January 31, 2006
پیشنهادم مشخص و ساده است بیایید روز جمعه ۱۴ بهمن همزمان با اعتصاب و اعتراض خانواده های بازداشت شدگان و دیگر همکاران کارگران شرکت واحد اتوبوس رانی ما نیز وبلاگ هایمان را به نشانه ی همبستگی با آنان به این امر اختصاص دهیم

بدین منظور پیشنهاد می کنم که در روز جمعه به نام سندیکا و همراه با لوگوی سندیکا و لینک به این وبلاگ وبلاگ هایمان را آپ کنیم. مطلب آن روز وبلاگمان را به مسئله ی کارگران شرکت واحد اختصاص دهیم.

لوگوی پیشنهادی:

 پ. ن ، اگر با پیشنهاد موافق هستید ، موافقت خود را در وبلاگ خود بچه های سندیکا اعلام کنید.

خبر از آشوب :

چهارشنبه 12 بهمن ماه تجمع خانواده ی کارگران بازداشت شده ی شرکت واحد در جلوی مجلس

آشوب: بنا به آخرین اخبار دریافتی از فعالین کارگری و خانواده های کارگران بازداشت شده شرکت واحد اتوبوس رانی، خانواده ها و جمعی از همکاران آنان فرداچهارشنبه 12 بهمن  ساعت 30/8 دقیقه صبح قصد دارند که در جلوی مجلس شورای اسلامی واقع در میدان بهارستان دست به یک تجمع بزنند.

خانواده ها از تمامی افراد آزاداندیش و دیگر کارگران و دانشجویان دعوت کردند که برای همراهی آنان در این تجمع شرکت کنند. درضمن کارگران قصد دارند که صندوق مالی در حمایت از خانواده های بازداشت شدگان تاسیس کنند تا آنان را از زیر بازر فشار مالی شدید خارج سازند بدین منظور از همه تقاضای کمک کرده اند.

خبر های تکمیلثی متعاقبا اعلام می شود.

وبلاگ سندیکای اتوبوس رانی بخوانید. 

 

[ 21:27 | مهشيـد | 4 ديدگاه ]

[ 6:15 | مهشيـد | 1 ديدگاه ]

January 30, 2006

باز هم امضا کنیم!!!
چند تن از دوستان پتنشنی  برای اعتراض به اعمال وحشیانه ی رژیم در مقابل اعتصابیون و خانواده هایشان به راه انداختند.
امضا کنیم،

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

یه آقای روانشناس در برنامه ی رادیوی محلی استکهلم می گفت : سیاسیون  چون زیاد فکر میکنند ، دچار افسردگی نمیشن. ( یه همچی چیزی ) !!!!
گفتم : فکر میکنند ؟؟؟؟ !!!! پس این کاری بود که این 27 ساله میکردند ؟ فکر ؟!!! خوب خدا رو شکر باز لا اقل فکراشون یه نتیجه ای داشت و دچار دپرشن نشدند.

این رادیو های محلی جدا اگر نبودند کیف ما قمصور میشد ....

[ 6:28 | مهشيـد | 4 ديدگاه ]

January 29, 2006

نويسنده ی جوان زير شکنجه و سکوت رسانه ای

در همین مورد در وبلاگ سیاورشان

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این نامه را از خانم فرخنده ی رحیمی دریافت کردم.

با سلام
من فرخنده رحيمي دانشجوي دانشگاه تهران هستم كه پايان نامه ام درباره وب لاگ مي باشد
 
پرسشنامه من به صورت آن لاين روي سايت قرار دارد
اگر ممكن است آن را در صفحه تان لينك دهيد
سپاسگذارم
نتايج براي شما ارسال خواهد شد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
سایت هستیا در مورد اعتصابیون شرکت واحد
 
 
مصاحبه  دردناک خانواده سلیمی را در سایت رادیو آوای آشنا بشنوید
 
[ 8:42 | مهشيـد | 8 ديدگاه ]

رویا طلوعی از ایران خارج شد

مصاحبه راديو فردا با رويا طلوعي
شكنجه فعال حقوق زنان و روزنامه نگار كرد در زندان جمهوري اسلامي: مصاحبه با رويا طلوعي

