November 30, 2005

یکی از همکلاسی هایم در مدرسه زنی است نزدیک به 50 ساله .نامش سوزان است. ژورنالیست است و عکاسی هم میکند.  دختر بزرگش 33 ساله است. در 17 سالگی اولین بچه اش به دنیا آمد و بعد از او 4 بچه دیگر به دنیا آورد و پسر کوچکش 5 ساله است. ماجرای زیر را امروز برایم تعریف کرد :

رفته بودم میکائیل را از مهد کودک بیاورم و بگذارمش نزد پدرش ، اوقاتش تلخ بود. از او پرسیدم چه شده است و تدی بر ( خرس عروسکی ) اش را به من داد و گفت :
ـ من دیگه با این بازی نمیکنم .
ـ چرا ؟ تو که تدی را خیلی دوست داشتی. دیگه دوستش نداری ؟
ـ مسئله این نیست. دوستانم مسخره ام میکنند. آنها میگویند که پسرها با تدی بر و این جور عروسکها بازی نمیکنند.
سوزان ادامه میدهد : دیدم حالا اگر  بیایم و برایش مسئله ی برابری زن و مرد و اینکه جامعه ی ما پر شده است از کد های غلط که باید تغییر کنند را بگویم ، نه تنها چیزی نمیفهمد بلکه احتمالا خوابش هم میبرد و مجبورم تا خانه او را کول بگیرم بنابر این به او گفتم :
ـ اما تو پسر هستی ، درسته ؟
ـ اوهوم
ـ و تو با تدی بر بازی میکنی ، درسته ؟
ـ اوهوم
ـ خوب ، پس میبنی که دوستانت اشتباه میکنند. پسرها هم عروسک بازی کنند.
و میکائیل در اینجا کمی فکر کرد و با فریاد گفت  : درسته ، همینطوره .جانمی جان. 
و تدی بر را از بغلم قاپید و سخت بغل کرد.

در راه خانه داشتم فکر میکردم ، راستی این کدهای اجتماعی آیا نقشی بغیر از محدود کردن ما ، از هر جنسی که هستیم ، دارند ؟ آیا مردها به همان اندازه ی زنها ، با این یادگیری های اجتماعی محدود نمیشوند ؟ پس چرا سکوت میکنند ؟ چرا صدای اعتراض مردان به اندازه ی زنان نسبت به این محدودیت ها و مرزهایی که اجتماع برایشان میگذارد بلند نیست ؟ چرا این محدودیت ها را آنچنان میپذیرند که نه انگار که امکانی را از ایشان میگیرد ، بلکه امتیازی برای ایشان محسوب میشود  ؟ چرا ؟

[ 22:31 | مهشيـد | 3 ديدگاه ]


Powered by MT3.35