February 23, 2006

بعد از کار ، سر راه مدرسه ، از  میدان میوه فروشان رد میشدم و تصمیم گرفتم دو تا موز برای راه و زنگ تفریح کلاس بخرم.
در این میدان تمام فروشندگان خارجی تبارند. اکثرا ترک و عرب.
به یکی از بساط ها نزدیک شدم ، دو تا موز برداشتم و به سمت فروشنده گرفتم تا وزن کند و حساب کنم.
گفت : نارنگی را ارزان میدهم. دو کیلو بخر 20 کرون ، به قیمت یک کیلو .
گفتم : نه مرسی. همین کافیست.
گفت : خیلی شیرین هستند، باور کن.
گفتم : باور میکنم  اما نمیتوانم ببرم .
گفت : دو کیلو نارنگی که سختی ندارد.
گفتم : خانه نمیروم.
گفت : پس کجا میروی ؟
خنده ام گرفت ،گفتم : میروم مدرسه.نمیتوانم ساک میوه با خودم ببرم سر کلاس که.
در همین حال موزهایم را وزن کرده بود و قیمت آن را گفته بود ، 5 کرون میشد. آنها را در کیسه ی نایلونی گذاشت . من پنج کرونی را از کیفم در آوردم و به سویش گرفتم. لبخندی زد و سه تا نارنگی سوا کرد و در درون کیسه گذاشت. یک سیب درشت سرخ را هم در دست گرفت  و به  دستش را به سویم دراز کرد.
به من که با تعجب نگاهش میکردم گفت: مهمان من. نگاهت خسته است. سرخی این سیب سر حال می آوردت.

مهربانی گاهی به سرخی سیبی است که از دست میوه فروش میدان میگیری و  بدون اینکه تو را بشناسد ، یا او را بشناسی ، به تو نشان میدهد که مهربان بودن چقدر ساده است.

مدتی نخواهم بود.... و .... همین.

 

[ 1:58 | مهشيـد | 12 ديدگاه ]


Powered by MT3.35