April 1, 2006

دوست عزیزم مسعود اسکندری در نوشته ای در وبلاگش سعی کرده است به حملات نیروهای راستی نسبت به چپ جواب بدهد. این نوشته را با عنوان تفاوت چپ واقعی با احمدی نژاد در وبلاگ او ، شراره ها  بخوانید.

من البته به هیچ وجه معتقد نیستم که احمدی نژاد چپ است یا به نوعی جناحی از چپ را نمایندگی میکند. اگر کسی چنین فکر کند به نظرم یه هوا مخش پاره آجر ور میدارد. ولی از نوشته ی مسعود اینطور فهمیدم که انگار کم نیستند که چنین فکر میکنند که مسعود خود را ناچار به توضیح دیده است. این از این.

کل نوشته ی مسعود را قبول دارم. واقعا برایم سوال است که چه شرایط و چه دیسکورسی در ایران رایج است که مسعود مجبور به توضیح چپ نبودن احمدی نژاد ـ که برای من مثل توضیح بر آمدن آفتاب از مشرق است  و فرو رفتنش به مغرب آشکار است ـ شده است. اما با قسمتی از  نوشته ی مسعود هم موافق نیستم.دقیقتر بگویم بند 2 و بند 8.  یعنی نوشته مسعود مرا به فکر فرو برد. وقتی مسعود به توضیح چپ میپردازد ، با آنچه من از چپ دیده ام متفاوت است.

چپی که من تجربه کرده و میکنم ، همواره  یکی از مذهبی ترین ایدئولوژی های " زمینی " بوده است. مقدس گرایی چپ در خیلی جاها از مقدس گرایی مذهبی ها کم نمی آورد. مذهب تنها آن نیست که به وجود ماوراء قدرتی در آسمان اعتقاد داشته باشد. مذهب همین است که چپ های مذهبی ما به آن دچارند. یک پیغمبر و چندین امام هم دارند. امامهایشان هم  به طور مرتب اضافه میشوند. اگر ما مقبره خمینی را در ایران داریم ، مقبره رهبر حزب بی صاحب را با مجسمه ی برنزی و  صرف هزینه ی هنگفتی در انگلیس داریم . این هزینه در حالی صرف میشود که اعضای حزب برای کمک به جلوگیری از سنگسار یک زن در ایران ، کاری که فقط از طریق اینترنت انجام میشود ، اعلام شماره حساب و تقاضای دریافت کمک مالی میکنند.
و این فقط مسئله ی چپ ایران نیست .
یکی از دوستان سوئدی ام که هفته ی پیش از هانوی بازگشته بود دیدار خود از مقبره هوشی مین را به این شکل توضیح داد:
صفی بود که در عمرم ندیده بودم. حدود دو ساعت و نیم در صف ایستادیم تا به مقبره رسیدیم. هوا گرم بود و من و دوست پسرم لباس راحت توریستی به تن داشتیم. تی شرت های رکابی و شلوار کوتاه . ماموران مقبره جلوی مرا گرفتند و نگذاشتند تو بروم.ادعا کردند که سر و وضع و لباسم بی حرمتی به مقام هوشی مین است.  بالاخره دو ساعت و نیم در آن هوای گرم آنجا ایستاده بودیم. از یکی از دست فروشان همان بغل یک شال خریدم و بر شانه های عریانم  و سینه ام انداختم و وارد مقبره شدیم. حضورمان در مقبره بیشتر از یک دقیقه طول نکشید. هوشی مین را دیدم که در تابوت شیشه ای آرام خوابیده بود. چهار نگهبان مسلح در چهار طرف تابوت ایستاده بودند ( آخر برای چی آیهالناس ؟) و با سرعت جمعیت را از مقبره خارج میکردند.
از این دوست پرسیدم : دوست پسرت چی ؟ آیا به لباس او ایرادی نگرفتند ؟
گفت : نه ، جالبش این است که تی شرت آستین حلقه ای که به تن داشتیم در حقیقت یک مدل بود. یعنی من یکی از تی شرت های آستین حلقه ای او را که دو تا یک جور از آن مدل داشت به تن کرده بودم. همینطوری برای تفنن. ولی دوستان کمونیست ما با شانه و سینه ی باز او مسئله ای نداشتند ، فقط شانه و سینه ی باز من مشکل آفرین شد.
لیندا این را گفت و خندید : احتمالا همان مشکلی که در کشور تو وجود دارد .

