May 31, 2006

بچه های کوی دانشگاه خواستار آزادی عابد توانچه و یاشار قاجار شده اند . به یاریشان بشتابیم .

علی حامد ایمان روزنامه نگار آذرباییجانی دستگیر شد. خواستار آزادی او باشیم.

مانا نیستانی  و مهرداد قاسم فر شبی دیگر را در زندان گذراند. مانا و مهرداد  را آزاد کنید

این بلاگ به عنوان یکی از مهمترین بلاگ های دنیا از طرف روزنامه ی مترو در سوئد معرفی شد. روزانه بین 700هزار تا یک میلیون مراجع دارد و رکوردش روی 1.5 میلیون بوده است. تا کنون 600 هزار دلار برای کامپاین های دمکراتیک مختلف جمع آوری کرده است. مارکوس معتقد است که میتواند در سیاست جهانی تاثیر بگذارد. اسم بلاگش را به دل بد نیاورید ، قسمت دوم اسم خودش را برداشته است :) 

 

[ 6:05 | مهشيـد | 0 دنبالک | 13 ديدگاه ]

May 29, 2006

دستگیری دانشجویان متعصن ادامه دارد

با افشاگری حرکات رژیم از سرکوب حرکت  دانشجویان  جلوگیری کنیم.

[ 18:02 | مهشيـد | 5 ديدگاه ]

من ابدا مخالف این نیستم که برای آزادی جهانبگلو تلاش کنیم. حتما باید این کار را بکنیم. برای آزادی هر انسانی که در بند جمهوری اسلامی گرفتار آمده است ، باید تلاش کنیم.

اما منصور اصانلو را از یاد نبریم . اصانلو نه آکادمیسین است و نه پدری با نفوذ دارد ، انسانی است که برای آزادی خود و استقلال کشورش مبارزه میکند.

نیروی ما برای مبارزه برای آزادی انسانهای آزادیخواه نباید به درجه تحصیلات و نفوذ ایشان شدت و ضعف پیدا کند. انسانی که برای آزادی مبارزه میکند و در اسارت به سر میبرد باید از حمایت تمام آزادیخواهان و مبارزان حقوق بشر برخوردار شود.

اصانلو را از یاد نبریم و برای آزادی این انسان مبارز تلاش کنیم .

فیلمی کوتاه از سخنان اصانلو را در اینجا ببینید.

[ 6:32 | مهشيـد | 4 ديدگاه ]

یک سفارش دوستانه.

وقتی  همه کارها را انداختی برای دقیقه 90 و این آخر ترمی ، چهار روز نشستی تو خونه پای کامپیوتر و هی فرت و فرت قهوه سر کشیدی و همه ی مهمانی ها و جشن ها را رد کردی که : " باید این کارهای نهایی ترم را تا سه شنبه تحویل بدهم وگرنه ..." ، دیگه یک تاغار  گوجه سبز نذار رو میز کامپیوتر و نشین به خوردن، خوب ارزون بود که بود ، فکر بعدش را که نکردی ....حالا بکش .

سفارش دوم : اگر با وجود سفارش اول باز هم این کار را کردید، نبات داغ دم دست داشته باشید.

برم ببینم این نبات هایی که به اسم کندی سوکر از آلمان خریدم کجا گذاشتم...

[ 2:07 | مهشيـد | 3 ديدگاه ]

May 28, 2006

 دو شعر از هادی خرسندی

اگر حمله به ايران آورد بوش

اگر حمله به ايران آورد بوش
نماند بهر او شاخ و دم و گوش

کند برگشت با شاخ شکسته
دمش در گچ، دو گوشش باند بسته

تو که بر حمله ي او بسته اي دل
گمانم هستي از يک نکته غافل

سيا هرگز به فکر نفع ما نيست
وگر باشد، دگر اسمش سيا نيست

عزيز من! سيا در طول تاريخ
کجا ديکتاتوري را کرده توبيخ؟

رژيمي گر که مال ملّيون است
ز اعمال سيائي سرنگون است

ولي وقتي که شد جبار و خونخوار
سيا شد آن حکومت را نگهدار

بنابر اين مپنداري که شايد
سي آي آ. بهر تسکينت بيايد

که تا وقتي که شير نفت بازست
سيا از اين حکومت سرفرازست!

وليکن گر نداري دانش و هوش
بمان باقي به عشق حمله ي بوش
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

يک نامه نوشته سگ زردي به شغالي

نامه سگ زرد

يک نامه نوشته سگ زردي به شغالي
گفته است برادر تو چرا زير سؤالي؟

دنيا همه از جور و جفاي تو بنالد
يک جاي جهان نيست تهي از نک و نالي

اطفال زمان را تو پدرسوخته، لولو
زائوي زمين را تو پدرسوخته، آلي

از صلح گريزاني و با جنگ رفيقي
از صبح الي شام به دنبال جدالي

با دست تو شد بي پر و بي بال کبوتر
وز همت تو جغد گرفته پر و بالي

در حبس تو هستند چه مردان و چه زنها
با جان و دل روشن و افکار زلالي

پستي و پليدي و طرفدار جنايت
حيوان جديدي، بشر رو به زوالي

چنگيز گر امروز نظاره گر ما بود
در قتل و جنايت به تو ميداد مدالي
***
وقتي پرزيدنت سگ زرد چنين گفت
پاسخ نگرفت از پرزيدنت شغالي

گفتند که او وقت اراجيف ندارد
هرچند خودش هست اراجيف خصالي

القصه چنين طعنه زده ديگ به ديگي
گفته است تو بيچاره چرا رنگ زغالي

در نامه خلاصه، کنه اي گفته به ساسي
کاي ساس تو از خون خلايق سرِ حالي!

آنکس که رکوردش زدن تيرخلاص است
گفته به رقيبش که پي قتل و قتالي
***
گفتم ز شغال و سگ و ترسم که برنجند
سگها و شغالان ز چنين ضربِ مثالي

گويم که بلانسبتِ سگها و شغالان
گر بردمشان قاطي اينگونه رجالي

هم معذرت از قاطر و گوساله و غيره
گر بر دلشان هست ز من رنج و ملالي
***
هادي! عصبي هستي و طنزت شده دشنام
خونسرد و قوي باش و برو راه کمالي

در رابطه با بازي ايام، نزن جا
هرچند نه روئين تن و نه رستم زالي

با همت مردم برهد مملکت از بند
گر صبر کني ششصد و هفتاد و سه سالي!

