November 19, 2005

هی میگم بیام یه آب و جارویی بکنم و یه دستی به سر و گوش وبلاگ بکشم.  نمیشه دیگه..
ببخشید اگر آمدید و رفتید و اینجا آپ دیت نشده بود. این روزها فرصت سر خاراندان دارم. اما آپ دیت کردن نه.
امتحانات و کارهای مربوط به آخر ترم مدرسه امان بریده و برای دو شنبه هم یک کار گروهی باید انجام دهیم. اصلش گروه نبودیم ، قرار بود کار دو نفری باشه. و عرضه اش در زمان محدودی . یکی از بچه ها در انتخاب پارتنر حضور نداشت و بعد تنها ماند. من بهش پیشنهاد کردم که به من و پارتنرم بپیوندد. خلاصه سه نفر شدیم و فکر میکنم کار خیلی باحالی از کار دربیاد. بخصوص که میخواهیم کمی کمدی باشد و مقایسه ای بین سه کشور فنلاند و سوئد و ایران ، آخه این گروه سه نفری ما شده سازمان ملل، هر کدوم از یک کشوریم .
بهش گفتم مشخصه ی کشور شما چیست ؟ با خنده  گفت سونا و ودکا و نوکیا ( و با خنده گفت : کانکتینگ پیپل ) .
از من پرسید مشخصه ی کشور شما شما چیست ؟ و چهره ام را غم گرفت ، از سرزمین گل و بلبل بگویم که گلی در آن نمانده و بلبلان را بر هیزم گل کباب میکنند ؟ مشخصه ی سرزمین من چیست ؟ چادر و اسلحه و زندان و اعدام ؟ در فکر بودم که پیریو گفت : مشید ( این وری ها ه وسط را به سختی میگویند )قرار گذاشتیم چیزهای بامزه بگوییم ها ، تو رو خدا غمگین نشو .

معلمم گفت : میتوانی چادر با خودت بیاوری ؟ که ما چادر را از نزدیک ببینیم ؟
گفتم : نه. من چادر استفاده نمیکردم ، روسری و مانتویم را وقتی به سوئد رسیدم طبق مراسم بسیار باشکوهی سوزاندم . شما هم با ندیدن و تجربه نکردن چادر چیزی از دست نمیدهید، مطمئن باشید.
گفت : سوزاندی ؟ چقدر قدرتمند ،  تو زن قوی ای هستی .
گفتم : گاه از قوی بودن خسته میشوم ایزابل ...
( موناهیتا در جوانه ها هم راجع به چادر نوشته )

قرار گذاشتیم چیزهای بامزه بگوییم. و من هم در خندیدن به خودم و روزگاری که داریم  استاد شده ام. کارم از گریه گذشته است....
امروز اینترنتی و فردا حضوری کارمان را حاضر میکنیم و دو شنبه به کلاس معرفی میکنیم. بد چیزی از آب در نخواهد آمد.

2ـ دیشب رفتم تاتر ، تاتر  اسرار سلطان  

این اولین تاتر غیر اروپایی است که در بزرگترین و جدی ترین تاتر شهر استکهلم ، دراماتن ، به روی صحنه رفت. فارس فارس ، fares fares ،  بازیگر لبنانی که قبل از این چند فیلم در چند فیلم متوسط به کارگردانی برادرش یوسف فارس شرکت داشته است ، اما در صحنه ی تاتر بهتر و بیشتر درخشیده است و قبل از این هم بازیهایی در نقش های دوم در تاترهای کوچک و بزرگ داشته و این بار در نقش اول  در دراماتن بازی خوبی را ارائه داد. بازیگر مقابل او  در نقش اول زن ، ملیندا کینامن است.

کارگردان اوا برگمن  است و بازیگران این تاتر ، اکثرا سوئدی هستند که مشخصا کلمات عربی را با تمرین زیاد ادا میکنند. نام دو بازیگر ایرانی ، حسن جعفری و شراره اسفندیاری ( رقص عربی ) و یک بازیگر بسیار خوب کمدین کرد اوز نوین  Özz Nûjen در لیست به چشم میخورد.
خلاصه ی داستان :  صحنه با حضور یک زندانی اعدامی و جلادی که باید سر او را در سحر و با اذان صبح از بدن جدا کند شروع میشود. زندانی محاکمه نشده است و نمیداند به چه جرمی اعدام میشود. اذان گو ، که  زندگی مردی را در گروی بلند شدن صدای خود میبند سکوت میکند  و اذان صبح را نمیخواند. در صحنه بعدی ، با حضور سلطان  fares ، و دیگران متهم محاکمه میشود. او که یک فروشنده ی برده است ، ادعا کرده بود که سلطان را در کودکی به سلطان قبلی فروخته است ، و سلطان در اصل هنوز برده است. افشای این مسئله که سلطان قبلی  فرامو کرده بود که  قبل از مرگش پسری را که به فرزندخواندگی پذیرفته بود ، رسما و کتبا آزاد کند ، سلطان  را مجبور به انتخاب میکند. او برای سلطنت شایستگی لازم را ندارد چون فردی آزاد نیست. آیا باید راه شمشیر را انتخاب کند و مخالفان را اعدام کند و شایعات را خفه کند ؟ یا راه قانون را انتخاب کند ؟ او قانون را انتخاب میکند. و طبق قانون باید فروخته شود و دوباره  آزاد شود.
در مراسم فروش او ، زنی که به فاحشه ی شهر شهرت یافته است توسط خدمتکارش او را میخرد. خرید سلطان به دست فاحشه ی شهر برای شهر نشینان بسیار ذلت بار است. در قرارداد ذکر شده که او باید سلطان را بعد از خرید آزاد کند ، اما او برای آزادی سلطان شرط میگذارد. شرط او گذراندن شبی با سلطان است و سلطان میپذیرد.
در صحنه ی بعد زن و سلطان تنها هستند ، زن که به فحشا شهرت دارد برای سلطان که در حال در آوردن شلوارش است  ( اینجا نیز با یک نرم برخورد میشود ،  وقتی به مردی پیشنهاد میشود شبی را با زنی بگذراند ، چه تصور دیگری را میتواند داشته باشد ؟)، توضیح میدهد که چون به ادبیات و شعر و ترانه علاقه مند است و هم صحبتی مردان را دوست دارد و اینها با نرم های جامعه همخوانی ندارند ، به فاحشه شهرت یافته است و مشکلی هم با این شهرت ندارد. او و سلطان همکلام میشوند ، و سلطان در اینجا از احساساتش سخن میگوید ، چیزی که هیچ وقت در میان همسخنان قبلی اش خریداری نداشته است.