هوشی مین اتفاقا از شخصیت های مورد علاقه ی من است. از دیکتاتوری در زمان او چیزی نشنیده ام. در زمان و شرایطی بسیار استثناعی رهبری حرکتی را به عهده گرفت که شاید بدون وجود رهبری او به شکست می انجامید. اما اینکه از او قدیسی بسازیم و حرمتش را با پوشش هاس سنتی محفوظ بداریم  ، این را آیا غیر از مذهب ارزیابی میکنیم ؟

هنوز آدمها به خاطر مرگ رهبرانشان ـ رهبرانی که آنها را در عمرشان ندیده اند ـ واحد های دانشگاهی را پاس نمیکنند و به این امر افتخار میکنند. در توجیه این گاف بزرگ از سوگ انگلس در مرگ صمیمی ترین دوست زندگی اش ، مارکس فاکت می آورند . راستی مذهب چیست ؟

من از نوجوانان بزرگ شده ی جنبش چپ هستم. جنبشی که به سر و وضع و پوشش و لباس و آرایش مو و صورت و حتی عطری که استفاده میکردیم کار داشت و به آن انتقاد میکرد. جنبشی که به راحتی کسی که این الگوهای پوششی و ظاهری را نمیپذیرفت از خود ترد میکرد، محکوم میکرد ، حتی در امر بدنامی او در میان دیگران میکوشید.  جنبشی که ابدا نمیتوانست بپذیرد که زنی میتواند به پوشش و آرایش خود بپردازد و در عین حال زن اندیشمندی هم باشد . ( زائده های این اندیشه هنوز هم وجود دارد، حتی در میان کسانی که ادعای چپ هم ندارند ، تحقیر زنان معمولا با پرداختن به ظاهر آنها ، دماغ بزرگ ، باسن بزرگ .... و یا افشاگری !!! در مورد استفاده ی ایشان از آیینه و رژ لب همراه است )
جنبشی که فردیت انسان را به رسمیت نمیپذیرفت و نه برای رشد شخصیت او بلکه برای رشد تشکیلاتی او تلاش میکرد. برای کلیشه ای شدن هر چه بیشتر او. برای اینکه یکی از جمع شود. یکی از ما. مایی همشکل و همنظر و همراه. 

دمکراسی در جنبش چپ ؟ من در این جنبش بزرگ شده ام. این جنبش ابدا چند صدایی را نمیپذیرفت . هنوز هم نمیپذیرد . این جنبش به یک صدایی ، به یک رنگی ، همرنگی اعتقاد داشت. بیشتر نیروی این جنبش همواره صرف این شده بود که گروههای مختلف درون جنبش را نقد کند و سرشان را به تاق  ـ یا ترجیحا میخ ـ بکوبد. در عین حال ادعای دمکرات بودنش دنیا را بر داشته بود.

دفاع از آزادی های فردی ؟ آزادی عقیده ؟ این جنبش به آزادی عقیده اعتقادی نداشته است. هنوز هم ندارد. آنچه برای این جنبش مهم است آزادی هم عقیده است. این مسئله هنوز هم در جریان است. و نمود آن را در  امر را در دفاع از زندانیان سیاسی رژیم میبینیم. در همین وبلاگستان شاهد آن بوده ایم.

شاید چپ در درون ایران حرکت نوینی را آغاز کرده است. حرکتی که او را به سمت دمکراسی و لائیسیته هر چه بیشتر سوق بدهد ـ حقیقتا به این امر امیدوارم ـ .  وگر نه چپی که ما امروز شاهد آن هستیم ، همچنان لاشه ی سنت را به دوش دارد و در صدد دفن آن در مقبره ای در خور ـ احتمالا با مجسمه ی برنزی که یک سر و گردن از مجسمه ی مارکس بلند تر باشد ـ است. مقبره ای که گور تمام آرزوهای انسان برای رسیدن به یک دنیای بهتر  ـ دنیایی که رنگین کمان اندیشه های مختلف و شیوه های زیستی مختلف را تامین کند ـ است.

به این امید که چپ نوین در داخل ایران بتواند فصلی تازه در کتاب جنبش چپ در ایران بگشاید.

[ 9:05 | مهشيـد | 0 دنبالک | 29 ديدگاه ]


Powered by MT3.35