
نام فیلم : l،Enfant کودک کارگردان : برادران داردین محصول بلژیک
سونیا با کودکی در آغوش از زایشگاه مرخص میشود . پیاده است ، کسی به دنبالش نیامده و تنهاست. با موتور سیکلت سوار جوانی او را به درب خانه اش میرساند. اما غریبه هایی را در خانه میابد. در جستجوی دوست پسرش ، پدر فرزندش ، بعد از بارها پیام گذاشتن روی تلفن او ، او را در خیابان مشغول گدایی میابد. سونیا و برونو هر دو بسیار جوان هستند. برونو بزهکار خرده پایی است که با دو بچه خردسال دیگر به کیف زنی اشتغال دارد. خانه ی سونیا را برای خریدن کاپشنی مارک دار اجاره داده است و شب را هر دو در محل بیخانمانها میگذرانند. برونو پیشنهاد کاری را که به او میشود رد میکند . پولهایی ، کم یا زیاد ، از طریق باند دزدی اش به دست می آورد که به همان راحتی هم از دست میدهد. بی هدف و بی برنامه ، جیمی ، پسر 9 روزه اش را در بازار سیاه میفروشد و با نشان دادن پولی که به دست آورده است به سونیا نوید میدهد : دوباره یکی دیگر درست خواهیم کرد. سونیا در شک و ناباوری کارش به بیمارستان میکشد و بر علیه برونو شکایت میکند. برونو بچه فروخته شده اش را به زحمت پس میگیرد ، پولی را که گرفته پس میدهد ولی دلالان دوبرابر پول را طلب میکنند. سونیا برونو را از زندگی خود و کودکش بیرون میکند و برونو به خیابان پناه میبرد. و در یک دزدی ناموفق ، به دنبال دستگیری پسربچه ی همدستش ، خود را معرفی میکند. برونو صادق است. با همدستانش در کار روراست است ، دروغ نمیگوید. سر کسی را کلاه نمیگذارد. برونو در این لحظه زنده است. بی هدف ، بی مسئولیت یا حس درک آن. مبلغ دو هزار یورو را در دو روز تباه میکند و فرزندش را به 5 هزار میفروشد ، پولی که احتمالا بعد از دو روز چیزی از آن باقی نخواهد ماند. چرا که برای برونو ، پول نیز چون زندگی بی معنی است. همانگونه سکه هایش را به مصرف میرساند که ساعت هایش را . فیلم کودک فیلمی به شدت سیاه است. در این فیلم هر لحظه انتظار فاجعه ای را داری ، اما آن فاجعه اتفاق نمی افتد . فاجعه مدتها پیش از این اتفاق افتاده است. و تنشهایی که تجربه میکنیم تنها پس لرزه های زلزله ای بزرگ است. زلزله ای که زندگی این دو جوان ( تنها این دو جوان ؟) را از هویت تهی ساخته است . فیلم کاملا از موزیک تهی است ، هیچ موزیکی متن را همراهی نمیکند.حتی در اکران آخر فیلم نیز کلمات بدون هیچ موزیکی برپرده سینما میدوند. جمله ها بسیار کوتاهند ، انگار هیچ کسی حرفی برای گفتن ندارد. انگار هیچ حرفی برای گفتن باقی نمانده است. فیلمی بیرحم که تصوری واقعی از دنیایی بیرحم میدهد. هیچ کسی در فیلم نمیمیرد . اما هیچ کسی زندگی نمیکند. و اشکهای برونو و سونیا در صحنه ی آخر شاید نشانه ای از آگاهی به آنچه است که بر ایشان میرود. نشانه ای از شروع زندگی .
|