهی لشگر نیازمند هستند  و میفرستند برای امضا یا میل میزنند که مثلا فلان روز تظاهرات داریم و به سیاهی لشگر نیازمندیم لطفا حضور به "ما"  رسانید )
البته این " آقایان " تا دلتان بخواهد برای زنان و  جنبش زنان تره خورد میکنند ها ...یه وقت فکر بد نکنید ...حتی در سمینار بنیاد پژوهش هم سخنرانی میکنند ، یعنی اصلا هر جا که پاش بیافتد  و میکرفن ی  برای سخنرانی  و اظهار نظر  و اثبات دمکرات بودن و مدرنیته ی خودشان  باشد ، حاضرند. فقط وقتی که قرار به سازمان دهی باشد خوب فکر میکنند که این کار تنها از دست مردان بر می آید و بس. در مقابل  هر وقت به سیاهی لشگر نیاز دارند ، باز یادشان می آید که نیمی از انسانهای این کره خاکی زن هستند .
خلاف عرض میکنم  " آقایان " ؟؟؟؟

راستی ، مردان سیاسی در شهرهای شما نیز اینگونه هستند ، یعنی شما هم در شهرهایتان یک جنبش مردانه دارید ؟ یا فقط استکهلم که " آقایان"  اسم پایتخت سیاسی ایران بر آن گذاشته اند اینطور دمکراتیک رفتار میکند؟

پس نوشت : یکی از دوستان مرد که خبر این برنامه را به من داد ، لحظه ای مکث کرد و گفت راستی چرا تو نبودی ؟ گفتم : آخه من که مرد نیستم  .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سازمان همجنسگرایان ایرانی طی اطلاعیه ای از فراخوان دفاع از زندانیان سیاسی حمایت کرده است.

[ 2:10 | مهشيـد | 0 دنبالک | 0 ديدگاه ]

این دیگر  چه وضعش است ؟

امشب یکی از دوستان زنگ زد و ضمن صحبتهایی که کردیم ، اشاره ای کرد به نامه ای که امضا کرده بودم. چیزهایی از بیانیه  گفت که برایم آشنا نبود. میدانستم که او بیانیه را امضا نکرده است و فکر کردم لابد اشتباهی متوجه شده و از بیانیه ی دیگری صحبت میکند. چون چیزی که او میگفت با آنکه من امضا کرده بودم یکی نبود. رفتم سراغ بیانیه ی منتشر شده و آه از نهادم برخواست.

آهای ایهالناس ، این چه وضع امضا جمع کردنه ؟
این نوشته ای بود که برای من فرستاده شد و من در همان روز روی وبلاگم قرار دادم. این نوشته ای است که من امضا کرده ام  :

فراخوان فعالان سیاسی، فرهنگی و اجتماعی ایران

ما خواستار ازادی زندانیای سیاسی هستیم

ما خواستار آزادی فوری اسانلو، جهانبگلو و موسوی خوئینی و ديگر بازدشت شدگان دوره اخير هستيم

 

ما امضا کنندگان اين فراخوان نگرانی و اعتراض خود را به تداوم نقض حقوق بشر در ايران، سرکوب مخالفین سیاسی،  بازداشت و در بند کشيدن آنان، پپگرد فعالین نهاد های مدنی، حمله به تجمعات اعتراضی مردم اعلام مي کنيم.

ما بويژه خواستار  آزادی فوری و بدون قید و شرط آقایان منصور اسانلو رئیس هیات مدیره سندیکای شرکت واحد، رامین جهانبگلو  استاد دانشگاه و اندیشمند سرشناس کشورمان و آقای موسوی خوئینی از مدافعان حقوق و آزادی های سیاسی و مدنی و ديگر بازداشت شدگان دوره اخير هستیم.

ما ضمن استقبال از پیشنهاد آقای اکبر گنجی، اعلام می کنیم: در صورتی که به خواست آزادی فوری این افراد اقدام نشود، روز های جمعه، شنبه و یکشنبه ۲۳ ،۲۴ و ۲۵  تیر ماه برابر با ۱۴،۱۵و۱۶ ژوئیه را روز کارزار عمومی برای آزادی آنان اعلام نموده و از همه هموطنان در ایران و سراسر جهان می خواهیم که به هر طریق ممکن از اعتصاب غذا تا تجمع و تحصن و ... حمایت خود از این خواست همگانی را اعلام نمایند.

 

برای چی امضای من رو  پای این نوشته گذاشتید ؟

من مخلص خانم عزیز ، سیمین بهبهانی هم هستم ، ولی به من چه مربوطه که او و دیگر فعالان سیاسی حمایت  میکنند و یا نمیکنند . مگر من به الگو و ایدول نیاز دارم برای کار سیاسی ؟

آهای دوستانی که این میل باکس را باز میکنید ، آیا برای جمع کردن امضا اینقدر پرنسیپ لازم نیست که چیزی را که فرستادید و برایش امضا جمع کردید ، بدون تغییر روی نت بگذارید ؟ این کمترین پرینسیپ است که  دکان دار ها و معاملات ملکی های ما هم بلد بودند ، یعنی سیاسی کارهای ما بلد نیستند و متنی را برای امضا میفرستند ، و امضا را پای متن دیگری میگذارند ؟ این رسم امضا جمع کردن است ؟  این شلخته بازی ها در کار جمع آوری امضا تازگی دارد. جمع آوری امضا یک نوع اعتراض است. قانون ساده ای دارد. چیزی را میدهید مردم بخوانند و امضا کنند. حق تعویض متن بعد از امضا وجود ندارد ، مگر با فرستادن مجدد متن و دریافت مجدد امضا.
آقایان و خانمها ، اگر قادر به امانت داری در امضا نیستید ، لطفا امضای من را از پای این بیانیه من در آوردی تان بردارید ، آنچه من امضا کردم منتشر نشد و آنچه منتشر شد ، من امضا نکرده ام.

[ 1:28 | مهشيـد | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

July 7, 2006

يك ديالوگ كوتاه بين من و يك دوست :
-آره ، فلاني گفت ديدي مهشيد چه خوب شده ؟ رنگ و رو پيدا كرده ..
-ها ؟ مگه من بد بودم ؟
- بابا  من نگفتم كه ، اون گفت .
- آها !!
- بعد من بهش گفتم صورتش رو نگاه ميكني كه يه خورده اين روزا آفتاب خورده و رنگ گرفته ؟ مايو كه ميپوشه هنوز تنش مثل شيربرنجه !!!
- ها ؟ميگي من مثل شيربرنجم ؟
- بابا به تو كه نميگم كه ، به اون گفتم :))
- آها !!! :))

توضيح : من بچه انزلي ام ، كمخوني مزمني كه دارم هم مزيد بر علت شده . اما خودم هيچ مشكلي با رنگ سفيدم ندارم. خلاصه خودم را در آفتاب خفه نميكنم تا يكي بتواند برايم بخواند : تو خودت نقل و نباتي ، شكلاتي شكلاتي :))

توضيح 2:يك خورده كل كل به مناسبت گرمي هوا :))
اين پست را با وجود اينكه ميدانم خوراك نانا است اينجا ميگذاريم. نوش جانش.بگذار يك كم موضوع داشته باشد براي تقويت سلولهاي مغزش كه همينطور بي مصرف افتاده اند يك گوشه . موضوع جديد داشته باشد براي ساختار فحشهايش و اينقدر مثل اپوزيسيون  ايران حرفهاي كهنه و تكراري نزند. هر چند كه بر قفسشان با حروف درشت نوشته شده بود "به حيوانات غذا ندهيد". اما من از بچگي هم حرف گوش كن نبودم.
راستي الان داشتم فكر ميكردم...ميدانيد وجه تشابه  نانا و خاتمي چيست ؟ هردويشان فقط حرف ميزنند ( چون ذاتا دختر با ادبي هستم نخواستم از كلمه ي زر استفاده كنم وگرنه كلمه اصلي اش همين بود :) حرفها توخالي و حتي تهديدها هم توخالي.( ما كه كلي منتظر شديم كه بياد و كاري كنه دودمان بر باد بره ، همه اش وعده ، همه اش وعيد ؟:) نميدانم با اينهمه تشابه فكري و عملي ، نانا چرا اينقدر از خاتمي بد ميگويد ؟ آيا مسئله همان قطب هاي همنام آهنرباست ؟اصلا چطوره اسمش را يه مدت بگذاريم نانا خاتمي ؟ موافقيد؟

[ 8:37 | مهشيـد | 0 دنبالک | 20 ديدگاه ]

[ 0:02 | مهشيـد | 1 ديدگاه ]

July 6, 2006

فیلم "زنان در آفساید " جعفر پناهی در استکهلم اکران شده است و قرار است امشب با دخترم به دیدن فیلم برویم.
برای شما که فیلم در شهر و کشورتان اکران نشده است ، ( مثلا در ایران ) غصه نخورید ، تمام فیلم را در  سایت آینده نگران  ببینید ، فقط بجنبید انگار فیلمها را هر چند وقت یکبار عوض میکنند.

 

[ 19:22 | مهشيـد | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

اين روزها حرفهايي  در مورد اين عملكرد اعتصاب غذا ميشنوم كه مفهوم دقيق آنها را نميفهمم.

