June 29, 2006

دهانت را ميبويند مبادا گفته باشي دوستت دارم ،روزگار غريبي است نازنين ....
اندر تب هموفوبیا که در بعضی از شهروندان وبلاگستان عود کرده است:

"آنان که فاقد ژن انقلاب هستند ، آنان که خون انقلاب در رگهایشان جریان ندارد ، آنان که توانایی درک ایده های انقلابی را ندارند و یا قلبی فاقد درک  آرمانهای  انقلاب دارند ، بفرمایند بیرون ، جایشان در اینجا نیست. "

جملات زیر ، قسمتی از سخنرانی رفیق شفیق فیدل کاسترو در سال 1980 ، است. بعد از این سخنرانی ، کوبا درهایی را نصفه نیمه بروی کسانی که تشخیص میدادند حضورشان در کوبا به ضرر انقلاب است گشود. در میان کسانی که به راحتی ـ راحتی که نه ، با کلی تحقیر ، با بیان اینکه کجا مرد بلند میکنند و کدام پوزیشن را در رختخواب دوست دارند و... ـ قادر به خارج شدن از کوبا شدند ، هموسکسوئل ها بودند. آنها عناصر نامطلوب نام گرفتند و دولت کوبا از خروج ایشان استقبال کرد.

یکی از کسانی که با این شرایط از کوبا خارج شد ، نویسنده ی همجنسگرای کوبایی ، رینالدو آرِنا بود. او بعدها در نیویورک مستقر شد و در آنجا سعی کرد زنده بماند.
یکی از گفته های او : فرق دولت کمونیستی با دولت کاپیتالیستی این است که وقتی دولت کمونیستی به باسنت لگد میزند ، باید برایشان دست بزنی ، عین این اتفاق در دولت کاپیتالیستی هم می افتد ولی آنجا حق داری جیغ بکشی....

فیلم Befor night falls  فیلمی است از زندگی رینالدو آرِنا ، او  زمانی خود انقلابی بود و برای انقلاب تلاش کرد درحالی که  بعد با مستقر شدن دولت سوسیالیستی ، جایی برای او و کسانی با گرایش جنسی او در کوبا وجود نداشت. بارها تحقیر شد و به جرائم ساختگی به زندان افتاد تا آنکه فهمید که عنصری نامطلوب است .

دوستان عزیز ما دست به کار به وجود آوردن حرکتی ضد همجنسگرایی زده اند. با مسخره و توهین و تحقیر نسبت به همجنسگرایان و طرفداران حقوق ایشان برخورد میکنند و طوری برخورد میکنند که دیگران را به عقب نشینی مجبور کنند. بلاخره کی هست که  به قول آقا ناصر بخواهد وقتی که دیگران خون میدهند ، اصرار ی بر روی اون دهندگان داشته باشد  ؟

این خشونت کلامی آقا ناصر البته برایم عجیب بود. ایشان که دگر جنس گرا هستند  و قائدتا  فاعل بالفطره و مادام العمر ، حتما در مهمانی ها و مراسم خصوصی و عمومی خودشان را حتما با برج کج سانفرانسیسکویشان و عملیات کاملا شرعی شان در "دخول به قائده و به جا " مفهوم و معرفی میکنند که در هر رابطه همجنسگرایی به دنبال این هستند که کی بالا میخوابد و کی پایین و کی فاعل است و کی مفعول.

این دوستان  باید بدانند که تنها نیستند . هرگز تنها نبوده اند و در وبلاگشهر هم تنها نمیمانند. خیلی ها قبل از ایشان همین حرفها را گفته اند. هیتلر و فیدل کاسترو و رژیم ملایان و طالبان و تمامی رژیم های ضد انسانی و خودکامه  همراه و همکلام ایشان هستند.

مسئله اصلی  بر سر یک چیز است. حقوق انسانی ، وقتی نمیتوانیم آن را بپذیریم ،دیگر مرضی برای پایمال کردن حقوق انسانهای دیگر وجود ندارد. هر مرضی را میتوانیم زیر چکمه ها له کنیم. 
 آنگاه  نمیتوانیم حقوق انسان بزرگسال را برای انتخاب پارتنر خویش به رسمیت برسانیم و تا رختخواب ایشان کله هایمان را میکشیم تا بدانیم چه میکنند و چه نمیکنند . آنگاه رژیم هیتلری نازی ، کمونیسم کاسترویی ، جمهوری اسلامی و حکومت طالبانی ، حکومت هایی هستند که درخور تفکل ما هستند.

آقایان ( و احیانا خانمها ـ اگر خانمی هست که بخواهد به این گروه خشن بپیوندد ـ ) آنچه در کشورمان داریم سزاوار تفکری است که تبلیغش را میکنید.  فرق شما با این حکومتیان  در این است که آنها قدرت مدارند و شما نه.

پس نوشت : كيوان به عنوان يك همجنسگرا در اين مورد مطلب نوشته كه خيلي كيفورم كرد. در اين زمانه ديدن انسانهايي كه براي حق خودشان مي ايستند و كوتاه هم نمي آيند خيلي شادي آور است.

ديگر مطلبي كه در اين مورد ميتوانيد بخوانيد در نوشتار بلوط است. او هم خيلي خوب نوشته است.

 راستي چرا نوشتاري از نوع آقا ناصر يا آقا مجيد ، موش خفته را در بعضي ها بيدار ميكند ؟ ايشان كه بدون هيج نيازي به دانستن و تحقيق در مورد همه چيز بي محبا نظر ميدهند. از چگونگي ارضا شدن همجنسگرايان تا ارگاسم زنان ( معلوم است كه نه با همجنسگرايان ارتباط جنسي داشته اند و نه با زنان :) اما  انگار كه بعضي ها مدتهاست كه نشسته اند تا يكي بيايد و دو تا چرند بار فمينيست ها و همجنسگرايان و هر كي كه ايشان از شان خوششان نمي آيد بكند و ايشان بيان و بگن بابا چه دل و جراتي ..دمت گرم ...لنگش كن..برو دارمت :)))
نميدانم كدامشان خنده دار تر است. عقايد خود آقايان يا پاي منبري هايشان.

مسئله اي كه آقا مجيد به آن اشاره داشتند اين است كه زنان به دليل محروميت هاي جنسي ميروند و مددكار اجتماعي و فعال حقوق بشر و فمينيست ميشوند.
(والا من يكي را ميشناسم كه به همين اسامي جايزه صلح نوبل گرفت. لابد آق مجيد يه اعتراض نامه براي شوهر ايشان فرستاده بودند كه اگر شوهر درست و حسابي بودي و زنت رو ارضا ميكردي نميرفت اين كاره بشه :))
چند وقت پيش يكي از مقامات پليس  در يكي از روزنامه هاي سوئد ادعا كرد  كه محروميت هاي جنسي مردان يكي از دلائل تجاوز و خشونت بر عليه زنان در ايشان است.
خوب حالا نگاه كنيم ببينيم به قول آقا مجيد و اين آقاي پليس :
زنان اگر محروميت جنسي ببينند ميروند و به ديگران كمك ميكنند.
مردان اگر محروميت جنسي ببينند ميروند و به ديگران تجاوز ميكنند.
بعد آقا مجيد  ملت را از زنان محروميت ديده ميترساند.
پيدا كنيد پرتقال فروش را :))
البته احتمالا مرداني كه فعال حقوق بشر ميشوند ( مثل خود آقا مجيد كه البته از حقوق بشر ، ولي نه هر بشري دفاع ميكند ) نه به خاطر محروميت بلكه از زور خوشي زيادي است كه زده زير دلشان ، وگرنه ميرفتند و به ديگران گر و گر تجاوز ميكردند.
راستي كه اين منطق را بايد گذاشت توي موزه در كنار انسانهاي نئاندرتال . پيشرفت زيادي از نظر زماني نكرده ايد آقايان.

