نمیخواستم در باره اش بنویسم ، نه آنکه به خاطر خودم باشد ،گفتم که شاید برای او صلاح نباشد . اما بعد از مصاحبه ای که دیروز دو تایی در باغ رستوران دروازه ی آبی با رادیو همبستگی داشتیم ، فکر کردم میشود چند جمله ای از روی دلتنگی نوشت. و واقعیت این است که : پرستو جان ، دلم برایت تنگ میشود.
وقتی که در لابی هتل محل اقامتش دیدمش ، اصلا برایم غریبه ای نبود که برای اولین بار میبنمش . در آغوش گرفتمش و بوسیدمش ، پرستوی زن نوشت بود دیگر ، سالهاست که همدیگر را میشناسیم... وقتی که پرستو در مصاحبه اش با آقای سعید افشار از همبستگی زنانه ی وبلاگستان حرف میزد ، او هم از دیدارمان گفت و دیدم که او نیز همین احساس را داشت ، مهشید ِ زنانه هاست دیگه...
اینترنت اگر برای بچه های ایران دریچه ای است به دنیای خارج ، به دنیای آزاد ، برای من و دیگر ساکنان دنیای آزاد دریچه ای است به کشوری که سالها پیش با چشمی اشک آلود ترکش کردیم. دریچه ای که میتوان از آن نظری به داخل انداخت ، و از چگونگی وضعیت ایران باخبر شد. دریچه ای که وقتی احساس غربت گلویت را میفشارد ، بار اندوه ات را سبک میکند . آشنایی هایی به وجود می اورد که با ارزش است و دوستی هایی که کم نظیر است.
این چند روزه بعد از کار ، چند ساعتی را با یکدیگر قدم زدیم ، همیشه در مرکز شهر استکهلم بودیم و سعی کردم جاهایی را که دوست دارم به پرستو نشان دهم ، کافه آرت ، خیابانهای سنگفرش شهر قدیم ، یور گوردن و خیابان های سنگفرش پیرامون قصر ، جاده ی ساحلی و راه پیمایی در کنار دریاچه ها. دیدار از موزه هنر فمینیستی دهه 60 تا 80 در گالری هنر لیلیه والخس و باغ شاه و .... خیلی جاها را هم نشانش ندادم ، وقت او کم بود و مدت اقامتش در استکهلم محدود.
پرستو هم سن و سال دخترک خودم است ، گاه با خودم میگفتم شاید برایش چندان هم جالب نباشد که با نسل مادرش این همه وقت بگذراند ، اما سوالهایش خیالم را راحت تر میکرد ، نه ، چندان هم ناراضی به نظر نمی آمد و سوالهایش بسیار بود.
دیدن پرستو مرا به آینده امیدوارتر کرد. و دل تنگی بزرگی را به من هدیه داد. دلتنگی برای دوستی که دیگر از نزدیک میشناسمش...
|