تاتر پارادکس های جالبی را مطرح میکند. سلطان قدرتمداری که فروخته میشود. فاحشه ای که سلطان میخرد ، زندانی ای که برای جلوگیری از لرزیدن دست جلاد ، او را به شراب مهمان میکند و اذان گویی که بر حسب موقعیت اذان را دیرتر یا زودتر از سحر میخواند . تاتر یک راوی دارد. پیرمردی سوار بر قالیچه ی سلیمان که فضای هزار و یک شب را زنده میکند. ولی در اینجا نیز دگرگونگی مدرنیستی حاکم است. اینجا سلطان است که باید برای شهرزاد ، قصه بگوید و او را تا زمان آزادی خود سرگرم کند. در مقابل سوال سلطان که میپرسد : یعنی دیگه همه چی برعکس شده ؟ من قصه بگم تا تو سرگرم بشی ؟ زن به سادگی میپرسد : چرا که نه ؟

تاتر با آهنگهای عربی و رقصهای عربی ، دیالوگ های تفننی و کمدی  جنبه ای سرگرم کننده و فضایی رنگارنگ و زیبا را ارائه میدهد ، که نسبت به کارهایی بسیار جدی که در دراماتن دیده میشد ، متفاوت است.

در حاشیه ی این تاتر کلاس ها و ورک شاپ هایی برای آموختن فرهنگ عربی دائر شده است. و دانش آموزان مدارس و دانشجویان تاتر برای این تاتر از امکانات وِیژه برخوردارند.

تاتر در بخش های ادبی روزنامه ها ، نظریات مثبت منتقدان ادبی را به خود اختصاص داده است.
(راستی بچه ها ، باز هم  ممنون بابت بلیط :)))

3ـ  این نوشته ی خوابگرد را حسابی هستم .

اگر کتاب ما ایران هستیم ، با نام دیگری منتشر میشد ، جایی برای اعتراض نداشت. اما واقعا ما ایران نیستیم . اگر کسی یا جمعی از ما این ادعا را داشته باشد ، ادعای بیهوده ای است.

چطور میتوان چند هزار نفر را نماینده ی ملتی 70 میلیونی معرفی کرد ؟
اما این تفکر کم نیست. همین تفکر نیست که موجبات انقلاب تلویزیونی در تلویزیون های لوس آنجلس را که هر چند هفته یک بار اتفاق می افتد فراهم میکند ؟  همین تفکر نیست که شعارهایی تخیلی را بر سر در وبلاگها نقش میکند.
شعار " کار اینها تمام است " که بیش از دو سالی هست که بر سر در چند وبلاگ نوشته شد ه است از همین شعارهاست.  وقتی در وبگردی ها به این شعار میرسم ، با خودم فکر میکنم خوب است که عمر وبلاگستان به 5 نرسیده است. اگر اینترنت و وبلاگستان عمری به درازای جمهوری اسلامی داشتند ، اکنون این شعار 26 سال بود که بر سر در این  وبلاگها خود نمایی میکرد . مثل مادربزرگ که وقتی از صف مرغ و شیر برمیگشت ، همیشه با ترس و امید و با صدایی که بسیار آهسته بود ، یه جورایی درگوشی میگفت ، شنیدم اینا تا عید میرن. ردخور هم ندارد. و من میپرسیدم ، در این اتاق که کسی نیست. چرا آهسته حرف میزنی  ؟

ما نماینده ی ایران نیستیم. ما نماینده ی کسی نمیتوانیم باشیم. ما خیلی که همت بکنیم ، نظرات خودمان را بدون غرض و مرض بیان کنیم و شاید بتوانیم تغییری بسیار اندک ، در خودمان به وجود آوریم. راه تغییر را بر خودمان و بر دیگران نبندیم. اگر این همت و این هدف را داشته باشیم ، خود کاری است کارستان ، نمایندگی ملت ایران پیشکشمان .

4ـ پرستو فروهر اعلام کرد که به علت عدم موافقت دولتی  با برگزاری عمومی  سالروز قتل پدر و مادرش ، این مراسم در منزل داریوش و پروانه فروهر انجام خواهد شد. لینک
دقیقا نمیدانم به این ترتیب این فراخوان حزب ملت منتفی خواهد شد یا نه .

5ـ این مطلب آشوب را از دست ندهید . چرا دولت ها سرکوب میکنند

از فمینیسم چه میدانیم ؟  کانون زنان ایران

 7 ـ تناقض فمینیستی سیمون دو بوار / فاطمه صادقی

[ 10:11 | مهشيـد | 24 ديدگاه ]


Powered by MT3.35