دكتر رويا طلوعي فعال حقوق زنان و سردبير ماهنامه توقيف شده راسان كه 10 مردادماه به دنبال اعتراضات مردم كردستان در واكنش به شكنجه و قتل شوانه قادري دستگير شد، در مصاحبه با راديو فردا مي گويد: هفت نفر از اطلاعت نيروي انتظامي به منزل ما آمدند در حالي كه فرزندانم گريه مي كردند، من را دستگير كردند و به زندان بردند؛ مجموعا 66 روز بازداشت بودم كه از اين مدت 17 روز اولش را در انفرادي در شرايط بسيار غيرانساني به سر بردم و بقيه در کنار زندانیان دیگر. وی شکنجه خود را در زندان انفرادی به آنچه بر سر زهرا کاظمی آمد تشبیه می کند و می افزاید توسط اميري، معاون دادستان كردستان در تاريخ 15 مردادماه تحت «وحشیانه ترین شکنجه ها» قرار گرفت که توان توصیف آن را ندارد. وی می گوید او را تحت فشار گذاشته بودند که خود را رهبر تظاهرات کردها معرفی کند و به اتهام اقدام علیه امنیت ملی تحت محاکمه قرار گیرد.
فرين عاصمي [ audio ] (rm) صدا | (wma) صدا [ 4:07 mins ]

فرين عاصمي (راديو فردا): يك زن روزنامه نگار و فعال حقوق زنان در ايران براي اولين بار از شكنجه هايي كه بر وي در زندان هاي كردستان رفته سخن مي راند. رويا طلوعي ماجراي بازداشت، حبس و شكنجه شدنش را براي راديو فردا شرح مي دهد.
دكتر رويا طلوعي فعال حقوق زنان و سردبير ماهنامه توقيف شده راسان كه ده مردادماه به دنبال اعتراضات مردم كردستان در واكنش به شكنجه و قتل فردي به نام شوانه قادري دستگير شد، از آنچه در مدت بازداشتش بر وي گذشته است سخن مي راند. دكتر طلوعي اينك در خارج از كشور به سر مي برد و در مصاحبه با راديو فردا نخست از نحوه دستگير شدنش در پي اعتراضات در كردستان سخن مي گويد:
رويا طلوعي: دهم مرداد شب ساعت ده و نيم دستگير شدم، هفت نفر از اطلاعات نيروي انتظامي به منزل ما آمدند همراه با مجوز و مسلح هم بودند. سه خانم و چهار آقا خانه را گشتند و در حالي كه بچه ها گريه مي كردند و بسيار ناراحت بودند، من را دستگير كردند و به زندان بردند.
ف . ع: اتهامتان چه بود؟
رويا طلوعي: اصرار داشتند كه من رهبري اين تظاهرات را به عهده بگيرم و به عنوان اقدام عليه امنيت ملي تحت فشار اقرار كنم كه راه انداز اين تظاهرات من بودم و همكارانم كه البته من همچين اتهامي را هيچ وقت قبول ندارم. در مجموع ده پانزده اتهام را مطرح كردند. هر چيزي را هم كه براي ديگران جرم نبوده، براي بنده جرم حساب مي كردند، از جمله كتابم كه به زبان كردي در سليمانيه عراق چاپ شده، براي بنده جرم حساب شده و خيلي موارد ديگر كه مهمترين آن اقدام عليه امنيت ملي است و مصاحبه با راديوهاي مختلف را به عنوان نشر اكاذيب عليه نظام حساب كردند و موارد متعدد ديگر.
ف . ع: دوران بازداشتتان چند روز طول كشيد و كجا بوديد؟ انفرادي يا سلول عادي؟
رويا طلوعي: من مجموعا 66 روز بازداشت بودم كه از اين مدت 17 روز اولش را در انفرادي در شرايط بسيار غيرانساني به سر بردم و بقيه آن را براي اين كه از لحاظ روحي تخريب شوم به ميان بند زناني فرستادند كه خانم هايي با جرايم قتل و مواد مخدر و غيره آنجا بودند.
ف . ع: در اين مدت برخورد ماموران زندان با شما چطور بود؟
رويا طلوعي: من تحت شكنجه قرار گرفتم و اين موردي است كه مي خواهم به تمام نهادهاي حقوق بشر در جهان شكايت ببرم و صحبتم اين است كه جمهوري اسلامي را نبايد فقط به خاطر مسائل اتميش به شوراي امنيت ببرند، بلكه مساله اصلي مردم ايران درواقع زير پا نهادن حقوق بشر است و فشارهاي فراواني كه توسط اين رژيم به ما وارد مي شود. من تحت شكنجه قرار گرفتم در سلول انفرادي و فقط مي توانم بگويم از آن چيزي كه بر خانم زهرا كاظمي گذشت، فقط لنگه كفشش را كم داشتم و شخصا توسط اميري، معاون دادستان كردستان در تاريخ پانزدهم مردادماه تحت وحشيانه ترين شكنجه ها قرار گرفتم كه واقعا قابل بيان نيست. شب بعد از اتفاقاتي كه افتاد، باز هم از من مي خواستند عليه خودم اقرار كنم. من نوشتم تنها در حضور وكيلم صحبت مي كنم كه به من خنديدند و گفتند اصلا در مراحل اوليه بازرسي همچنين چيزي در قانون ايران نيست. من نوشتم ايران هنوز از پيمان حقوق بشر خارج نشده و اين متناقض با حقوق بشر است و من بايد از وكيل استفاده كنم. كه كاسه صبرشان آقايان لبريز شد و دستور دادند بروند بچه هايم را بياورند و تهديد كردند زنده زنده جلوي چشمانم بچه هايم را مي سوزانند. من خيلي اين مدت با خودم فكر كردم كه آيا همچنان به سكوت ناشي از رعب و تهديد ادامه دهم يا بالاخره يك جايي حرف بزنم.

