April 30, 2006

دوست نازنینی دارم که تحصیلات بسیار خوبی دارد، شغل خوبی داشت و وضعیت مالی اش تقریبا از همه ی ما بهتر بود. در پس اندازهای دولتی و شرکت های خصوصی ، از کار اخراج شد و مدتی با حقوق صندوق بیکاری ( که کمتر از نصف در آمد اصلی اش بود ) زندگی کرد تا کار دیگری پیدا کرد.
در دوران بیکاری ، هر وقت که در جمع بیرون میرفتیم ، او می آمد و میگفت که غذا خورده است و فقط شراب یا قهوه میخورد.
یک بار به من گفت : وضعیت مالی ام اجازه نمیدهد که در بیرون غذا بخورم ، قهوه یا نوشیدنی را میتوانم تامین کنم. اما از این مسئله احساس تاسف نمیکنم ، من از اینکه چلوکباب نمیخورم ناراحت نمیشوم ، از اینکه قهوه میخورم خوشحال هستم.

وقتی که یاد میگیریم به حال خودمان دل بسوزانیم ، و برای آنچه در اختیار نداریم حسرت بخوریم ، روز را ، اکنون را از دست میدهیم .
استفاده از امروز و امکانات امروز هنر است ، هنر زیستن. و انسانی که چنین هنری را داشته باشد ، حتی اگر یک بار در عمرش قلم یا قلمو یا سازی به دست نگرفته باشد ، بزرگترین هنرمند است.
هنر زنده بودن ، شاد بودن ، و از امکانات امروز استفاده کردن ، حسرت گذشته را نخوردن ، بزرگترین هنر  ِ بودن است.
مسئله تن دادن به قضا و قدر نیست. مسئله بهترین استفاده ی ممکن از امکاناتی است که امروز و اکنون در اختیار داریم .
چه بسیار انسانهایی را می شناسم که با یاد آوری و حسرت روزهای خوش ، خوشی روزها را بر خود حرام میکنند.
یک فنجان قهوه ، پیاده روی در روزی نه چندان سرد ، گپی با دوستی که به حرفهایت گوش میکند و ...
اینها هدیه های زندگی است. هدیه های زندگی را با افسوس آنچه نیافته ایم و آنچه نکرده ایم از دست ندهیم.

[ 9:20 | مهشيـد | 0 دنبالک | 10 ديدگاه ]

April 29, 2006

داشتم رادیو ی محلی به زبان فارسی را گوش میکردم. یکی از اعضای حزب کمونیست کارگری آمده بود روی خط و از حرکت گسترده شان به مناسبت روز جهانی کارگر صحبت میکرد. راستش را بگم خوشحال شدم و گوشم را تیز کردم ، خوشحال شدم از اینکه بلاخره کاری انجام میشود. گوشهایم را تیز کردم ، آقا کلی تبلیغ و تشویق به حساب شماره 100 رهبرشان ریخت، کلی از فوائد روز جهانی کارگر گفت و گفت و گفت و گفت که کارشان خیلی گسترده است و از حرکت کارگران در ایران، از وظیفه سنگینی که بر عهده ی خودشان میبینند ، از تلاش در جهت جلب تمام نیروهای کارگری.  ....
حالا کار گسترده شان چی بود ؟ دو روز میز کتاب در میدان سرگل و بقیه میدان های شهرهای دیگر اروپا.
این شد کار ، این شد گسترده...
آهان یادم رفت ، یه جشن هم خواهند داشت ، برای اینکه دست در دست هم بگذارند ، و البته میدانیم که کسانی که جمع میشوند از خانواده ی کوچک سر سپردگان حکمت هستند...

با یکی از عزیزانم چند وقت پیش صجبت میکردیم  در مورد حرکت های سیاسی نیروهای فعال ایرانی . این که یک ساعت میان روی رادیوهای مختلف و میگن مثلا فلان خبر شده ، باید کاری کرد و باید کاری کرد و باید کاری کرد ، و نتیجه ی همه حرافی ها میشود این که : برویم میدان سرگل تظاهرات کنیم. و بعد میروند میدان سرگل و یه 40 ـ 50 نفری میایند و دوستان برگزار کننده نگاهی به دور و بر می اندازند و میگویند : خوب آمدند ها...

ادعای ما اما تمامی ندارد ، همه جا اسم فعال سیاسی ، مبارز سیاسی را یدک میکشیم . همه جا با این اسامی کسب هویت و اعتبار میکنیم.
یکی از دوستان چند وقت پیش با عصبانیت خطاب به عده ای ـ حالا فرق نمیکند کدام عده ، کدام طرز تفکر ، کدام گروه ـ میگفت : اینا هستند که جمهوری اسلامی را نگه داشته اند.
گفتم : آخه نه اینکه ما که آنها نیستیم همه اش داریم جمهوری اسلامی را میلرزانیم  و ساقطش میکنیم ، اینا نگهش داشتند ؟
خلاصه..این هم از حرکت گسترده ی حزبی که ادعای رهبری جنبش کارگری را دارد . دو روز میز کتاب در میدان سرگل و میدان های دیگر برای نمایش کتابهای منصور حکمت ، ننوشتم فروش چون کتابها می آیند و بر میگردند. خودشان که کتابها را دارند ، بقیه هم که این چیزها را نمیخوانند. اما الحمداله آنقدر این لوطی نوشته است که میزهای عنترانش خالی نماند.

در همین برنامه ی رادیویی یکی از فعالین سیاسی استکهلم ، روی خط آمد و همه را به حمایت از حقوق کارگران زنون آرژانتین تشویق کرد. شماره تلفن هم داد . به این میگن انترناسیونالیسم  کارگری . دیگه بیشتر از این ...

ای  مهشید ِ بد ِ بد ِ بد.
باز هم به تنها حزب اصیل و انقلابی ایران بند کردی ؟ باز هم به انقلابیون و سیاسیون بند کردی ؟ چرا نمیفهمی که آدم نباید نیروهای انقلابی را تضعیف کند. بشین و مثل دیگران مجیز بگو دیگه... آدم نمیشی ، هیچ وقت آدم نمیشی...

[ 12:33 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

April 26, 2006

امروز مقاله ای از سفیر ایران در سوئد در روزنامه سونسکا داگ بلادت  چاپ شد . مقاله را ترجمه نمیکنم . ارزشش را واقعا ندارد. حرف تازه ای نزده است ، همان ننه من غریبم بازی هایی که انرژی اتمی برای مردم ایران از نان شب واجب تر است و بدون انرژی اتمی برق نداریم و ما رژیم صلح دوستی هستیم و  آزارمان به هیچ کسی ـ بجز شهروندان خودمان ـ نرسیده و  از این حرفها... یک عکس مظلومانه هم ازش زده بودند که انگار همین الان خبر مرگ بواش را بهش داده اند.

چیزی که در صحبتهایش گفت برایم عجیب بود. یعنی این را نشنیده بودم و مایلم بپرسم ببینم کسی خبری از آن دارد یا نه.