و صد البته فكر ميكنم اين برخوردها لازم است. امضاي اين آقايان را معمولا در پاي بيانيه هاي دفاع از حقوق زنان ميبنيم و فكر ميكنيم چه مردهاي نازنيني. فكر ميكنيم اينها كساني هستند كه تا انتها همپاي  زنان براي برابر حقوق زن و مرد حركت خواهند كرد. اگر نه اينجا پس كجا ميتوانيم بدانيم كه اين همپايي تا آنجا خواهد بود كه اعتراضات زنان را مثل آخوندهاي بي سواد روضه خوان بر اساس عدم ارضاي جنسي شان بدانند و آرزوي شوهري خوب براي تمام صداهاي معترض را داشته باشند ؟ اگر اين عقايد بيرون نريزند كه وبلاگستان بهشت ميشود و تمام انسانها ، آزاديخواه. پس كجا ميشود بازتاب  آن جامعه ي غير قابل تحمل و آن عقايد تهوع آور مردمدارانه را ديد ؟

[ 21:14 | مهشيـد | 20 ديدگاه ]

June 28, 2006

به بهانه ی جام جهانی فوتبال :))

شاهرخ عزيز ليستي از هموفوبهاي وبلاگشهر در دست تهيه دارد. اين ليست را به تدريج كامل ميكند.
كساني كه مايلند ، لطفا بشتابند و خود را به شاهرخ معرفي كنند كه اسمشان را در ليست بگذارد. من شخصا فكر ميكنم دوست عزيزمان ناصر خالديان  كمابيش سعي دارد كه سمت رياست اين تفكر ضد انساني را به خود اختصاص بدهند . شاهكارهايش يكي بعد از ديگري دارد دنياي مجازي را تسخير ميكند. در اين يكي نوشته اش هم قبلا از غم بزرگ از دست رفتن "مردانگي " خون گريه ميكرد.بالاخره بعضي ها مسئله اول شدن اينقدر برايشان مهم است كه ديگر موضوعش را چندان اهميت نميدهند.

احساس عجيبي هم دارم كه انگار بعضي از دوستان از رو دست هم مينويسند. يعني يكهو به خودشان ميگويند : بيايم و مثل فلاني قدري از عقده هاي ضد همجنسگرايانه ام را بيرون بريزيم تا دق نكنم :)))
خلاصه دوستان كاملا موافق بوده ايد.
بقيه هم بشتابند ..آقا اسمت ميره تو ليست :))

يك مسئله بامزه برايتان تعريف كنم. يك بار با يكي از آشنايان داشتيم قدم ميزديم. سر راهمان به يك ديسكو رستوران همجنسگرايان ( به اصطلاح گي بار ) رفتيم. كه اتفاقا آن شب تعداد دختران در آنجا بسيار كم بود. ولي مردان زيادي در آنجا بودند. من كه عين خيالم نبود و داشتم نوشيدني ام را مينوشيدم. او انگار رو سيخ نشسته ، هي اينور آن ور ميكرد. و بعد گفت بيا بريم از اينجا. بعدا متوجه شدم كه از اينكه به عنوان يك ابژه مورد نظاره قرار بگيرد چندان دلشاد نبوده. به هر حال براي او هميشه اين زنان بودند كه ابژه بودند و مورد نظارت قرار ميگرفتند.

[ 22:46 | مهشيـد | 8 ديدگاه ]

June 27, 2006
[ 19:29 | مهشيـد | 0 دنبالک | 0 ديدگاه ]

قربانیان قتل های ناموسی تنها زنان نیستند. مردان نیز قربانی رسوم مردمدار هستند.

عباس رضایی توسط خانواده ی دوست دخترش به قتل رسید

گاه از نبودن هیچ گونه حس امپاتی  در این گونه جنایات تعجب میکنم. راستی این ناموس چیست که تمام احساسات انسانها را تحت شعاع قرار میدهد؟ خانواده ی دختر  ـ پدر ، مادر ، و برادر 17 ساله دختر ، این جوان 20 ساله را با روغن داغ سوزاندند ، با چوب بیس بال به شدت کتک زده و سپس با چاقو کشتند . یعنی او را حقیقتا شکنجه کردند. به هر حال اینها آدمهای معمولی بودند. نه مشتی جنایتکار حرفه ای. چگونه میشود چنین جنایتی را مرتكب شد؟
دوستی که با عباس قبل از مرگش در تماس بود میگفت که خانواده او را به دروغ به خانه دعوت کرده بود تا صحبت عروسی را بکنند. اما عباس گفته بود که آنها ممکن نیست با ازدواج او با دخترک موافقت کنند. چرا که آنها سید بودند و او "عام" بود.
معمولا هم در این جنایات ، پسران زیر 18 سال مسئولیت را به عهده میگیرند تا حکم های دراز مدت نگیرند.

باعث تاسف است که در مورد مرگ عباس ، سر و صدای زیادی در سوئد نشد. اگر به جای عباس دخترک را کشته بودند ، حتما سر و صدای بیشتری میکرد. و حتما ح ک ک ای ها یک انجمن دیگر به نام " ... را فراموش نکنیم " تاسیس میکردند ( الان دو تا انجمن با این اسم برای دو دختر قربانی قتل های ناموسی دارند ، نمیدانم چطور شده که  به هیچ عنوان قصد فراموش نکردن این جوان بیست ساله قربانی قتل های ناموسی را ندارند. شاید کمک مالی که دولت به فراموش نکردن این قتل میپردازد به اندازه بقیه قابل توجه نیست)

[ 6:24 | مهشيـد | 0 دنبالک | 10 ديدگاه ]

June 26, 2006

در میان خبرهای بی اهمیت مربوط به جام جهانی که تمام روزنامه ها را در برگرفته ، خبری  مرا بینهایت خوشحال کرد.

امروز سیستم قضایی سوئد قدمی به جلو در نفی نسبیت فرهنگی و حمایت از زنان برداشت. شخصا فکر میکنم امروز روز بزرگی در تاریخ قضایی و نفی خشونت بر علیه زنان در تاریخ سوئد باشد.

مردی که دختر 12 ساله خود را به سومالی برده و او را ختنه کرده بود ، به 4 سال زندان و پرداخت 300 هزار کرون خسارت به دختر محکوم شد.

ختنه ی دخترک توسط یک زن محلی با کمک تیغ ریش تراشی و بدون بی حسی و در حالی که پدر دخترک را به زور نگاه داشته بود انجام شد.

ختنه ی زنان از سال 1982 در سوئد ممنوع شده است و از سال 1999 ، حتی ختنه ی دخترانی که در سوئد زندگی میکنند ، اگر به خارج از سوئد برای ختنه  برده شوند ممنوع است.