[ 0:26 | مهشيـد | 3 ديدگاه ]

January 28, 2006

میدونم که اینو بنویسم کلی ملت فحش سرازیر میکنند به کامنت دانی این خانه ولی باز مینویسم.

دارم رادیوی محلی ایرانی را گوش میکنم و در رابطه با کارهایی که باید در دفاع از اعتصابات کارگران شرکت واحد در ایران انجام دهیم . یکی از سیاستبازان ایرانی قدیمی  در استکهلم آمده روی خط و گفت : رژیم جمهوری اسلامی امروز  دیگه فهمیده است که مسئله بسیار جدی است...

نزدیک بود  از زور خنده از  صندلی بیافتم  پایین...

 همین دیگه.

پ.ن : یک آقای دیگه هم آمد روی خط و گفت طبق تماس تلفنی که نیم ساعت پیش با ایران داشته ، یک نفر که مورد اعتماد این آقا است !!!!( و احتمالا دیگه کسی غلط میکند به مورد اعتماد بودن این صحبت ها شکی داشته باشد ) گفته است که وقتی از خانه بیرون رفته بود ، پچ پچ هایی از مردم شنیده بودند که در قسمتی از شهر ( دقیقا نفهمیدم کدام قسمت تهران ، مهم هم نیست ) تظاهراتی بوده است و تیر اندازی شده و تعدادی هم زخمی شده اند و شاید هم تعدادی کشته شده باشند.
این خبرگذاری ما است در سال 2006 .
دارم از خنده منفجر میشوم .
کارم از گریه گذشته است ، به این میخندم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سایت آشوب اخبار اعتصاب را به طور مستمر درج میکند . غافل نشوید

[ 13:13 | مهشيـد | 14 ديدگاه ]

[ 7:49 | مهشيـد | 0 ديدگاه ]

January 27, 2006

این اس ام اس را یکی از دوستان مزاح گوی سوئدی ام ( مرد ) امروز بعد از ظهر برایم فرستاد :

بله ... در سوپرمارکت در صف اشتباهی ایستادم ، دوباره !!! آه ...تو اصلا میخواهی ببینی  چه نگرانی های بزرگی دارم ، آنوقت تو هی خودت را برای   صلح جهانی تکه پاره کن ، برای پروژه های هسته ای ایران و آینده ی مردم مضطرب باش وبه این  فکر کن که انتخابات فلسطین عواقب وخیمی خواهد داشت.
یکی نیست به داد من برسه ، ای خدااااااااا

[ 22:04 | مهشيـد | 0 ديدگاه ]

[ 13:36 | مهشيـد | 2 ديدگاه ]

January 25, 2006

سکوت سرشار از ناگفته هاست.