حسن آقا قشقاوی نوشته بود :

"رهبر عظیم ایران ، آیت الله خامنه ای ، در تاریخ 5 نوامبر اعلامیه ی مذهبی را صادر نمود که در آن هر گونه تولید ، ذخیره و استفاده از سلاح های هسته ای را ممنوع کرده است "

واقعا این حرف درست است ؟ این اعلامیه کجا و  چرا و در چه رابطه ای صادر شده است و خطاب آن به چه کسی است ؟ اینها که خودشان سلاح را تولید و استفاده میکنند این ممنوعیت را برای چه کسی اعلام کرده اند ؟

آقای قشقاوی با سخاوتمندی بی نظیری از رژیم صلح دوست !!!و اهداف صلح طلبانه !!!حرف میزند. از طرف دیگر رهبر و عنترش برای غرب و شرق خط و نشان میکشند و نفس کش میطلبند. مثلا آمریکا را تهدید میکنند که دمار از روزگارش در می آورند و طوری حمله میکنند که از زمین نیست شود. خب اگر نه با انرژی هسته ای ، پس چه جوری میخواهند چنین کنند ؟ نکند میخواهند تف کنند که آمریکا را آب ببرد ؟

اگر سوئدی میدانید اظهار نظر های اینترنتی سوئدی ها در رابطه با این مقاله را هم را در انتهای مقاله بخوانید.

این مقاله ی افتن بلادت هم جالب است .

[ 23:15 | مهشيـد | 0 دنبالک | 16 ديدگاه ]

هیچوقت از تماشای فوتبال خوشم نیومده. نه هرگز میروم استادیوم که این مردان شلوارک پوش را نگاه کنم. نه پای تلویزیون میخ میشوم و همراه با همسایه ها فریاد میزنم گللللللللللللللل.
اصلش را بخواهید نگاه کردن به هیچ ورزشی برای من سرگرمی نبوده است. خودم ورزش میکنم اما تماشاگر آن نیستم.  آن زمانها ، در کوچه ، با پسرهای همسایه گل کوچک بازی میکردم اما تمام علاقه ام به فوتبال به همین محدود میشود.
با تمام این بی علاقگی ، اگر در ایران بودم مسلما همراه با بقیه زنان جلوی استادیوم پلاکارد و شعار در دست میگرفتم و به مردانه بودن ورزش در ایران اعتراض میکردم. ( من کلا دست به اعتراضم ملس است ).

حالا ماجرای حضور زنان ( و نه شرکت فعال آنها هم ) در استادیوم ها از کیک زرد هم بغرنج تر شده است.
بین علما و فقها در این مورد اختلاف افتاده و کار بالا گرفته.
هر چند که کل مسئله برایم ـ  از حقوقش به کنار  چندان قابل تامل  نیست. اما بد نیست که ببینیم این رئیس جمهور مکتبی تا چقدر حرفش در آن مملکت خریدار دارد . این شاید امری قابل توجه آنهایی باشد که فکر میکنند اگر معین انتخاب میشد الان ایران میشد لوس آنجلس...

 ـــــــــــــــــــــــــــــ

این حسین آقا یعنی واقعا متوجه نیست که این امامزاده اش کور میکند و شفا نمیدهد ؟
هنوز هم به سر عقل آمدن مستبدان اعتقاد داری حسین جان ؟ مثلا فکر میکنی یه شب آقا میخوابه و صبح پا میشه و میگه این چه کاریه. اینها که خوردیم بسمان باشد و حق مردم را به ایشان بدهیم ؟ واقعا اینقدر ساده اندیشی که فکر میکنی استبداد اینگونه عمل میکند ؟ میپرسم برای اینکه تو را چندان در امر سیاست هوشیار ندیدم  و این گاف ها را از پریشان فکری تو میدانم و با دیگران که تو را مزدور و سر سپرده میخوانند توافق ندارم. (کلا با این کلمات رابطه ی خوبی ندارم)
 بی تعارف بگویم  اینطور هم که  نوشته  را بالا و وسطای صبحانه جاسازی کرده ای  ، تصویر مردی را که کون برهنه از وان حمام بیرون دویده و فریاد یافتم یافتم سر میدهد  را در نظرم مجسم میکند.
شوخی نکن دیگه...نکنه میخوای واسه تابستون بری ایران ؟
ــــــــــــــــــــــــــــــ

به نظرتون حسنی وقتی پاچه شلوارش را بالا میزنه سکسی نمیشه ؟ :))

[ 6:13 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

April 25, 2006

زماني بود كه ابلهان ميگفتند اگر به جمهوري اسلامي راي ندهيد طرفدار شاه و دار و دسته اش هستيد.
راي نداديم و شديم يك درصدي ها...
امروز ابلهان ديگري با همان شيوه تفكر عربده ميكشند كه اگر از حمله ي  آمريكا به ايران و رضاي نيم پهلوي طرفداري نميكنيد ، پس جزو طرفداران  جمهوري اسلامي هستيد.
تنها ابلهان هستند كه تاريخ را تكرار ميكنند. دفعه اول اگر تراژيك بود ، اينها دلقكان خنده آوري هستند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مسئله بسیار ساده است. روزی کسانی جار زدند که رژیم شاه باید برود و هر چه بیاید بهتر از آن است.
رفت و چنین نشد.
همین تفکر امروز هم عمل میکند. بی هیچ منطقی ، بی هیچ تحلیلی . همان خمینی گونگی ...
برای تبدیل به احسنت  یک نظام غیر انسانی ، آگاهی لازم است.
هر چیزی که به هر قیمتی ، و بدون آگاهی مردمی از بین برود ، به بهتر از خودش مبدل نخواهد شد. یک بار این را امتحان کرده ایم. آزمودن ِ آزموده ها کار ابلهانه ای  است .  

[ 13:25 | مهشيـد | 0 دنبالک | 8 ديدگاه ]

April 24, 2006

این حرکت به حمایت نیاز دارد. من نظر خودم را در نظرخواهی نوشتم و از این حرکت حمایت میکنم.

با حجاب اجباری مخالفت کنیم.

دانشجو خبر وحشتناک تایید حکم اعدام احمد باطبی را در وبلاگ خود نوشته. کاری کنیم....

نقدی که مناهیتا به نظرات سیما کرده است خواندنی است. بخصوص نظری که در مورد دختر داوطلب شهادت نوشته است. جنبش زنان در تمام دنیا جنبشی صلح طلب ، ضد خشونت و ضد جنگ است. معرفی کسی که مایل است بمب به خود ببندد و ملت را به عدم بفرستد به عنوان فمینیست ، شاید حرکتی از طرف مخالفان فمینیسم باشد. اما از طرف یک فرد فمینیست حرکتی ناسنجیده است.  در حمایت از دگر اندیشی از آنسوی بام نیافتیم.

 


 

[ 6:15 | مهشيـد | 0 دنبالک | 8 ديدگاه ]

April 23, 2006

ماجرایی که مینویسم همانقدر که به نظر شما غیر واقعی می آید برای خودم هم غیر واقعی است. به قول دوستم به تکه های تئاتر های کمدی بیشتر شبیه است.

