بچه که بودم ، یکروز از مادرم پرسیده بودم که چرا اسم مرا مهشید گذاشته اند. مادر با بیحوصلگی گفت : چه میدانم ، نظر پدرت بود ، اسم قشنگی هم هست و در فامیل هم نبود. حالا مگه چی شده ؟ گفتم آخه هیچ کس برای من شعری نمیخواند. مادر با تعجب پرسیده بود : جل الخالق. این رو دیگه از کجا آوردی ؟ یعنی چه کسی برایت شعری نمیخواند ؟ گفتم : خوب مثلا دختر همسایه اونوری ، اسمش فریباست. برایش آهنگ هست. دختر اینوری اسمش ثریاست. برایش آهنگ هست، برای مریم آهنگ هست ، برای زهره آهنگ هست ، برای لیلا آهنگ هست .همه آهنگ دارند ، حتی برای آمنه دختر اوستا بنا که تمام خانه های این محل را تعمیر میکند ، آواز خوانده اند. تازه او خیلی کوچک هم هست ، هر روز هم رادیو میگذارد ، اما برای مهشید هیچ کسی آوازی نمیخواند. مادر با خنده گفت : به آغاسی میگوییم که بجای آمنه ، اسم تو را بگذارد. راضی میشوی؟ با خودم زمزمه کردم : مه شید چشم تو جام شراب منه ... و داد زدم ، نمیخوره ، قشنگ نمیشه . مادرم رو به آسمان کرد و گفت : خدایا یه عقلی به این دختر بده و یه پولی به من.
آغاسی هم رفت...
|