[ 6:18 | مهشيـد | 11 ديدگاه ]

January 22, 2006

موسسه راهي (راه توانمند زيستن) يك موسسه غير انتفاعی است كه به زنان آسيب ديده و در معرض آسيب با هدف توانمند سازي آنان، خدمات مشاوره اي و حقوقی ارائه مي كند.

 مشاوران حقوقی راهی ، سایت خود را نیز در جهت اطلاع رسانی حقوقی راه اندازی کردند. در این سایت قسمت مخصوصی به  مشاوره ی حقوقی آن لاین اختصاص داده شده است.

 
 
مجتبي سميعي نژاد ، وبلاگ نويس ِ محبوس در زندان قزل حصار كرج ، ساعت سه و نيم امروز شنبه 1 بهمن هشتاد و چهار به همراه دو مامور محافظ و در حالي كه دستبند به دست داشت اجازه يافت در امتحان آخر ترم ِ دانشگاه خود حضور يابد. وي دانشجوي رشته ي ارتباطات اجتماعي ِ دانشگاه آزاد ، واحد تهران مركز است و به خاطر تعلل مسئولين زندان نتوانست در سه امتحان ِ نخست خود شركت كند.
ادامه
[ 12:04 | مهشيـد | 4 ديدگاه ]

January 19, 2006

یکی از دوستان ترجمه ی ترانه ی  برادر بزرگ  "لاله" را درخواست کرده است . من هم سعی کردم تا جایی که زبان سوئدی ام قد میدهد برایتان ترجمه اش کنم.

Storebror

برادربزرگ

تلاشی از روی ناچاری
این کار شجاعت لازم دارد  ،
کدام یک از ما به اندازه کافی شجاع است
که به برادر بزرگ کمک کند ، برادر بزرگ عزیز  ِ من .
او همیشه حواسش به آن چیزهاست
و همه جا پول را بو میکشه
شبها را در خارج از خانه به سر میبرد
با جوانهایی که آنها را برادر میخواند
آه خدای من ، داداش 

یه کارهایی میکنه ، من نمیدانم جریان چیه
همه ی شب را بیرون  از خانه میگذرونه ، چی میکنه فقط گربه هه خبر داره.
شاید کارهای غیر قانونی میکنه ، یا شاید هم فقط خیلی اجتماعی شده  .

برادرم در آرزوی زندگی ای است
که در تلویزیون نشان میدند
همیشه میخواد مثل اونا باشه
ولی من میخوام او خودش باشه ، داداش ِ من ، برادر برزگ و عزیز ِ من
برادر ، اینوقت شب میخوای بری بیرون ؟
بیا ، بند های دوستی مان را گره بزنیم
بیا اینجا پیش من بمان
من میخوام با تو باشم داداشی ، برادر بزرگ  عزیز م
بیا ، خونه بمون ، اینجا با مامان
میشینیم و صحبت میکنیم
چای و کیک میخوریم
بیا بیاد بیاوریم ، خاطراتمان را به خاطر بیاوریم
هنوز هم همان رویاهایت را داری ؟
یادته میخواستی قهرمان کونگ فو و پریزیدنت بشی ؟
داداشی ، بگو چه اتفاقی افتاد .
داداشی ، برادر بزرگ ِ عزیز ِ من .

ترجیع بند : یه کارهایی میکنه ، من نمیدانم جریان چیه
...

داداشی امروز من رو رسوند
با ماشین پورشه ی جدید و قشنگش
برادر عزیزم هر چی میپرسم جواب نمیده
که اینو با پولای غیر قانونی خریده
ولی میشه حدس زد
اما او مرا به یک دفتر برد
معلوم شد که برادرم
یه شرکت کوچک باز کرده ،
همه چیز مطابق قانون
و شبایی که بیرون بوده
اونجا بوده و کار میکرده
همه چیز به خوبی و خوشی تمام میشه ، اما ماجرای برادر بزرگ من اینطوری نیست .