لس آنجلس – 24 ارديبشت 85

[ 17:37 | مهشيـد | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

[ 1:35 | مهشيـد | 0 دنبالک | 0 ديدگاه ]

May 26, 2006

قدیم ها یک وبلاگ بود به اسم توت فرنگی. که پورنوگرافی مستهجنی را به اسم خاطرات نویسی ، چه خاطرات صاحب وبلاگ و چه خاطراتی که برای او فرستاده میشد ، در وبلاگ خود منتشر میکرد. دیدی که در این خاطرات نسبت به زن ارائه میشد ، دیدی بیمار و زن ستیزانه بود. مسئله فقط ابژه بودن زن هم نبود. زن در این خاطرات به عنوان یک انسان تدائی نمیشد. و خاطرات نویس ، نگاهی انتقام جویانه نسبت به زنان را ارائه میکرد.
بارها در صحبت با دوستان گفتم که این بنده خدا بیمار است ، و این خاطرات چه آنها که با نام خودش منتشر میکند یا آنها که با نام دیگران ، ترشحات ذهن بیمار خودش است.
در آخرین نوشته ای که وبلاگ نویس توت فرنگی قبل از خداحافظی منتشر کرده بود ، به این مسئله اعتراف کرده بود و قالش را کند. جالب این بود که این وبلاگ یکی از پر خواننده ترین وبلاگها بود و بسیاری از آقایان در کامنت ها که سر به بیش از 200 و 300 میزد با هم دم میگرفتند : دارمت برو دارمت... به حسابی وصف العیش را نصف العیش میدانستند و خود را و نابسامانی های جنسی خود را در این نوشته ها باز شناسی میکردند و کیفشان کوک میشد.
آن روزها هم با اقدام برای بسته شدن توت فرنگی مخالفت کردم ( این پیشنهاد از طرف چند نفر شده بود ) این اندیشه ها اگر نوشته نشود ، ممکن است بسیار بدتر و خطرناکتر بیرون بریزد...

این روزها وبلاگ دیگری دارد جای توت فرنگی را میگیرد. وبلاگ خاطرات شما از ازدواج موقت ، که به اسم خاطرات دیگران نظرات مستهجنی را راجع به عشق و ازدواج و رابطه جنسی منتشر میکند ، در دیدگاه زن ستیزانه اش و خوار شماری زنان ، دست کمی از توت فرنگی ندارد.

در اینجا زن چهل ساله ، از دست رفته محسوب میشود، هفته ای یک بار می آید تا آقا احسانی صدقه ای به او بدهد و ثوابی بکند . دختر ی بیست و چند ساله ، 23 پارتنر جنسی عوض میکند ، ( بعد میگویند دختران در غرب که دوست پسر عوض میکنند اخلاقشان فاسد است ، والا من دختر بیست و چند ساله نمیشناسم که بیست و چند پارتنر جنسی عوض کرده باشد ) و دم به دقیقه سنت پیامبر را زنده میکند و ...
این همه برای جا انداختن این که این شیوه ی فحشا را نسبت به شیوه ی کلاسیک فحشا برتری بدهند و به دختران و زنان بیاموزند که میتوان هم اینطوری پولدار شد و هم نیازهای جنسی را تامین کرد.
تو میگویی تومیتو من میگویم توماتو ...
تو میگویی صیغه و من میگویم فحشا...
جالب این است که در خاطرات وقتی قصد توصیه به دختران را دارند ، پایان این راه ها همیشه با ازدواج است. یعنی که خیال نکنید که این مسائل موجب میشود که شما شانس ازدواج دائم را از دست بدهید.

چرا صیغه را فحشا میدانم ؟ و حتی بدتر از آن هم ؟
در صیغه زن نرخ دارد. بنده ی آقا شمای خانم را صیغه میکنم برای مدت فلان  به نرخ فلان ، قربت الالله . ( احتمالا یه همچی چیزی باید بخوانی تا فحشایت شرعی شود و سنت پیامبر و ثواب )
این نرخ توسط زن و مرد تایین میشود و به توافق میرسند. و بعد از مدت مورد توافق به زن پرداخت میشود. بدی اش نسبت به فحشا این است که در آن مدت مرد باز هم مالک زن محسوب میشود ، و زن حق شکستن قرارداد را به هیچ عنوان ندارد. یعنی در این ازدواج موقت ، بر عکس ازدواج دائم که زن طبق شرایط خاصی حقی برای طلاق دارد ، اصلا حق طلاق ندارد. این مسئله صیغه را نسبت به فحشا حتی منفی تر میکند. حقوق زن در فحشا باز هم بیشتر از صیغه است.

دیگر چیزی که حالم را به هم میزند در این وبلاگ ، این عبارت های ثواب و سنت پیامبر است.

مرد در خاطره اش مینویسد که به زنی 40 ساله صدقه میدهد و با او ثواب میکند ، زنش هم راضی است و تازه از این ثواب کلی هم وضعش خوب شده است.
زن مینویسد که خودش دیگر ثواب نمیکند اما شوهرش برای زنده کردن سنت پیامبر سالانه سه بار ثواب میکند.

دو مثال :

1ـ زن به شوهر : کجا بودی شب دیر اومدی ؟
شوهر : بابا رفته بودم سنت پیامبر را به جا بیارم و ثواب کنم دیگه  . مگر قرار نگذاشته بودیم ؟ وقتش بود.
زن : آخ الهی من فدای تو بشم که اینقدر مهربانی و به این زنان فیض میرسانی . اگر تو نباشی این پیامبر و سنتش بر باد میرن. بیا عزیزم بیا شانه هایت را بمالم که هر چی برکت این خونه است از همین ثواب های توست.

2 ـ شوهر به زن : عزیزم این بچه را نگه میداری ؟ فاطمه خانم اومده من برم سنت پیامبر را زنده کنم و ثوابی کنم ؟
زن : آره عزیز جان ، همچی وسط عملیات یاد ما هم باش و برای من هم دعا کن. دارم قرمه سبزی درست میکنم ، وقتی ثوابتون رو کردین بیاین بیرون شام دیگه تا اون موقع حاضره.
و زندگی اینطوری چقدر شیرین میشود ؟ گور بابای هر چی آدم ابله و دروغگو که بقیه را مثل خودش فرض میکند.

من مذهبی نیستم ، به هیچ مذهبی هم احترام نمیگذارم. چرا که در تمام مذاهب ارزشهای انسانی را حد اقل دیده ام. اما برای انسانها ارزش و احترام قائلم ، و اگر انسانی به مذهبی معتقد باشد برای آن انسان احترامی مساوی انسانهای دیگر قائلم.
اما آخر مسلمانان... این چیست که ثواب و سنت پیامبر مینامید که بالا و پایینش به شم...تان بسته است ؟  یعنی واقعا یک پیامبر بود و یک شم..ولش که اسم این شیوه فحشا سنت پیامبر نام گرفته است ؟ این پیامبر سنت دیگری نداشت ؟
 بابا اگر میخواهید بروید با کسی بخوابید ، خوب بروید بخوابید . دیگر از شمب...ان برای زنده کردن سنت پیامبرتان و ثواب کردن استفاده کردن به چه معنی است ؟ میخواهید با شم...تان  به بهشت نقب بزنید ؟ و با یک تیر دو نشان ؟ هم به فیضی برسید و هم به قول خودتان در بهشت برای خودتان آجر روی آجر بزارید و قصر آن دنیایتان را درست کنید ؟ یعنی برای توجیه یک رفع نیاز جنسی به این همه کلاه شرعی نیاز دارید ؟
در این دنیایی  که من در آن زندگی میکنم ، انسانها با هم آشنا میشوند و علاقه مند میشوند و با هم همبستر میشوند، یا ادامه میدهند و یا آنکه راهشان از هم جدا میشود. نه روی کسی منتی میگذارند و نه ادعای ثواب دارند و نه دم به دقه دست به آلت ، سنت پیامبرشان را زنده میکنند.
نیاز جنسی یکی از نیازهای انسانی است که بر آورده نشدنش ، عدم بالانس روحی و جسمی را به دنبال دارد.
جامعه ای که برای بر آورده کردن نیازهای شهروندانش ایشان را مجبور به دروغ و فریب میکند ، جامعه ی سالمی نیست.
برای سلامت جامعه و سلامت جسم و روح خودمان هم که شده ، این دروغ ها را ترویج ندهیم.