حکم زندان این پدر 41 ساله شاید دلگرمی برای تمامی دخترانی باشد که به زور و توسط والدین خود به کشورهای دیگر برده و ختنه میشوند. شاید این دختران جرات کنند که این اتفاق را اطلاع دهند و شاید بتوانند حتی با تهدید به معرفی والدین به پلیس ، از بروز چنین جنایتی جلوگیری کنند.
آری تمام اینها شاید است. اما حکمی که دادگاه یوتبوری  در جهت جنایی شمردن ختنه ی زنان صادر کرد  ، قدمی است بزرگ نمایشگر جایگاه قانون در دفاع از حقوق زنان و نفی خشونت بر علیه زنان. نمایشی است از اینکه قانون یک کشور مترقی هرگز چنین جنایتی را نمیپذیرد.
تاکنون بسیاری از انجمن ها و افراد سعی کرده بودند این جنایت را به اسم نسبیت فرهنگی حکم تاییدی بزنند و از مجازات مجرمین جلوگیری کنند. اما این حکم نشان دهنده ی این است که جامعه ی مدرن زیر بار فرهنگ عقب مانده نمیرود و قصابی زنان را مجاز نمیشمرد.

شاید نتوانسته باشم با زبان قاصرم ( یا قاسر یا غاصر یا غاسر درسته ؟)  اهمیت این حکم در جنبش زنان و مبارزه اش بر علیه ختنه ی دختران را برای شما روشن کنم .
 هر چه هست به شما بگویم که خودم تنهایی برای خودم آهنگ گذاشتم و رقصیدم...
جانمی جان.....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لازم به توضیح دیدم که گروههای مختلف زنان بر علیه ختنه ، به طور دائمی به انجمن ها و گرد هم آیی های سومالی ها و دیگر کشورهای آفریقایی و نیز کشورهای دیگری که ختنه در آنها رایج است میروند و از مضرات آن در بهداشت جسمی و جنسی و روانی زنان سخن میگویند. ولی متاسفانه این عمل همچنان مخفیانه در مورد دختران مهاجر این کشورها  که در سوئد زندگی میکنند  انجام میشود.

شیوه های ختنه ی زنان به چهار  درجه تقسیم میشود :
1 ـ در این شیوه پوسته ی رویی کلیتوریس و قسمتی یا گاه تمام کلیتوریس بریده میشود.
2 ـ علاوه بر کلیتوریس ، قسمتی یا تمام لبهای بیرونی  بریده میشوند .
3 ـ در این شیوه تمامی قسمت خارجی ارگان جنسی زنانه ، کلیتوریس و لبهای بیرونی و لبهای درونی بریده میشوند ، دهانه ی واژن دوخته میشود و تنها سوراخ کوچکی برای بیرون ریختن خون عادت ماهانه باقی میماند.
4 ـ در این شیوه جدا از بریدن تمامی ارگان جنسی زنانه ، واژن با فلز یا مایعات اسیدی سوزانده میشود تا در زمان رابطه جنسی ، ترشحات طبیعی نداشته باشد ، و عمل جنسی به شدت دردناک شود.

ماخذ

پس نوشت : من وقتی از ختنه ی زنان باخبر شدم ، واقعا از اینکه چنین اتفاقی برای زنان هموطنم نمی افتد شاد شدم. اولین بار در کتاب چهره ی عریان زن عرب نوال السداوی راجع به آن خوانده بودم و اصلا به فکرم هم خطور نمیکرد که چنین عملی در ایران انجام شود.
تا اینکه در یکی از جلسات زنان ، زنی برایم تعریف کرد که ختنه شده. او ایرانی بود .

پس نوشت 2 :چند لینک در مورد ختنه ی زنان در ایران  :
ختنه ی دختران جنوب برای کشتن لذت زنانه

هفتاد درصد زنان بندرکنگ هرمزگان ختنه میشوند

 با تشکر از الناز عزیز

[ 22:19 | مهشيـد | 0 دنبالک | 10 ديدگاه ]

June 25, 2006

نردبان فمینیسم

با دوستی که از ایران بود صحبت میکردم ، از وجود مردان جوان و فمینیست در ایران صحبت میکرد . مردان جوانی که آگاهی  فمینیستی بالایی دارند اما اکتیویست نیستند.

قبلا هم البته در مورد نسل جوان مردان ایرانی روشنفکر شنیده بودم. این که این نسل ، کم و بیش ، قدم در جای پای پدرانش نمیگذارد و به مسائل دنیا انسانی برخورد میکند و افق دیدش بر خلاف نسل پدرانش از نوک دماغش  بسیار فراتر  رفته است.

به یاد مردان  ایرانی " فمینیست " در سوئد افتادم . ما از نوع اکتیویستش را در اینجا داریم البته. آنها که مشت بر میزها میکوبند و فریاد من فمینیست هستم سر میدهند یا موهایشان  را بلند میکنند و فکر میکنند خیلی بهشان می آید  و با لبخندی که سعی میکنند سکسی هم باشد ، و نگاهی که سعی میکنند به نگاه تختخوابی مایکل بولتون بی شباهت نباشد ، میگویند که زن ور هستند. 
 هم نسل های خودم هستند کم یا بیش  ، نسلی که در معنی ، جایگاه  پدران آن مردان جوان را به خود اختصاص داده است ، همانها که دماغهای بزرگشان که اگوی ایشان را حمل میکند ، افق دید را بر ایشان بسته است.
یکی دوست دخترش را به ضرب کتک مجبور به سقط جنین کرده بود ( از مالکیت زن بر بدن خود به زور دگنگ دفاع میکرد )
یکی به خواهش دوست صمیمی  خود ، دوست دختر او را جذب خود میکند ، تا دوست صمیمی اش که از دوست دخترش خسته بود ، با خیال راحت به سراغ زن دیگری برود.
یکی با زنی همزیست است  و همسرش به اضافه ی زنی دیگر همزمان از او آبستن بودند ( این آقا چون کار تولیدی چندانی نداشت ، انرژی اش را روی تولید مثل متمرکز کرده بود )
یکی زنش را با چاقو زده بود و بعدها در مورد نقش زنان در تحولات ایران سخنوری میکرد.
آن دیگری ...
آن دیگری...

اینها را که برای آن دوست ، البته با نام و نشانی گفتم : اِ فلانی که تئوری فمینیستی هم میده و کتاب هم نوشته ، اِ فلانی که کتاب فلان را هم ترجمه کرده ، در بحثهایمان از آن استفاده میکنیم ...
مدتهاست در ایران نبوده ام و حضور نداشته ام و دقیقا نمیدانم که آن جا برخورد با مسئله زنان از سوی مردان  چگونه است.
اما اینجا مردانی که خود را فمینیست میخوانند ، در این مورد مینویسند و ترجمه و سخنرانی میکنند ( یعنی اکتیویست هستند ) ، از متحجر ترین مردان چندان کم نمی آورند.

فمینیسم برای آنها نردبانی است که از آن بالا بکشند و رویش بایستند و به سوی مردم ( آنها که نمیشناسندشان ) فریاد بزنند که : مرا نگاه کنید ، مرا که مدرن هستم و از آخرین تئوری های مدرن و پست مدرن مطلع هستم . آی  ایهالناس مرا ببینید.

در عین حال اینجا مردانی داریم که ادعای فمینیستی شان گوش فلک و ورقهای کاغذ کتابها و جزوه ها و نشریات را پر نکرده است. اما مردان خوبی هستند. به زنان به عنوان همسانان خود احترام میگذارند و تعرضهای شخصی به حقوق همزیستان خود نمیکنند.

