April 9, 2006

از وبلاگ قاصدک که شعری از هیوا را نوشته بود شروع کردم به گوگلا کردن و به منبع رسیدم .
شعرهای هیوا مسیح دیوانه کننده اند.
واژه هایی که دیوانه وار کنار هم قرار میگیرند  و خوابت را آشفته میکنند :

هنوز بغضي ساده
رو به دفتري از امضاي بزرگ و يك بيست
كه جهان را به دل خالي ام مي بخشيد
مي شكند
حالا در اين بي كجايي پرشتاب
با كه اينقدر بلند حرف مي زني ؟
تمام چشم هاي شهري شده نگاهت مي كنند
كسي نيست ، با خودم حرف مي زنم

یا این یکی ...

هر چه باران است ، در من برف مي شود
 هر چه درياست ، در من آبي
حالا هر چه پيري است ، در من كودك
هر چه ناپيدا ، در من پيدا
حالا هر چه هر روز و بعد از اين
 هر چه پيش رو
 منم كه از ياد مي روم ، آغاز مي شوم
 و پنجشنبه نزديك من است
 جهان را همين جا نگهدار
 من پياده مي شوم

و باز هم هست از این رقص واژه ها . به اینجا بروید

این هم به قول فواد ....یه مطلب توپ ، اما برای خواندن آن شاید بد نباشد اول این نوشته ی امید را بخوانید.

شهربانو زنی است از ماکو ، زنی که بار سالها خشونت خانگی او را به نوشتن از دردهایش تشویق کرده است. شهربانو در نوشتن سادگی و توانایی خاصی دارد. و نوشته هایش نه تنها بر دل مینشیند که زیر پوست میخزد .

[ 11:22 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]


Powered by MT3.35