[ 13:40 | مهشيـد | 0 دنبالک | 19 ديدگاه ]

[ 10:32 | مهشيـد | 0 دنبالک | 1 ديدگاه ]

May 25, 2006

وبلاگ بچه های کوی دانشگاه که در رابطه با حوادث اخیر راه انداخته اند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من برخوردهای آذری زبانان عزیز را درک میکنم. قبول نمیکنم اما درک میکنم. سالها توهین و تمسخر در جامعه کارد به استخوان میرساند و جایی بیرون میزند. مردم خشمگین معمولا وقتی بابت حق و حقوق دیگران و درستی و نادرستی عمل نمیگذارند. به اینچیزها معمولا بعدها پرداخته میشود ، شاید 25 سال بعد...
اما در جریان حوادث اخیر   ، دستگیری ها و زندانی شدن کاریکاتوریست و سردبیر روزنامه و بسته شدن روزنامه ، آنچه از همه اسفناکتر است ، تشویق های  به اصطلاح "طرفداران دمکراسی و آزادی "است ، بی اختیار شیهه میکشند در حالی که  که مثل خمینی معتقدند که از هر طرف کشته شود به نفع اسلام عزیز است.
اینها که سالهاست از پشت مونیتورهایشان انقلاب مردمی را رهبری !!!! میکنند ، گاهی به میخ و گاهی به نعل میکوبند .گاه  بوش برایشان نماینده ی دمکراسی است و چشمهایشان به دهان خانم رایس میخ شده ، و گاه برای دستگیر شدن یک کاریکاتوریست که شوخی بیمزه ای کرده است سم به زمین میکوبند و میگویند دیگه وقتشه ، چمدان هایم را ببندم .
اگر به خدا اعتقاد داشتم حتما از او گله میکردم که بلاهت دشمنان را میتوانم بپذیرم ، اما چرا ابلهان را در میان کسانی که خود را طرفدار مردم میخوانند راه داده است. آخر طرفداری از مردم به عقل و شعور نیاز دارد. چرا بعضی ها پاک از این دو منبع خلاص شده اند ؟

روی سخنم اینجا با کسانی نیست که پان ترکیسم را بر پان فارسیسم ارجح میدانند. با این افراد کاری ندارم. ایشان مثل این آقای غضنفری که آمد و اینجا به من فحش داد و کامنت هایش را پاک کردم ( اگر ذره ای تعقل در حرفهایشان در کامنت بود ، کامنت ها باقی میماند، اما دلیلی نمیبنم عقده گشایی ها و  فحش های چاله میدانی ابلهان را به اسم دمکراسی تحمل کنم ) ، حرف زیادی برای گفتن ندارند.
روی سخنم با کسانی است که باز دارند خیال پردازی میکنند و فکر میکنند این حرکت ، جرقه ای است در انبار باروت. همچی خبر هایی نیست. وقتی که در حرکت خردگرایی وجود نداشته باشد ، حرکت واپس گرایانه است. این را تاریخ نشان داده است.

آیا نمیبینیم که حرکتی که اتفاق افتاده است ، نه از روی خرد بلکه از روی خشم  ِ کور است ؟ یک بار با خشم  ِ کور ، به قول خودمان شاه را بر انداختیم و بیش از نیم قرن است که داریم تاوانش را میدهیم. از چه روست که بار دیگر برای این گونه حرکت ها عربده های مستانه میکشیم ؟

باید به بسته شدن روزنامه ی ایران اعتراض کنیم. باید به اخراج و دستگیری روزنامه نگار و کاریکاتوریست اعتراض کنیم. باور ندارم که الان وقتش نباشد. باور ندارم که باید سکوت کنم تا اوضاع بخوابد. باید از حق آزادی مطبوعات دفاع کنیم. یک انسان نباید برای یک حرکت بد ، یک مقاله ی بد ، یک کاریکاتور بد ، به زندان انداخته شود یا از حق نوشتن محروم شود.
در بدترین شرایط نباید فراموش کنیم که انسان هستیم و از حقوق انسانی دفاع میکنیم.
هر چه میخواهند بگویند ، مرا به هر چه میخواهند متهم کنند. من از انسان بودن کوتاه نمی آیم.

پس نوشت : این روزها میل باکسم پر شده است از میل های تعدادی از هموطنان عزیز آذری که مرا با لطف خودشان واقعا شرمنده میکنند. به غیر از فحش هایی که نثارم میکنند ، تعجبم از عکس هایی است که از پهلوی و نیم پهلوی برایم میفرستند و هی آرزوی نور به قبرشان تابیدن را میکنند( جالب است که یکیشان عکس رضا پهلوی را فرستاده و آرزو کرده که نور به قبرش بتابد :)). یعنی این تعداد از دوستان ترک زبان ما به یاد نمی آورند که رژیم شاه چه برخوردی با ترک ها داشت ؟ که ترک ها حتی در تلویزیون آذرباییجان شرقی و غربی هم حق نداشتند به زبان خودشان حرف بزنند و اخبار بگویند ؟ که در مدارس حق نداشتند سر کلاس ترکی حرف بزنند ؟
شما دوستان حالتان خوب است ؟ از این بابت میپرسم که وقتی که این چیزها را بعد از نیم قرن فراموش کرده اید نمیتوانید حال و روز خوشی داشته باشید. البته تمام فحش ـ میل ها به این مسئله اختصاص ندارد. بعضی فقط لطفشان را نثار من میکنند که آنهم چندان اهمیتی ندارد. اگر به همین ها هم فرصت عقده گشایی ندهیم ممکن است به روز آن پان ترکیست های شاه دوست بیفتند .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این مسئله بامزه است ...
وقتی رژیمی ، مثل جمهور اسلامی کارنامه ی سراسر سیاهی داشته باشد ، در هر اتفاقی هم آن را مقصر می دانند.
دیروز میلی داشتم از عزیزی از ایران که گفت ، رژیم کاری کرده که تلفن های موبایل در کوی دانشگاه آنتن نمیدهد.
دقیقا نمیدانم چقدر آدم در کوی دانشگاه جمع شده اند. ولی این مسئله را در سوئد هم که یکی از بهترین سیستم های تلفن همراه را دارد تجربه کردیم.
اولین بار که این اتفاق افتاد در تظاهرات ضد گلوبالیزیشن در یوتبوری بود. ( بابا والا بلا من سنگ ننداختم ، من اصلا با خشونت مخالفم ، گرفتار شدیم ها ) . با بچه ها جمع شده بودیم و سعی کردم زنگ بزنم که دیدم تلفن کار نمیکنه ، بچه های دیگه هم تلفن هایشان را در آوردند ، نخیر کار نمیکرد.
حالا کاری هم نداشتیم ها ، میخواستیم مثلا به اون یکی زنگ بزنیم و بپرسیم : کجایی ؟ که او هم بگه : دو تا چار راه اونورتر ... همین . ولی تلفن ها کار نمیکرد .
یکی از بچه ها که کلا آدم شکاکی است ، گفت : کار رژیمه . با تعجب گفته بودم : رژیم ایران ؟ آخه هرگز نشنیده بودم کسی دولت سوئد را رژیم خطاب کنه. یه نگاه عاقل اندر سفیه ای به من انداخت و گفت : نخیر رژیم سوئد . اینطوری کردند که ارتباط قطع بشه.
گفتم : بابا نمیتونند. اینجا قانون داره ، مسئولیت داره . الکی که نیست.
یه نگاه عاقل اندر سفیه دیگه کرد که دلم میخواست سوسک بشم برم یه جا قایم بشم...