شاید اگر مردان از این نردبان برای بالا کشیدن خود استفاده نکنند ، به ضرر جنبش فمینیستی نباشد. مردانی که چنین میکنند معمولا چیزی در چنته ندارند و صرفا جاه طلبی هایشان ایشان را به سوی فمینیسم کشانده است. فمینیسم برایشان درونی نشده است که هیچ ، حتی حقوق بشر نیز درونی نیست و به زن به عنوان نیمی از بشریت نگاه نمیکنند. . به فمینیسم  به عنوان یک شغل نگاه میکنند . از ساعت 8 صبح تا 5 بعد از ظهر یک فمینیست تمام عیارند و وقتی به خانه می آیند یک ASS HOLE به تمام معنی. اگر اینها برای مطرح شدن خود مشاغل پزشکی یا آرشیتکتی را انتخاب میکردند ، جایی برای گله نبود. میتوانی زیباترین خانه ها را بسازی و با رفیقت دوست دختر عوض کنی. یا میتوانی پزشک زبردستی باشی و دوست دخترت را هم کتک بزنی . اما آقایان، سعی کنید درک کنید، سعی کنید به ریشه ی کلماتی که از آن در سخنرانی ها و تزهایتان استفاده میکنید پی ببرید. فمینیست بودن با ASS HOLE  بودن مترادف نیست. از نردبان فمینیسم  پایین بیایید .

[ 10:23 | مهشيـد | 0 دنبالک | 18 ديدگاه ]

June 24, 2006

روزنامه نگاری دیگر به قتل رسید :

عکس از روزنامه ی سونسکا داگ بلاد

"مرگ در همه جا میتواند به سراغت بیاید ، اما میشود نود درصد از ریسک مردن را معمولا از بین برد "

جمله ی بالا را رفقای مارتین آدلر ، روزنامه نگار ، عکاس و مردم شناس  سوئدی بارها از او شنیده بودند.
مارتین ، در روز جمعه ، در میدانی در موگادیس ، پایتخت سومالی در حالی که از تظاهراتی صلح طلبانه گزارش تهیه میکرد ، به قتل رسید.
او یکی از روزنامه نگاران موفق سوئدی بود که تمرکز خود را بر دنیای خارج از سوئد و کشورهای جهان سوم و مسائل آنها گزارده بود. و بارها به خاطر گزارشات مصور خود از درگیری های شدید و شجاعت و حضورش در صحنه جایزه های بین المللی دریافت کرد. او یکی از معدود روزنامه نگاران سوئدی بود که دیدی رادیکال و باز نسبت به مسائل جهان سوم داشت و در گزارشاتش دیدگاه های مردمی منطقه را منعکس میکرد.
میگفت : مهم این است که از مسائل منطقه باخبر باشی ، چمدانی آماده داشته باشی و حرکت کنی.
مارتین همسر و دو دختر داشت.و در زمان مرگ تنها 47 سال داشت.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این آهنگ را که آقای علیرضا عصار خوانده است گوش کردم. بابا یک کوکا کولا هم واسه خودمون واز کنیم.
یه جا میگه : مردی که حریفم شد در کار نمیبینم .
اگه بد جنس بودم ( که البته و صد البته نیستم ) بهش میگفتم : خوب ، حالا دیدی ؟
میگه : ملت ما ملت بخشایش است  و از این حرفها  
واله اگه فارسی نمیخوند فکر میکردم راجع به ملت دیگری حرف میزند. و راجع به تیم فوتبال دیگری حرف میزند. آخه خیالبافی هم حدی داره  دیگه. یه خورده هم از امکانات و قوای خودمان حرکت کنیم و در خواب پنبه دانه ها را لف لف نخوریم بد نیست. آقای عصار و شاعر گرانقدر  ( که اسمش در ویدئو چندان مشخص نیست ) یه درصدی هم برای شکست میگذاشتید و واقع گرایانه به بازی ها نگاه میکردید ، آنوقت دیگر اینطور باسن مبارک از خوردن به زمین به درد نمی آمد.
من از باخت های تیم ایران خوشجال نیستم و با دمبم گردو نمیشکنم. اما این را میدانم که تیم ایران چطور دارد بازی میکند. بنده خدا ها هر کدامشان سه جا کار میکنند که بتوانند خانه و زندگی را بچرخانند ، در نهایت یه مغازه ای چیزی تهیه کرده اند. وقتی به سفرهای خارج از کشور میروند دو ساعت باید سین جین پس بدهند و در کشورهای دیگر ، نگهبانان ج.ا مثل سگ دنبالشان راه می افتند تا پایشان را از گلیم رنگ و رو رفته ی جمهوری اسلامی درازتر نکنند. بعد هم که برگشتند ایران به جای هورا ها و تشویق ، باید دو ساعتی در مهرآباد سین جین پس بدهند که چرا با فلانی دست دادند و چرا به فلانی نگاه کردند... خلاصه این شده ورزشکار کشور ما ، یعنی ورزشکاری با اعمال شاقه ، بعد انتظار دارند که طلا درو کند ؟..
و شاعر گرانقدر میگوید  : مردی که حریف من باشد نمیبنم ...
میبخشید اگر بپرسم : زرشک کیلو چند است؟

پس نوشت: میلاد عزیز تصحیحی در نوشته ی من کرد که فوتبالیست ها حقوق و در آمد بالایی در تیم ملی دارند. از این بابت خوشحالم. اما کنترل ایشان  باز سر جایش باقی میماند .

[ 10:53 | مهشيـد | 0 دنبالک | 14 ديدگاه ]

June 23, 2006

نمیخواستم  در باره اش بنویسم ، نه  آنکه به خاطر خودم باشد ،گفتم که شاید برای او صلاح نباشد . اما بعد از مصاحبه ای که دیروز دو تایی در باغ رستوران دروازه ی آبی با رادیو همبستگی داشتیم ، فکر کردم میشود چند جمله ای از روی دلتنگی نوشت. و واقعیت این است که :
پرستو جان ، دلم برایت تنگ میشود.

وقتی که در لابی هتل محل اقامتش دیدمش ، اصلا برایم غریبه ای نبود که برای اولین بار میبنمش . در آغوش گرفتمش و بوسیدمش ، پرستوی زن نوشت بود دیگر ، سالهاست که همدیگر را میشناسیم...
وقتی که پرستو در مصاحبه اش با آقای سعید افشار از همبستگی زنانه ی وبلاگستان حرف میزد ، او هم از دیدارمان گفت و دیدم که او نیز همین احساس را داشت ، مهشید ِ  زنانه هاست دیگه...

اینترنت اگر برای بچه های ایران دریچه ای  است به دنیای خارج ، به دنیای آزاد ، برای من و دیگر ساکنان  دنیای آزاد دریچه ای  است به کشوری که سالها پیش با چشمی اشک آلود ترکش کردیم. دریچه ای که میتوان از آن نظری به داخل انداخت ، و از چگونگی وضعیت ایران باخبر شد. دریچه ای که وقتی احساس غربت گلویت را میفشارد ، بار اندوه ات را سبک میکند . آشنایی هایی به وجود می اورد که با ارزش است و دوستی هایی که کم نظیر است.

