یکی از همکلاسی هایم در مدرسه زنی است نزدیک به 50 ساله .نامش سوزان است. ژورنالیست است و عکاسی هم میکند. دختر بزرگش 33 ساله است. در 17 سالگی اولین بچه اش به دنیا آمد و بعد از او 4 بچه دیگر به دنیا آورد و پسر کوچکش 5 ساله است. ماجرای زیر را امروز برایم تعریف کرد :
رفته بودم میکائیل را از مهد کودک بیاورم و بگذارمش نزد پدرش ، اوقاتش تلخ بود. از او پرسیدم چه شده است و تدی بر ( خرس عروسکی ) اش را به من داد و گفت : ـ من دیگه با این بازی نمیکنم . ـ چرا ؟ تو که تدی را خیلی دوست داشتی. دیگه دوستش نداری ؟ ـ مسئله این نیست. دوستانم مسخره ام میکنند. آنها میگویند که پسرها با تدی بر و این جور عروسکها بازی نمیکنند. سوزان ادامه میدهد : دیدم حالا اگر بیایم و برایش مسئله ی برابری زن و مرد و اینکه جامعه ی ما پر شده است از کد های غلط که باید تغییر کنند را بگویم ، نه تنها چیزی نمیفهمد بلکه احتمالا خوابش هم میبرد و مجبورم تا خانه او را کول بگیرم بنابر این به او گفتم : ـ اما تو پسر هستی ، درسته ؟ ـ اوهوم ـ و تو با تدی بر بازی میکنی ، درسته ؟ ـ اوهوم ـ خوب ، پس میبنی که دوستانت اشتباه میکنند. پسرها هم عروسک بازی کنند. و میکائیل در اینجا کمی فکر کرد و با فریاد گفت : درسته ، همینطوره .جانمی جان. و تدی بر را از بغلم قاپید و سخت بغل کرد.
در راه خانه داشتم فکر میکردم ، راستی این کدهای اجتماعی آیا نقشی بغیر از محدود کردن ما ، از هر جنسی که هستیم ، دارند ؟ آیا مردها به همان اندازه ی زنها ، با این یادگیری های اجتماعی محدود نمیشوند ؟ پس چرا سکوت میکنند ؟ چرا صدای اعتراض مردان به اندازه ی زنان نسبت به این محدودیت ها و مرزهایی که اجتماع برایشان میگذارد بلند نیست ؟ چرا این محدودیت ها را آنچنان میپذیرند که نه انگار که امکانی را از ایشان میگیرد ، بلکه امتیازی برای ایشان محسوب میشود ؟ چرا ؟
|