دیروز با دوستی برای انجام تکالیف مدرسه قرار داشتم. سر قرار که رسیدم او هنوز نیامده بود. منتظر ماندم و چند دقیقه ای که گذشت تلفن را از جیبم در آوردم که زنگ بزنم ، مشغول زنگ زدن بودم که خانمی به سمت من آمد و به زبان فارسی  پرسید میتوانم با شما صحبت کنم ؟ چهره اش آشنا نبود . گفتم اجازه بدهید که من زنگ بزنم. جوابی از آن سوی خط دریافت نکردم. تلفن را قطع کردم و به آن خانم گفتم : با من کاری داشتید؟ گفت بله . شما در مسائل زنان فعال هستید ، چهره تان برایم آشناست ؟ گفتم بله ، چطور مگه. پرسید :سازمانی برای خودتان دارید ؟ گفتم نه خانم. در سازمانهای ایرانی هم کار نمیکنم. چه کمکی میتوانم به شما بکنم ؟ توضیح داد که به دلیل ضرب و شتم از طرف همسرش پرونده ای در جریان دارد ( از توضیح بیشتر در آن باره معذورم ) خلاصه باید از خانه بیرون می آمد. گفتم خوب به پناهگاه  زنان که در محله تان موجود است مراجعه کن. گفت : آه ، نه . این خانه های زنان خیلی خسته کننده هستند. اصلا فان نیستند. من که انگار برق هزار ولت بهم وصل کرده بودند گفتم : اکسکیوز می ؟ فان نیستند ؟ خسته کننده هستند ؟ منظورت چیست ؟ گفت : خوب آدم باید خودش غذا درست کنه . آدم حوصله اش سر میره. اصلا هم بامزه نیست.  گفتم : مگه الان کی برات غذا درست میکنه ؟ خوب هر کاری میکنی حوصله ات سر نره ، آنجا هم بکن . گفت : اون خانه زنان کجاست که غذا را خودشون درست میکنند و برای آدم سرو میکنند. با خنده گفتم : در مورد بهشت یه همچی چیزهایی شنیده ام، اما نه برای زنان. با تعجب نگاه کرد و گفت : چی ؟
گفتم : ببین عزیز جان. خانه ی زنان هتل نیست. پارتی هم قرار نیست در آنجا باشد. یک اقامتگاه موقت است برای کسانی که در  خانه ی خودشان امنیت ندارند. اگر میخواهی با پناهگاهی که خودم در آن کار میکنم تماس بگیرم ، الان فکر کنم یه تخت خالی داشته باشیم. گفت : اونجا هم همانقدر خسته کننده است ؟ باید خودم غذا درست کنم؟....
ای بابا...........
هی من میگم نره این میگه ...
همین موقع یک زن جوان سوئدی آمد جلو ، دفترچه یادداشت و قلمی در دست داشت . با ادب سلام گفت و ادامه داد : نام من کریستین است . من دارم ازدواج میکنم و میخواستم از شما راهکرد هایی برای مشکلات زناشویی دریافت کنم....
یه نگاهی به دور و ورم کردم ، گفت : برای چی نگاه میکنی ؟ گفتم : ببینم نکنه در برنامه ی دوربین مخفی هستم ؟ ها ؟
گفت : نه . من فقط میخواهم ازدواج کنم و از شما مشورت میخواهم.
گفتم : ببین عزیزم...به بد کسی مراجعه کردی. این خانم دچار ضرب و شتم در خانه است و من دارم کمکش میکنم که جایی برای خوابیدن پیدا کند ( البته نگفتم که این جا حتما باید بامزه و جالب هم باشد و غذا هم سرو کند ) و من هم در خانه های زنان و با ضرب و شتم زنان کار میکنم. با ازدواج  هم میانه ی خوبی ندارم راستش . خلاصه به بد کسی مراجعه کردی.
گفت : خوب تجربه های منفی را هم دریافت کنم خوب است.
گفتم : چند سال وقت داری عزیز ؟
در همین موقع دوستم رسید. سرم را شلوغ دید و در کناری ایستاد. خانم داوطلب ازدواج را یه جوری از سرم باز کردم ، به آن یکی خانم هم شماره موبیل را دادم که وقتی فکرهایش را کرد و تصمیم گرفت غذایش را خودش درست کند و در جایی که چندان هم فان نیستن زندگی کند تماس بگیرد.  و به دوستم پیوستم ...
 آن خانم هنوز تماس نگرفته....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

توضیح : پناهگاه زنان در سوئد عمدتا خانه ها یا آپارتمان های  معمولی چند اتاقه هستند. در هر اتاق دو تخت هست. معمولا اگر جا باشد سعی میکنیم هر کسی اتاق خودش را داشته باشد . خانم های بچه دار هم حتما اتاق خودشان را دارا خواهند بود. اگر خودشان قدرت پرداخت داشته باشند شبی 50 کرون هزینه ی سمبلیک است وگرنه اداره رفاه اجتماعی ـ سوسیال ـ مبلغ شبی 500 کرون را پرداخت میکند ( با سوسیال گرون حساب میکنیم تا زودتر فکری به حال زنان بکنند و برایشان زودتر خانه ای دست و پا کنند ) . این خانه ها کلکتیو است و آشپزخانه و حمام مشترک است. طبق قراری که زنان میگذارند طبخ و رسیدگی به امور شخصی و همگانی انجام میشود. ما در امور مابینی آنها ، مگر در شرایط اختلاف یا درگیری مداخله نمیکنیم. معمولا در خانه ی سه اتاقه ، سه زن ـ با یا بدون بچه ـ زندگی میکنند.
هتل نیست ، محل پارتی هم نیست. هر کدام از زنان  با یکی از ما تماس مرتب دارند. برای حرف زدن یا انجام مشکلات اداری یا... 
خانه ی زنان محلی است موقتی برای فرار از ضرب و شتم خانگی. محلی که به زنان کمک میکند آرامش بیابند و در مورد زندگی شان تصمیم بگیرند. ما در تصمیم گیری شان مداخله نمیکنیم و هیچ فشاری برای جدا شدن از همسرانشان به آنها نمی آوریم. اقامت زنان در این خانه ها بنا بر میل و موقعیت شان از یک روز ـ با بازگشت به همان خانه ی نا امن که تشخیص و تصمیم خودشان بوده ـ تا یک سال بوده است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

درخواست کمک برای هنرمندان :(

در کشورهای دیگر هنرمندان به خاطر در آمد بالایشان به دیگران کمک میکنند و در کارهای خیریه و جمع آوری کمکها پیشقدم هستند. در کشور ما ...
همه چیزمون باید به همه چیزمون بیاد دیگه...

____________________________________

من نخواهم جنگید

این خانم هم کلی از جنبش فمینیستی تعریف کرده که بسیار از او متشکریم :)
دستتان درد نکند :

راههای مقابله با جنبش فمینیستی

 

[ 8:39 | مهشيـد | 4 ديدگاه ]

April 22, 2006

مقاله ای از  شهلا شفیق

ترسهایم به من جسارت میدهند

[ 1:07 | مهشيـد | 0 دنبالک | 2 ديدگاه ]

April 16, 2006

یادم باشد که :

حتما قبل از مردن ، زندگی کنم.
باز عاشق شوم.
با دلفین ها شنا کنم.
به هندوستان و چین بروم.
سفر کنم، تا حد امکان سفر کنم.
زیر باران راه بروم، بخندم ، بگریم ،برقصم ،  شنا و  دوچرخه سواری کنم.
رویاهایم را فراموش نکنم....