يكي  ميگويد : من با خشونت مخالفم ( اين مخالفتت ما رو كوشته ) فلاني كه به بدن خودش رحم نميكند ، به مردم رحم كند ؟ ( اين البته يكي از احمقانه ترين دلايل براي عدم حمايت از اين حركت است)

يكي  ميگويد : من در امور ايران دخالت نميكنم ( بعد جالب اين است كه وقتي آمريكا تهديد به دخالت نظامي ميكند ، هورا ميكشند ) .

يكي ميگويد : حالا ديگر رهبري گنجي را قبول كنيم و به ساز او برقصيم ؟( اين نظريه معمولا قبول رهبري و رقصيدن به ساز كسي را به طور كلي زير سوال نميبرد ، با رهبري و ساز گنجي مشكل دارد )

يكي ميگويد : اين گنجي به سفارش رژيم آمده تا براي رژيم آبرو بخرد.

به آنها كه اعتصاب غذا را خشونت آميز تفسير ميكنند بايد اطلاع بدهم كه اعتصاب غذا يكي از متداول ترين شيوه هاي مسالمت آميز مقاومت منفي است، يكي از مسالمت آميز ترين حركات ممكن براي اعتراض . اين شيوه معمولا از طرف زندانيان اعمال ميشود ، چرا كه راه ديگري براي اعتراض در اختيار ندارند. در هيچ قانوني نوشته نشده كه شهروند اين كشور موظف است غذا بخورد ، بنابراين اعتصاب غذا جرم محسوب نميشود و اعتصاب كننده مجرم نيست. شما كه اينگونه ميگوييد بياييد و روراست باشيد و راست و حسيني بگوييد از گنجي خوشم نمي آيد ، اين حرفها ديگر چرند است. آيا زرافشان را خشن ميدانيد كه مدتها در زندان اعتصاب غذا كرد ؟ ( معمولا اينجا دهانشان بسته ميشود چون با زرافشان موضع داشتن ديگه خيلي سه است ).
اينكه رهبري گنجي را نميخواهند قبول كنند ، من هم با آن موافقم.من اصولا با قبول رهبري هيچ كسي موافق نيستم. اما فكر ميكنم كسي كه به اين راحتي از عدم قبول رهبري گنجي حرف ميزند ، به همان راحتي هم رهبري ديگري را قبول ميكند. من كلا با قبول رهبري مخالفم ، به همين دليل هم مشكلي از اين نظر با گنجي ندارم ، او ادعاي رهبري نميكند . اگر چنين كرد ، من قبل از هر كس ديگر  با او مخالفت ميكنم .
من در مملكتي رشد كرده ام ( من در 23 سالگي به سوئد آمدم ، و ميتوانم به سادگي بگويم كه بيشتر عمرم در بزرگسالي در سوئد و با قوانين مدني سوئد گذشته ) كه از نظر قانون همه بيگناهند مگر اينكه عكس آن اثبات شود. (در كشور ما همه گناهكارند مگر آنكه بتوانند عكس آن را اثبات كنند ) من ياد گرفته ام حرفها را به صورتي كه بيان ميشوند بشنوم ، نه به صورتي كه مايلم بيان شوند و يا با سوئ نظر كه طرف ميخواهد فلان بگويد ولي بسار ميگويد.
امروز من كل رهبري و نياز به رهبري را زير سوال ميبرم ، نه رهبري اين و آن.
اينكه يك حركت سازماندهي لازم داشته باشد براي هر حركتي لازم است ولي اين مسئله  بسيار متفاوت از رهبري است. سازماندهي يك حركت با كمك شوراهاي سازماندهنده ، معقولترين و عملي ترين راه پيشبرد اهداف ماست.
اين كه مطيع رهبري باشيم و به ساز او برقصيم ، در دنياي امروز ، كاري است كه تنها از انسانهايي كه قدرت تفكر از ايشان صلب شده است ( مثلا اعضاي حزب فلان ) سر ميزند. اين شيوه براي انسان آزاد پسنديده نيست.

دعوتي كه به اعتصاب غذا شده است ، يك حركت مسالمت آميز و ضد خشونت ، يك اعتراض جمعي در جهت متمركز كردن مجامع بين المللي بر روي مسئله ي زنداني سياسي در ايران است. اين قضيه را بزرگتر يا كوچك تر از آنچه هست به شمار نياوريم. اگر بخواهيم به اين مسئله به چشم يك آغاز براي ادعاي رهبري ، يك بر آورد نيرو ، تلاشي براي اينكه ببينيم چقدر حرفمان برد دارد از طرف آقاي گنجي نگاه كنيم ، آنوقت باز در همان ورطه ي سوئ نظر ها و بدبيني هاي خاصي كه در اپوزيسيون نسبت به "خودي" و "ديگري" دارد مي افتيم. دست و پا زدن در اين مرداب ، پيش نميرويم ، تنها فرو ميرويم. از اين ورطه بيرون بياييم تا بتوانيم به جايي برسيم .

در جواب اين ادعا كه گنجي آمده است كه براي رژيم آبرو بخرد ، بايد تنها بگويم كه اين ادعا كمي تا قسمتي عجيب است و نا آگاهي ما را از چگونگي حركت هاي رژيم نشان ميدهد. يعني اين دوستان واقعا فكر ميكنند كه رژيم كسي را اجير ميكند و ميفرستد خارج از كشور كه همه جا برود و تبليغ كند كه چي ؟؟ رژيم مشروعيت ندارد . واقعا اينطور فكر ميكنند ؟
البته من ميتوانم بفهمم كه كساني ميگويند كه خواسته هاي گنجي با آنها همخواني ندارد . اما مگر بايد خواسته هاي همه ي ما براي اقدام مشترك با همديگر همخواني داشته باشد ؟ در همين استكهلم كساني بودند كه زير پرچم مسعود خان و مريم خانم جمع شدند و دست زدند و هورا كشيدند ، و تبليغ حمايت از مجاهدين را كردند. آيا ايشان براي رهبري مسعود خان و مريم خان مبارزه ميكنند ؟
كساني كه اينگونه برخورد ميكنند البته چندان قابل ديالوگ نيستند. فقط بايد در سكوت به حرفهاي ايشان گوش كرد . حرفهايشان نيز چندان ارزش و تازگي ندارد. بيش از بيست سال است كه تنها اطلاعي كه از رژيم ميدهند ، خبر از جنايات رژيم است ، و طوري اين خبر ها را ميدهند ( معمولا به طور مسلسل وار رديف ميكنند ، به اين شكل : اين رژيم آدم ميكشد ، اعدام ميكند ، سنگسار ميكند ، شكنجه ميكند ، تجاوز ميكند ، ناخن ميكشد ، حقوق زنان را زير پا ميگذارد ، قتل هاي زنجيره اي ،... ) كه انگار انتظار دارند همه با دهان باز به آنها نگاه كنند و بگويند : جدي ؟؟  آنها طوري اين اخبار را ميدهند كه انگار هيچ كسي از اين مسائل خبر ندارد . و اين مايه تاسف است. مايه تاسف است كه اين دوستان فكر ميكنند تنها خودشان هستند كه اينها را ميدانند و ديگران را آنقدر احمق و نادان فرض ميكنند كه حتي اين اعمال علني رژيم را نبينند و از آن آگاهي نداشته باشند. اين دوستان متاسفانه سطح دانش و آگاهي مردم را ناديده ميگيرند ، از طرف ديگر معتقدند كه مرگ رژيم همين امروز و فردا و در نهايت تا يك ماه ديگر ميرسد و اين توده ي آگاه مردم هستند كه رژيم را به زبانه دان تاريخ ميفرستند ( از اين اصطلاح زباله دان تاريخ  هم خيلي خوششان مي آيد ، تقريبا به اندازه امپرياليسم و سگهاي زنجيري اش ). جاي پرسش است از اين دوستان كه اگر توده را اينقدر آگاه ميدانند كه قرار است كار رژيم را به زودي تمام كند ، چرا اينقدر اطلاعات سوخته در اختيارش ميگذارند. اگر اينقدر ناآگاه است كه اين اطلاعات سوخته برايش جديد است و تازگي دارد ، چه جوري ميخواهد اين رژيم را به زباله داني تاريخ بياندازد ؟
خلاصه از اين تناقضات در حرفهاي اين دوستان وجود دارد . كاريش هم نميشود كرد. 26 سال است كه با اين بدبيني ها ، خودبيني ها ، و ضد و نقيض گويي ها زندگي ميكنند ، احتمالا همين مدت هم طول خواهد كشيد تا اين گفتگو ها را پشت سر بگذارند .
اما در مورد گنجي ، ميتوانم بگويم كه من به حسن نيت اين فرد اعتماد دارم. معتقدم كه آدم شجاع و باهوشي است . معتقدم كه هنوز توهماتي دارد و معتقدم كه با تمام كمي ها و كاستي ها ، امكان يك ديالوگ سالم با او وجود دارد.
در گفتار گنجي، هنوز گره هايي وجود دارد . گنجي در رابطه با كشتار سال 67 اعلام موضع كرده است ، ولي كشتارها نه از سال 67 بلكه از سال 60 شروع شد. آيا كشتار هاي سال 60 از نظر او مشروع بوده ؟ گنجي همچنان از خميني فاكت مي آورد ، او در حالي كه كشتار 67 را محكوم ميكند ، از عامل اصلي و تنها عامل كشتارهاي 67 ، شخص خميني ، فاكت مي آورد .
اين تناقضات را گنجي بايد پشت سر بگذارد تا هر چه بيشتر در كنار مردم قرار بگيرد.
نميشود كنار مردم ايستاد و از قصاب مردم فاكت هاي بشري آورد. قصاب ها هرگز در كنار مردم نبوده اند. جايگاهشان را بايد در گفتار و اعمال مان سوا كنيم.

