چند شب پیش فیلم "با هم " یا تیتر سوئدی اش " Tillsammans " یا به ترجمه ی انگلیسی " Together " را دیدم .
فیلم از ساخته های کارگردان خوب سوئدی لوکاس مودیسون است که قبلا فیلمهای " Fucking Åmål " و " Lilja 4-ever" و " سرزمین جدید " را از او دیده بودم.( Åmål یکی از شهر های کوچک در سوئد است).
فیلم ساخته ی سال 2000 است و ماجرایش در یکی از کلکتیوهای سال 75 در سوئد میگذرد. کلکتیوی به نام " با هم " ، مجموعه ای از سوسیالیست های سوئدی که در خانه ی بزرگی با هم زندگی میکنند. صحنه ی اول فیلم بسیار قوی شروع میشود و تو را متوجه میکنند که یه چیزی داره بسیار غلط پیش میرود . صحنه ی اول را مجسم کنید :
در اتاقی کوچک رادیو روشن است و گوینده ی رادیو خبر مرگ فرانکو را میدهد . مرد از اتاق بیرون می آید و با هیجان و حیرت به دیگران خبر را میدهد : فرانکو مرد . همه به هم نگاه میکنند و همدیگر را در آغوش میکشند و تکرار میکنند : فرانکو مرد. و کودکان ، کودکان سوئدی ، به سن 5 سال و 8 سال بالا و پایین میپرند و با خوشحالی تکرار میکنند: فرانکو مرد.
و من با تعجب به صحنه خیره میشوم : این بچه ها فرانکو را چگونه میشناسند .
و مسئله ی فیلم همینهاست. ارزش ها ، ضد ارزش ها ، ارزش گذاری ها . سوسیالیسم چیست و آرمان چیست . پی پی جوراب بلند چگونه در نظر این جمع نمایندگی کاپیتالیسم را میکند ، چرا فحش بچه ی 5ساله " فاشسیت لعنتی " است و جوان ک پ ملر ( حزب کمونیست انقلابی سوئد ) چرا از پسر بچه 13 ساله دعوت میکند در جلسه ی حزبی شان شرکت کند.
صحنه ی بعدی یوران را نشان میدهد که با تماس تلفنی خواهرش متوجه زد و خورد خواهر و شوهرش میشود و در مقابل درخواست خواهر ، قبول میکند که به او و فرزندانش در زیستگاه کلکتیوشان پناه دهد. این درخواست با مخالفت دیگران مواجه میشود. تنها اتاق خالی خانه که کوچکترین آن نیز است ، قرار است در اختیار خواهر و دو فرزند نوجوانش قرار گیرد و با اصرار یوران چنین میشود. الیزابت ، خواهر یوران که زنی معمولی است ، همراه خود ارزشهای نوینی را وارد کلکتیو میکند. تاثیر میگذارد و تاثیر میپذیرد.
قصدم در اینجا ابدا نقد فیلم نیست. فیلم " با هم " را که فیلمی سوئدی است و مسلما به دست آوردنش برای کسانی که در خارج از سوئد زندگی میکنند به همه توصیه میکنم ، دیدن این فیلم مرا به این باور رساند که نه تنها من و ما در زمان انقلاب با دیدگاهی بسیار دگم به انقلاب و سوسیالیسم برخورد میکردیم بلکه این دگماتیسم به نوعی جهانی بوده است. اما قصدم باز نقد فیلم نیست. تنها نقد یکی از شخصیت های فیلم و دیدگاه انسانی اوست که مرا بسیار تحت تاثیر قرار داد.
یوران ، با تلاش بسیار سعی میکند در میان همه آشتی به وجود آورد. بچه ها را درک میکند و نیازهایشان را میفهمد. تلاش میکند بزرگترها را به سلوک وادارد و از بزرگ کردن مشکلات کوچک برحذر دارد. در عین حال که مشکلات بزرگ خودش را نادیده میگیرد.
یکی از زیباترین صحنه های این فیلم ، صحنه ی فوتبال در حیاط خانه بود. اعضای خانه به دو تیم تقسیم شده اند و در مقابل همدیگر بازی میکنند. و با گلی که وارد دروازه میشود ، یوران به هوا میپرد و فریاد میزند گل...گل.. لارش ، از تیم یوران فریاد میزند ، اما او از تیم ما نبود ، آنها به ما گل زدند . و یوران با شادی میگوید : ما برای شادی بازی میکنیم ، برای اینکه یک جمع فعال و شاد باشیم ، او به ما گل زد ، اما نگاه کن چه گل خوبی زد. لارش او را در آغوش میکشد و میگوید : خوبی در تو بیش از حد تصور است.
قصد از این بازی فوتبال ، شادی بود . نشاط و حس زنده بودن و تلاش. هر چند که دو تیم در مقابل هم بازی میکردند ، اما نیازی نبود که مسابقه ای درکار باشد ، قصد اصلی " باهم " بودن بود و تجربه ی کار جمعی.
یکی از زیباترین کلماتی که در زبان سوئدی شناخته ام کلمه ی " سولیداریته " است . شاید بتوان آن را همراهی و همگامی آمیخته با مسئولیت جمعی معنی کرد. چیزی که البته بیشتر در سوئد از آن حرف شنیده ام تا اینکه به عمل ببینم. اما احساس این هماهنگی ، همراهی و حس مسئولیت دست جمعی ، اگر در همه ی ما باشد ، به حرکت هایمان بعد و جهتی دیگرگونه میدهد. دیگر شاید مهم نباشد که چه کسی گل میزند ، و تنها مهم این باشد که آنکه گل میزند یکی از ماست ، حتی اگر در تیم دیگری بازی میکند اما در انتها قصد از این بازی این است که " با هم " باشیم . که در کنار هم باشیم و حرکتی را در جمع تجربه کنیم.
اگر توانستید فیلم را تهیه کنید ، حتما آن را ببینید. اما بیشتر از آن ـ و خرج زیادی هم برایتان ندارد ـ با هم بودن را تجربه کنیم. حس اشتراک در پیروزی ها و تجربه های مثبت را به اجتماع خود بیاوریم ، آن را پاس بداریم و گسترش دهیم.
دنیایی بهتر تنها وقتی در انتظار ماست که بتوانیم در ارزشگذاری های خود شک کنیم وبه خود فرصت دهیم که اشتراک ، همراهی و همگامی را تجربه کنیم.
(پ.ن : این قسمت را به دلیل علامت سوالی که یکی از دوستان در مقابل این نوشته گذاشت مینویسم ، چرا که انگار نکته ی اصلی رسانده نشده است:
بحث اصلی در بالا گذشته از تمام اشاره ها به دگم بودن ها یک رنگ دیدن های ما ، همان بازی فوتبال است. اينكه مهم نيست كي پيشنهاد كرده فوتبال بازي كنيم ، حتي مهم نيست كي گل ميزنه . مهم اينه كه گل خوبي زده شده و مهم این است که کسی که این گل را زده یکی از ماست. لازما نه حتی از تیم ما. ولی یکی از ما. )