April 30, 2006

دوست نازنینی دارم که تحصیلات بسیار خوبی دارد، شغل خوبی داشت و وضعیت مالی اش تقریبا از همه ی ما بهتر بود. در پس اندازهای دولتی و شرکت های خصوصی ، از کار اخراج شد و مدتی با حقوق صندوق بیکاری ( که کمتر از نصف در آمد اصلی اش بود ) زندگی کرد تا کار دیگری پیدا کرد.
در دوران بیکاری ، هر وقت که در جمع بیرون میرفتیم ، او می آمد و میگفت که غذا خورده است و فقط شراب یا قهوه میخورد.
یک بار به من گفت : وضعیت مالی ام اجازه نمیدهد که در بیرون غذا بخورم ، قهوه یا نوشیدنی را میتوانم تامین کنم. اما از این مسئله احساس تاسف نمیکنم ، من از اینکه چلوکباب نمیخورم ناراحت نمیشوم ، از اینکه قهوه میخورم خوشحال هستم.

وقتی که یاد میگیریم به حال خودمان دل بسوزانیم ، و برای آنچه در اختیار نداریم حسرت بخوریم ، روز را ، اکنون را از دست میدهیم .
استفاده از امروز و امکانات امروز هنر است ، هنر زیستن. و انسانی که چنین هنری را داشته باشد ، حتی اگر یک بار در عمرش قلم یا قلمو یا سازی به دست نگرفته باشد ، بزرگترین هنرمند است.
هنر زنده بودن ، شاد بودن ، و از امکانات امروز استفاده کردن ، حسرت گذشته را نخوردن ، بزرگترین هنر  ِ بودن است.
مسئله تن دادن به قضا و قدر نیست. مسئله بهترین استفاده ی ممکن از امکاناتی است که امروز و اکنون در اختیار داریم .
چه بسیار انسانهایی را می شناسم که با یاد آوری و حسرت روزهای خوش ، خوشی روزها را بر خود حرام میکنند.
یک فنجان قهوه ، پیاده روی در روزی نه چندان سرد ، گپی با دوستی که به حرفهایت گوش میکند و ...
اینها هدیه های زندگی است. هدیه های زندگی را با افسوس آنچه نیافته ایم و آنچه نکرده ایم از دست ندهیم.

[ 9:20 | مهشيـد | 0 دنبالک | 10 ديدگاه ]


Powered by MT3.35