در گنجي از اين تناقضات زياد ميبنم.اما اين احساس كه او با عشق به مردم و عشق به آزادي حركت ميكند ، مرا متعاقد ميكند كه در اين دعوت او به حركتي سراسري درجهت دفاع از حقوق زندانيان سياسي كشورمان شركت كنم.
شايد گنجي فردا در كنار ما نبود ، اگر اينطور باشد من فردا در مقابل او موضعي متفاوت خواهم داشت. امروز من اين مرد را كنار خودمان ميبنم و از اين حركت كه به دعوت او انجام ميشود حمايت ميكنم.
من خودم بسيار سخت به حركت هاي گروهي اعتماد ميكنم. در هيچ گروهي هم نميگنجم. اين شايد به خاطر اخلاق گندم باشد ، اگر نخواهم براي خودم كوكاكولاي تگري باز كنم و بگويم از آزادگي ذاتي ام ناشي ميشود :)) . من امروز از اين حركت حمايت ميكنم ، اين مسئله هيچ تعهدي هم در قبال حركت هاي بعدي يا موضع گيري هاي آتي گنجي  بر عهده ي من نميگذارد. با اين ديدگاه و با اين نظر پاي اين قضيه ميروم. 

فواد هم در اين مورد نوشته

[ 10:50 | مهشيـد | 0 دنبالک | 12 ديدگاه ]

July 5, 2006

*اين نوشته را خواندم. و كامنت هاي زيرش را
نوشته ميگويد زن و دو بچه يك بنده خدا كه در نيرو هوايي بوده و " شهيد " شده رو دارند از خانه شان بيرون ميكنند.
در كامنت ها يك ازگلي نوشته : انشاالله خداوند به این خانواده شهید صبر عنایت بفرماید.
آخه گوساله ..اينا خانه ميخواهند و يه سرپناه . خوب تو كه دهنت باز بود از خدا ميخواستي بهشون خانه عنايت بفرمايد. مگه تو صبر ميشه نشست ؟ خود ازگلت تو اون مملكت تو صبر زندگي ميكني و صبر پلو ميخوري كه واسه زن و دو تا بچه فلك زده ( كه فقط يكي از هزار هستند ) صبر آرزو ميكني ؟ شيطونه ميگه همچي بزنم...

**من دنبال ماجراي حركتي در استكهلم و درخواست آزادي زندانيان سياسي را ميگيرم ها..گفتم كه فكر نكنيد يادم رفته ...

***فرناز جان ببخش .
تقصير استكهلميان نيست. تقصير من است.
من بودم كه از نوشته ي تو استفاده كردم . در وبلاگم اين را نوشتم . در اطلاعيه اي كه براي استكهلميان فرستادم ، اين مسئله را تذكر نداده بودم. يك خطاي غير عمد از طرف من بود. ولي تذكر تو كاملا به جا و درست است.
ببخش..اونا خطايي مرتكب نشده اند. فقط اطلاعيه ي من را چاپ كردند. 

***در استكهلم اين روزها دعوايي بزرگي در جريان است.
دكتر بودن يا نبودن ، مسئله اين است.
قضيه پيچيده اي است. آقايي كه عضو يكي از سازمانهاي سياسي بود ، مدتي پيش در اين ور و آنور ، در راديوها و مجامع ، و بدتر از همه در يكي از انجمن هاي زنان و راديوي زنان ايشان ، به اسم دكتر روانشناس سر در آورد و شروع به كار كرد. من البته تا به حال در اين موضوع كه ايشان دكتر است شك نداشتم. يعني اصلا بهش فكر نكردم. از القابي كه به خودش ميداد و يا ديگران بهش ميدادند كمي خنده ام ميگرفت . مثلا متخصص خودكشي ( اين لقب را بعد از جريان خود كشي برادرش شنيدم، نميدانم قبل از آن هم از اين لقب استفاده ميكرد يا نه ، اما من بعد از جريان خودكشي برادرش ، كه در اين امر موفق هم شد ، شنيدم كه آقا متخصص خودكشي هم هست، در سوئد چنين تخصصي نداريم البته )خلاصه گذشت تا اعضاي اين سازمان دعوايشان شد. يكي از اعضا كه بنده ازش خوشم هم نمي آيد  و كمي تا قسمتي از نظر من خنگ تشريف دارد  ، آمد روي خط راديو ها و اعلام كرد كه آقاي دكتر 70 هزار كرون پول سازمانشان را خورده و چه و چه ها و ضمنن دكتر هم نيست.
خلاصه محشر كبرا شد . من داشتم شاخ در مي آوردم. يعني يك انجمن زنان كه براي تمام كارهايشان هم كمك مالي دولتي دريافت ميكنند و تمامشان از دولت حقوق ميگيرند ، شبكه زنان در استكهلم ، هيچ كنترلي روي افرادي كه به اسم مشاور براي زنان به خدمت ميگيرد ندارد ؟
سايت استكهلميان در اين مورد مفصل نوشته و ماجرا را دنبال ميكند.  طبق گفته هاي اين سايت ، وزارت بهداري در اينجا هيچ اطلاعاتي در مورد پزشك بودن و دكتر بودن اين آقا ندارد .بايد بمانيم تا بدانيم اين آقاي علي فرمانده واقعا دكتر است يا اينكه آكتور خوبي است. البته من جريان دكتر بودنش را شنيده بودم اما در همين سايت از قول يكي از تبليغاتي كه برايش شده بود خواندم كه او خود را متخصص و فوق دكترا هم معرفي كرده بود.
بامزه تر از همه اين است كه اين آقاي علي فرمانده مدتهاست كه در اين شهر به عنوان دكتر روانشناس دارد فعاليت ميكند. همين آقاي داوود ( كه من معتقدم خنگولك است ) تا همين چند وقت پيش در همه برنامه ها ايشان را دكتر صدا ميكرد. نميفهمم چرا وقتي ميانشان به هم ميخورد اين اطلاعات بيرون ميريزد ؟ آيا مردمي كه به ايشان به اسم دكتر روانشناس و متخصص خودكشي !!! :)) اطمينان كرده اند اين حق را نداشتند كه قبل از اين اختلافات اين مسائل را بدانند ؟ آيا نان قرض دادن ها و دعواهاي سازماني تان بايد جاي حقيقت را بگيرد ؟
خلاصه... هنر نزد ايرانيان است ، دو بست...

 

[ 11:11 | مهشيـد | 0 دنبالک | 8 ديدگاه ]

هوم...
والا داشتم دنبال یک نوشته میگشتم برای یک دوست ، این را پیدا کردم . خودمونیم ما هم یک زمانی قشنگ چیز مینوشتیم ها :))) جوانی کجایی که یادت بخیر ...

این نوشته تاریخ 31 مای 2003 را بالا سرش داشت. دیدم بیربط نیست به موضوعاتی که این روزها درگیرمان کرده است .

خودم دوباره خواندمش ، شما هم اگر دوست داشتید دوباره یا برای اولین بار بخوانیدش

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چگونه ياد گرفتم نگران نباشم و همجنسگرا را انسانی طبيعی بدانم!!!

