April 13, 2006

یک نگاه دیگر به دفترچه سوالات انداختم. نخیر ، نوشتنی ها را نوشته بودم. به هیچ چیزی هم شک نداشتم که عوضش کنم یا تغییری بدهم. یک کلمه بود که اصلا به گوشم نخورده بود جلویش را سفید گذاشتم . پوشه را بستم و به همراه مداد و پاک کن به سمت میز ممتحن رفتم. تشکر کردم و اجازه مرخصی گرفتم. گفت کارت شناسایی ؟ گفتم هوم... تو کیفمه که اونجا آویزان کردم. رفتم و کوله پشتی ام را آوردم و کیف پولم را در آوردم. همه جور کارتی توش بود بجز کارت شناسایی و کارت دانشجویی ام. با شرمندگی گفتم : انگار جا گذاشتم. گفت کسی هست که بتواند هویتت را تایید کند ؟ گفتم البته ، همکلاسی هایم. مثلا همین استفان که از همه نزدیکتر به میز توست. با هم به طرف میز او رفتیم و ممتحن سوال کرد تو او را میشناسی ؟ استفان گفت : البته. هم کلاسیم بابا . ممتحن خیالش راحت شد و گفت : اسمش چیست ؟ استفان گفت : هوم... اِ .... وای.... اوه خدای من ... با خنده گفتم : دست شما درد نکنه . بحران هویت که میگن همینه دیگه .... ممتحن رو به من کرد و گفت : باید یکی دیگر را پیدا کنی . کج کردیم برویم طرف هلنا که فریاد استفان سالن امتحان را پر کرد : مشید.. مشید .. اسمش مشید است. مشید ببخش . مغزم استپ کرده بود. ممتحن به سمتش دوید و گفت : خوب حالا ساکت. آرام باش. بیا اینجا را امضا کن و تایید کن و قال قضیه را بکنیم.
وقتی بر سر میز ممتحن برگشتیم تا کیف و لوازمم را بردارم گفت: خوب اسم شما مهاجرا ، زیاد آسان نیست . گفتم نه ، البته که نیست ، خانمِ  ... ببخشید اسم شما چی بود ؟

بچه های وبلاگستان به دیدن گنجی رفتند.
خوشبختانه سر حال تر به نظر میرسد و از گپ ها که شنیدم ، از نظر روحی  هم خیلی سر حال است و روحیه اش مثل همیشه خوب است. عکسها را مثل همیشه در کسوف ببینید. جای خانم شفیعی در عکسها خالی است.  

خودم هم چند روزی نیستم ، شلوغ نکنید تا برگردم .

[ 1:02 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]


Powered by MT3.35