April 12, 2006

برای اعظم فریاد قره شیران کاری کنیم . ماجرای اعظم را در اینجا بخوانید

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بچه ها متشکریم :((

اول گلناز و بعد مریم ، بعدی کیست ؟...  پروژه هموژن سازی وبلاگستان وارد عمل شد و دارد به بار مینشیند . تسلیت به وبلاگستان و تبریک به تمام دوستانی که تمام هم و غم خود را در جهت هموژنی این شهرک مجازی سازمان دادند. تمام دوستانی که شایعه پراکنی میکنند ، و شب و روز وقت و همت خود را در جهت ناک اوت کردن اندیشه میکنند تا جهانی همگون تر داشته باشند...
اقداماتتان مثمر ثمر واقع شد  دوستان، مسلما اگر بر علیه جمهوری اسلامی حرکتی میکردید اینقدر سریع نتیجه نمیگرفتید. تبریک :((

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ماجرای خرید و فروش ِ من .

در سوئد سایتی هست به نام بلوکت. که در آنجا همه چیز ، از جان مرغ گرفته تا شیر آدمیزاد را میتوانی بخری و بفروشی. هر چیزی که در خانه اضافی داری میتوانی آنجا بفروشی و هر چیزی که کم داری میتوانی بخری. چانه هم میشود زد. من از کتابخانه ام خسته شده بودم. احساس میکردم بسیار کتابخانه ی شلخته ای است. ـ البته یکی از دوستانم معتقد بود که من شلخته هستم ولی توانستم با بحث و گفت و گو قانع اش کنم که این کتابخانه است که شلخته است ، خوشبختانه با بحث راضی شد وگرنه مجبور میشدم برای قانع کردنش متوسل به خشونت شوم :) ـ خلاصه. یک دوری در بلوکت زدم و یک کتابخانه ی خوشگل گیر آوردم. به صاحبش زنگ زدم و گفتم که من متاسفانه ماشین ندارم و باید از دوستی برای حمل و نقلش کمک بخواهم. آدرس را پرسید و گفت که خودش میتواند کتابخانه را برایم بیاورد. خلاصه شب کتابخانه را آوردند و من به عنوان تشکر از مبلغی که پیشنهاد کرده بودند ، 100 کرون هم اضافه تر دادم. خوشحال و راضی راه افتادند و رفتند.
نوبت کتابخانه ی خودم شد. یه عکس خوشگل ازش گرفتم و زدم تو سایتشان. برای این کار مبلغ 40 کرون باید میدادم ، ولی در میل شماره تلفنی را داده بودند که بهش زنگ بزنم. وقتی زنگ زدم دیدم که هزینه ی خود تلفن 70 کرون است. خوب راه دیگری برای فروش این مزن هردم نبود. اینجا شد 110 کرون.

دختری زنگ زد و گفت که الا و بلا کتابخانه را میخواهد. دیشب همراه دوستان قرار بود به یک کافه برویم ، رفتیم و زنگ زد که من الان میام و کتابخانه را میبرم . گفتم بیرون هستم و میگذاریم ساعت 10 به بعد. خلاصه با چانه زدن شد ساعت 10و نیم که آمدند دم خانه تا کتابخانه را ببرند. قیمتی که پیشنهاد کرده بودم 700 کرون بود.دختر جوانی بود. همسن دخترم تقریبا  ( من نسبت به این سن و سال انگار ضعف دارم )  گفت میشه به من ارزونتر بدی ؟ گفتم باشه. 500 کرون . خیلی خوشحال شد و گفت مرسی خیلی ممنون ، اما من 1000 کرونی دارم و باید خورد کنم و میرم خورد میکنم و فوری میام. گفتم اشکالی نداره. بیا اول کتابخانه را برداریم ببریم تو ماشین. دو تا از دوستانش آمده بودند کمک. همینطور که صحبت میکردم متوجه  شدم  دانشجو هستند. گفتم چی میخوانی ؟ گفت علوم کامپیوتر . بعد هم معذرت خواست که پول را باید خورد کند . گفت : آخه قرض کردم ، نمیدانستم میتوانم ازت تخفیف بگیرم یا نه. یه نگاهی بهش کردم و پرسیدم تولدت کی است ؟ گفت اکتبر ، چطور مگه. گفتم این کتابخانه هدیه تولدت باشد. شروع کرد به بالا و پایین پریدن و مرا بوسید و گفت من به این دوستم گفتم این خانم باید ایرانی باشد. و ایرانی ها مهربان هستند.  ( خودش دو رگه بود ، مادر سوئدی و پدر اهل پرو ) .
کتابخانه را که باز شده بود و به صورت یک سری تخته بود ، به زور در ماشین جا دادند و راهی شدند.
سوار آسانسور شدم و به خودم گفتم خوب شد تو فروشنده نشدی دختر.
اگر میخواهید کتابخانه ی قدیمی مرا مشاهده کنید ، اینجا را کلیک کنید. رنگ سیاهش :)
کتابخانه ی جدیدم مال ایکه آ نیست. ( نخیر ، آیکیا درست نیست ، این شرکت سوئدی است و ایکه آ  که اسم سوئدی اش است درست است ) وقتی کتابها را چیدم ازش عکس میگیرم. فعلا بروم و برای امتحان امشب درس بخوانم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سایت ترجمه های خوشه را دیده اید ؟ مطالب نابی دارد

وبلاگ گروهی گوسبندانه را هم بخوانید ( آرزو جان خوب شد ؟ ) وقتی به این فکر کنید گوسفند ، خصوصیت زن مورد علاقه ی امام محمد غزالی بود ، گوسبندانه خواندنی تر میشود.

 دیشب یکی از بچه ها پرسید : بالاخره چی شد ، خونه خریدی ؟ گفتم : نه بابا قیدش را زدم. خونه گرونه. اما عوضش کتابخونه خریدم. قیمتش مناسبتر  بود :))

راستش این چند وقته دنبال این بودم که خونه بخرم. از محله ای که در آن زندگی میکنم خسته ام. تا مرحله خرید هم پیش رفتم. یک آپارتمان که بد هم نبود. قیمتی را پیشنهاد میکنند و تو و چند نفر دیگر سر آن بر سر و کله ی هم  میزنید و هی نرخ را میبرید بالا تا بتدریج کسی نماند و آنوقت خانه مال توست. بانک هم که از خدایش است تو را مقروض کند و هی بهره بگیرد.
وقتی خانم معاملات ملکی به من گفت کسی روی قیمت ِ تو قیمتی نداده  و خانه مال توست ، پانیک گرفتم. من هیچوقت چیزی بزرگتر از کتابخانه ام را مالک نبوده ام. حالا بروم و خانه دار بشوم ؟ بهش گفتم : میخواهی یک خورده صبر کنیم شاید کسی دیگر باشد که نیاز بیشتری به خانه داشته باشد ...
خانمه پیش خودش گفت : برو بابا تو خریدار نیستی...
خلاصه خونه نه..اما کتابخونه ی خوبی خریدم.

[ 9:33 | مهشيـد | 0 دنبالک | 13 ديدگاه ]


Powered by MT3.35