به بهانه نوشته خوب روزگار و مصاحبه اش با يک همجنس گرا
سالها پيش بود.داشتم برای يک کار تحقيقی در مورد ايدز اطلاعات جمع می کردم. به يک اينفورماتور فارسی زبان هم احتياج داشتم. با اتحاديه سراسری همپايی جنسی در سوئد تماس گرفتم، به من گفتند: چرا با انجمن هومان ( لينکش اين بغل هست اما کار نمی کند) تماس نمی گيری؟ انجمن دفاع از حقوق همجنسگرايان ايرانی است.
(دفاع از حقوق همجنسگرايان ايرانی ؟ زکی!!! حالا همه مون به حقوقمان رسيده ايم فقط اينمون مونده!! اينا بيمارن آقا!! اصلا يه چيزيشون می شه . اومدن خارج که انحراف های جنسی رو شايع کنند ؟ خاک بر سرم. حالا لابد سوئدی ها فکر می کنند همه ايرانی ها يک چيزيشون می شه.)
ـ همجنس گرای ايرانی ؟ نه مرسی.
ـ با آنها تماس بگير. بهت کمک می کنند خوب.مگر نگفتی نيازمند اينفورماتور فارسی زبان هستی.
(شماره تلفن جلوی رويم بود، با خودم کلنجار می رفتم. همجنسگرای ايرانی ؟ همان بچه باز ها يعنی؟ که اينقدر جک و چرت و پرت در موردشان شنيده ايم؟)
رگ کنجکاوی ام به رگ اکراه م چربيد. زنگ زدم. مردی از آن سوی تلفن گفت: Hallo ja ?(تقريبا بله بفرماييد)
(تو را به خدا جواب تلفن دادنش را ببين. اما چيزی نگفتم.)
ـ شماره شما را از آر. اف. اس. ال گرفتم.
ـ اوه بله . بفرماييد.
مرد با ته طنين فمينين حرف می زد.( مرتيکه اواخواهر ، لهجه ات را درست کن )
ـ می خواستم راجع به ايدز بپرسم.
صحبت آن شب ما ساعت ها به طول انجاميد. نادر سر به سرم می گذاشت. با مهارت خاصی که در صحبت داشت ته توی زندگی ام را در آورد. (گاهی فکر می کردم نکند به من نظر دارد ) شوخی می کرد و جدی می شد و حرف می زد. در ابتدا وقتی لحن اکراه من را ديد گفت : لابد تو هم از آن دسته هستی که به من بچه کونی می گويند ، ها ؟ گفتم : اوه نه هرگز ، من بی ادب نيستم. اين حرفها چيه؟ گفت : آه اوکی. اواخواهر بهتر است. و حرف زد و حرف زدم و گفت و گفت و گفت.
فردايش او را ديدم .برای اولين بار بود که يک همجنس گرای ايرانی را از نزديک می ديدم.آنجور که فکر می کردم نبود. شاخ و دم نداشت. نگاهی محجوب و صدايی آرامبخش داشت. با هم در کنار رودخانه راه رفتيم و حرف زديم. از زندگی اش گفت. از ازدواج ناموفقش. از حس تحقيری که در زندگی نسبت به خود و همسرش حس می کرد. از جدا شدنش. از يافتن خودِ واقعی اش. و از اولين دوست پسرش. مرا از خودم شرمنده می کرد. آينه ای مقابل من قرار داده بود تا خودی را که نمی شناختم به گونه ای که هست بشناسم. با پيش داوری هايم . با ترسم از پذيرش انسانهايی که مثل من نيستند. دلم می خواست زمين دهان باز کند و بروم آن زير زير ها قايم شوم.
نادر کم کم به زندگی من و زير پوست من خزيد. وقتی از رابطه اش با دوست پسرش حرف می زد همان ظرافت و زيبايی رابطه ای هترو سکسوئل را در آن می ديدم. صدای Hallo ja که شيوه جواب دادن او در تلفن بود آواز خوش آيندی شد. با او از رازهايم می گفتم . کسی را که دوستم داشت و دوستش نداشتم. کسی را که دوست داشتم و دوستم نداشت. در آغوشش گريه می کردم تا آرام بگيرم و موهايم را نوازش می کرد و می گفت : دختر کوچولو. تو کی می خوای بزرگ بشی؟ نادر از احساسات مردانه برايم می گفت. احساساتی که تقريبا با آن نا آشنا بودم.
مرا با بچه ها ديگر همجنسگرای ايرانی آشنا کرد. اين يکی دکتر بود. آن يکی متخصص کامپيوتر . آن ديگری آشپز ماهری بود در يکی از بهترين رستوران های سوئد. يکی از دوستان لزبين کارشناس امور اجتماعی بود و ديگری پرستار.انسانهايی کاملا عادی با نيازی کاملا عادی. همان نيازی که من داشتم. اينکه دوست بدارند و دوستشان بدارند. اينکه عشق بورزند و مورد عشق باشند.
هر سال در استکهلم روزی است و راهپيمايی کارناوال مانندی برقرار است. همديگر را شير کرديم با پرچم ايران و شعار های فارسی و سوئدی در جهت همايت از حقوق همجنسگرايان ايرانی در تظاهرات شرکت کنيم. صف به راه افتاد. بچه ها با عينک و کلاه قصد داشتند از شناسايی شدن خودشان جلوگيری کنند. من عينک و کلاه نداشتم. بچه ها از شناسايی سفارت کمتر وحشت داشتند تا از شناسايی توسط خود ايرانيان مقيم استکهلم. در کنار صف تظاهرات که صف بسيار بزرگی بود همراه با موزيک و گروهای مختلف رقص و آواز، ايرانيانی که ايستاده بودند ما را بچه کونی و ...صدا می کردند. چند تن ديگر از دوستان دگر جنس گرای ايرانی هم با ما همراه بودند.
در فستيوال بزرک يک هفته ای Europride در استکهلم نادر از من خواست تا در چادر مخصوص ايران به عنوان اينفورماتور ايرانی بنشينم. روزها بعد از کار به چادر می رفتم و در مورد وضعيت و محروميت های همجنس گرايان در ايران به زبان انگليسی و سوئدی با متقاضيان گفت و گو می کردم. برايم مسلم شده بود که حقوق همجنس گرايان جزئی از حقوق بشر است. و معتقد به اينکه دفاع از حقوق بشر بايد همه اجزاعش را در برگيرد.
روزی که نادر به من خبر داد که به زودی برای آغاز زندگی مشترک با دوست پسرش که در کشوری ديگر زندگی می کرد برای هميشه از سوئد اسباب کشی می کند ، اشک در چشمم جمع شد. خنديد و گفت : ناجنس تو هم يه چيزيت می شه ها !! عاشقم شده بودی ها. گفتم: مگر تو عاشقم نشده بودی؟ و حقيقت اين بود که هر دو عاشق بوديم. نادر به من آموخت که انسان بهتری باشم. و هر کس که اين را به تو بياموزد سزاوار عشق توست.

نادر بيمار نيست. نادر انحراف اخلاقی ندارد. و هيچکدام از انسانهايی که در طول اين سالها به عنوان هموسکسوئل شناختم بيماری و انحراف ندارند. انسانهای آزادی هستند که برای پاسخ دادن به نياز انسانی خود ، دوست داشتن و دوست داشته شدن، تحقير و توهين را تحمل کرده اند.دانش روانشناسی ، همجنسگرايی را در دهه هشتاد ميلادی از زمره بيماری های روانی حذف کرده است و همجنس گرا با دريافت های علم جديد نه يک بيماری و انحراف اخلاقی بلکه روشی از زندگی شناخته می شود.
می دانم که اگر با نادر آشنا نمی شدم به هرحال دير يا زود به اين جا که امروز رسيده ام می رسيدم. ديده ام که بسياری از دوستانم بدون وجود نادری در زندگيشان همين راه را جسته اند.وجود نادر فقط راه مرا بسيار سريعتر کرد.
شخصيت نادر ، مهربانی اش، خونگرمی اش و طنز و روحيات خاص انسانی اش، اولين ملاک من شد در تجديد نظر در پيشداوری هايم نسبت به انسان همجنس گرا.
هنوز...هر از گاهی به کشوری که به آنجا اسباب کشيده است زنگ می زنم. صدای Hallo ja ؟ و لحن فمينينش که با شوخ طبعی اش آن را سه چندان غليظ می کند يکی از دوست داشتنی ترين صداهای مردانه زندگی من است.

[ 0:13 | مهشيـد | 0 دنبالک | 9 ديدگاه ]

July 4, 2006

اول اینکه :

این وبلاگ محل گذر است. همه ی آنها هم که برای خواندن این وبلاگ می آیند با حسن نیت با نوشته ها و نویسنده برخورد نمیکنند ، این انتظار را هم ندارم.
چند روز پیش با آقایی از جمع دوستانم  صحبت میکردم که بسیار دوستش میدارم ، میگفت : وقتی مینویسی و دکمه ی بفرست را میزنی جهان را به چالش میگیری و خودت و اندیشه ات را مورد قضاوت قرار میدهی ، فرقی ندارد که 10 نفر بیایند و بخوانندت یا 10 هزار نفر ، مسئله این است که تو دکمه ی بفرست را زدی ، حق انتخابی روی خواننده هم نداری.

من خواستار این حق انتخاب هم نیستم. این حق من است که آنچه مایلم بنویسم و این حق شماست که مرا قضاوت کنید ، این قضاوت البته دوجانبه نیست. کسی می آید و میگوید فلان نوشته ضعیف است و یا نشانه ی بی سوادی است و .... من از سواد و معلومات این گونه منتقدین همواره  بیخبرم ، کسانی که انتقاد میکنند معمولا ناشناسی خود را حفظ میکنند. این حق را هم دارند.

و تعدادی هم عقده های درونی را که از من دارند در اینجا بر سرم خالی میکنند. تعدادی را میشناسم که فکر میکنند طلاق گرفتن یا شکایت کردن زنانشان از آنها تقصیر من است ( ضرب و شتمی را که در خانه دارند در این تصمیم کاملا بیربط میشمارند ) به یکباره من میشوم بدترین موجود دنیا و هر چی بنویسم بد است. یکی با شیرین عبادی بد است  و اگر شب آبگوشت بخورد و شکمش نفغ کند می آید اینجا و دو تا فحش به شیرین عبادی و چهار تا به من میدهد و در دل آخیشی میگوید و میرود با خیال راحت میخوابد.
کسانی هستند که اصلا نوشته ها را نمیخوانند  و فقط به زم خود یار !!! ( یار ؟؟) من میشوند.
کسانی هستند که نوشته ها را به خاطر آتو گرفتن میخوانند ( که ماشالا کم هم از اینها دست ملت نمیدهم ) و تا یکی گیر میارند تانگنت بوردشان به زحمت می افتد : آی مهشید ِ بی کلاس و بی سواد ـ .....