ترجیع بند : یه کارهایی میکنه ، من نمیدانم جریان چیه ...

میدونی که کسی که زندگی مجلل داره ، معمولا هیج ردی از خودش به جا نمیزاره
اون بالا ها لای ابرها پرواز میکنه و زمان را فراموش میکنه
اما اونی که اثر عمیقی به جای میزاره
اون روزها و سالهایش را با احساس هر نفسی که میکشد طی کرده 
او برای یک آینده زندگی نمیکنه
او در امروز زنده است. 

( قسمت آخر شعر کمی به نظرم جور نمیاد .اما هر جور میپیچانمش ترجمه اش همین میشود ، من ابدا ادعای ترجمه ی ادبی ندارم ،  اگر کسی میتواند ترجمه بهتری بکند ، ترجمه را در نظرخواهی بگذارد و این قسمت را عوض میکنم)

ترانه  را در سایت لاله میتوانید بشنوید به همین اسم Storebror.

مرسی از سوسکی برای لینک مستقیم

پ.ن : لاله در سبک ترانه سرایی و بخصوص سبک خواندن با کورنلیوس بزرگ ( یکی از بزرگترین خواننده های ترانه های عامیانه ی سوئدی ) مقایسه شده است و چند تن از منتقدین به او لقب کورنلیوس جوان را دادند . شما را نمیدانم ، ولی من آنقدر لاله را دوست دارم که هر وقت چیزی از موفقیتهایش میشنوم ( که اینروزها بسیار هم زیاد است و در همه ی رادیو و تلویزیون و مطبوعات صحبت اوست ) عشق میکنم.

[ 21:36 | مهشيـد | 8 ديدگاه ]

January 16, 2006

قبلا هم از لاله در اینجا نوشته بودم . دختر 23 ساله ای که با گیتار و صدای ظریفش قلبها را در سوئد تسخیر کرده است.

دیشب در پخش جوایز سالانه ی موزیک در سوئد ، لاله پورکریم دو جایزه با اهمیت بهترین خواننده ی زن سال و بهترین خواننده ی جدید سال را به خود اختصاص داد.

آهنگ های سوئدی و فارسی  ( یک آهنگ فارسی به نام یک گوشه دنیا ) لاله را در سایتش بشنوید و ویدئو هایش را ببینید.

[ 23:04 | مهشيـد | 15 ديدگاه ]

این سودابه خانم اردوان ما ، بلاخره سایتش را درست کرد.
فعلا قسمت فارسی و انگلیسی نداره و بخش  سوئدی آن فعال  است . برای همین آدرس گالری هایش را برایتان میدهم ، شاید با زبان یاجوج و ماجوج ما نتوانید در صفحه اصلی آن را پیدا کنید.

سایت سودابه اردوان ، گالری

کتاب خاطرات زندان سودابه اردوان به زبان سوئدی و انگلیسی هم در حال انتشار است.

[ 6:24 | مهشيـد | 0 ديدگاه ]