(.....)

[ 22:10 | مهشيـد | 0 دنبالک | 16 ديدگاه ]

April 13, 2006

یک نگاه دیگر به دفترچه سوالات انداختم. نخیر ، نوشتنی ها را نوشته بودم. به هیچ چیزی هم شک نداشتم که عوضش کنم یا تغییری بدهم. یک کلمه بود که اصلا به گوشم نخورده بود جلویش را سفید گذاشتم . پوشه را بستم و به همراه مداد و پاک کن به سمت میز ممتحن رفتم. تشکر کردم و اجازه مرخصی گرفتم. گفت کارت شناسایی ؟ گفتم هوم... تو کیفمه که اونجا آویزان کردم. رفتم و کوله پشتی ام را آوردم و کیف پولم را در آوردم. همه جور کارتی توش بود بجز کارت شناسایی و کارت دانشجویی ام. با شرمندگی گفتم : انگار جا گذاشتم. گفت کسی هست که بتواند هویتت را تایید کند ؟ گفتم البته ، همکلاسی هایم. مثلا همین استفان که از همه نزدیکتر به میز توست. با هم به طرف میز او رفتیم و ممتحن سوال کرد تو او را میشناسی ؟ استفان گفت : البته. هم کلاسیم بابا . ممتحن خیالش راحت شد و گفت : اسمش چیست ؟ استفان گفت : هوم... اِ .... وای.... اوه خدای من ... با خنده گفتم : دست شما درد نکنه . بحران هویت که میگن همینه دیگه .... ممتحن رو به من کرد و گفت : باید یکی دیگر را پیدا کنی . کج کردیم برویم طرف هلنا که فریاد استفان سالن امتحان را پر کرد : مشید.. مشید .. اسمش مشید است. مشید ببخش . مغزم استپ کرده بود. ممتحن به سمتش دوید و گفت : خوب حالا ساکت. آرام باش. بیا اینجا را امضا کن و تایید کن و قال قضیه را بکنیم.
وقتی بر سر میز ممتحن برگشتیم تا کیف و لوازمم را بردارم گفت: خوب اسم شما مهاجرا ، زیاد آسان نیست . گفتم نه ، البته که نیست ، خانمِ  ... ببخشید اسم شما چی بود ؟

بچه های وبلاگستان به دیدن گنجی رفتند.
خوشبختانه سر حال تر به نظر میرسد و از گپ ها که شنیدم ، از نظر روحی  هم خیلی سر حال است و روحیه اش مثل همیشه خوب است. عکسها را مثل همیشه در کسوف ببینید. جای خانم شفیعی در عکسها خالی است.  

خودم هم چند روزی نیستم ، شلوغ نکنید تا برگردم .

[ 1:02 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

April 12, 2006

برای اعظم فریاد قره شیران کاری کنیم . ماجرای اعظم را در اینجا بخوانید

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بچه ها متشکریم :((

اول گلناز و بعد مریم ، بعدی کیست ؟...  پروژه هموژن سازی وبلاگستان وارد عمل شد و دارد به بار مینشیند . تسلیت به وبلاگستان و تبریک به تمام دوستانی که تمام هم و غم خود را در جهت هموژنی این شهرک مجازی سازمان دادند. تمام دوستانی که شایعه پراکنی میکنند ، و شب و روز وقت و همت خود را در جهت ناک اوت کردن اندیشه میکنند تا جهانی همگون تر داشته باشند...
اقداماتتان مثمر ثمر واقع شد  دوستان، مسلما اگر بر علیه جمهوری اسلامی حرکتی میکردید اینقدر سریع نتیجه نمیگرفتید. تبریک :((

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ماجرای خرید و فروش ِ من .

در سوئد سایتی هست به نام بلوکت. که در آنجا همه چیز ، از جان مرغ گرفته تا شیر آدمیزاد را میتوانی بخری و بفروشی. هر چیزی که در خانه اضافی داری میتوانی آنجا بفروشی و هر چیزی که کم داری میتوانی بخری. چانه هم میشود زد. من از کتابخانه ام خسته شده بودم. احساس میکردم بسیار کتابخانه ی شلخته ای است. ـ البته یکی از دوستانم معتقد بود که من شلخته هستم ولی توانستم با بحث و گفت و گو قانع اش کنم که این کتابخانه است که شلخته است ، خوشبختانه با بحث راضی شد وگرنه مجبور میشدم برای قانع کردنش متوسل به خشونت شوم :) ـ خلاصه. یک دوری در بلوکت زدم و یک کتابخانه ی خوشگل گیر آوردم. به صاحبش زنگ زدم و گفتم که من متاسفانه ماشین ندارم و باید از دوستی برای حمل و نقلش کمک بخواهم. آدرس را پرسید و گفت که خودش میتواند کتابخانه را برایم بیاورد. خلاصه شب کتابخانه را آوردند و من به عنوان تشکر از مبلغی که پیشنهاد کرده بودند ، 100 کرون هم اضافه تر دادم. خوشحال و راضی راه افتادند و رفتند.
نوبت کتابخانه ی خودم شد. یه عکس خوشگل ازش گرفتم و زدم تو سایتشان. برای این کار مبلغ 40 کرون باید میدادم ، ولی در میل شماره تلفنی را داده بودند که بهش زنگ بزنم. وقتی زنگ زدم دیدم که هزینه ی خود تلفن 70 کرون است. خوب راه دیگری برای فروش این مزن هردم نبود. اینجا شد 110 کرون.

دختری زنگ زد و گفت که الا و بلا کتابخانه را میخواهد. دیشب همراه دوستان قرار بود به یک کافه برویم ، رفتیم و زنگ زد که من الان میام و کتابخانه را میبرم . گفتم بیرون هستم و میگذاریم ساعت 10 به بعد. خلاصه با چانه زدن شد ساعت 10و نیم که آمدند دم خانه تا کتابخانه را ببرند. قیمتی که پیشنهاد کرده بودم 700 کرون بود.دختر جوانی بود. همسن دخترم تقریبا  ( من نسبت به این سن و سال انگار ضعف دارم )  گفت میشه به من ارزونتر بدی ؟ گفتم باشه. 500 کرون . خیلی خوشحال شد و گفت مرسی خیلی ممنون ، اما من 1000 کرونی دارم و باید خورد کنم و میرم خورد میکنم و فوری میام. گفتم اشکالی نداره. بیا اول کتابخانه را برداریم ببریم تو ماشین. دو تا از دوستانش آمده بودند کمک. همینطور که صحبت میکردم متوجه  شدم  دانشجو هستند. گفتم چی میخوانی ؟ گفت علوم کامپیوتر . بعد هم معذرت خواست که پول را باید خورد کند . گفت : آخه قرض کردم ، نمیدانستم میتوانم ازت تخفیف بگیرم یا نه. یه نگاهی بهش کردم و پرسیدم تولدت کی است ؟ گفت اکتبر ، چطور مگه. گفتم این کتابخانه هدیه تولدت باشد. شروع کرد به بالا و پایین پریدن و مرا بوسید و گفت من به این دوستم گفتم این خانم باید ایرانی باشد. و ایرانی ها مهربان هستند.  ( خودش دو رگه بود ، مادر سوئدی و پدر اهل پرو ) .
کتابخانه را که باز شده بود و به صورت یک سری تخته بود ، به زور در ماشین جا دادند و راهی شدند.
سوار آسانسور شدم و به خودم گفتم خوب شد تو فروشنده نشدی دختر.
اگر میخواهید کتابخانه ی قدیمی مرا مشاهده کنید ، اینجا را کلیک کنید. رنگ سیاهش :)
کتابخانه ی جدیدم مال ایکه آ نیست. ( نخیر ، آیکیا درست نیست ، این شرکت سوئدی است و ایکه آ  که اسم سوئدی اش است درست است ) وقتی کتابها را چیدم ازش عکس میگیرم. فعلا بروم و برای امتحان امشب درس بخوانم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سایت ترجمه های خوشه را دیده اید ؟ مطالب نابی دارد