چیزی نیست... آدمها باید یک جایی فشار ها را تخلیه کنند تا به انفجار نرسند . آنجا که این تخلیه ها صورت نمیگیرد میبنی که یکی  تفنگ بر میدارد و میرود میزند 5 تا آدم را میکشد. یا باز میزند زن و بچه اش را ناکار میکند ...
من هر کدام از این فرمایشات  را میبنم ، به خودم میگویم : حداقل 5 نفر را از مرگ حتمی نجات دادی دختر  :)))
بگذریم که از همه خنده دار ترشان آنها هستند که می آیند و هر چه دهنشان هست بار آدم میکنند و وقتی کامنتشان را پاک میکنی ، می آیند و میگویند : آها...تو که ادعای دمکراسی داشتی ، این بود دمکرات بودنت؟
البته متوجه شده ام که دمکراسی از نظر ایشان یعنی فحش دادن . به خاطر همین هم معمولا خودشان با دمکراسی مخالفند ( یعنی بر طبق همان تفکرشان مایل نیستند که فحش بشنوند ) اما وقتی که تو ادعای دمکراسی داری ، دندت نرم باید فحش خورت هم ملس باشد.
برای این افراد باید خاطر نشان شوم که درک من از دمکراسی با شما کمی تا قسمتی تفاوت دارد و دقیقا به خاطر همین تفاوت نظری بین ماست که کامنت هایتان میرود توی سطل آشغال ( اگر حوصله کنم البته ، خیلی هایش را هم حالش نیست که زحمت دیلیتش را بکشم)  :))

بحث من سر اینها نیست. این ها کمی تا قسمتی بیان واضحات بود ، اما مسئله ای را میخواهم بیان کنم که اول از همه با آنها که برای تخلیه می آیند تکلیفم را روشن کنم :
 شیرین عبادی اگر نبود الان شما انقلاب کرده بودید ، و دولت سوسیالیستی تان یه 20 سالی بود که از عمرش میگذشت .
آگر گنجی نبود هم همینطور ، اصلا تمام این تاخیر شما برای انقلاب وجود این موجودات مزاحم است. اینها اصلا چوبهای لای چرخ مستحکم انقلاب شما هستند.

اما حالا بزار بریم سر صحبت با دوستانی که با حسن نیت این وبلاگ را باز میکنند و نوشته ها را میخوانند:

ببینید ، من میدانم که همه کلی با همه مشکل داریم و همه سیاسی هستیم و همه با همه موضع داریم ، در استکهلم پارسال یک عده  برای زندانیان سیاسی اعتصاب غذا کردند ، همانموقع که جان گنجی درخطر بود ، ولی در محل تجمع عکس گنجی را نداشتند ( اقلا اول نگذاشتند ، نمیدانم تا به آخر بالاخره عکسش را گذاشته بودند یا نه )  ، اسمش را هم به زور در اعلامیه ها آوردند. تازه  آن موقعی بود که گنجی تمام چشمها را به سوی ایران جذب کرده بود و زندانی بود ، حالا که دیگر آزاد هم شده اصلا فکرش را هم نکردم با آن دوستان تماسی بگیرم ، اگر فحش نمیشنیدم حتما چند تا گوشه کنایه بهم میزدند.
با یکی هم که تماس گرفتم گفت که در حوزه حزب سوئدی خودش کار میکند ، یعنی بنده ول معطلم...
خلاصه... گفتم بیخود وقت خود و پول موبایل زنگ زدن را تلف نکنم و بیایم اینجا بنویسم :
نظرتان چیست که حرکتی در جهت جلب توجه مجامع بین المللی نسبت به آزادی زندانیان سیاسی در سوئد راه بیاندازیم. بله من هم میدانم که این حرکت به دعوت گنجی است. من هم تمام برخوردهای گنجی را قبول ندارم. اما این حرکت میتواند حرکتی جهانی باشد در جهتی که خواسته های همه ی ما ـ یعنی آزادی زندانیان سیاسی را ـ تامین کند.
خواسته این حرکت آزادی تمام زندانیان سیاسی درکل و بالاخص منصور اسانلو ـ به عنوان سمبل جنبش کارگری ـ جهانبگلو ـ به عنوان سمبل روشنفکران و آکادمسین ها ـ و موسوی خوئینی ـبه عنوان  سمبل جنبش دانشجویی ـ است.
این حرکتی است که به نظر من باید از آن حمایت کرد. بی توجه به آنکه نظرمان راجع به گنجی چه باشد ، این حرکت میتواند جنبه ی مثبتی در جلب  نظر جهانیان نسبت به زندانیان سیاسی در ایران داشته باشد.
لطفا همیاری کنید تا حرکتی را در سوئد سامان دهیم.... منتظر تماس شما ـ به هر طریق که مایلید ـ هستم.  ( منظورم این نیست که  اسم من به عنوان  رهبر یا موتور  این حرکت در سوئد باشد ها ، تو رو جان مادرتان کوتاه بیایید و این وصله ها را به من نچسبانید. منظورم این است بنشینیم و تصمیمی بگیریم ، با هم ، اگر خودم قادر به کاری بودم که اینطوری دست به دامن کسی نمیشدم )

این نوشته را هم در مورد گنجی در اینجا لینک میدهم ، همه ی حرفهایش را قبول ندارم همانطور که همه ی مواضع گنجی را هم قبول ندارم ، اما به حسن نیت آقای ایرج مصداقی باور دارم. ضمن اینکه معتقدم یک روز باید آقای گنجی هم به این سوالات و دیگر سوالات مردم جواب بدهد. نمیشود قتل عام زندانیان سیاسی را جنایت دانست و کسی را که زیر حکم این قتل عام را امضا کرده است ( شخص خمینی ) جنایتکار ندانست.

سوالاتي كه منيره برادران مطرح ميكند نيز خواندني است. فراموش نكنيم كه اينها ديالوگ هاي دمكراسي است. بايد بر سر اين موضوعات صحبت كنيم. بايد بحث كنيم تا بتوانيم از پس شب دراز و  شومي كه زندگي مان را در بر گرفته است بر آييم .بايد حرف بزنيم تا بتوانيم به نتيجه اي برسيم . اينها آغاز اين ديالوگ هاست.

این فراخوان را هم امضا کرده ام . با درخواست های من همخوانی داشت. شما هم اگر مایلید آن را امضا کنید :

 

 

فراخوان فعالان سیاسی، فرهنگی و اجتماعی ایران

ما خواستار ازادی زندانیای سیاسی هستیم

ما خواستار آزادی فوری اسانلو، جهانبگلو و موسوی خوئینی و ديگر بازدشت شدگان دوره اخير هستيم

 

ما امضا کنندگان اين فراخوان نگرانی و اعتراض خود را به تداوم نقض حقوق بشر در ايران، سرکوب مخالفین سیاسی،  بازداشت و در بند کشيدن آنان، پپگرد فعالین نهاد های مدنی، حمله به تجمعات اعتراضی مردم اعلام مي کنيم.

ما بويژه خواستار  آزادی فوری و بدون قید و شرط آقایان منصور اسانلو رئیس هیات مدیره سندیکای شرکت واحد، رامین جهانبگلو  استاد دانشگاه و اندیشمند سرشناس کشورمان و آقای موسوی خوئینی از مدافعان حقوق و آزادی های سیاسی و مدنی و ديگر بازداشت شدگان دوره اخير هستیم.

ما ضمن استقبال از پیشنهاد آقای اکبر گنجی، اعلام می کنیم: در صورتی که به خواست آزادی فوری این افراد اقدام نشود، روز های جمعه، شنبه و یکشنبه ۲۳ ،۲۴ و ۲۵  تیر ماه برابر با ۱۴،۱۵و۱۶ ژوئیه را روز کارزار عمومی برای آزادی آنان اعلام نموده و از همه هموطنان در ایران و سراسر جهان می خواهیم که به هر طریق ممکن از اعتصاب غذا تا تجمع و تحصن و ... حمایت خود از این خواست همگانی را اعلام نمایند.

 

برای امضا از این آدرس استفاده کنید :

azady_zendanian_siasi@yahoo.de

[ 0:07 | مهشيـد | 14 ديدگاه ]

July 2, 2006

از کرامات شیخ ما چه عجب !!!
خود گو..یم و خود خندیم و به به ، عجب خرسندیم

این آخرین نوشته از سری نوشته های  در مورد شیخ زهری وبلاگستان است.مایل نیستم بیشتر از این به گفته های ایشان بپردازم. فکر کنم حتی اگر خودشان ، با تمام اطمینانی که به نداشتن انتلکت و پایین بودن آی کیوی ایشان دارم  ، نوشته شان را قبل از پست کردن دوبار میخواندند ، از جهل مرکبی که در آن موج میزند و ضد و نقیض های احمقانه اش بی اطلاع نمیماندند. پس دیگر چه نیاز به توضیح بیشتر برای خوانندگان این وبلاگ  و این نوشته ( بحز خود آقا البته ) که خود را زحمت بدهم و نکته های صد تا یه قازش را که برای همه عیان است  بشکافم ؟ تنها دو نکته را به دلیل اهمیتشان ذکر میکنم . مطلب اول تنها نشان دهنده ی گلی است از گلستان کرامات آقای زهری ، و مطلب دوم سوالی است که بارها شنیده ام و مایلم جواب بدهم.

