به شیوه ی هاله :
سر میز شام : برادر بزرگم ـ تو بالاخره چی میخونی ؟ من دهن باز کردم که .... برادر کوچکم ـ سوال کردن هم داره ؟ یه چیزی از دیدگاه زنانه دیگه.
یکی از همکلاسی ها : ـ ببین مهشید ، یه سوال ... ـ هوم...بگو ... ـ این رئیس جمهور شما ... چه جوری فکر میکنه ؟ ـ ... مثل اینکه فکر کرده باشه بهم برخورده شروع کرد به مِن و مِن ـ ببین یعنی میگم ، منظورم اینه که ... ـ نیازی نداری سوالت رو توضیح کنی ، جوابت خیلی ساده است ... نمیکنه .
یکی از همکلاسی ها ، یوهان ، سر کلاس کنار من نشسته بود و داشت چرت میزد. شب کار بود وقتی رسید گفت که فقط صبح چند ساعت خوابیده و خیلی خسته است. وقتی سخنرانی استاد تمام شد ، طبق معمول دست زدیم ، سعی کردم یواش دست بزنم ولی بقیه کلاس اصلا ملاحظه نداشتند :) یوهان از خواب پرید و مشغول دست زدن شد. با شرمندگی گفتم : ببخش که بیدارت کردیم . با خنده گفت : عیبی نداره ، بالاخره باید بیدار میشدم . بهتره با دست زدن تو بیدار بشم تا با لگد نظافتچی.
ــــــــــــــــــــــــــ
داشتم نوشته ی مسعود برجیان را میخواندم ، در رابطه با پدرش . آخر نوشته اش این جمله آمده است : خدایش بیامرزد كه نازنین پدرم بود و عمری مرا در حسرت یك جفت شانهی مردانه تنها گذاشت. پیش خودم فکر کردم ، چند تن از ما مردم ، زن یا مرد ، حسرت یک جفت شانه مردانه را در زمان زنده بودن پدرمان خورده ایم ؟ چند تن از ما وجود پدر را جز در مورد انجام وظایفی که قانون بر او محول کرده است ، یعنی سیر کردن شکم بچه ها و تامین مخارج ایشان ، حس نکرده ایم ؟ راستی چند نفر از ما جای خالی پدر را در زندگی خود احساس کرده ایم ؟
|