وبلاگ گروهی گوسبندانه را هم بخوانید ( آرزو جان خوب شد ؟ ) وقتی به این فکر کنید گوسفند ، خصوصیت زن مورد علاقه ی امام محمد غزالی بود ، گوسبندانه خواندنی تر میشود.

 دیشب یکی از بچه ها پرسید : بالاخره چی شد ، خونه خریدی ؟ گفتم : نه بابا قیدش را زدم. خونه گرونه. اما عوضش کتابخونه خریدم. قیمتش مناسبتر  بود :))

راستش این چند وقته دنبال این بودم که خونه بخرم. از محله ای که در آن زندگی میکنم خسته ام. تا مرحله خرید هم پیش رفتم. یک آپارتمان که بد هم نبود. قیمتی را پیشنهاد میکنند و تو و چند نفر دیگر سر آن بر سر و کله ی هم  میزنید و هی نرخ را میبرید بالا تا بتدریج کسی نماند و آنوقت خانه مال توست. بانک هم که از خدایش است تو را مقروض کند و هی بهره بگیرد.
وقتی خانم معاملات ملکی به من گفت کسی روی قیمت ِ تو قیمتی نداده  و خانه مال توست ، پانیک گرفتم. من هیچوقت چیزی بزرگتر از کتابخانه ام را مالک نبوده ام. حالا بروم و خانه دار بشوم ؟ بهش گفتم : میخواهی یک خورده صبر کنیم شاید کسی دیگر باشد که نیاز بیشتری به خانه داشته باشد ...
خانمه پیش خودش گفت : برو بابا تو خریدار نیستی...
خلاصه خونه نه..اما کتابخونه ی خوبی خریدم.

[ 9:33 | مهشيـد | 0 دنبالک | 13 ديدگاه ]

April 10, 2006

وقتی یک قورباغه را  مستقیم در آب داغ می اندازی ، او به سرعت بیرون میپرد.
اما اگر او را در آب سرد بیندازی ، خود را سازگار میکند تا زمانی که کاملا پخته شود.
یک اصطلاح چینی.

وقتی این را شنیدم، به این فکر افتادم که آیا این همان بلایی نیست که دارند به سر ما می آورند ؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تعجب میکنم از کسانی که به جای اعتراض به قوانین ناعادلانه و پدر سالارنه ، مینشینند و فمینیست ها را به باد انتقاد میگیرند ، که این مرد ستیز است و آن از خود راضی است و آن یکی برای شهرت قلم میزند و آن دیگری دماغش بزرگ است و به خاطر دماغش حق اعتراض به قوانین مردسالارانه را با لحن تند و تیز ندارد.

گیرم که  اصلا تعدادی از فمینیست های ما بد اخلاق باشند و از خود راضی باشند و شهرت طلب باشند و مرد ستیز باشند. اما آیا آنها هستند که مشکل اصلی جامعه ی ما هستند ؟ یا این روابط و قوانین مردسالارنه است که مسئله ی اصلی در اجتماع است ؟ یعنی واقعا جامعه ی ما تا قبل از وجود این همه فمینیست بد اخلاق و خدا نشناس هیچ مشکلی نداشت ؟ و باید هم و غم خود را بگذاریم آنها را افشا کنیم ؟

انگار که وسط دعوا بروی و کسی را کتک میزند کاری نداشته باشی و آن را که کتک میخورد و داد و فریاد میکند بکشی کنار و شماتت کنی که خانم جان سرم رفت چرا اینقدر داد میزنی ، اصلا تو به فکر پرده ی گوش من هستی که ممکن است با این دادهایت آسیب ببیند ؟ اصلا نکند فلان فلان شده برای جلب توجه است که داد میزنی ؟ ها ؟ اینقدر هم دم به دقه تو آیینه ات نگاه نکن ، مثلا اسم خودشان را گذاشتند فمینیست . فمینیست اونی یه که من میگم..حالیته ؟ ....
و خلاصه همینطور به نق زدن و غر زدن سر کتک خورنده ادامه میدهند ، و حضرت کتک زننده در کناری ایستاده و از اینکه یاورانی به این خوبی دارد به شدت لذتناک میشود.

راستش از شعار هایی مثل " آب به آسیاب ... ریختن " هیچوقت خوشم نیامده ، یه چیزی است در حد همان " امپریالیسم و سگ های زنجیری اش ..." .
پس آبی به آسیابی ریخته نمیشود. جنبش زنان  آمده است که بماند ، در حرکت است و یکی از پرتنش ترین جنبش های اجتماعی فرهنگی ماست .  اگر همراه نمیشوی ـ که لابد منافعت اجازه نمیدهد با آن همراه باشی ـ حد اقل وایسا کنار بزار باد بیاد...

[ 21:56 | مهشيـد | 0 دنبالک | 15 ديدگاه ]

زنستان سه منتشر شد. بشتابید هنوز داغه داغه....

چاقویی زیر گلویم

کارزار زنان و دیدگاه های مردسالارنه ی چپ سنتی

این خبر را خواندم ، دختری 10 ساله به خاطر داشتن مانتوی کوتاه مورد اعتراض ماموران قرار گرفته. اما پدر دختر برخوردش معرکه است. ناراحت میشود و شروع به داد و بیداد میکند که میخواهم بدانم خطای دخترم چیست و بعد دختر را کتک میزند.
نظرات خوانندگان را هم از دست ندهید. مثل این یکی که میگوید :
اگر در 10 سالگی با مانتو کوتاه بیرون اومده .... خدا 14و15و.... را به خیر کند.
پدرش باید سیلی را به گوش خودش مینواخت نه دخترش

به نظر این آقا مانتوی کوتاه در سن 10 سالگی پوشیدن همان و 14 /15 سالگی فاحشه شدن همان...
خدا آخر و عاقبت مملکت ما را به خیر کند. اینقدر که در فرهنگمان عقب عقب میرویم به کجا خواهیم رسید؟

[ 9:07 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

April 9, 2006

از وبلاگ قاصدک که شعری از هیوا را نوشته بود شروع کردم به گوگلا کردن و به منبع رسیدم .
شعرهای هیوا مسیح دیوانه کننده اند.
واژه هایی که دیوانه وار کنار هم قرار میگیرند  و خوابت را آشفته میکنند :

هنوز بغضي ساده
رو به دفتري از امضاي بزرگ و يك بيست
كه جهان را به دل خالي ام مي بخشيد
مي شكند
حالا در اين بي كجايي پرشتاب
با كه اينقدر بلند حرف مي زني ؟
تمام چشم هاي شهري شده نگاهت مي كنند
كسي نيست ، با خودم حرف مي زنم

یا این یکی ...