بعدها دیدم که رژیم سوئد !!! همچی کاری نمیکنه. هر وقت تعداد جمعیت بیشتر از حدود 1000 نفر میشه ، تلفن ها قاطی میکنه. در تضاهرات های بزرگ سوئد بر علیه جنگ هم همین بود. پریروز در مسابقه دوی بهاره هم تلفن ها قاطی شد و آنتن نمیداد . حالا کمی دورتر از محل آنتن میده ها ، فقط همان منطقه آنتن نمیده.
خلاصه...نه این که رژیم ایران خوب باشه ، اما بعضی وقتا بعضی اتفاقها صرفا تکنیکی است. باز هم البته اگر اصراری در دخالت رژیم در این مورد هست ، ما که بخیل نیستیم ، حکما تقصیر خودشانه.

 

[ 11:37 | مهشيـد | 0 دنبالک | 9 ديدگاه ]

May 24, 2006

در میان دو توحش

بیزارم از این بازی

________________________

از ايران اس ام اس داشتم حاكي بر شلوغ بودن كوي دانشگاه. اينكه از ديشب پليس و انصار ريختند كوي دانشگاه و حسابي به هم ريخته. خبر از شخص مطمئني است و ميدانم كه موثق است اما باز هم اگر كسي خبر يا لينكي داره بگه.

پ. ن . لينك از فواد

________________________

البته به كسي برنخورد ، به خدا من نه پان فارسيست هستم و نه پان چيز ديگري ، اصلا خودم هم فارس نيستم و به همه مليت ها هم احترام ميگذارم و همه زبان ها را زيبا ميدانم و كلا چند گونگي را براي غني شدن جامعه لازم ميدانم ( اينا همه يعني اين كه من كلا خيلي بچه خوبي هستم ) ، خلاصه باز ميگم به كسي برنخوره. اما اين همه ماجرا به خاطر يك كاريكاتور ؟ درخواست  اخراج كاريكاتوريست و توقيف روزنامه ؟ يه معذرت خواهي كافي نبود ؟
بعد مياييم و بابت ماجراي كاريكاتور هاي محمد داد و قال راه مي اندازيم كه اين كارها يعني چي ؟
باز هم به كسي برنخوره ..در اين كه كاريكاتور مزخرفي بود حرفي نيست. در اين كه هيچ مليتي نبايد به مليت و زبان ديگري در نوشته و حرف و زبان توهين كند حرفي نيست. اما با درخواست يه معذرت خواهي مسئله حل ميشد. نميشد ؟ يا حتما بايد كاريكاتوريست و سردبير روزنامه را از فلانش آويزان كنيم تا بگيم آدمهاي دمكراتي هستيم و خواستار برابري حقوق مليت ها ؟
من بي اختيار هر بار به ياد كاريكاتور هاي محمد مي افتم و و اينجا هم مثل آنجا از خودم ميپرسم : آيا اين جنجال ها لازم است ؟ با اين تفاوت كه در آنجا مستقيم حرفم را ميزدم و اينجا مجبورم هزار بار بگم كه من بچه خوبي هستم و ضد مليت ها نيستم.
اگر هم قصدمان اعتراض به ناديده گرفته شدن حقوق مليت هاست كه سالهاست توسط جمهوري اسلامي - در كنار ناديده گرفته شدن هر حق و حقوق ديگري - اعمال ميشود ، آيا اين راهش است ؟ 
دنياي غريبي است...

[ 6:25 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

May 23, 2006

Vårruset
یورش بهاره  ( مستی بهاره )

من دیروز اینجا بودم و 5 کیلومتر همراه با هزاران زن دیگر دویدم.
زمانم 35 دقیقه بود ،( خیلی هم خوبه . اگر راست میگی خودت بدو ببینم :))
سالهاست که دوستانم میدوند ، و من به خاطر بیماری ام که در دویدن موجب تنگی نفس شدید و تپش قلب میشود ، این کار را نمیکردم. اما امسال دیگر قید همه چیز را زدم. و احساسی که داشتم به تمام تنگی نفس ها و تپش قلب ها می ارزید.
احساس بسیار خوبی است. هزار بار بهتر از فوتبال.
امیدوارم چنین همبستگی زنانه ای را روزی در ایران تجربه کنیم.
هدف بعدی ، 10 کیلومتر زنان ...

[ 6:34 | مهشيـد | 0 دنبالک | 8 ديدگاه ]

May 22, 2006

دقيقا مطمئن نيستم ، ولي انگار اين وبلاگ خود احمد باطبي است. از بس كه هر كسي به اسم باطبي وبلاگ زد آدم شك ميكنه خوب.

زنستان شماره 5 هم منتشر شد.

پ.ن : مطمئن شدم. نویسنده ی وبلاگ بالا ، احمد باطبی است.

[ 12:47 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

May 20, 2006

در مراسم سخنرانی حسن یوسفی اشکوری در استکهلم چه گذشت ؟

دیشب ، 19 ماه مای ،  در استکهلم ، آقای حسن یوسفی اشکوری در ساختمان آ . ب . اف مرکزی سخنرانی داشت. با یکی از دوستان قرار گذاشتیم برویم و رفتیم.
سخنرانی در ساعت مقرر با حدود 5 دقیقه تاخیر شروع شد ، موضوع سخنرانی رواداری در تاریخ ایران و اسلام بود. در مدت سخنرانی آقای اشکوری به مسئله رواداری ( تولرانس ) در تاریخ ایران پرداخت ، و به گفته ی خودش وقت به اسلام نرسید. من در کل با او مخالفتی در مورد اصل تولرانس و نیاز به وجود آن در ایران ندارم . به نظر من این نیاز وجود دارد . 

اشکوری از دوران زندانش گفت ، از اینکه او در دوران بهتری زندانی شده بود و نسبت به کسانی که در دهه 60 به زندان افتادند ظلم کمتری دیده است. گفت که همیشه به زندانی کردن ها اعتراض میکردم ولی وقتی صابون زندان به تنم خورد تازه فهمیدم چی است. وقتی که دیدم که به این سادگی مرا که فقط حرف زده ام به اعدام محکوم میکنند ، فهمیدم که چگونه با زندانیان رفتار شده است.

او در سخنانش از جدایی دین از دولت ، لزوم رواداری نسبت به دگر اندیشان و ... صحبت کرد که من با او اصلا اختلاف نظری ندارم.

