November 6, 2005

بچه که بودم ،  یکروز  از مادرم پرسیده بودم که چرا اسم مرا مهشید گذاشته اند. مادر با بیحوصلگی گفت : چه میدانم ، نظر پدرت بود ، اسم قشنگی هم هست  و در فامیل هم نبود. حالا مگه چی شده ؟
گفتم آخه هیچ کس برای من شعری نمیخواند.
مادر با تعجب پرسیده بود : جل الخالق. این رو دیگه از کجا آوردی ؟ یعنی چه کسی برایت شعری نمیخواند ؟
گفتم : خوب مثلا دختر همسایه اونوری ، اسمش فریباست. برایش آهنگ هست. دختر اینوری اسمش ثریاست. برایش آهنگ هست، برای مریم آهنگ هست ، برای زهره آهنگ هست ، برای لیلا آهنگ هست .همه آهنگ دارند ،  حتی برای آمنه دختر  اوستا بنا که تمام خانه های این محل را تعمیر میکند ، آواز خوانده اند. تازه او خیلی کوچک هم هست ، هر روز هم رادیو میگذارد ،  اما  برای مهشید هیچ کسی آوازی نمیخواند.
مادر با خنده  گفت : به آغاسی میگوییم که بجای آمنه ، اسم تو را بگذارد. راضی میشوی؟
با خودم زمزمه کردم : مه شید چشم تو جام شراب منه ... و داد زدم ، نمیخوره ، قشنگ نمیشه .
مادرم رو به آسمان کرد و  گفت : خدایا یه عقلی به این دختر بده و یه پولی به من.

آغاسی هم رفت...

[ 23:59 | مهشيـد | 14 ديدگاه ]


Powered by MT3.35