هر چه باران است ، در من برف مي شود
 هر چه درياست ، در من آبي
حالا هر چه پيري است ، در من كودك
هر چه ناپيدا ، در من پيدا
حالا هر چه هر روز و بعد از اين
 هر چه پيش رو
 منم كه از ياد مي روم ، آغاز مي شوم
 و پنجشنبه نزديك من است
 جهان را همين جا نگهدار
 من پياده مي شوم

و باز هم هست از این رقص واژه ها . به اینجا بروید

این هم به قول فواد ....یه مطلب توپ ، اما برای خواندن آن شاید بد نباشد اول این نوشته ی امید را بخوانید.

شهربانو زنی است از ماکو ، زنی که بار سالها خشونت خانگی او را به نوشتن از دردهایش تشویق کرده است. شهربانو در نوشتن سادگی و توانایی خاصی دارد. و نوشته هایش نه تنها بر دل مینشیند که زیر پوست میخزد .

[ 11:22 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

April 8, 2006

یک خبر فوری :
فاطمه حقیقت پژوه در چند قدمی چوبه دار

برای نجات یک انسان ، هر کاری از دستمان بر می آید انجام دهیم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امشب در استکهلم خانم بنفشه حجازی ، به دعوت انجمن حق زن سخنرانی داشت. عنوان سخنرانی خانم حجازی " زنان در متون خوار کننده با تکیه بر آثار امام محمد غزالی " بود. و باید بگویم بعد از مدتها ، انجمن حق زنان یک سخنرانی عمومی  قابل توجه  در استکهلم گذاشت ( معمولا در دفتر خودشان برنامه میگذارند که من  نمیروم تا مبادا حقم را کف دستم بگذارند :) که واقعا دستشان درد نکند. امیدوارم از این برنامه ها بیشتر بگذارند . در استکهلم مدتهاست که با وجود چندین و چند انجمن و سازمان عریض طویل زنان ، که کلی بودجه ی دولتی و غیر دولتی میگیرند ، یک برنامه و سخنرانی خوب در مورد مسائل زنان نداشته ایم و این واقعا جای تاسف است. اکثرا هم اگر برنامه ای بوده است ، کسی می آمده و یک سری واضحات را تکرار میکرده و احتمالا بنا بر مواضع مدعوین ، یکی دو تا تو سر فمینیست های داخل کشور میزده و به قول خودش مبارزه ای میکرده و میرفته. اما بحثی جدی که نتیجه ی تحقیق باشد ، در زمینه مسائل زنان ،مثل جن شده است و استکهلم بسم الله .

و البته خیلی از زنان دیگر نیامدند. دسته بندی های نابی در میان جمعیت های زنان استکهلم وجود دارد که هر کدام برنامه ای میگذارند ، عده ای دیگر آن را تحریم میکنند و خلاصه همیشه در هر برنامه ای که بروی یک سری میایند و یک سری نمی آیند. این آمدن و نیامدن ها البته ابدا به سخنرانی و سخنران بستگی ندارد بلکه بیشتر بستگی به این دارد که کی دعوت کرده است و کی برنامه گذاشته است. ( آزادیخواهی و علم و هنر دوستی زنان فعال انجمن های زنان  و دار و دستگان ایشان در استکهلم که معرف حضورتان هست :)) خلاصه خلق را تقلیدشان بر باد داد ، ای دو صد لعنت بر این تقلید باد....

خوشا به حال خودم که " فاش میگویم و از گفته ی خود دلشادم / بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم. بر این مبنا میتوانم برنامه ها را بنا بر محتوای آنها و نه بر مبنای سر و سِر با برنامه گذار و دسته بندی های ایشان انتخاب کنم.

خانم حجازی در مورد نقش غزالی در فرهنگ و ادبیات و سنت صحبت کرد و اشاره داشت به تاثیری که او تا مدتها بر تمامی نوشته های معاصران و علمای زمان خود و بعد از خود داشته است. و نوشته های او را در رابطه با دیدگاههای او در مورد زنان شکافت.

بحث امشب بنفشه حجازی قسمتی بود از تحقیقات مفصل او در مورد جایگاه  زنان در تاریخ ایران. این تحقیقات  به صورت یک سلسله کتاب چند جلدی   در ایران  منتشر شده است.

کتابهای چاپ شده ی خانم حجازی در مورد جایگاه زنان در تاریخ ایران :
تذکره ی اندرونی ، تاج الرجال ، ضعیفه ، به زیر مقنعه ، زن به ظن تاریخ 
کتابهای دیگر او : 
اعتراف میکنم ( شعر ) بیسکوبیت نیم خورده ( رمان ) ، زن و ترانه  ( بررسی حضور زن در فولکلور ایرانی ) ، نرگس +عشق( رمان ) ، دایره حیرت ( در مورد عمر خیام )، ماه گریخته در پیراهن ( رمان )، تارا و ماه ( داستان کودکان ) ، نپرس چرا سکوت میکنم ( شعر) ، به انکار عشق تو ناگریزم ( شعر )

خانم حجازی از نظر فردی نیز انسان بسیار دلپذیر و دوست داشتنی ای است و حقیقتا شیفته ی شخصیت او شدم. ( خوب حالا ممکنه یکی بیاد بگه تو زود شیفته دیگران میشوی ـ این را قبلا هم وقتی از کسی تعریف کرده ام از بعضی ها  شنیده ام ـ  اولا من ابدا زود شیفته نمیشم  ،بر عکس ، شیفته ی هر کسی هم نمیشوم . و بعد هم من امکان شیفته ی دیگران شدن را دارم چون مثل خیلی ها ی دیگر  دچار خود شیفتگی نیستم :))

بنفشه حجازی به زودی بحثی دیگری در دفتر یکی از زیر سازمانهای حزب کمونیست کارگری خواهد داشت. در هنگام جدا شدن از او به او گفتم : ببین مرا به چه روزی انداختی عزیز جان، به خاطر تو حاضرم حتی به دفتر ایشان هم بیایم. چاره ندارم. ( جالب این است که حتی یکی از این افراد نیز در جلسه ی امشب حضور نداشت ، یکیشان که یک آقایی !!! بود ،  بعدا سر میز شام برای شام خوردن آمد. چند تا تیکه ی چیپ هم پراند ، مثلا  با لحن مستانه ای گفت : من دنبال فمینیست ها نیستم ، من هم گفتم ، فمینیست ها هم دنبال شما نیستند آقا. گفت : من شوخی کردم . گفتم : اما من نه. گفت واسه اینکه تو مشکل داری ، گفتم : نه جناب ، اگه مشکل داشتم دنبال آدمهایی مثل تو بودم. البته این آقا خوشبختانه وبلاگ خوانی نمیکند و نمیداند من با حزب مشکل دارم ، منظورش این بود که من با مردها مشکل دارم چون قبلا هم وقتی از صندلی ام بلند شده بودم تا نزد دوستی بروم و چیزی به او بگویم ، دیدم که با نگاه خریداری به صندلی من نگاه میکند و بهش گفته بودم لطفا روی صندلی ِ من ننشین، خلاصه بر او روشن شده بود که من با مردها مشکل دارم:) 