  اما همانطور هم که در آنتراکت  به ایشان گفتم ، تمام حرفهایش یک طرف و یک جمله ی آخر ایشان ، وقتی که گفتند که انبیا و پیامبران به رواداری اعتقاد داشتند ، یک طرف. از ایشان پرسیدم پیامبر و امامانی که دائما برای توسعه ی دینشان در حال لشگر گشایی و ضرب و شتم مخالفان بودند ، چگونه رواداری کرده اند ، او گفت که باید به رواداری اسلامی میرسید که وقت نشد.
من در قسمت سوال جواب هم از او پرسیدم که چگونه اسلام را خردگرا میداند وقتی که در شیعه چیزی به نام تقلید وجود دارد. او گفت که من از اسلام چیز زیادی نمیدانم ( ادعا هم ندارم که میدانم ) و تقلید فقط در مورد یک سری پراکتیک دین است. به نظرم اینجا کمی جا خالی داد. خودش هم میداند که تقلید در شیعه همه جانبه شده است و کتابهای مراجع تقلید در مورد همه چیز نظر میدهند. از جان آدم گرفته تا شیر مرغ.
او گفت که از نظر او میشود در دین و احکام جزایی تغییر به وجود آورد. این احکام برای زمان خودش بوده است و اکنون زمانی نوین است و قوانین نوین را میطلبد.
اشکوری در ضمن اولین ملایی بود ـ فکر میکنم اولی بود ـ که با اجباری بودن حجاب مخالفت کرد.

بعد از آنتراکت ، به سالن برگشتیم ، و دو آقا به شنوندگان اضافه شدند. به خودم گفتم ، یعنی اینها اصلا برای سخنرانی نیامده اند ؟ پس برای چی آمده اند؟

در زمان پرسش و پاسخ که بعد از آنتراکت قرار داشت ، دو دختر بچه ی نازنین به سالن آمدند و از کنار در آهسته صدا زدند : بابا ، بابا بیا ...
به سمتی که ایشان اشاره میکردند نگاه کردم و مرد جوانی در آن سوی سالن ، یکی از همان دو نفر که بعد از پاس آمده بود ، دیدم که با دست به دختران اشاره کرد که برید بیرون. دختران رفتند و دوباره برگشتند. و دوباره همان صحنه تکرار شد. از مرد عصبانی شدم و با خودم گفتم ، خوب مرد حسابی برو ببین بچه هات چی میگن. چی مهمتر از بچه هاست که اینجا وایسادی و همچین دست تکان میدهی و ایشان را به بیرون میرانی که انگار مگس میپرانی ...
تا آن زمان این که این ها درست بعد از پاس و تمام شدن سخنرانی آمده بودند باز برایم  چندان مهم نبود. آخر سخنرانی ایرانی است دیگر ، یک سری همیشه دیرتر می آیند. فکر میکنند شاید که اگر دیر بیایند مهمتر جلوه میکنند و مثلا مردم فکر میکنند وقت ندارند :))
خلاصه فهمیدم که آقا چرا بچه ها را از راه دور و با شیوه مگس پرانی از جلسه میراند. نفر بعدی که قرار بود سوال کند ایشان بود.
ایشان بلند شد و سخنرانی اش را شروع کرد. یک مشت شعار بیرون ریخت :

آقای اشکوری ، شما آمدید که برای جمهوری اسلامی آبرو بخرید.
و بعد هم یک مشت شعار  ، خمینی جلاد ... جمهوری اسلامی قاتل ... زندان... اعدام ...  تن فروشی ... حقوق زن...  حقوق کودک...
گفت که جمهوری اسلامی رفتنی است و این را همه میدانند ...( تاریخ اعلام نکرد ، این حرفش مرا یاد وبلاگهایی انداخت که بالایشان نوشته بود اینا رفتنی اند ، و بعد هم بی سر و صدا آن جمله را برداشتند، البته بعضی هم با سماجت گذاشتند بماند :))
او گفت که اشکوری و گنجی زندانی سیاسی نبوده اند.
ولی نگفت که به نظر او ایشان برای چی در زندان بوده اند. برای چی شکنجه شده اند. خوب زندانی عادی که نبوده اند ، ما هم دو نوع زندانی که بیشتر نداریم ، یا مجرمان جزایی یا سیاسی ، وجه سوم آن چه بود. اینها که برای هواخوری مهمان اوین نبوده اند.
خلاصه ، مدت سوال کردن شاید 3 تا 5 دقیقه باشد ، اما آقا که احتمالا در عمرش این همه گوش شنوا یک جا ندیده بود همچنان ادامه میداد. صدایش بلند بود ، و داد میزد. در صورتی که سالن زیاد بزرگ نبود. اما او مشخصا عصبی بود.
در ادامه سخنانش از لعنت آباد صحبت که خواهرش در 17 سالگی اعدام شده و به آنجا منتقل شده بود. او گفت که خواهرش قبل از اعدام مورد تجاوز قرار گرفت چرا که مسلمان بود ( مجاهد ) و در صورت باکره بودن به بهشت میرفت....
زخمی که بر دل داشت عیان بود. کینه اش آشکار بود. ولی آیا این زخم و این کینه باید موجب شود که ما به هیچ کس اجازه ی تغییر ندهیم ؟ آیا تغییر در انسانها را نباید به دلیل زخم هایمان باور کنیم ؟ 
باز حرف زد و باز شعار داد. آقایی بلند شده بود و از او خواسته بود بنشیند. صحبت این آقا هم خالی از خشونت نبود. لحنش تند بود داد میزد. پسر جوانی از ته سالن آمد و او را به ته سالن برد که بنشیند و با هم صحبت کنند. و آقای معترض ادامه داد. مردی هم که در آن سوی سالن بود ، سعی میکرد هی داد بزند ( صدایش به بلندی این یکی نبود ) و بگوید بگذارید حرفش را بزند ، دارد افشا گری میکند ، سانسور نکنید.
من صدایم در آمد و گفتم : آقا شما سخنرانی بگذارید و ما میاییم و گوش میکنیم. اما  الان سوال کنید و سخنرانی نکنید.

این همه برای من آنقدر عجیب بود که یک باره به فکر افتادم که نکند ایشان در سوئد اقامت ندارد و این همه شلوغ بازی ها فقط برای این است که یک سابقه مبارزاتی برای خودش جور کند و اداره مهاجرت را به دادن پناهندگی مجاب کند. همه چیز بسیار مصنوعی و ساختگی و غیر واقعی به نظر می آمد. ( اما بعدا متوجه شدیم که ایشان اقامت هم دارد. این تصور را دوستان دیگری هم داشتند. حتی یکی از دوستان گفت که  به نزد خانم و بچه های این آقا ، که همچنان در بیرون سالن ایستاده بودند ـ  اعتقاد ایشان به حقوق زن و کودک را که متوجه هستید ـ رفته بود و از ایشان پرسیده بود اقامت دارند یا نه )

دوست عزیزمان آقای مافان هم متاسفانه زیاد در زمینه ی کنترل جلسه مهارتی نشان نداد و سالن شلوغ شد. بهتر میبود که او از آن آقا میخواست که آرام باشد و اگر ادامه میداد به کمک نگهبان سالن ، او را از سالن اخراج میکرد ، چون مشخص بود برای به هم زدن آمده است . اما بالاخره مسئله خوابید و سوالات ادامه پیدا کرد. آن آقا هم سالن را ترک کرد ، ولی بعد برگشت ، بعد دوباره رفت ، و بعد دوباره برگشت.
وقتی از جلسه بیرون آمدیم در بیرون سالن با چند پلیس روبرو شدیم . با خنده گفتم چه شده ؟ یکیشان گفت : مسائلی پیش آمده و ما را احضار کردند. گفتم چه مسائلی و گفت از بیان توضیحات معذورم...
خلاصه متوجه شدیم که آقای داد و بیداد کن ، رفته و زنگ زده پلیس آمده و چند نفر را به این عنوان که قصد دارند او را بزنند و بکشند به پلیس معرفی کرده است. جل الخالق....