این چند روزه بعد از کار ، چند ساعتی را با یکدیگر قدم زدیم ، همیشه  در مرکز شهر استکهلم بودیم و سعی کردم جاهایی را که دوست دارم به پرستو نشان دهم ، کافه آرت ، خیابانهای سنگفرش شهر قدیم ، یور گوردن و  خیابان های سنگفرش پیرامون قصر ، جاده ی ساحلی و راه پیمایی در کنار دریاچه ها. دیدار از موزه هنر فمینیستی دهه 60 تا 80 در گالری هنر لیلیه والخس و باغ شاه و ....
خیلی جاها را هم نشانش ندادم ، وقت او  کم بود و مدت اقامتش در استکهلم محدود.

پرستو هم سن و سال دخترک خودم است ، گاه با خودم میگفتم شاید برایش چندان هم جالب نباشد که با نسل مادرش این همه وقت بگذراند ، اما سوالهایش خیالم را راحت تر میکرد ، نه ، چندان هم ناراضی به نظر نمی آمد و سوالهایش بسیار بود.

دیدن پرستو مرا به آینده امیدوارتر کرد. و دل تنگی بزرگی را به من هدیه داد. دلتنگی برای دوستی که دیگر از نزدیک میشناسمش...

[ 23:49 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

[ 10:20 | مهشيـد | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]

June 21, 2006

با بعضی صفت هایی که در اعلامیه ها استفاده میشه نمیتونم کنار بیام.
چند وقت پیش یک اطلاعیه به دستم رسید ، به متنش کار ندارم . جمله هایی از این قبیل درش موج میزد :

"به کشتار بی رحمانه ی مردم بیگناه ...اعتراض کنیم"

یعنی اگر این کشتار بی رحمانه نبود ما نباید اعتراض کنیم ؟ کشتار با رحمانه هم میشود ؟ آنوقت جای اعتراض ندارد ؟

اگر مردم بی گناه نبودند نباید اعتراض کنیم ؟ اصلا مردم بی گناه چه صیغه ای است ؟ مثلا مردم اگر در این کشتار گناهکار بودند اعتراض نمیکنیم ؟

اعلامیه های سالهای 56 ، 57 ، 58 ، تا 60 و 65 سازمانهای سیاسی پر بود از این قبیل صفت های بیربط و من در آوردی برای جلب توجه که هیچ توجه ای را هم جلب نمیکرد. اما استفاده از این صفت ها همچنان ادامه دارد.
اعلامیه نویسی ، اطلاعیه نویسی هم هنری است ، این هنر را اگر دوستان سیاسی ما آپ دیت کنند به ضررشان نخواهد بود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سوئد دیشب بازی را با انگلیس مساوی کرد. بالاخره نفهمیدم آیا زلاتان ابراهیمویچ در بازی شرکت کرد یا نه. روز شنبه عکس بزرگ صفحه ی اول روزنامه ی مترو در سوئد ، خشتک آقای زلاتان بود ( باور کنید شوخی نمیکنم ، حتی چهره اش و کمر به بالا  در تصویر روی جلد نبود ، یعنی این خشتک میتوانست متعلق به هر ملی پوشی باشد ،  ، تنها خشتک او در تصویر بود و دستی که به لای خشتک داشت و در صفحه ی وسط عکس تمام قد نازنین :)) به اضافه خشتک مزبور چاپ شده بود ) و تمام سوئد چشم به کشاله ی ران او دوخته بود و هاملت وار فکر میکرد ، بازی کردن ، یا نکردن ...مسئله این است.

چند فکر متفاوت در مورد فوتبال :

بحثی از بهروز شیدا : (فایل صوتی با صدای خود ایشان )

تصويری از رقص آفرينش؛ فصلی در آداب فروش: در حضور غول فوتبال .بهروز شيدا به جهان هزار رنگ فوتبال ازدرون و بيرون، هردو، مي نگرد؛ در زمين فوتبال و بيرون زمين

کاش آقای شیدا این متن بسیار زیبا را به صورت نوشته هم منتشر میکرد تا بچه های ایران که درگیر سرعت پایین اینترنت هستند بی نصیب نمیماندند.

پس نوشت : متن را به سفارش دوستان در نزد آقا  رضای قاسمی پیدا کردم ، این هم متن نوشته ی آقای شیدا

متنی ترجمه شده در باره ی فوتبال

 

[ 6:10 | مهشيـد | 0 دنبالک | 10 ديدگاه ]

June 20, 2006

موناهیتا این لینک ها را برایم فرستاد.

فکری است که میشود رویش کار کرد. من سالها پیش با یونیفم آشنا شدم ، ولی دیدم که کمابیش یک سری کارهای فرمالیته دست میزنند. اما همین کارهای فرمالیته شاید موجب به وجود آوردن مصونیت برای جنبش زنان و فعالین آن بشود و هزینه ی ایشان را برای انجام فعالیتهایشان کمتر کند.

نوشته انار و بلوط را در این مورد بخوانید. به فکرش می ارزد. رویش فکر کنیم. شاید بشود کاری کرد.

[ 22:53 | مهشيـد | 0 دنبالک | 2 ديدگاه ]

June 17, 2006

ماده ی 61 ، فیلمی از مهوش شیخ الاسلامی *

مردم
گروه ساقط مردم
دلمرده و تکیده و مبهوت
در زیر بار شوم جسدهاشان
از غربتی به غربت دیگر میرفتند
و میل دردناک جنایت
در دستهایشان متورم میشد.
.......
خورشید مرده بود
و هیچکس نمیدانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلبها گریخته ، ایمان است.
......
آه ای صدای زندانی
ای آخرین صدای صداها...**

 زندان اوین، بند زنان، یک اتاق، یک صندلی***

فیلم با این جمله شروع میشود ، صندلی ای که شبیه یک صندلی الکتریکی است ، صندلی ای که زنانی که رویش مینشینند تغییر میکنند. سرگذشتشان را تعریف میکنند ، سرگذشتی که با تمام تفاوت ها در یک چیز مشترک است. این زنان کسی را کشته اند ، عمدا یا سهوا . داستانشان حقیقت است ؟ یا چیزی که ساخته اند تا فاصله شان را با چوبه ی اعدام طولانی تر کند ؟  نمیدانم . من این چوبه ی اعدام را واژگون میخواهم . من هیچ سری را بر فراز این چوبه ی دار در پرواز نمیخواهم.

وکیل راضیه پیام اصلی  فیلم را به زبان می آورد :

راضیه از این جامعه چه گرفته که امروز در مقابل این جامعه مقصر قلمداد میشود ؟ دختری که چهارده سال در جامعه رها شده ، در پانزدهمین سال زندگی اش در مقابل قانون قرار میگیرد . جرم : قتل .

