March 29, 2006

به شیوه ی هاله :

سر میز شام :
برادر بزرگم ـ تو بالاخره چی میخونی ؟
من  دهن باز کردم که ....
برادر کوچکم  ـ سوال کردن هم داره ؟ یه چیزی از دیدگاه زنانه دیگه.

یکی از همکلاسی ها :
ـ ببین مهشید ، یه سوال ...
ـ هوم...بگو ...
ـ این رئیس جمهور شما ... چه جوری فکر میکنه ؟
ـ ...
مثل اینکه فکر کرده باشه بهم برخورده شروع کرد به مِن و مِن ـ ببین یعنی میگم ، منظورم اینه که ...
ـ نیازی نداری سوالت رو توضیح کنی ، جوابت خیلی ساده است ... نمیکنه .

یکی از همکلاسی ها ، یوهان ،  سر کلاس کنار من نشسته بود و داشت چرت میزد. شب کار بود وقتی رسید گفت که فقط صبح چند ساعت خوابیده و  خیلی خسته است. وقتی سخنرانی استاد تمام شد ، طبق معمول دست زدیم ، سعی کردم یواش دست بزنم ولی بقیه کلاس اصلا ملاحظه نداشتند :) یوهان از خواب پرید و مشغول دست زدن شد.
با شرمندگی گفتم : ببخش که بیدارت کردیم .
با خنده گفت : عیبی نداره ، بالاخره باید بیدار میشدم . بهتره با دست زدن تو بیدار بشم تا با لگد نظافتچی.

ــــــــــــــــــــــــــ

داشتم نوشته ی مسعود برجیان را میخواندم ، در رابطه با پدرش . 
آخر نوشته اش این جمله آمده است :
خدایش بیامرزد كه نازنین پدرم بود و عمری مرا در حسرت یك جفت شانه‌ی مردانه تنها گذاشت.
پیش خودم فکر کردم ، چند تن از ما مردم ، زن یا مرد ، حسرت یک جفت شانه  مردانه را در زمان زنده بودن پدرمان خورده ایم ؟ چند تن از ما وجود پدر را جز در مورد انجام وظایفی که قانون بر او محول کرده است ، یعنی سیر کردن شکم بچه ها و تامین مخارج ایشان ، حس نکرده ایم ؟
راستی چند نفر از ما جای خالی پدر را در زندگی خود احساس کرده ایم ؟

[ 21:50 | مهشيـد | 0 دنبالک | 8 ديدگاه ]


Powered by MT3.35