بعد از کار ، سر راه مدرسه ، از میدان میوه فروشان رد میشدم و تصمیم گرفتم دو تا موز برای راه و زنگ تفریح کلاس بخرم. در این میدان تمام فروشندگان خارجی تبارند. اکثرا ترک و عرب. به یکی از بساط ها نزدیک شدم ، دو تا موز برداشتم و به سمت فروشنده گرفتم تا وزن کند و حساب کنم. گفت : نارنگی را ارزان میدهم. دو کیلو بخر 20 کرون ، به قیمت یک کیلو . گفتم : نه مرسی. همین کافیست. گفت : خیلی شیرین هستند، باور کن. گفتم : باور میکنم اما نمیتوانم ببرم . گفت : دو کیلو نارنگی که سختی ندارد. گفتم : خانه نمیروم. گفت : پس کجا میروی ؟ خنده ام گرفت ،گفتم : میروم مدرسه.نمیتوانم ساک میوه با خودم ببرم سر کلاس که. در همین حال موزهایم را وزن کرده بود و قیمت آن را گفته بود ، 5 کرون میشد. آنها را در کیسه ی نایلونی گذاشت . من پنج کرونی را از کیفم در آوردم و به سویش گرفتم. لبخندی زد و سه تا نارنگی سوا کرد و در درون کیسه گذاشت. یک سیب درشت سرخ را هم در دست گرفت و به دستش را به سویم دراز کرد. به من که با تعجب نگاهش میکردم گفت: مهمان من. نگاهت خسته است. سرخی این سیب سر حال می آوردت.
مهربانی گاهی به سرخی سیبی است که از دست میوه فروش میدان میگیری و بدون اینکه تو را بشناسد ، یا او را بشناسی ، به تو نشان میدهد که مهربان بودن چقدر ساده است.
مدتی نخواهم بود.... و .... همین.

|