January 14, 2006

نام فیلم : l،Enfant  کودک
کارگردان : برادران داردین
محصول بلژیک

سونیا با کودکی در آغوش از زایشگاه مرخص میشود . پیاده است ، کسی به دنبالش نیامده و تنهاست. با موتور سیکلت سوار جوانی او را به درب خانه اش میرساند. اما غریبه هایی را در خانه میابد. در جستجوی دوست پسرش ، پدر فرزندش ، بعد از بارها پیام گذاشتن روی تلفن او ، او را در خیابان مشغول گدایی میابد. سونیا و برونو هر دو بسیار جوان هستند.
برونو بزهکار خرده پایی است که با دو بچه خردسال دیگر به کیف زنی اشتغال دارد. خانه ی سونیا را برای خریدن کاپشنی مارک دار اجاره داده است و شب را هر دو در محل بیخانمانها میگذرانند. برونو پیشنهاد کاری را که به او میشود رد میکند . پولهایی ، کم یا زیاد ، از طریق باند دزدی اش به دست می آورد که به همان راحتی هم از دست میدهد. بی هدف و بی برنامه ، جیمی ، پسر 9 روزه اش را در بازار سیاه میفروشد و با نشان دادن پولی که به دست آورده است به سونیا نوید میدهد : دوباره یکی دیگر درست خواهیم کرد.
سونیا در شک و ناباوری کارش به بیمارستان میکشد و بر علیه برونو شکایت میکند. برونو بچه فروخته شده اش را به زحمت پس میگیرد ، پولی را که گرفته پس میدهد ولی دلالان دوبرابر پول را طلب میکنند.
سونیا برونو را از زندگی خود و کودکش بیرون  میکند و برونو به خیابان پناه میبرد. و در یک دزدی ناموفق ، به دنبال دستگیری پسربچه ی همدستش ، خود را معرفی میکند.
برونو صادق است. با همدستانش در کار روراست است ، دروغ نمیگوید. سر کسی را کلاه نمیگذارد.
برونو در این لحظه زنده است. بی هدف ، بی مسئولیت یا حس درک آن.
مبلغ دو هزار یورو را در دو روز تباه میکند و فرزندش را به 5 هزار میفروشد ، پولی که احتمالا بعد از دو روز چیزی از آن باقی نخواهد ماند. چرا که برای برونو ، پول نیز چون زندگی بی معنی است. همانگونه سکه هایش را به مصرف میرساند که ساعت هایش را .
فیلم کودک فیلمی به شدت سیاه است. در این فیلم هر لحظه انتظار فاجعه ای را داری ، اما آن فاجعه اتفاق نمی افتد . فاجعه مدتها پیش از این اتفاق افتاده است. و تنشهایی که تجربه میکنیم تنها پس لرزه های زلزله ای بزرگ است.  زلزله ای که  زندگی این دو جوان  ( تنها این دو جوان ؟) را از هویت تهی ساخته است .
فیلم کاملا از موزیک تهی است ، هیچ موزیکی متن را همراهی نمیکند.حتی در اکران آخر فیلم نیز کلمات  بدون هیچ موزیکی برپرده سینما میدوند. جمله ها بسیار کوتاهند ، انگار هیچ کسی حرفی برای گفتن ندارد. انگار هیچ حرفی برای گفتن باقی نمانده است. فیلمی بیرحم که تصوری واقعی از دنیایی بیرحم میدهد.
هیچ کسی در فیلم نمیمیرد . اما هیچ کسی زندگی نمیکند.
و اشکهای برونو و سونیا در صحنه ی آخر شاید  نشانه ای از آگاهی به آنچه  است که بر ایشان میرود.
نشانه ای از شروع زندگی .

[ 0:13 | مهشيـد | 8 ديدگاه ]

January 12, 2006

وبلاگ فیلتر شکن 

موضوعات و مباحث فمینیسم  و 2 و 3

[ 22:18 | مهشيـد | 0 دنبالک | 2 ديدگاه ]

January 9, 2006

 

برای نجات جان زندانیان سیاسی زندان رجایی شهر اقدام کنیم

پتیشن مربوط به درخواست آزادی زندانیان سیاسی رجایی شهر

با تشکر از گلکوی عزیز

[ 23:11 | مهشيـد | 0 دنبالک | 12 ديدگاه ]

January 8, 2006

پروژه تقسیم عادلانه  ثروت  از نوع احمدی نژادیش
آی ملت ببینین رئیس جمهورتون داره نون و پنیر میخوره. برید شرم کنید و اینهمه از فقر و نداری حرف نزنید.

خوب این مشکلمون حل شد، دیگه در ایران مشکل طبقاتی وجود ندارد.
پس بریم سر بحران اصلی مردم ایران ، یعنی اسرائیل و اینکه چگونه اسرائیل را از صحنه جهان محو کنیم.