جامعه ای که مسئولیت خود را در ساختن شخصیت شهروندان خود به جا نمی آورد ، در انتهای راه پر پیچ و خم ایشان ، کاردی بر گلویشان میگذارد و فریاد میزند :
دشمنید ، دشمنید ...خلقان را دشمنید ****

چه داده اید که در قبالش جانشان  را میستانید ؟

مهوش شیخ الاسلامی در فیلم به زنان اجازه میدهد که بگویند و بگویند و بگویند . زنانی که چهره شان و زندگی شان در مدتی بر صفحه ی اول حوادث روزنامه ها جای میگرفت ، و یا شاید نه حتی آنقدر ، بلکه تنها یک نوشته ی کوتاه بودند در کنار صفحه ی حوادث ، در روی صندلی ی کزایی زندان اوین جان میگیرند . صدایشان را میشنوی ، فاطمه حقیقت پژوه، افسانه نوروزی  و زنان دیگری که شاید نامی از آنها شنیده ای ، یا نشنیده ای ، راضیه ، فاخته ...
اشکهای فاطمه ، گریه های زهرا دختر فاطمه . دیسک کمر زهرا در سن 16 سالگی : از صبح بلند میشوم و سبزی پاک میکنم ، عادت ندارم ، مادر زندگی ما را میساخت.
و مادر نیست ، مادر سالهاست که در گوشه زندان زندگی میکند و هر روز قدمی به چوبه اعدام نزدیکتر میشود.
زهرا که به خاطر عدالت اسلامی ، در کودکی زن شد .

افسانه از کتک خوردنش میگوید : افسانه سیاسی نیست . به جرم جنایت در زندانهای اسلامی هر شب طناب دار را بر گردن خود حس میکند. افسانه 4 هفته شکنجه میشود و کابل میخورد ، ماموران مایل بودند که  او اعتراف کند که شوهرش مرد را کشته است . تا نام مقتول به عنوان متجاوز به ناموس مردم رقم نخورد. مقتول یکی از رتبه های بالا در سازمان اماکن و اطلاعات را دارد.

فاخته در چهار قدمی چوبه دار ، چهره اش را پنهان میکند . آبروی پدرش انگیزه ی این بی چهره بودنش است ؟ نمیدانم ، اما حرکت پر تشویش دست فاخته بر صندلی کزایی ، به تو اجازه ی این را میدهد که برای فاخته چهره ای در اندیشه ی خودت بسازی ، فاخته چهره ی تمامی زنان ایران است.

و انتهای فیلم ،فیم با صحنه ای بسیار پر قدرت تمام میشود . زنان و صدایشان در هم اغدام میشود ، هم همه ای میشود ، نقطه ی ادغام سرگذشت ها ،  هم همه ای بر تصویری خاکستری ، دیوار های بلند زندان...

اگر قصد مهوش شیخ السلامی تنها همین چهره دادن به اسامی و عکسها و ماجرا ها هم بود ، کاری موفق را عرضه کرده است. اما شیخ السلامی پیشتر هم میرود.

ماده ی 61 :  کسی که جرمی را مرتکب میشود برای دفاع از ناموس یا مال و جان خود تحت پیگرد قانونی قرار نمیگیرد و تبرئه میشود.

در دنیای امروز ناموس را چگونه معنی میکنیم ؟ ناموس ربط مستقیم با سکسوالیته زنان دارد. ناموس مردان تن و بدن زنان پیرامونشان است. در حالی که ناموس زنان ، تن و بدن خودشان است. دفاع از ناموس برای مردان ، به قتل دختر ، همسر و خواهر سرکش می انجامد ، احتمالا معشوق مرد این زنان نیز از این دفاع از ناموس بی بهره نمیماند. او از خیانت همسر ، یا سرکشی دختر و یا خواهر مطلع میشود و جانشان را میگیرد .  این دفاع واقعی  از ناموس است ، معنای واقعی ناموس ، که  نه تنها مجازات نمیشود ، معمولا از طرف خانواده مرد از او قدردانی هم میشود.
دفاع از ناموس برای زنان ، به قتل متجاوز به خود ایشان منجر میشود. این قتل ، در قوانین اسلامی ، قتل عمد است.

قانون یکسان است ، این جنسیت افراد در مقابل قانون است که آنها را با گل و شیرینی به خانه ، یا با اشک و آه به پای چوبه  دار میفرستد.

شیخ السلامی این نابرابری جنسیتی انسانها در مقابل تنها یکی از قوانین اسلامی را به تصویر میکشد. و بدون کلامی از سوی خودش ، بدون افزودن کلامی اضافه به حرفهای زنان ، قانون را مورد پرسش قرار میدهد. تبحر شیخ السلامی در استفاده از چشم دوربین ، فیلمی موفق در نقد تنها یکی از قوانین نابرابر نشان میدهد ، خوشه ای از خارستان قوانین جمهوری اسلامی....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پا نوشت :
* این نوشته  تنها تلاشی است  در انسجام نظراتم بعد از بحثی که با دوستان خوبم در بعد از تماشای فیلم دیشب داشته ایم.
** قسمتی از شعر بلند " آیه های زمینی " از مجموعه تولدی دیگر ، فروغ فرخزاد
یکی از بچه ها بعد از فیلم اشاره ای به این شعر داشت.
*** فیلم با این جمله آغاز میشود.
**** شاملو

[ 12:39 | مهشيـد | 0 دنبالک | 10 ديدگاه ]

June 15, 2006

پتیشن  به زبان انگلیسی در محکوم کردن سرکوب حرکت دمکراتیک زنان در ایران. اگر صلاح میدانید شما هم امضا کنید.

[ 22:28 | مهشيـد | 1 ديدگاه ]

June 14, 2006

نمایش فیلم در استکهلم :

 ماده ی 61 . مستندی از مهوش شیخ الاسلامی

 

نصفه شب بود که صدای جیغ شنیدم...بلند شدم...فکر کردم صدا از خیابان است...باز صدا امد...آمدم تو چارچوب در ایستادم...صدا از اتاق دیگر خانه خودمان بود...دخترم چهارده ساله بود...اما خوب هیکلی بود...وایستادم تو چارچوب دراتاق....باورم نمی شد...افتاده بود رو دخترم...دستش را رو دهن بچه ام گذاشته بود که جیغ نزند...صورتش را چنگ زده بود...صورتش خونی شده بود...من مات مونده بودم...اصلن هیچ کاری نمی تونستم بکنم...چشم های بچه ام کج شده بود...با دستش تقلا می کرد...دستش که می خورد به بدن محمد چندشش می شد...دستش را انداخت...دیگه فقط دستش را می زد به تخت...چشم های بچه ام کج خیره مونده بود به من...با چشم هایش التماس می کرد..من همین طور سر جایم خشک شده بودم...سوتین بچه ام را که دراورد...یکهو به خودم اومدم...دویدم کشیدمش از رو بچه ام کنار...انداختمش گوشه اتاق...باز بلند شد...بچه ام گوشه تخت کز کرده بود...باز رفت طرف دخترم...باز به زورانداختمش کنار...گفتم من را که کتک بزنه سراغ بچه ام نمی ره و می تونه از اتاق بره بیرون دخترم...اما باز بلند شد...با هزار زور انداختمش زمین...کشون کشون از اتاق بردمش بیرون...نمی گذاشت در را قفل کنم...با هزار زور بالاخره در اتاق را رو دخترم قفل کردم...کتک کاری کردیم...نشست سر بساط...گفت می زنم خونه را اتیش می زنم..همتون را می کشم اگه نگذاری با دخترت بخوابم...گفتم می کشمت...گفت بکش ببینم...جون من بکش...وای من اصلن دوست دارم تو من را بکشی...مرگ من بیا من را بکش...نمی دونم روسری اونجا چیکار می کرد...من که اخه تو خونه روسری سرم نمی کردم...روسری را برداشتم...دور گردنش پیچیدم...فشار دادم...یک کم که کبود شد ترسیدم..ولش کردم...نفسی کشید و خندید...گفت دیدی نمی تونی؟...دیدی اینکاره نیستی؟ ...دیدی نمی تونی بکشی لاشی؟...تو آخه من را دوست داری لاشی...حالا هم یک لیوان آب بده حالم جا بیاد..بعد هم در اتاق را باز کن برم پیشش...قول می دهم نگذارم کس دیگه بره تو کارش...فقط خودم...آ باریکلا....پاشو اون در را باز کن کارم را بکنم...بلند شو .......دیگه نفهمیدم چی شد...روسری را فشار دادم باز......محکم و محکم تر...نیم ساعت... زبونش از دهنش بیرون افتاده بود.. از چشم هایش خون بیرون زده بود...*

 

متن بالا ، قسمتی از فیلم مستند ماده 61 ساخته ی مهوش شیخ الاسلامی است. این فیلم بیننده را به دنیای زنانی می برد که در دفاع از خود مرتکب قتل شده اند و در زندان به سر می برند. ماده ی 61 زندگی زنان محکوم به اعدام را از زبان خود زنان بازگو میکند.