و البته به خاطر شنیدن حرفهای خانم حجازی مسلما هر جایی که باشد خواهم رفت.( گفتم که از هر دو جهان آزادم )  خوشبختانه به هوای شنیدن سخنرانی ایشان یکی دو تا از سخنرانان خودشان را به ملت زورچپان نکرده اند. ( البته امیدوارم )

سوالات بعضی از آقایان در قسمت پرسش و پاسخ تابلو بود. یکی از آقایان آمد پشت میکرفن که سوال کند ، اما طفلی همچی که میکرفن را دید وهم برش داشت که شاید سخنران ایشان است و ما تا به حال عوضی به سخنرانی دیگری گوش میکردیم. بعد یک ربعی در مورد کتاب خمینی ـ انقلاب اسلامی ـ که همچی گفته و همچو گفته ـ اگر ولش میکردی تمام کتاب را هم بدش نمیامد بخواند ـ سخنرانی کرد و بعد از اینکه کلی به ما خاطر نشان کرد که کتاب میخواند و کتاب خمینی را هم خوانده ـ البته احتمالا این کتاب را بعد از انقلاب اسلامی خوانده بود دیگر :) ـ سوالی کرد که ما نفهمیدیم چی بود . به طور عمده منظورش این بود که چرا زنها مبارزه نمیکنند و تکلیف ما چی میشه و کی انقلاب میشه  :))) فکر میکنم البته .
آقای دیگری سخنرانی خود را در بخش پرسش و پاسخ به این اختصاص داد که بگوید تمام فلاسفه و مردان بزرگ تاریخ ضد زن بوده اند. که البته ما باز هم نفهمیدیم سوالشان چی بود. خانم حجازی از ایشان برای اینکه حرفهای او را تایید کرده اند تشکر کرد :)))
آقای دیگری که باز این میکرفن را دید و فکر کرد که نوبت سخنرانی خودش است ، به عنوان سوال گفت که به خاطر زن و مادر و خواهرش خیلی ناراحت است و به خاطر آنها ضد اسلام شده است ـ من داشت گریه ام میگرفت از بس جگر سوز از مادر و خواهرش حرف زد  ـ بعد از خانم حجازی رهنمود خواست که چطوری میتواند به این زنان از جمله زن خودش  "حالی"  کند ( دقیقا عین کلمات آقا زاده بود ، حالی کند ) که نباید بد برداشت کنند و ضد مرد نباشند.

خلاصه بعد از اینکه از سخنرانی های آقایان کلی اعصابمان خورد شد ، به همراه جمعی و خانم حجازی به رستورانی رفتیم و شام خوردیم و گپ زدیم و گزافه های  آن آقایان را از شانه ها تکاندیم  ، بدم نمی آمد آن آقا هم می آمد و سعی میکرد کمی به ما  بعضی چیزها را " حالی " کند ، اما انگار خودش حساب کار خودش را کرد و رفت . آخر بحث مربوط یه مسائل زنان بود و او زنش را خانه گذاشته بود تا خودش  بیاید و  مباحث مهم را به زنان " حالی " کند.

مسئله ی دیگری که در نظرگاه های خانم حجازی برایم جذاب بود ، نگاه انسانی ایشان به مسئله ی همجنسگرایی بود. حقیقتا هر روز بیش از دیروز به این نتیجه میرسم که فمینیسم در  داخل ایران ، از نگاهی بسیار مدرن و متحول نسبت به سکسوالیته برخوردار میباشند. ( حد اقل در این تعداد معدودی از فمینست ها که من تا کنون شناخته ام این گونه بوده است )

جلسه ی امشب سخنرانی  خانم حجازی حقیقتا در این فعالیت  سازمانهای مختلف زنان استکهلم با شعار "آفتابه لگن هفت دست و شام و نهار هیچی" ، یکی از بهترین جلساتی بود که بعد از مدتها در استکهلم برگزار شد. با تمام اختلافاتی که با دوستان گروه حق زنان دارم ، دستتان درد نکند.

یک توصیه  برای دوستان فعال در کشورهای دیگر که امکانات ترتیب سخنرانی را دارند : خانم حجازی تا اول ماه مه در سوئد است. بشتابید که شاید بتوانید برنامه ای برایش در جای دیگری ترتیب دهید. یا حتی در بازگشتش به ایران ترتیب مسافرتش را بدهید و از کارها و فعالیتهایش بهره مند شوید.

پس نوشت : از خانم حجازی نوشته ی مفصلی در اینترنت نیافتم . اما این نوشته ی کوتاه او در مورد تولدش بسیار دلنشین است. این نوشته را هم در زنستان از او پیدا کردم

پس نوشت 2 : خانم حجازی در ضمن خیلی بذله گو و شیرین سخن هم است. یکی از تیکه هایی که از او شنیدم ـ احتمالا از خودش نیست و میان مردم گفته میشود ـ این بود : اگر مردی برو ایران و زن باش.

پس نوشت 3: معمولا در سخنرانی های استکهلم ، آقایان سخنران هستند و کلی لقب دارند. این القاب هم از طرف سوال کنندگان رعایت میشود. مثلا آقایانی که سوالی را مطرح میکنند سخنران را اینگونه خطاب میکنند : آقای دکتر فلانی...
دیروز در جلسه چند تن از آقایان سوال کننده ـ دقیقا همان ها که آقای دکتر به ناف همدیگر میبندند ـ او را در زمان پرسش ، بنفشه خانم خطاب میکردند. شاید همین دلیل بود که من سعی کردم عمدتا در اینجا او را خانم حجازی بنامم. هر چند که خودش انسانی بسیار صمیمی و دوست داشتنی است. یکی از بچه ها که سر میز شام او را خانم صدا کرد گفت : خانم حجازی مادر بزرگم بود ، من بنفشه  :))

پس نوشت 4 : دیروز از جلسه که آمدیم بیرون ، یکی از بچه ها برگشت و به خانم حجازی گفت : ببین همه ی مردهای اینجا اینطوری نیستند ها .... من گفتم راست میگه ، از این بدتر هم داریم . تازه بسیاری از آقایان روشنفکر !!! شاعر !!! و نویسنده !!! اعضای انجمن قلم و دوات و پاکن و تراش !!! مقیم استکهلم  و آقایان  دکتر پروفسور و ... تشریف نیاورده بودند و گرنه دلیل تنهایی اکثر زنان فمینیست ایرانی  مقیم استکهلم  را بهتر درک میکردی .

[ 0:46 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

April 6, 2006
[ 21:03 | مهشيـد | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

April 4, 2006

ترانه ی بگو نه  از معصومه ناصری را قبلا شنیده بودیم.