پس نوشت : یه سوال : شما هم وقتی دارید تو خونه تون نون و پنیر میخورین عکاسها و خبرگزاران را خبر میکنید ؟

[ 12:51 | مهشيـد | 14 ديدگاه ]

January 7, 2006

در این نوشته ، از جنایات صدام میخوانیم ، جنایاتی که حرفی از آنها در میان نیست. تاثیر بمب های گاز خردل بعد از سالها بر جسم و جان مردم. مسئله ای که در هیچ کدام از جراید جمهوری اسلامی حرفی از آن نبوده و نیست . و هدیه ، دختر جوانی که تنها یکی از قربانیان این جنایات دو رژیم همسایه است.
هدیه قربانی کدام بازی شوم شده است

جان لنون کی بود ؟ ترجمه مصاحبه ای با جان لنون که توسط طارق علی و رابین بلاکبورن انجام شده است اطلاعات بیشتری از  روح آزادیخواه و انسانی این مرد بزرگ دنیای موسیقی  در اختیار میگذارد.  

 

 

 

[ 13:05 | مهشيـد | 2 ديدگاه ]

January 6, 2006

آرزو بهم سیخ زد. راستم میگه .

مدتی است که وبلاگ گروهی  زنانه ی گوسبندانه را راه انداختند ، ولی من لالمونی گرفته ام.

پنج نفر دختر خوب ، عمدتا بچه های اصفهان.آرزو و نفیسه و نوشی و غزل و شعله .

رفتم وبلاگشان را خواندم. و این نوشته اشکم را در آورد :

برای چیزهای کوچکی شاید از این وطن بروم.برای حس باد در میان موهایم وقتی در خیابان را می روم.برای کشیدن یک نخ سیگار در کافه ای خیابانی برای یک رقص کوتاه در جشنی همگانی برای پوشیدن یک لباس ورزشی و دویدن کنار رود برای ندیدن ماشینهایی با نوار سبز و چراغهای آبی و قرمز گردان برای ندیدن جمله :مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد برای نخواندن اخباری که نفرتم را بر می انگیزد........

نه به خاطر چیزهای بزرگ

به خاطر چیزهای کوچک

کوچک ترین چیزها... 

[ 16:38 | مهشيـد | 5 ديدگاه ]

January 4, 2006

تو را جان هر کی دوست دارید ، آب دم دستتان است بزارید زمین و برید این نوشته ی سرآپا طنز هادی خرسندی در جواب آرش سرخ ( به قول هادی اسمش مرا هم یاد ارتش سرخ می اندازد ، تا به حال بهش فکر نکرده بودم. جدا باحال گفت ها ) بخوانید . من یکی از خنده روده بر شدم .

من و نبوی و بهنود و حزب صاب مرده

اینجایش را جان من بخوانید :

آرش میگوید : ...جواب آن چند صد دانشجو که به خاطر فوت منصور حکمت از فرط ناراحتی دو واحد هم پاس نکردند را چه می دهید؟ ...»
( من که از خواندن این کلمات رقت آور آرش آنقدر بار ندامتم به خاطر مخالفت با حزب و آ منصور  سنگین شد که تصمیم گرفتم خودم را از طبقه همکف پرت کنم پایین )

هادی میگوید :

ببین جوان جان! اولاً باید آمار دقیق بدهی که من تکلیف خودم را بدانم. باید بدانم این چند صد نفر دانشجو سیصد نفرند؟ پانصد نفرند؟ نهصد نفرند؟ (گوبلز که میگفت 4 میلیون نفر) و وقتی آمار گرفته اید تمام آنها حتی دو واحد هم پاس نکرده بودند؟ چند نفرشان یک واحد پاس کردند؟ چکار میشود برایشان کرد؟ من بیایم براشان پاس کنم؟ چه جوانان ضعیفی هستند! شاید هم زیادی خنگ بوده اند. منصور حکمت که ناگهانی از دنیا نرفت و دو سه سال در بستر بیماری بود. پس شوکش چندان قوی نبوده. حقش بود بچه ها دو واحد را اقلاً پاس میکردند که من جواب بالای دو واحدی ها را یکجوری بدهم. بهرحال شرمنده ام. از قول من از همه شان معذرت بخواهید. کاش حزب شما یک روز بتواند دانشجوی هوشمند و درسخوان هم به تور بزند.