 

نمایش فیلم ماده 61 در استکهلم ، جمعه 16 یونی ، ساعت 6 بعد از ظهر . آ.ب.اف مرکزی ، سیوا وگن شماره 41

ABF , Sveavägen 41,
fredag 16 juni , kl 18.00

 

* قسمتی از متن  فیلم ، مصاحبه با فاطمه حقیقت پژوه ، محکوم به اعدام. این قسمت را از نوشته های فرناز در وبلاگ امشاسپندان در باره ی این فیلم به عاریت گرفتم.

 



 

[ 22:42 | مهشيـد | 0 دنبالک | 9 ديدگاه ]

June 13, 2006

دو کلوم حرف حساب با بر و بچه های خودمان.

راستش خسته شدم از بس که  دیروز و امروز وبلاگها را به روز کردم و حرفهای عجیب و غریب خواندم .

حرفهایی از این قبیل : (لینک نمیدهم چون برخوردم شخصی و با عزیزانی که گزارش دادند نیست )

زن در برابر زن !
زنان با باتوم زنان کتک خوردند.
برخورد زنانه با مدافعان حقوق  زنان ( این تیتر ازگل های بازتاب بود که ایرادی بهشان نمیشود گرفت، ماستی که ترشه از تاغارش پیداست )
زنان علیه زنان !
زنان در مقابل زنان !!!
نزن زن !!! ( آخه چرا نزنه ؟بابا حقوق گرفته که بزنه )

این حرفها چیه ؟ این انتظارات از کجا بلند شده ؟ مگر فکر کردیم تربیت پلیس زن برای پخش کردن نقل و نبات است ؟ فکر کردیم که این فاطی کماندو ها که با این مارمولک بازی ها و ماشین بازی هایشان برای مبارزه با استکبار جهانی تربیت میشوند ؟ خوب پلیس زن را برای همین روزها تربیت میکنند دیگر. دیگر این زن در مقابل زن و زن بر علیه زن چه صیغه ایست ؟
مگر وقتی زبان اسانلو را بریدند جایی دیدید که بنویسند " مرد در مقابل مرد " .
یا وقتی دانشجو ها را بازجویی میکنند و کتک میزنند ، کسی مینویسد " مرد در مقابل مرد "
یا نکند به مردی بازجو و شکنجه گران پلیس شک دارید و به زن بودن این فاطمه کماندو ها نه ؟
مسئله چیست ؟ پلیس ، پلیس است و وظیفه اش در مملکت ما سرکوب است، جنسیتیش چه دخلی به کار و وظیفه اش  دارد ؟او دارد انجام وظیفه میکند ، وظیفه اش سرکوب و خاموش کردن صدای مخالف است.  چرا این مسئله اینقدر عجیب شده و ناباورانه به آن برخورد میکنیم ؟
 میگویید " نزن زن " ، یعنی مرد بزند فرق میکند ؟ واقعا فکر میکنید منافع زنان به خاطر جنسیتشان یکی است ؟ یعنی منافع من و این فاطی کماندو و ژیلا بنی یعقوب و خواهر مادر خامنه ای یکی است ؟ چرا که همه زن هستیم ؟
این حرفها چیست که هی در وبلاگها تکرار میشود ؟

دیروز
زن در مقابل زن نبود ، پلیس در مقابل زنان بود.
زنان با باتوم زنان کتک نخوردند ، زنان با باتوم پلیس کتک خوردند.
برخورد زنانه ای با مدافعان حقوق زنان صورت نگرفت ، برخورد خشونت آمیز و پلیسی با مدافع حقوق زنان صورت گرفت.
زنان علیه زنان نبودند ، پلیس در مقابل زنان بود.
و در انتها ..."نزن پلیس" (  البته اگر بشه به نیروی سرکوب این را اصولا گفت)  ، به جای "نزن زن" باید قرار بگیرد.

برای زن بودن ، ابتدا باید انسان بود. کسی که با ایجاد ارعاب و وحشت و اعمال خشونت قصد در اعمال عقاید و نظرات خود دارد ، ابتدای کارش ویرانه است. انسانیت را زیر پا گذاشته . جنسیت او هیچ تاثیری در تصمیم و عمل او ندارد.
در ایران من از دست زهرا خانم کتک خوردم.
در همین وبلاگستان که داریم دمکراسی بازی میکنیم ، خود ِ من بزرگترین توهین ها و خشونت زبانی را از یک زن تحمل کرده ام.
راستش را بخواهید ، در ایران سعی میکردم  وقتی وارد مکان عمومی میشوم و کیفهایم را میگشتند ، اگر بازرس ها زن و مرد بودند ، خودم را در صف بازرس مرد قرار دهم ، معمولا چند نوار بهداشتی و یا لباس زیر زنانه ای که روی نشریات و کتابها در کیفم میگذاشتم ، موجب میشد که مردان رویشان را برگردانند و بگذارند رد شوم . در صورتی که زنان بازرس با سماجت تا فیها خالدون آدم را میگشتند و وظیفه شان را نکته سنجانه تر انجام میدادند.
در زندانها زندانبانان زن و توابان زن مسئولیت شکنجه های روحی و جسمی زنان را به عهده داشتند. زندانیان میگفتند که در مورد اصول بهداشتی شان و دریافت وسایل بهداشت ، با مردان زندانبان بهتر میشد کنار آمد ، و زنان بسیار سنگدل تر برخورد میکردند.
اینها همه نشانگر این است که زنان وقتی عامل سرکوب میشوند ، دست کمی از مردان ندارند ، نباید داشته باشند ، نباید توقع داشته باشیم که داشته باشند.
این زنان خواسته های یکسانی با ما ندارند. لازمه ی آزادی ، آگاهی است. این زنان آگاهی لازم را برای همراهی با ما ندارند. یا امکان دریافت این آگاهی را نداشته اند ( مثل مردانی که این آگاهی را کسب نکرده اند ) و یا منافعشان این همراهی را ایجاب نمیکند.

دیروز در میدان هفت تیر ، مدافعان حقوق زنان توسط نیروی پلیس سرکوب شدند.
حقیقت این است. جنسیت در این میان معنایی ندارد.

و بعد از  همه ی اینها ، نوشته ی این دوست عزیز بسیار قابل تامل است:

یادم می آید که همکاران خانم ما در روزنامه ها خبرهای مربوط به زنان پلیس را همیشه با حس مثبتی منتشر می کردند وشاید آن را فرصتی برای حضور زنان در عرصه های اجتماعی می دیدند اما شاید تصور نمی کردند که قرار است از این هم جنسان خود کتک بخورند .