آقای زهری که قلمش را در ترازو گذاشت و وزنش  هم کرد و برای این همه وزن !!! به به هم گفت  و خرسند هم شد ،  برای قلم اندکی هم  معرفت قائل نیست و وقتی چیزی مینویسد ، حقیقت را از آن خود میداند. ولی حرفهای خنده داری میزند که در دکان هیچ عطاری پیدا نمیشود. او در زمینه ارضا زنان  همینطور نظر خیرات میکند و البته چیزی از آن نمیداند ( من راستی نمیدانم بعضی از این مردان یعنی اینقدر از ارگازم زنان بی خبرند ؟ آیا اصلا میفهمند که ارگازم زن چه مکانیزمی دارد ) ، او حتی از انزال زن هم چیزی نمیداند ، به نوشته خودش انزال زن را پخش کردن تخمک میداند ، در حالی که هر بیسوادی میداند ( یعنی من تا حالا فکر میکردم که میداند ، ولی انگار نمیداند ) که زن میتواند در هر بار همبسرتی حتی مولتیپل ارگازم داشته باشد  ، در حالی که در ماه تنها یک بار تخمک گذاری میکند.  بگذریم از اینکه این آقا این همه با بدن زن بیگانه است و ادعا میکند که این زنان فمینست هستند که محرومیت جنسی دارند. اگر ایشان خودش محرومیت جنسی ندارد ، من میتوانم حدس بزنم که پارتنرش  با این اطلاعاتی که آقا دارند ، از صحرای آفریقا هم محروم تر است . آخه خودمانیم آدم عاقلی  دیده اید تا به حال که فکر کند زنان در هر بار ارگازم تخمک گذاری میکنند ؟ برای اینکه این قسمت گافش را برندارد این کرامات ایشان را کپی کرده و اینجا میچسبانم تا برایش عبرت شود و بعد از این برای نوشتن از مغزشان هم کمک بگیرند ( توضیح : آقای زهری اشتباه به عرض رسانده اند ، آنکه شما از آن برای فکر کردن استفاده میکنید مغز نیست ، مغزتان  آن پایین نیست ، بالاتر است  ، در فضای نه چندان پر مابین دوگوشتان خانه کرده است)  :


بحث شیرین لواط!
من گفته‌ام و تکرار می‌کنم که یک همجنس‌گرا نمی‌تواند ارضای جنسی سالمی داشته باشد. بعضی متاسفانه "ارضا" را با "انزال" یکی فرض می‌کنند که خودش خبطی‌ست. مسئله این است که ارضای جنسی مسئله‌ای مکانیکی نیست که مرد مثلاً منی‌اش بیاید یا زن تخمک پخش کند و مسئله حل! خیر! آدم از لحاظ روحی باید تخلیه شود. پس عاطفه کجا رفته؟ اگر این‌طور بود که همه جلق می‌زدند و کسی سراغ کسی نمی‌رفت و نوع بشر منقرض می‌شد. عزیز جان با انکار فروید که نمی‌شود واقعیتی که او گفته را دفن کرد.

فکر میکنم باقی قضایا روشن است. از اولش هم روشن بوده  ، یکی خواسته یک چیزی بگه ، از همین چرندیاتی که مردای بی محتوا وقتی میشنن دور هم برای همدیگه میگن. از همین چیزای بی سر و ته ، جک و خنده و کر کر ، حالا خوب جمعی دم دست نداشته و نشسته و در وبلاگش خود را تخلیه کرده .. دو تا هم برایش صلوات فرستادند ، به جک هایش و مزه پراکنی هایش خندیدند. ملت بلاخره تفریح هم لازم دارند و همه نمیتوانند تفریح مناسب و شایسته ارج انسانی برای خودشان پیدا کنند. لمپنیسم همینجوری به وجود می آید ...
شاید نباید این مسئله را بر میداشتم و به آن میپرداختم. این را چند تا از دوستان در پیام ها هم نوشتند.  بااین حال  از پرداختن به آن پشیمان نیستم .


ولی فکر کردم در آخر نوشته هایم ، به یکی از سوالهای آقای زهری که بر خلاف تمام سوالهای دیگرش و نوشته های دیگرش و حرفهای دیگرش مهم است بپردازم ، او میپرسد :
بگذارید صادقانه بپرسم: آیا کسی در میان شما هست که آرزو داشته باشد بچه‌اش همجنس‌گرا شود؟ آیا کسی هست که نخواهد نوه‌اش را ببیند و مثلاً از این‌که پسرش کنار یک مرد نرّه‌خر می‌خوابدخوش‌خوشانش شود؟ ( البته دوستان این قسمت لمپنیسم آقای زهری را ببخشند ، ترک عادت برای ایشان بسیار سخت است و وقتی که سوالی مطرح میکنند هم حتی نمیتوانند از  ادبیات از خیابان جمشید بالاتر استفاده کنند. )

پس بگذارید این جریان را برایتان تعریف کنم. مال همین امروز است.
امروز به دعوت دوستی به پیک نیک کنار دریاچه رفتم. صبح  فرش یوگایم و کمی غذا و مایو و حوله و زیر انداز  ... برداشتم و همه را  بار دوچرخه ام کردم و به جای مقرر رفتم.
همه جمع بودند ، یکی از بچه های ایرانی با خانم سوئدی اش هم بود. بقیه از ملیت های دیگر بودند. با همه دست دادم و با بعضی ها روبوسی کردم و از ایشان پرسیدم که : بی ادبی نخواهد بود اگر من قبل از خوردن غذا کمی تمرین یوگا بکنم ؟ بقیه گفتند که نه . زیرانداز یوگایم را برداشتم و کمی دور از بساط گروه ، کنار آب برای خودم جایی را انتخاب کردم و سه ربعی تمرین کردم، بعد رفتم و مایو پوشیدم و عرق تن را در آب دریاچه شستم و برگشتم کنار جمع ، دیدن خانمی که کمی از دیگران مسن تر بود نظرم را جلب کرد. از دوستم یوهان پرسیدم که آن خانم کیست ؟ گفت که مادرم است و آن آقا هم که کنارش نشسته همسرش است. نزد آن خانم رفتم و خودم را معرفی کردم و با او روبوسی کردم . این روزها و بحث های وبلاگشهر در ذهنم بود. برای همین از او پرسیدم : میتوانم چیزی را از تو بپرسم ، ناراحت نمیشوی که قدری با هم صحبت کنیم ؟ سوالی است که به خاطر مسئله ای که الان بحث محفلی است مایلم از شما بپرسم .
آن خانم با مهربانی گفت نه .
(آهان ...تا یادم نرفته این را هم بگویم که یوهان ، دوست من ، هموسکسوئل است. من به او اینجوری نگاه نمیکنم که : یوهان ، دوست هموسکسوئل من. برای من او یوهان است ، دوست ِ من. مثل گروه خشن وبلاگستان با دیدن دوستم هم رختخواب او و عملیات برایم مجسم نمیشود. یوهان برای من یک دوست ِ خوب سوئدی است )

از آن خانم پرسیدم : از اینکه پسرت هموسکسوئل است چه احساسی داری ؟ برایش قبلا توضیح دادم که من ابدا هموفوبیا ندارم ، اما به خاطر برخوردهای این محفلی که داریم ، میخواهم جواب یک مادر را به ایشان انتقال بدهم. او در جواب گفت : یوهان پسر ِ من است. الان البته میدانی که مجرد است ، اما مدتی پیش هم دوست پسری داشته، خودت هم حتما میدانی دیگه ... وقتی زنگ زد و گفت  که با کسی آشنا شده است ، من خوشحال شدم . مثل هر مادر دیگری که از شادی بچه اش خوشحال میشود. خوب برای مدتها ، مدتی که با هم بودند ، احساس میکردم که دو تا پسر دارم ، دو تا پسر مهربان که همدیگر را دوست دارند.
آیا این جواب برای آن محفل شما کافی است ؟ به او گفتم : برای کسانی که ارزش انسان را درک میکنند ، بیشتر از کافی است. برای کسانی که آن را درک نمیکنند ، از سرشان هم زیاد است.

حرف این مادر مرا به یاد حرف دوست دیگری انداخت. زن ایرانی که لزبین است . او خود بالای 40 سال دارد. وقتی پدر و مادرش که انسانهایی مسن هستند از ایران برای دیدار او به اروپا آمده بودند ، و با همزیست او که زنی اروپایی است آشنا شدند ، پدر مدتی فکر کرد و گفت : خوب الان فکر میکنیم که یک دختر دیگر هم داریم...
به همین سادگی . این پدر تحصیلات عالیه نداشت، مثل آقای زهری ادعای نویسندگی و فعالی حقوق بشر و روشنفکری و خیلی ادعاهای دیگر  هم نداشت ، خیلی ساده ، شادی دخترش را دید و خوشبخت بودن دخترش برای او کافی بود.

نمیدانم این جواب برای آقای زهری کافی باشد یا نه. همان طور که برای مادر دوستم گفتم ، اگر ارزش انسان را درک کنند ، کافی است و اگر نه از سرشان هم زیاد.
ولی میدانم برای خیلی ها که این سوال را از من و از دیگران کرده اند کافی است. خیلی ها که از در دشمنی با انسانها بر نمی آیند و برای اینکه چرتی گفته اند و مجبورند برای حفظ آبرو توی همان قافیه کاغذ سیاه کنند ، به سبک خود ادامه میدهند نیستند ، میتوانند ضرافت  سخن آن مادر و سادگی کلام آن پدر را درک کنند. پدر و مادری که تنها خوشبختی فرزندانشان را میخواهند و وقتی او را همراه با انسانی دیگر خوشبخت میبنند ، از الفاظ لمپنی آقای زهری چیزی در ذهنشان نمی آید. 