به پلیس گفتم : چنین چیزی نبوده است. اگر شاهد خواستید من هم هستم...

خانم زینت هاشمی ، خبرنگار رادیو پژواک که در جلسه حضور داشت و تمام جلسه را ضبط کرده بود ، به مصاحبه با مردم ادامه داد تا نظر مردم را راجع به این اغتشاش بپرسد. همه تعجب کرده بودیم. این جمله در میان دهان ها میگشت : طرف دست پیش را گرفته تا پس نیافتد ؟

خلاصه اسمهایمان را نوشتیم تا اگر لازم بود به عنوان شاهد خبر شویم.

آن یکی آقاهه که در آن سوی سالن نشسته بود آمد و مشغول بحث با من شد. گفت که آمده بود افشاگری کند. گفتم : آخر در مورد جمهوری اسلامی در این جمع که چیز تازه ای نگفت ، این جمع به ماهیت جمهوری اسلامی که شکی ندارد. سخنرانی آقای اشکوری بود و نه آن آقا، باید سوال میکرد و مینشست .
داد زد : چرا چشمهایتان را باز نمیکنید. اینجا هم سانسوررررررررررر؟؟؟
والا بخدا چشمانم وقتی داشتم با آن آقا صحبت میکردم بسته نبود. نمیدانم آیا چشمان خودش باز نبود که چشمان ِ باز مرا ببیند ؟ نمیدانم چرا فکر میکرد خودش حقیقت را میداند و خودش است که چشمش باز است. نمیدانم چرا به خودش این حق را میدهد که شعور آدمهای غیر از خودی هایش را زیر سوال ببرد.

من میدانم اینها چه کاره بودند ولی کاری به حزبشان ندارم ( به دوستانم قول داده ام :)) ، به شدت یاد دوران انقلاب و فالانژ های جلسه به هم زن افتادم. بدتر از همه این بود که حرفی برای گفتن نداشت. آنها که گفت ، بجز این که اشکوری مزدور است ، چیزی نبود که کسی نداند. و مزدور بودن اشکوری را من باور نمیکنم. خود اشکوری  گفت که اگر جمهوری اسلامی اینقدر زرنگ بود که کسی مثل مرا برای تبلیغات خود استخدام کند کارش به اینجا نمیکشید....

نظر خلاصه من در مورد ایشان و سخنرانی شان این است که : من به حسن نیت ایشان اعتماد دارم. ایشان فردی مسلمان و معتقد به وجود عدل در اسلام هستند.( چیزی که من به آن معتقد نیستم )  حجت الاسلام بوده است و توسط این رژیم خلع لباس شده و بعد از ماجرای کنفرانس برلین ، چهار سال و اندی برای عقاید و نظراتش زندان بوده است. به عقیده ی من او یک زندانی سیاسی بوده . هم عقیده ی من نیست و نبوده ، اما من دنیا را اینگونه نمیبینم که هر کسی هم عقیده ی من نباشد باید به درک واصل شود و باید خفه اش کنم و نگذارم حرف بزنم. حرف برای گفتن دارد و به نظر من حرفهایش شنیدنی هم هستند. امیدوارم این بحث ها در ایران و میان ایرانیان بیشتر رشد کند ، و هر چه بیشتر از میان خود کسانی که زمانی از اهالی این رژیم بودند ، از آن جدا شده و به آن پشت کنند.
آقای اشکوری گفتند که زمانی طرفدار خمینی و همراه و همکار دولت جمهوری اسلامی بوده اند و اکنون این گذشته ی خود را مورد نقد و انتقاد قرار میدهند. گفت که زمانی حتی به ولایت فقیه معتقد بوده است و گفت که امروز آنگونه فکر نمیکند. و تغییر کرده است. و برای من این برخورد او ارزش دارد. این که انسانی گذشته ی خود را مورد انتقاد قرار دهد و اشتباهات خود را به جای توجیه ذکر کند ، با ارزش است. راستی آیا انسانی را که تغییر کرده است چگونه باید باور کنیم ؟ گاهی دوستان آنقدر افراطی رفتار میکنند که فکر میکنم تا اینها تفنگ برندارند و چند تا پاسدار را نکشند ، از باور کردنشان سر باز میزنند.
آیا جبهه خود  ، جبهه مردم و مخالفان جمهوری اسلامی  را اینقدر ضعیف میدانیم که پیوستن کسی از مدافعان سابق جمهوری اسلامی را به آن باور نمیکنیم ؟ یا اینکه  نکند معتقدیم اینها نفوذی هستند ؟ برای نفوذ در صف مخالفان این نقش را به خود میگیرند و می آیند خارج از کشور تا ما را شناسایی کنند و از فعالیتهایمان خبر ببرند ؟ در این صورت باید بگویم یه خورده کوکالای زیادی برای خودمان باز میکنیم. ما کسی نیستیم که لازم به شناسایی باشیم ، همچی شق القمری هم نمیکنیم که خبر جدیدی برای جمهوری اسلامی باشد.
کسی که  میگوید ولایت فقیه را قبول ندارد ، و میگوید جمهوری اسلامی نه جمهوری است و نه اسلامی ، البته معتقد است که اسلام چیزی جز این است ( که من شخصا قبول ندارم ) اما هر چه میکند ، قصد خرید آبرو برای این حکومت را ندارد. یه خورده بفهمیم چه میگوییم هم بد نیست.
به قول یکی از دوستان خوبم ، کاش این شهامت را داشت که بابت نقشی که در جمهوری اسلامی داشت ، تا هر کجا که بود ، عذر خواهی کند. در این صورت فکر میکنم البته باز کسانی پیدا میشدند که او را باور نکنند و بگویند دارد دروغ میگوید. کسانی که بعد از آنتراکت ها می آیند تا جلسه ای را شلوغ کنند و بعد هم بدون گوش کردن بروند. اما فکر میکنم این ها این  عذرخواهی را به مردم ایران بدهکارند.

