از وبلاگ قاصدک که شعری از هیوا را نوشته بود شروع کردم به گوگلا کردن و به منبع رسیدم . شعرهای هیوا مسیح دیوانه کننده اند. واژه هایی که دیوانه وار کنار هم قرار میگیرند و خوابت را آشفته میکنند :
هنوز بغضي ساده رو به دفتري از امضاي بزرگ و يك بيست كه جهان را به دل خالي ام مي بخشيد مي شكند حالا در اين بي كجايي پرشتاب با كه اينقدر بلند حرف مي زني ؟ تمام چشم هاي شهري شده نگاهت مي كنند كسي نيست ، با خودم حرف مي زنم
یا این یکی ...
هر چه باران است ، در من برف مي شود هر چه درياست ، در من آبي حالا هر چه پيري است ، در من كودك هر چه ناپيدا ، در من پيدا حالا هر چه هر روز و بعد از اين هر چه پيش رو منم كه از ياد مي روم ، آغاز مي شوم و پنجشنبه نزديك من است جهان را همين جا نگهدار من پياده مي شوم
و باز هم هست از این رقص واژه ها . به اینجا بروید
این هم به قول فواد ....یه مطلب توپ ، اما برای خواندن آن شاید بد نباشد اول این نوشته ی امید را بخوانید.
شهربانو زنی است از ماکو ، زنی که بار سالها خشونت خانگی او را به نوشتن از دردهایش تشویق کرده است. شهربانو در نوشتن سادگی و توانایی خاصی دارد. و نوشته هایش نه تنها بر دل مینشیند که زیر پوست میخزد .
|