March 21, 2006

مهشید از مدرسه خوشش می آمد ، و خدا امتحان را آفرید تا حال مهشید را بگیرد...
امتحان دارم ، امتحان دارم ، امتحان ...

اما شما که قرار نیست غصه ی امتحانات مرا بخورید...
این فایل این روزها در اینترنت در رفت و آمد است. و بارها به آن گوش کرده ام و نگاه کرده ام و هوش از سرم برده است. 

 نگاه کنید
این هم ترجمه اش به انگلیسی

______________________________

راستی یکی از بچه ها بود ، وقتی زنگ میزد عوض اینکه بگه زنگ زدم حالتو بپرسم ، میگفت زنگ زدم حالتو بگیرم. یه دنیا مزه و نمک بود. هیچ جمعی نبود که اون باشه و همه نیششون باز نباشه. یادش بخیر ..تابستون سال 67 بود که...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یعنی من از بس درس خوندم خنگ شدم ؟ یکی به من بگه این چی میگه ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تو جریان انقلاب ، چند تا از بر و بچه ها داشتند تو خیابان تظاهرات میکردند و داد میزدند : ما شاه نمیخواهیم. همین موقع ماشین گارد پیچید تو خیابان و به آنها نزدیک شد . این عزیزان شیردل فریاد زدند : زیرا که یکی داریم.
یاد این شعار ِ شوخی/ جدی افتادم وقتی  تیتر این نوشته ی خانم میرزادگی را خواندم :
کسی نمیتواند ما را ویران کند . ( چون که خودمان هستیم ) ( البته شاید اگر من بودم مینوشتم کسی نمیتواند ما را بیشتر از این ویران کند ..)

ای بابا خودم هم از این پسی میسم و منفی بافی ام کفرم در آمده...همون برم درسم رو بخوانم بهتر است. به قول آسی : آدم وقتی حالش خوب نیست بهتره هیچی نگه...

[ 22:18 | مهشيـد | 0 دنبالک | 13 ديدگاه ]


Powered by MT3.35