آرش جان! دو سه سال پیش برنامه داشتم در دانشگاه لندن. خانمی آمد گفت یکی از هوادارانی که خودش را برای مریم رجوی آتش زده بود علاقمند به شماست و آوردیم برنامه را ببیند. گفتم خوش آمده. گفت شما در صحنه چیزی راجع به او بگو. پاسخ دادم (و بعداً نوشتم) بهتر است نگویم که چیزی باب میلش نخواهم گفت. چون عقیده ندارم انسانی باید خود را برای انسان دیگر آتش بزند. اگر برای این جوان مشکلی پیش میآمد، آیا مریم خانم متقابلاً خودش را برای او آتش میزد؟


 

آرش جان! من از این مرید و مراد بازی ها حالم بهم میخورد. جواب آن دانشجویان را هم باید منصور حکمت بدهد که چرا به پیروان خودش سفارش نکرد قوی باشند و بعد از مرگ او واحدهاشان را بگذراند؟ منصور حکمت مسئول این ضایعه علمی و دانشگاهی است. میدانم تعدادشان از چند صد نفر هم بیشتر است و شما نمیخواهید ابعاد فاجعه را نشان دهید. چرا یک رهبر سیاسی، آنهم مارکسیست، چنان بتی از خود درست کند که وقتی میمیرد شاگردان بت پرستش دو واحد هم نتوانند پاس کنند؟

 

بقیه اش را میروید با زبان خوش بخوانید یا نه ..به همین خنده داری است :))

ضمن اینکه از آرش عزیز هم باید تشکر کنیم که چنین سوژه نابی به دست هادی داده است. مدتها بود که هادی اینقدر بامزه ننوشته بود.

البته تمام مطلب در رابطه با سوالات احساساتی ( آدم حزبی اش غیر قابل تحمل است ، حالا مال هر حزبی که باشد ، وقتی احساساتی شد دیگه به طرز غیر قابل تحملی گریه ام میگیرد ) آرش سرخه نیست. بلکه هادی جان اینجا یکی یکی حسابها را کف دست ملت گذاشته. خلاصه باحاله .

 

قسمت جواب آقای دانشور که کلی باحاله. ببینید حزبی ها با مخالفانشان چطور حرف میزنند ( آرش میاد اینجا و میگه ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست :))) بخصوص اونجاش که بهش میگه برو یه کار شرافتمندانه گیر بیار . آرش عزیز قبلا تهدیدهایش را کرده که اگر ما قدرت بگیریم باید هفت تا سوراخ قایم شی و از اینا.

آقای دانشور فکر میکنم از زمان فیلم زد به اینطرف فریز کرده و هنرمند سیاسی را تئودوراکیس میداند و به هادی گوشزد میکند که برود از او یاد بگیرد ( من هم نفهمیدم که یه طنز نویس چطور میتواند از یک موسیقی دان هنر یاد بگیرد ) .

من تا به حال حزب کولی گری را فقط فالانژ میدانستم. الان فسیل بودنشان را هم فهمیدم.

 

از شما میخواهم یه دقت کوچک هم به ادبیاتی که آقایان حزبی در رابطه با هادی استفاده میکنند بکنید. این ادبیات را من بسیار تجربه کرده ام. از آقای بکتاش  شروع شد و امروز  آرش سرخ سرود انقلابی مگس و سیمرغ را هر روز صبح قبل از مسواک زدن دندانهایش برای من در اینجا میخواند.

راستی کی هیستریک است ؟

 

خلاصه هادی جان ، دمت غیژ..

[ 19:41 | مهشيـد | 20 ديدگاه ]

January 2, 2006

این هفته من از هفت دولت خط دارم. مرخصی .
قرارم این بود که صبحها دم ظهر بیدار شوم و برای خودم کلی در خانه ول بگردم و....
هر روز به زور دگنگ ساعت بیدار میشوم و هی میگم 5 دقه بخوابم و ...
امروز ، ساعت 5.5 صبح بیدار شدم و دیگر خوابم نبرد.
به اینم میگن زندگی ؟

[ 9:54 | مهشيـد | 16 ديدگاه ]

January 1, 2006

بچه های سندیکای اتوبوس رانان درصدد شروع حرکتی برای آزادی اسانلو هستند. به ایشان کمک کنیم.

[ 2:02 | مهشيـد | 2 ديدگاه ]



Powered by MT3.35