با قسمت بعدی حرفش اما موافق نیستم : احتمالا اگر زنان تلاش کنند و تعدادی از زنان را هم وزیر یا رییس جمهور کنند آن زنان بلای جان خودشان می شوند و بیشتراز مردان درباره حقوق آنان ظلم می کنند .

دولت ما ، قوانین ما ، برای دفاع از ملت و بهبود وضع مردم وجود ندارند و نوشته نشده اند. پلیس و  نیروی انتظامی ، مجری قوانین است. وقتی قوانین برای سرکوب مردم نوشته شده اند ، پلیس وظیفه ای جز سرکوب ندارد. رئیس جمهور نیز عامل اجرای همین قوانین است. یک رئیس جمهور زن مسلما به اندازه ی یک رئیس جمهور مرد به زنان و مردم به طور کل ظلم خواهد کرد ، نه کمتر و نه بیشتر.

پس نوشت : سخنگوی قوه قضاییه میگوید که هیچ ضابطی حق ضرب و شتم دیگران را ندارد و به مسئله رسیدگی میکند. لطفا یکی این عکسهای آرش را از این فاطی تپلوی کماندو  برساند به دست قوه قضاییه . قیافش هم خوب معلوم و تابلو... حالا فاطی کماندوهای دیگر هم حسابی خوش خدمتی کردند ولی مثل خاله سوسکه ها همه شبیه هم هستند.
دیگر اینکه ...یکی نیست به اینها بگه اگر حق زدن ندارند ، باتوم برای چی دادید دستشان ، نکند قرار است  به  سخنگوی قوه قضاییه استعمال کنند  ؟
نمیزارن آدم ساکت بمونه دیگه ...

[ 20:54 | مهشيـد | 22 ديدگاه ]

فيلمي از تظاهرات ديروز زنان در ميدان 7تير
فيلم با موبايل گرفته شده و به همين دليل كيفيت بالا ندارد.

با تشكر از دوستي كه با امضاي محفوظ اين فيلم را در اختيار ما گذاشته

از دوستان عزيز تقاضا ميكنم كه اسامي دستگير شدگان را اگر برايتان قطعي است براي اطلاع به روزنامه هاي بين المللي در اختيار بگذارند.
ممنون

[ 11:34 | مهشيـد | 0 دنبالک | 8 ديدگاه ]

June 12, 2006

من گزارش کوچکی به زبان سوئدی  همراه با عکس و لینک های انگلیسی زبان برای تمام روزنامه های سوئدی  فرستادم. پیشنهاد میکنم اگر امکانش را دارید ، در هر کجا که هستید چنین کنید . باید مسئله را بین المللی کنیم تا دستگیر شدگان صدمه نبینند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این طور که خبر ها میرسه ، تجمع امروز با خشونت پلیس روبرو شده است. تعداد زیاد دستگیر شده اند و مهمتر از همه ، از پلیس زن برای مقابله با تجمع زنان استفاده کرده اند.
فهیمه و لیلی و عصیان تا حالا نوشته اند.
هنوز عکسهای آرش بیرون نیامده اند.

پرستو هم که موقتا به جمع اینور آبی ها پیوسته معلومه که مثل من میخ شده پای کامپیوتر و مشغول لینکیدنه.

لحن و تیتر ایسنا خیلی جالب است

روزنا هم خبر کوتاهی دارد

خورشید خانم انگلیس

شهرزاد

کسی خبر بیشتری دارد ؟

در ضمن تلویزیون اینجا فیلم و عکس میخواست. اگر کسی فیلم و یا عکس با موبیل گرفته و میتونه بفرسته این کار را بکنید ، میفرستیمش برای تلویزیون سوئد ، با اسم خودتان و یا بدون اسمتان نشان بدهند.

  آسیه چه خوب نوشته . صدای آزادی نزدیکتر از آن بود که شنیده نشود.

الهه و عاطفه

کانون زنان ایران زن هستی که باش ، غلط میکنی درخواست سیاسی داری..

عکس از منصور نصیری

  این متن هم اکنون با میل از طرف دوستی به دستم رسید و خواسته است با امضای محفوظ درج شود.

ساعت 5:15 میدان هفت تیر بودم. مردم همه پراکنده شده‌بودند. پلیس ضد شورش تمام میدان هفت‌تیر را غرق کرده‌بود. در آغاز تجمع نیروهای پلیس و لباس شخصی با مینی‌‌بوس و کانکس‌های حفاظ‌دار عده‌ی زیادی از تجمع‌کنندگان را بازداشت کرده‌بودند. زنان پلیس( کماندو) که به شکل عجیبی با صورت‌های آرایش‌کرده چادر به سر داشتند، با باتوم و اسپری‌های رنگ به مردم حمله می‌کردند. علت اسپری رنگ به احتمال زیاد ایجاد علامت برای سهولت در بازداشت افراد بود.

نکته‌ی دیگر حضور دوربین‌های عکاسی و فیلم‌برداری نیروهای لباس شخصی در میان جمعیت بود که برای شناسایی افراد و ایجاد رعب و وحشت حاضر شده‌بودند. این در حالی بود که دوربین اکثر عکاس‌ها و خبرنگاران در همان آغاز ضبط شده‌بود.

به هر رو به شکل وحشیانه‌ای زدند و بردند. تعدا حاضرین در تجمع بیش از هزار نفر بود که کم‌کم پراکنده می‌شدند. اما هم‌چنان گروه‌های پراکنده به سر دادن شعارهای صرفاً، صنفی هم‌چون " من زنم، انسانم، اما حقی ندارم" می‌پرداختند.

این تجمع در حال برگزار شد که پیش از آغاز، چندین تن از برگزارکنندگان تهدید شدند و یا با احضاریه‌ی  وزارت اطلاعات مواجه شدند. هم‌چنین وزارت اطلاعات از عده‌ای از آن‌ها تعهد کتبی مبنی بر عدم شرکت در تجمع گرفته‌بود. هم‌چنین عده‌ای دیگر از کسانی که اسم‌شان زیر فراخوان ثبت شده‌بود، اس‌ام‌اسی دریافت کرده‌بودند که " تجمع 22/3/85 منتفی است."

تعداد مصدومان و بازداشتی‌های این تجمع هنوز معلوم نیست. به علت بایکوت خبری احتمالی، خواهش می‌کنم اگر از ایشان خبری دارید به هر شکل ممکن اطلاع‌رسانی کنید.

 

 

آونگ هم گزارشی نوشته است.

 

فواد هم گزارش خوبی نوشته است. و لینک های زیادی داده .

 

بیانیه گروه هماهنگی تظاهرات

 

الناز

 

عکسهای آرش فوق العاده اند

 

روزنامه ی دی ان مطلبی در مورد تظاهرات زنان در تهران با استفاده از اخبار بی بی سی و  با لینک هایی که برایشان فرستاده بودم چاپ کرده است.

چرا این فاطی کماندو ، که حجاب دریده و با مانتو شلوار و روسری قهوه ای  به جان بچه ها افتاده ، هیچ قصدی در پنهان کردن زیبایی هایش ندارد . این خانم اصلا بدحجاب است ایهالاناس. مگه مانتو د