این را هم بگویم که من این عذرخواهی را از طرف دوستان چپ هم ندیدم، وقتی که در حرکت سیاسی جمهوری خواهان دمکرات و لائیک شرکت داشتم ، با چند تن از دوستان نامه ای تهیه کردیم که دوستان مرد ، که همه گی از اعضای فعلی یا سابق سازمان های سیاسی چپ بوده اند ، آن را امضا کنند. این نامه مبتنی بر عذرخواهی ایشان از جنبش زنان و نادیده گرفتن حقوق زنان و نیروی آنان در دهه انقلاب ایران بود.
این نامه هیچ امضایی از طرف دوستان مرد دریافت نکرد. و مسکوت ماند...
عذر خواهی برای اکثریت مردان سیاسی  سخت است. انتقاد و نقد آسانتر است . اما عذرخواهی نه....

خلاصه ، آنچه اتفاق افتاد این بود. نوشتم که کسی این را به حساب سابقه مبارزاتی خودش نگذارد. هیج انقلابی صورت نگرفت ، انقلاب ایران نه جلو افتاد و نه به تاخیر افتاد. برگی هم از درخت نیافتاد. یک سری اتلاف انرژی ـ شاید برای جلوگیری از شرمندگی جلوی سر و همسر صورت گرفت و برای اعاده حیثیت ـ . هیچ چیزی افشا نشد ، هیچ خبر تازه ای داده نشد . عقده گشایی اما شد ، اگر قصد همین بود .  حدس میزنم بعدا در نشریات خاصی این اتفاق را دولا پهنا شده ببینیم . اما اگر جلسه به هم زدن مبارزه بود ، پس فالانژ ها در ایران یه پا مبارزند.
من این نوع برخورد ها را بی شعوری محض ، عدم احترام به حقوق دیگران و بی منطقی میدانم. همین و بس. اگر کسی به این برخوردها افتخار میکند ، فقط برایش متاسف هستم. و امیدوارم شرایطی پیش آید که او هم بتواند رشد کند و بزرگ شود.

[ 10:57 | مهشيـد | 0 دنبالک | 16 ديدگاه ]

May 13, 2006

نافرمانی مدنی !!!

از این جنس  زنان لطفا بیشتر ،

زنانی که نه شیر زنند و نه موشند و نه هیچ حیوان دیگری ، انسانند و در یک روز گرم تابستانی ، عکس العملی بسیار طبیعی در محیطی که نه انسانی است و نه طبیعی در مقابل گرما نشان میدهند، عکس العملی که هر یک از ما ، در هر گوشه ی دنیا که دین حکم نمیراند ، به سادگی از خود نشان میدهیم.

لطفا بیشتر از این زنان ، آنقدر که تمام ایران ِ بزرگ پر شود ...

[ 8:59 | مهشيـد | 0 دنبالک | 17 ديدگاه ]

May 11, 2006

پتیشن دفاع از ولی الله فیض مهدوی

این هم سایت حرکت و اقداماتش در جهت جلوگیری از اعدام

انگار که دوران نامه نویسی های عاشقانه شروع شده است. نامه ی محمود به جرج اولیش بود ، این یکی نامه ی ابراهیم به محمود است که خیلی از نامه ی اول باحال تر است.

[ 6:26 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

May 9, 2006

وحشت بزرگی دارم ، که گاه حتی در خواب رهایم نمیکند. و به صورت کابوسی مرا غرق در عرق از خواب میپراند. وحشتم از مرگ نیست ، از سخن گفتن در مقابل جمع نیست ( طبق آمار این بزرگترین ترس بیش از 80 درصد جمعیت انسانی است ) از تنهایی نیست . بگذار برایتان بگویم.
سوار قطاری شده ای و قطار با سرعت پیش میرود ، و هیچ ایستگاهی توقف نمیکند. از جلوی همه چیز به سرعت میگذری ، و تجربه ات از هر چیزی تنها تصویری است که به سرعت برق عبور میکند. قطار گاه بی اطلاع قبلی توقفی کوتاه میکند ، و تو آنقدر مشوش یا مشغولی که یادت میرود پیاده شوی. و همچنان با سرعت به سوی ایستگاه آخر میروی.

وحشت بزرگم این است ، که از این قطار پیاده نشوم، که در ایستگاه ها یا آنقدر مشوش باشم یا آنقدر مشغول که فراموش کنم که باید پیاده شوم. و همراه قطار تا ایستگاه آخر بی توقف بروم.

پیاده شویم ، در ایستگاه های از پیش تعیین نشده ، به سوی مقصد های نامعین.
سرانجام  ِ همه ی ما همان ایستگاه آخر است. اما قبل از رسیدن به آن ایستگاه پیاده شویم، بارها و بارها پیاده شویم و زندگی را تجربه کنیم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این قسمت را حذف کردم. انگار سوئ تفاهم ها زیاد میشود.

 

[ 22:07 | مهشيـد | 14 ديدگاه ]

به این میگن یه کار باحال :)

مهم هم نیست که نتیجه اش چی باشه. کسی محکوم بشه و یا نه. اما خود کار خیلی باحال است. یک شروع است برای اعتراض قانونی...( هر چند که قانونش هم به درد عمه اش بخورد). یک راه برای استفاده از حداکثر امکانانت .

[ 6:13 | مهشيـد | 4 ديدگاه ]

May 7, 2006
[ 12:27 | مهشيـد | 3 ديدگاه ]

May 6, 2006

در وبگردی ها به این نوشته ی ابراهیم نبوی برخورد کردم. در مورد رامین جهانبگلو بسیار زیبا نوشته است.

آخر رامین جهانبگلو را هم دستگیر می کنند؟
آخر آدم هم رامین جهانبگلو را دستگیر می کند؟ من نمی فهمم چه دلیلی برای دستگیری یک رامین اینجوری، ممکن است وجود داشته باشد. این آدم عزیز و متفکر اگر دور وبرش یک خط قرمز بکشند و سه ماه در آن گرفتار باشد و از فرط گرسنگی به حال مرگ بیفتد، پایش را از خط قرمز آنطرف تر نمی گذارد که برود نانوایی یا ساندویچ فروشی که زنده بماند. اصلا رامین جهانبگلو چه ربطی دارد به زندان؟! پدر رامین جهانبگلو که سرحلقه محفل فلاسفه بود و مرحوم فردید نظراتش را در خانه ایشان به صورت مجموعه ای از فحش ها و بعضی حروف ربط میان فحش ها بیان می کرد، همیشه در مورد رامین تعریف می کرد که «این پسر یک بار در سن هجده سالگی پشت چراغ قرمز ماند، چراغ قرمز خراب شد و سبز نشد و رامین چهار روز همانجا ماند تا چراغ را درست کردند و سبز شد و از چراغ سبز گذشت. به همه این دلایل تمنا می کنیم این رامین جهانبگلو را آزاد کنید. مگر از خودتان خواهر و مادر ندارید. به قول ژاک پرور( با همکاری مرجان ساتراپی):
Est-ce que tu n, as pas sueur
Est-ce que tu n, as pas mère
(ترجمه: مگر خودت خواهر نداری؟ مگر خودت مادر نداری؟)


این فیلسوف عزیز که دست چپ و راستش را به خوبی از هم میشناخت و به روی خودش نمی آورد. این عزیز دوست داشتنی که در پشت گپ های فلسفی اش دستی هم به ریش و پشم اصلاحات  ایرانی میکشید و  اصلاح شدن این نعش متعفن را تبلیغ میکرد ، و سعی میکرد آنچنان آسه برود و آسه بیاید که آقا گربه ها شاخش نزند ، دچار شاخ گربه شد و صدای همه ، حتی آنها که صدایی از ایشان نمیشنوی هم در آمد.

