May 9, 2006

وحشت بزرگی دارم ، که گاه حتی در خواب رهایم نمیکند. و به صورت کابوسی مرا غرق در عرق از خواب میپراند. وحشتم از مرگ نیست ، از سخن گفتن در مقابل جمع نیست ( طبق آمار این بزرگترین ترس بیش از 80 درصد جمعیت انسانی است ) از تنهایی نیست . بگذار برایتان بگویم.
سوار قطاری شده ای و قطار با سرعت پیش میرود ، و هیچ ایستگاهی توقف نمیکند. از جلوی همه چیز به سرعت میگذری ، و تجربه ات از هر چیزی تنها تصویری است که به سرعت برق عبور میکند. قطار گاه بی اطلاع قبلی توقفی کوتاه میکند ، و تو آنقدر مشوش یا مشغولی که یادت میرود پیاده شوی. و همچنان با سرعت به سوی ایستگاه آخر میروی.

وحشت بزرگم این است ، که از این قطار پیاده نشوم، که در ایستگاه ها یا آنقدر مشوش باشم یا آنقدر مشغول که فراموش کنم که باید پیاده شوم. و همراه قطار تا ایستگاه آخر بی توقف بروم.

پیاده شویم ، در ایستگاه های از پیش تعیین نشده ، به سوی مقصد های نامعین.
سرانجام  ِ همه ی ما همان ایستگاه آخر است. اما قبل از رسیدن به آن ایستگاه پیاده شویم، بارها و بارها پیاده شویم و زندگی را تجربه کنیم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این قسمت را حذف کردم. انگار سوئ تفاهم ها زیاد میشود.

 

[ 22:07 | مهشيـد | 14 ديدگاه ]


Powered by MT3.35