این مادر و آن پدر احتمالا اگر روزی که بچه ها کوچک بودند یا به دنیا نیامده بودند ،از ایشان میپرسیدی که دلت میخواهد بچه ات هموسکسوئل باشد ؟ احتمالا جوابشان نه بود. شاید به همان دلیل که اگر از ایشان میپرسیدی که دلت میخواهد بچه ات چه کاره شود ، شغلی نون و آب دار ـ دکتر یا مهندس ـ را مثال میزدند.
اما امروز این انسانها از دنیای بسته ی تملک خود بر فرزندان بیرون آمده اند و آنها را انسانهایی آزاد میشناسند. و رضایت ایشان در دیدن خوشبختی فرزندانشان تامین است.
میگویید اگر این بچه ها دگرجنس گرا بودند این پدر و مادر بسیار خوشحال تر بودند ؟ خوب ما قصد نداریم این پدر و مادر را از خوشی دق بدهیم . داریم ؟ از شوخی گذشته ، اگر آنها توانسته اند اینقدر آزاد اندیش باشند که  آزادی انتخاب فرزندانشان را به رسمیت بشناسند ، بی زحمت شما یکی کوتاه بیایید .
و بله ، هستند و حتما هستند پدر و مادر هایی که هرگز این حق را برای فرزندان خود به رسمیت نمیشناسند. از این افراد زیاد هستند. یکی اش آقای خالدین ، دیگریش آقای زهری ، کسانی که حقی را برای فرزندان دیگران قائل نیستند ، چه بلایی بر سر فرزند خودشان خواهند آورند ؟ اما همین ها یک لحظه بنشینند و نگاه کنند ، فقط یک لحظه ، آیا اینها خودشان  همان  هستند که پدر و مادرشان آرزویش را داشتند ؟ ( در آن صورت چه پدر و مادر بی توقعی داشتند ، طفلی ها یعنی واقعا میخواستند پسرانشان یه همچی چیزایی بار بیان ؟ :)

من اما به اصلی معتقدم : ما انسانها وظیفه ای در قبال خود داریم. ما وظیفه داریم که شاد باشیم ، وظیفه داریم که عوامل خوشبختی خود را تامین کنیم  و وظیفه داریم که اگر میتوانیم و امکانش را داریم خوشبخت باشیم.
زندگی همیشه و همه جا به میل ما نمیچرخد ، انسان اندیشمند نمیتواند از دنیای خارج از خود و روابط غیر منصفانه ی  و شقاوت های آن بدور باشد و پیله ای از خوشبختی به دور خود بتند و سر به لاک فرو برده و فریاد خوشبختی بزند. اما زندگی به کسانی که زیستن را تجربه میکنند ، بهانه های ساده ی خوشبختی را به طور روزمره عرضه میکند.
این بهانه ها میتوانند بسیار ساده باشند ،دوچرخه سواری در یک روز زیبای تابستان ، بالا کشیدن از یک سربالایی در انتظار سرپایینی بعدی ، و رها شدن در سرازیر ، بادی که به صورتت و میان موهایت میوزد .  یک ساعت ورزش یوگا در کنار دریاچه ای زیبا و شستن عرق تن با شنای در دریاچه . یک پیاده روی در بعد از باران و برپا کردن ضیافتی کوچک برای خودت با یک فنجان قهوه و یک تکه پای تمشک  میتواند لبخندی به صورت تو بنشاند .
خوشبختی ای بزرگتر ، یافتن یاری است که بتوانی در کنارش بیاسایی ، کسی که تسلای خستگی هایت باشد و رابطه ای که بتواند  انرژی های از دست رفته  را بازتولید کند ، انرژی بدهد و نه آنکه بگیرد.
این رابطه ، خواه رابطه ی دو انسان همجنس باشد یا دو جنس مختلف ، هیچ فرقی با یکدیگر ندارند . مهم این است که رابطه ، شادی انسانها را فراهم آورد ، این تنها چیزی است که به حساب می آید.

زنان فمینیست در یافتن همراهی برای خود ، آسان نیستند ، آسان هم نمیگیرند.( یکی از دلایل آسان نبودن این انتخاب  این است که مردانی مثل آقای زهری به وفور یافت میشوند .)
این زنان انسانهای ساده ای نیستند و خواسته های ساده ای ندارند که هر کسی از راه رسید بتواند آن را تامین کند. این که تنها بودن این زنان را موجب کمبودهای جنسی و آن را موجب فمینیست بودن آنان بدانیم ، بلاهتی است عظیم زاده ی ذهنی بیمار  ، بلاهتی که البته تنها آقای زهری مرتکبش نمیشوند ، بلکه بسیاری از مردان ، در وبلاگستان یا دنیای واقعی ، به دفعات مرتکبش شده اند. اما برای این گونه بلاهت جوابی نیست. چرا که در این بلاهت سوالی هم نهفته نیست. این بلاهت تنها عقده گشایی مردانی است که در کمرنگ شدن نمودهای فرهنگ مردسالاری ، منافع خود را در خطر میبنند و به این شکل خود را تخلیه میکنند.
نوشتار این آقایان خود روشنگر بلاهت های ایشان است. مردی که زنان فمینیست را محروم میداند ، و از چگونگی ارگازم شریک رختخواب خود نیز اطلاعی ندارد، ندارد و نمیخواهد داشته باشد. حکم میدهد ،حکم پشت حکم ، ادامه ی بلاهت.

بهتر آن که از این ورطه خارج شویم. پای گذاشتن به این لجن زار ، تنها موجب به هم زدن آن و تشدید  بوی تعفن است. بیشتر از این سودی حاصل نمیشود.

 پس نوشت : گفتم این را اینجا بنویسم تا همه از آن مستفیظ بشویم.
یکی از دوستان در کامنت ها نوشتند که به این پست در بلاگ نیوز لینک داده اند. نزدیک بود شاخ متالیک روی سرم سبز شود. اسد آقا ، که بلاگ نیوز ملک و املاک ایشان است ، جزو اولین کسانی بودند که برای شومبول طلای وبلاگستان هورا کشیدند و دست مریزاد گفتند . اسد آقا بارها لینک های مرا از بلاگ نیوز پاک کرد. یکی به این دلیل که چرا به آشوب لینک دادی و دیگری به این دلیل که تو فقط به مسائل زنان لینک میدهی و لینکهایت تنوع ندارد ... تا آنکه من در بلاگ نیوز فعالیتم را کم کردم تا روزی رفتم برای گذاشتن لینک و دیدم که حق ورود ندارم. فکر کردم که اینکه اسد آقا اجازه بدهد که لینک این نوشته در بلاگ نیوز بماند از غیر ممکن های روزگار ماست. و حدسم درست بود.  لینک ما به تایید  وزارت ارشاد بلاگ نیوز نرسید  :))
گفتم که  شاید بد نباشد که دیکتاتورهای کوچک ِ کوچک ِ کوچک ِ وبلاگستان را بیشتر بشناسیم :))

پس نوشت 2 : امروز ، 9 جولای ، نامه ای با امضای شورای سردبیران بلاگ نیوز دریافت کردم به شرح زیر :

خانم مهشید راستی نویسنده وبلاگ زنانه‌ها

شما درپس نوشت مطلبی با عنوان «از کرامات شیخ ما چه عجب!!!» به تاریخ دوم چولای ۲۰۰۶ ضمن نوشتن مطالبی غیرواقعی در مورد اداره بلاگ نیوز ادعا کرده‌اید که کاربری شما را در این سایت مسدود کرده‌اند. بدینویسله به اطلاع  می‌رسانیم که شما در تاریخ شنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۴ در بخش فارسی بلاگ نیوز ثبت‌نام کرده و تاکنون ۱۴ لینک داده‌اید که آخرین آن جمعه ۱۶ دیماه ۱۳۸۴ بوده است و برخلاف ادعایی که کرده‌اید کاربریتان علی‌رغم کم‌کاری مسدود نشده است و همچنان فعال است.

در ضمن تنها دليل حذف لينک به يادداشت شما در بلاگ نيوز جلوگيری از تشديد اختلاف ميان بلاگرها و دامن زدن به جنجال بوده و در اين راستا لينک به يادداشت‌های مخالف نظر شما هم حذف شده. بلاگ نيوز وابسته به هيچ جريان و طرز فکری نيست و داشتن همراهان با تفکرات مختلف و همينطور مخالفانی با گرايش‌های کاملاً متضاد، نشان از اين ادعاست.

شورای سردبیران بلاگ نیوز ضمن تکذیب چنین خبر غیر واقعی از شما خواهش می‌کند در اولین فرصت و در صفحه نخست وبلاگتان این ایمیل را منتشر بفرمایید. هرچند قانون خاصی در اين زمينه وجود ندارد، ولی از شما که در زمينه‌های انسانی و اجتماعی فعاليت داريد، توقع پايبندی به مسائل اخلاقی داريم.

