December 29, 2005

ديروز تولدم مبارك شد.
روز تولدم معمولا ساعتي با خودم خلوت ميكنم. ببينم در يك سالي كه گذشت چه كرده ام و با عمرم كه ميگذرد چه ميكنم.
از يكسال گذشته ام راضي ام. درس را دوباره از سر گرفتم. كاري كه مدتها ميخواستم انجام دهم. درسي كه برايم مدرك مهم تري به بار نمي آورد كه در پيشرفت شغلي ام تاثيري بگذارد ( اتفاقا با شغلم كاملا بي ارتباط است ) بلكه چيزهايي است كه فقط براي علاقه هاي خودم ميخوانم و اين مرا شاد ميكند و خيلي از خودم راضي ميشوم.
در سالي كه گذشت كارهاي ديگري هم كردم. يكي از اينها پيوستن به يك حركت سياسي بود كه در من دوگانگي هايي را پديد آورد. اينكه پشت دستم را داغ كرده بودم كه كاري به كار جنبش مردانه ي سياسي در خارج از كشور نداشته باشم يك حقيقت بود. اينكه اين داغ را فراموش كردم ، براي خودم هم حيرت آور است.
جمع بندي اي در دست تهيه دارم كه در روزهاي آتي بايد در سخني ارائه دهم ، و احتمالا كتبا هم چيزي خواهد شد. اما اين مسئله تجربه بدي هم برايم نبوده است. دوستان خوبي ( بسيار خوبي ) پيدا كردم و با آدمهايي كه كمتر خوب بودند هم آشنا شدم. آدمهايي كه نوك دماغ سازماني شان به ايشان هرگز اجازه ي ديدن دنياي واقعي را نميدهد . درگير شدن با ايشان كه هميشه منافع جنبش را فداي منافع سازمان خودشان ميكردند ( دقيقتر بگويم سازمان اكثريت ، اسم مي آورم چرا كه دوستان ديگري را از سازمانهاي ديگر در اين حركت داريم و مايل نيستم اين برخوردها به پاي همه گان  نوشته شود ) بسيار فرسايشي بود و گاه حتي احساس ميكردم كه اين درگيري ها اگر ادامه پيدا كند از من  انسان تلخي ، به تلخي خود ايشان خواهد ساخت. اما شركت من در اين حركت ، با كمي ها و كاستي هايش تجربه ي با ارزشي بود.
به 43 سال زندگي ام نگاه كردم. عمري كه به سرعت برق و باد ميگذرد. انسانهايي كه در زندگي ام آمدند ، آنها كه ماندند . آنها كه رفتند.
ديروز سايت هاله را ميخواندم. به مسئله كينه اي بودن اشاره كرده بود. و ديشب به اين مسئله فكر ميكردم. من بدي را بد ميبخشم. همينطور است. اگر از غريبه اي بدي ببينم برايم ارزشي ندارد.حتي گاه باعث خنده ام هم ميشوند ( در همين وبلاگستان بيماراني مثل آمنه خانم و همكارش سهند بسيار موجبات فراغت خاطر ما را فراهم آورده اند ) اما تحمل بدي از كسي كه به نام دوست به زندگي ام وارد ميشود ، برايم بسيار سخت است . و او را سخت ميبخشم.
امروز با دوستي صحبتي داشتم. راستي آيا آدمهايي كه بدي ميكنند خودشان از بد بودن خودشان مطلع هستند ؟ آيا آنها ميدانند كه بد هستند ؟
انگشت اشاره ام را به سوي كسي نميگيرم.هيچ كس در بدي هايي كه تحمل كرده ام ، بيش تر از خود ٍ من مقصر نيست. اين من هستم كه بايد بهتر از اينها بدانم و روابطم را بر اساس شناخت بهتري تنظيم كنم .  سادگي بيش از حدم ، باورم به انسان و انسانيت و اين باور ساده گونه ام كه هيچ انساني بد نيست مگر عكس آن به تو اثبات شود ، كه بارها خلاف آن به من ثابت شد ,  پايه هاي اين اشتباهات بود.  و امروز كه تمام اينها گذشته است متوجه شدم كه باز هم ساده گذشت. ميتوانست دردهاي بسيار بزرگتري را به دوش من بگذارد . ميتوانست پيامد اين اشتباهات گسترده تر باشد و حتي دامان اطرافيان مرا نيز بگيرد ( در مورد يكي از اين آدمها بعدها شنيدم كه كسي را كه به نام همسر سابقش به من معرفي ميكرد ، در حقيقت فرزند دوست دختر قبلي اش بوده است .مسئله پيچيده شد ، نه ؟ ) به هر حال يا شانس بود و يا هر چيز ديگر ، تاوان اين اشتباهات را تنها خودم پرداخت كردم .
43 سال گذشت . نميتوانم بگويم كه كاملا عاقل هستم و با نهايت درايت رفتار ميكنم. در طول يكسال گذشته هم اشتباه كم نداشته ام. چه اشتباهات عاطفي و چه اشتباهات اجتماعي . اما حس ميكنم شناختم از انسانها ابعاد ديگري پيدا كرده است و قدمهايم را سنجيده تر بر ميدارم.

من بي سپر زندگي ميكنم. زندگي به عنوان زن مجرد در دنياي امروز چنين است. اما اين شيوه ي زندگي ، انتخاب من است. اين انتخاب بهايي را به دنبال دارد كه بايد پرداخته شود.
اميدوارم در اشتباهات آينده ي من نيز خودم و به تنهايي بهاي انتخاب خودم را بپردازم و بيشترين سعي خودم را خواهم كرد  كه شيوه ي انتخابي زندگي ام كمترين صدمات ممكن را به عزيزان ٍ پيرامونم بزند.
اينگونه زندگي ميكنم. اينگونه رشد ميكنم. راهي به جز اينم نيست.
بيرون برف ميبارد ، و من 43 ساله هستم.

[ 13:51 | مهشيـد | 27 ديدگاه ]


Powered by MT3.35