آلان میتوانید کلیپ آن را ببینید.

این هم قطعه ای از فیلمهای مربوط به روز جهانی کتک زدن زنان .

البته بعضی از این زنان برای اینکه مشهور شوند خودشان را جلوی باتومها انداختند و کتک بیشتری خوردند :)))) **

این مقاله ی شادی  صدر را خوانده اید ؟

این فراخوان هم دوباره منتشر شد .

این هم شیوه ی مدرن اسپاگتی خوردن .

ـــــــــــــــــ

** برای آن دسته از کسانی که اطلاعی از مسائل وبلاگستان ندارند ، در وبلاگستان تفکری  وجود دارد که معتقد است بعضی از فمینیست ها  نان را به نرخ روز میخورند و برای شهرت فعالیت میکنند. احتمالا معتقدند که این دسته برای شهرت کتک هم میخورند.
جدا دنیای بدی داریم.. روزگار بدی داریم .. بگذریم...

[ 23:24 | مهشيـد | 40 ديدگاه ]

April 2, 2006

حدیث آن شیخ که بر دار شد....
مطلب طولانی است اما برای هر آنکه به تاریخ کشور ما علاقه دارد مطلبی بسیار پخته و خواندنی است. قسمت دومش را هم از قلم نیاندازید ها..
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سیزده بدر است و اینجا برف شدیدی میبارد.
یکی بره این سوراخ لایه اوزون رو بدوزه لطفا..

[ 7:58 | مهشيـد | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

April 1, 2006

دوست عزیزم مسعود اسکندری در نوشته ای در وبلاگش سعی کرده است به حملات نیروهای راستی نسبت به چپ جواب بدهد. این نوشته را با عنوان تفاوت چپ واقعی با احمدی نژاد در وبلاگ او ، شراره ها  بخوانید.

من البته به هیچ وجه معتقد نیستم که احمدی نژاد چپ است یا به نوعی جناحی از چپ را نمایندگی میکند. اگر کسی چنین فکر کند به نظرم یه هوا مخش پاره آجر ور میدارد. ولی از نوشته ی مسعود اینطور فهمیدم که انگار کم نیستند که چنین فکر میکنند که مسعود خود را ناچار به توضیح دیده است. این از این.

کل نوشته ی مسعود را قبول دارم. واقعا برایم سوال است که چه شرایط و چه دیسکورسی در ایران رایج است که مسعود مجبور به توضیح چپ نبودن احمدی نژاد ـ که برای من مثل توضیح بر آمدن آفتاب از مشرق است  و فرو رفتنش به مغرب آشکار است ـ شده است. اما با قسمتی از  نوشته ی مسعود هم موافق نیستم.دقیقتر بگویم بند 2 و بند 8.  یعنی نوشته مسعود مرا به فکر فرو برد. وقتی مسعود به توضیح چپ میپردازد ، با آنچه من از چپ دیده ام متفاوت است.

چپی که من تجربه کرده و میکنم ، همواره  یکی از مذهبی ترین ایدئولوژی های " زمینی " بوده است. مقدس گرایی چپ در خیلی جاها از مقدس گرایی مذهبی ها کم نمی آورد. مذهب تنها آن نیست که به وجود ماوراء قدرتی در آسمان اعتقاد داشته باشد. مذهب همین است که چپ های مذهبی ما به آن دچارند. یک پیغمبر و چندین امام هم دارند. امامهایشان هم  به طور مرتب اضافه میشوند. اگر ما مقبره خمینی را در ایران داریم ، مقبره رهبر حزب بی صاحب را با مجسمه ی برنزی و  صرف هزینه ی هنگفتی در انگلیس داریم . این هزینه در حالی صرف میشود که اعضای حزب برای کمک به جلوگیری از سنگسار یک زن در ایران ، کاری که فقط از طریق اینترنت انجام میشود ، اعلام شماره حساب و تقاضای دریافت کمک مالی میکنند.
و این فقط مسئله ی چپ ایران نیست .
یکی از دوستان سوئدی ام که هفته ی پیش از هانوی بازگشته بود دیدار خود از مقبره هوشی مین را به این شکل توضیح داد:
صفی بود که در عمرم ندیده بودم. حدود دو ساعت و نیم در صف ایستادیم تا به مقبره رسیدیم. هوا گرم بود و من و دوست پسرم لباس راحت توریستی به تن داشتیم. تی شرت های رکابی و شلوار کوتاه . ماموران مقبره جلوی مرا گرفتند و نگذاشتند تو بروم.ادعا کردند که سر و وضع و لباسم بی حرمتی به مقام هوشی مین است.  بالاخره دو ساعت و نیم در آن هوای گرم آنجا ایستاده بودیم. از یکی از دست فروشان همان بغل یک شال خریدم و بر شانه های عریانم  و سینه ام انداختم و وارد مقبره شدیم. حضورمان در مقبره بیشتر از یک دقیقه طول نکشید. هوشی مین را دیدم که در تابوت شیشه ای آرام خوابیده بود. چهار نگهبان مسلح در چهار طرف تابوت ایستاده بودند ( آخر برای چی آیهالناس ؟) و با سرعت جمعیت را از مقبره خارج میکردند.
از این دوست پرسیدم : دوست پسرت چی ؟ آیا به لباس او ایرادی نگرفتند ؟
گفت : نه ، جالبش این است که تی شرت آستین حلقه ای که به تن داشتیم در حقیقت یک مدل بود. یعنی من یکی از تی شرت های آستین حلقه ای او را که دو تا یک جور از آن مدل داشت به تن کرده بودم. همینطوری برای تفنن. ولی دوستان کمونیست ما با شانه و سینه ی باز او مسئله ای نداشتند ، فقط شانه و سینه ی باز من مشکل آفرین شد.
لیندا این را گفت و خندید : احتمالا همان مشکلی که در کشور تو وجود دارد .

هوشی مین اتفاقا از شخصیت های مورد علاقه ی من است. از دیکتاتوری در زمان او چیزی نشنیده ام. در زمان و شرایطی بسیار استثناعی رهبری حرکتی را به عهده گرفت که شاید بدون وجود رهبری او به شکست می انجامید. اما اینکه از او قدیسی بسازیم و حرمتش را با پوشش هاس سنتی محفوظ بداریم  ، این را آیا غیر از مذهب ارزیابی میکنیم ؟

هنوز آدمها به خاطر مرگ رهبرانشان ـ رهبرانی که آنها را در عمرشان ندیده اند ـ واحد های دانشگاهی را پاس نمیکنند و به این امر افتخار میکنند. در توجیه این گاف بزرگ از سوگ انگلس در مرگ صمیمی ترین دوست زندگی اش ، مارکس فاکت می آورند . راستی مذهب چیست ؟

من از نوجوانان بزرگ شده ی جنبش چپ هستم. جنبشی که به سر و وضع و پوشش و لباس و آرایش مو و صورت و حتی عطری که استفاده میکردیم کار داشت و به آن انتقاد میکرد. جنبشی که به راحتی کسی که این الگوهای پوششی و ظاهری را نمیپذیرفت از خود ترد میکرد، محکوم میکرد ، حتی در امر بدنامی او در میان دیگرا