جهانبگلو زندانی است و باید از آزادی اش دفاع کنیم. بی  هیچ قید و شرط و اما و اگر. با اینکه اصلا نه با اصلاحطلبی اش و نه با تئوری های نسبیت فرهنگی اش که آن را در اینجا که بود هم تبلیغ میکرد موافقتی دارم ، از خبر دستگیری اش ، مثل خبر دستگیری هر انسان دیگری ، ناراحت شدم و خواستار آزادی اش هستم.
اما من هم مثل این عزیز کلنگ به دستمان از دوستان دیگر تعجب میکنم ، از دوستانی که در آزادی اصانلو و دیگر عزیزان فعال کارگری سکوت کردند و صدایشان هم در نیامد  و تا یک آدم سر شناس و دم کلفت دستگیر میشود دادشان بلند میشود.
و البته مبارزه برای آزادی آدمهای سرشناس ساده تر است چرا که زودتر به ثمر میرسد و وقتی آزاد شد بلند بلند به خودمان میگوییم ... آری به اتفاق ...

نگذاریم هیچ انسانی در زندان بماند ، برای آزادی تمام انسانها مبارزه کنیم. اسمشان رامین باشد و استاد فلسفه و پدرشان با بزرگان نشست و برخواست داشته باشد  یا منصور باشد و راننده اتوبوس و  کسی پدرشان را نشناسد یا حتی آنها که  اسمشان را نمیدانیم ،فرقی نمیکند.
آزاده باشیم و آزادی را برای همه گان بخواهیم.

پس نوشت :   گلکو در باره ولی الله فیض مهدوی نوشته است .

[ 11:18 | مهشيـد | 0 دنبالک | 11 ديدگاه ]

May 4, 2006

خبر بازداشت جهانبگلو تایید شد ، جرمش چیست ؟ زیادی مشهور شده ؟

در اینجا یکی از روزنامه ها هر روز عکسی میگذارد و از خوانندگان میخواهد برایش نوشته ای بنویسند.

میخواهم ببینم که آیا آدم با ذوقی میتواند برای این عکس بابل تالک بگذارد ؟ ( که مثلا اینها به هم چه میگویند ) . یادمان نرود این عکس از بازدید احمدی نژاد از نمایشگاه کتاب است.

مثل اين يكي كه ابتكار هاله است :)

 

[ 6:33 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

May 3, 2006

تصور کن اینجا مینوشتم :

امروز در استکهلم تظاهراتی بر پا شد که در طی این تظاهرات ، تظاهرات کنندگان ، که عمدتا جوانان زیر 18 سال و تعداد زیادی از آنان بین 12 تا 15 ساله بودند با شعارهای الله اکبر به مغازه ها حمله کردند و شیشه های آنها را شکستند. صندلی های کافی شاپ ها را به اطراف پرتاب کردند و در حالی که آیات قرآن میخواندند  یک کارگر بلیط فروش  مترو را کتک زدند و  با سنگ به پلیس که سعی در آرام کردن تظاهرات داشت حمله کردند. صدماتی که این مذهبیون افراطی زدند بالغ بر یک میلیون میشود. سخنگویان این گروه در سایت های خود  و رسانه های گروهی اعلام کردند که این تازه اول کار است و قدرت مداران باید منتظر ادامه ی این اعمال باشند. 

عکس العمل شما چه بود ؟ نمی آمدید و فریاد نمیزدید که آی جلوی این ارتجاعیان و افراطیون مذهبی را بگیرید و نگذارید مملکت را به گند بکشند. نگذارید از کودکان زیر 18سال سوئ استفاده کنند و نگذارید این کودکان شستشوی مغزی بشوند. آیا اینها فریاد های شما نبود ؟ آیا نمینشستید و تحلیل نمیکردید که اینها اصلا کارشان همین است و اینطوری بچه ها را زیر سلطه میگیرند چون بچه ها شوری بیشتر از شعور و تحلیل دارند و زود میشود به جوش آوردشان و از ایشان استفاده کرد.

خوب... حالا تمام جملات پاراگراف اول صحت دارد ، این مسئله واقعا در استکهلم اتفاق افتاد ، با این تفاوت که به جای شعار الله اکبر شعار ضد سرمایه داری میداند و به جای آیات قران سرود خوانده میشد.
برخوردتان چیست ؟ چه می گویید ؟ اگر  از گفته هایتان عقب مینشینید ، در مقابل شرکت کودکان در این تظاهرات ایدئولوژیک بی تفاوت می مانید ، در مقابل این همه خشونت سکوت میکنید و در صدد توجیه  آن  بر می آیید ، مشکلی اساسی با مسئله نفی خشونت دارید. اگر چنین میکنید ، شما نه با افراطیون خشونت گرا ، که تنها با مذهبیون افراطی و خشونت گرا مقابله میکنید . اگر چنین فکر میکنید ، شما دچار اخلاقیات دوگانه ای هستید که باید در آن تجدید نظر شود.

هر انسان آرمانگرایی ، چه مذهبی و چه غیر مذهبی ، که اعمال خشونت آمیز را برای رسیدن به اهدافی انجام میدهد از نظر خودش کاملا محق است که این کارها را انجام دهد. 
از نظر من ، حمله به سفارت خانه های دانمارک از طرف افراطیون مذهبی همانقدر قابل تقبیح است که حمله به مغازه های خیابان سرگل در استکهلم. من افراطیون چپ را به اندازه افراطیون مذهبی خطرناک میدانم و نگاه خشونت آمیز ایشان را نمیپذیرم.  
من اعمال خشونت را ، تنها در موارد خاصی و آنهم فقط در دفاع از خود میتوانم بپذیرم ، در غیر این صورت ، کسی که خشونت به کار میبرد ، راه را بر هر دیالوگی میبندد  و نشان میدهد که تنها یک زبان ، زبان زور را میفهمند.

جالب تر از همه ی اینها ، و چون مشتی نمک بر این زخم ، ادعای این دوستان است که حرف از صلح طلبی و عشق و محبت و آرامش دوستی میزنند. در اینجا هم آنها مرا به یاد افراطیون مذهبی می اندازند که همه جا فریاد میزنند اسلام دین صلح و آرامش است و به دمکراسی و آزادی عقیده اعتقاد دارد و حالا که شما حرف ما را باور نمیکنید پس شما را کتک میزنیم و خانه هایتان را روی سرتان خراب میکنیم تا باورمان کنید.

بیاموزیم که خشونت را به هر نحوی و از طرف هر گروهی که اعمال میشود محکوم کنیم  و صلح طلبی را دچار اخلاق دوگانه نکنیم.

توجه کنید، من مبارزه را نفی نمیکنم، اعتراض را نفی نمیکنم ، از سوئد و دیگر جوامع غربی به عنوان بهشت انسانها گفت و گو نمیکنم. برعکس این جامعه بدون اعتراض و بدون مبارزه مدنی پیشرفتی نخواهد داشت. حرف من نفی خشونت است .

[ 21:33 | مهشيـد | 7 ديدگاه ]