با احترام شورای سردبیران بلاگ نیوز


خوب بعد از دریافت نامه ، رفتم به بلاگ نیوز و نام و پاسوردم را نوشتم و دیدم به جای جمله قبلی ، که حق ورود برای اعضا است ، بلاگ نیوز به من صبح بخیر و بفرما زد. شاید دفعه قبل پاسورد را غلط نوشته بودم ولی به خاطر سانسورهای متعدد لنیک هایم ، این مسئله برایم سوالی پیش نیاورد . این را هم تازه از چشمهای سانسورچی تان میبنم .  

نویسنده ی این نامه مینویسد که از تاریخ فلان تا فلان از من 14 لینک درج شده. یعنی تعداد لینک هایی که به بلای غیب سانسور آقای اسد علیمحمدی  دچار شدند در این آمار نیستند.
 به گفته نویسنده ی این نامه ، لینک من به دلیل هورا کشیدن آقای علیمحمدی  برای آقای زهری نبود که برداشته شد ، او  به سبک برادر بزرگتر ، به خودش حق میدهد برای ملت انتخاب کند که چه چیزی را باید بخوانند و چه چیزی را نباید بخوانند.  میگوید لینک بنده موجب تشدید اختلافات میشود و به این دلیل برداشته شد . این به این معنی است که ایشان اختلافات را کاملا و بهتر از دیگران میشناسند و قدرت تشخیص اینکه چه چیزی این اختلافات را تشدید میکند و چه چیزی نمیکند را بهتر از دیگران دارند. به این دلیل این حق را دارند که به عنوان برادر بزرگ و وزارت ارشاد برای ملت ما تصمیم بگیرند که حق خواندن یا نخواندن چه چیزهایی را دارد و ندارد.
نویسنده ی این نامه از من که در زمینه های سیاسی و اجتماعی فعال هستم توقع پایبندی به مسائل اخلاقی را دارد . اما ایشان از آقای علیمحمدی که در همین پسنوشت به سانسور و حذف لینک های دیگر از طرف ایشان اشاره شده بود ، و همکار خود ایشان است ( البته من فکر میکنم که نویسنده ی این نامه شخص شخیص خودشان است چون  معمولا ایشان رل وزارت ارشاد را بازی میکند. ولی این احتمال را هم میگذارم که در تشخیص هویت نویسنده ی این نامه اشتباه کرده باشم ) توقع پایبندی به هیچ مسئله ی اخلاقی ای را ندارد.  من هنوز نامه هایی را که بین من و آقای علیمحمدی بخاطر حذف لینکهایم رد و بدل شد دارم و اگر کسی مایل باشد میتوانم آنها را منتشر کنم ، ایشان رسما مرا به خاطر لینک دادن به سایت آشوب ، و سایت های زنان مواخذه کرده بودند ، در مورد آشوب ، به دلیل اینکه آشوبیان به ایشان لینک نداده اند و دائما لینک میدهند  ( انگار که برای لینک دادن به جایی خودشان باید لینک بلاگ نیوز را داشته باشند ) و اینکه کلا از این بچه ها خوششان نمی آید ( انگار که برای اینکه لینکت در بلاگنیوز باشد باید مورد پسند آقای علیمحمدی قرار بگیری ) و در مورد سایت های زنان  گفته بودند که لینکهای من تنوع لازم را ندارد. در  صورتی این من نیستم که موظف به حفظ تنوع در سایت هستم. سایتی اینچنین دقیقا به همین دلیل اعضای بسیاری میطلبد.

دوستان از من خواستند که این نوشته را در صفحه اول بگذارم. انگار که من به ایشان توهینی کرده باشم و توقع معذرت خواهی داشته باشند. اینکه کسی را از وبلاگی بیرون کنید بدتر است آقایان یا اینکه آنقدر نوشته های او را سانسور کنید تا خودش عطایتان را به لقایتان ببخشد؟ شما انگار سانسورچی بودن را چندان بد نمیدانید. به نظر من جفتشان یکی است. چه فرقی میکند که من حق لینک دادن را به کلی نداشته باشم یا اینکه لینکی که میدهم ، تند و تند توسط شما قربال شود ؟
به هرحال دوستان بلاگ نیوز عزیز . شما مرا اخراج نکردید. شما نظرات و عقاید مرا اخراج میکنید.
کدامشان به نظر خودتان بهتر است ؟



 

[ 0:48 | مهشيـد | 0 دنبالک | 54 ديدگاه ]

July 1, 2006

 زنستان شماره 7 را از دست ندهید

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

میبری مال مسلمان و چو مالت ببرند ، داد و فریاد بر آری که مسلمانی نیست ؟

بعضی از آدمها به راستی یادواره ای هستند زنده و ظاهر از سنگ پای قزوین....
آقا ابتدا اینطور در مورد آدمها مینویسد :
تجربه به من می‌گويد بی‌رحم‌ترین افراد زنانی هستند که مدّت‌های مديدی محروميت جنسی کشيده‌اند...من اغلب ديده‌ام که اين افراد، برای رد-گم-کنی می‌روند در جلد "مددکار اجتماعی"، "فعّال حقوق بشر" (زنان) و يا "فمينيست"... و امثالهم. طرف خودش کوله‌باری از شکست‌های متعدد را می‌کشد، آن‌وقت می‌خواهد به فلان آدم فلک‌زده برای بهترشدن زندگی‌اش مثلاً "مدد" برساند! اغلب هم ديده‌ام و ديده‌ايد که با عمده‌کردن مشکل افراد، کار را از آن‌چه هست بدتر می‌کنند. يعنی طرف اگر با خانم‌اش بگومگوی کوچکی داشته باشد و برای بهترشدن اوضاع بروند سراغ سرکار "مددکار"، چنان قضيه را پيچيده می‌کند که هزار متخصص امور خانواده هم نتوانند گُسل ايجادشده بين طرفين را جوش بدهند. خلاصه جای آب‌دادن به نهال نورس خانواده، از ريشه می‌زنندش و خلاص! اصل و واقعيت اين است که غالب اين افراد "مددکار" و "فعال حقوق بشر" و چه می‌دانم، "فمينيست"... اگر شوهر درست‌وحسابی‌ای داشته باشند، فمينيست‌بازی را می‌بوسند و می‌گذارند کنار. نمونه اين‌قدر هست که به زبان نمی‌آید...

و لابد توقع میداشت که در کامنت ها و وبلاگ های دیگران فقط سرود ملی : دارمت برو دارمت که بعضی از آقایان همصدا با هم دم گرفته بودند انعکاس پیدا کند چون با تعجب در پست بعدی  با عنوان جای تعجب دارد مینویسد :
من در حيرت‌ام که چرا احترام واقعی و ريشه‌ای بين ما ايرانيان جايش خالی‌ست و هيچ‌وقت نهادينه نمی‌شود؟ اگر واقعاً ما شأن انسانی هم را محترم بشماريم، چطور ممکن است که با کوچک‌ترين نکته و بهانه‌ای، تمام پيشينه يک‌ديگر را زير سئوال ببريم؟

احترام آقا مجید ؟ حرمت ؟ شان انسانی ؟ آیا شما با این کلمات آشنایی دارید که آنگونه بی احترام و بدون هیچ حرمتی شان انسانی را زیر پا میگذارید ؟  یعنی آنها که شما نوشتید از نظر خودتان  نمونه ای از نهادینه شدن احترام واقعی و ریشه ای در میان ما ایرانیان است ؟
حالا به جای عذرخواهی از گفتار ناسنجیده تان یک پا طلبکار میشوید و در حالی که هیچ حرمتی برای شان انسانی باقی نگذاشتید فریاد یا مسلمانا سر میدهید ؟
آق مجید ، من و بچه ها فقط آیینه ای مقابل آیینه تان گذاشتیم تا از شما ابدیتی بسازیم :))
اگر این ابدیت بوی نامطبوعی میدهد ( چیزی شبیه بوی گند :))، فقط بوی انعکاس آن چیزهایی است که به عنوان عقایدتان به معرض تماشا گذاشتید.
سعی کنید در تفکر خود تغییری به وجود بیاورید.صدور حکمهایی که شما صادر کردید ، در دنیای امروز از عهده ی عقب مانده ترین مردان ( یا زنان ) هم به آسانی ساخته نیست . احکامتان غلط بود ، نه حملاتی که به شما شد.
دوباره بیاندیشید ، تامل کنید ، بیشتر از این سنگ نیاندازید ،  وقتی که چهره ای کریه از خود ارائه میدهیم ، شکستن آیینه ها خطاست.خود را  بشکنید .

___________________________________

امیرفرشاد ابراهیمی پست جالبی در معرفی عاملان سرکوب حرکت 22 خرداد داشته است. نمیدانم منبع اطلاعاتی اش چیست که حتی شماره پرسنلی ملت را هم نوشته است.

راستی کسانی که لیست شاهرخ را در معرفی هموفوبیا نفی میکنند و آن را غلط میدانند ، نظرشان در مورد این لیست چیست ؟ آیا با این لیست هم مخالفید ؟ یا اینکه فقط با افشای نظرات غیر انسانی افرادی که آنها را دوست میخوانیم مخالفیم و هر چیزی را ( حتی افشای محل زندگی دشمن را ) روا میدانیم؟ روی این مسئله فکر کنیم.

[ 0:50 | مهشيـد | 0 دنبالک | 9 ديدگاه ]



Powered by MT3.35