November 30, 2005

یکی از همکلاسی هایم در مدرسه زنی است نزدیک به 50 ساله .نامش سوزان است. ژورنالیست است و عکاسی هم میکند.  دختر بزرگش 33 ساله است. در 17 سالگی اولین بچه اش به دنیا آمد و بعد از او 4 بچه دیگر به دنیا آورد و پسر کوچکش 5 ساله است. ماجرای زیر را امروز برایم تعریف کرد :

رفته بودم میکائیل را از مهد کودک بیاورم و بگذارمش نزد پدرش ، اوقاتش تلخ بود. از او پرسیدم چه شده است و تدی بر ( خرس عروسکی ) اش را به من داد و گفت :
ـ من دیگه با این بازی نمیکنم .
ـ چرا ؟ تو که تدی را خیلی دوست داشتی. دیگه دوستش نداری ؟
ـ مسئله این نیست. دوستانم مسخره ام میکنند. آنها میگویند که پسرها با تدی بر و این جور عروسکها بازی نمیکنند.
سوزان ادامه میدهد : دیدم حالا اگر  بیایم و برایش مسئله ی برابری زن و مرد و اینکه جامعه ی ما پر شده است از کد های غلط که باید تغییر کنند را بگویم ، نه تنها چیزی نمیفهمد بلکه احتمالا خوابش هم میبرد و مجبورم تا خانه او را کول بگیرم بنابر این به او گفتم :
ـ اما تو پسر هستی ، درسته ؟
ـ اوهوم
ـ و تو با تدی بر بازی میکنی ، درسته ؟
ـ اوهوم
ـ خوب ، پس میبنی که دوستانت اشتباه میکنند. پسرها هم عروسک بازی کنند.
و میکائیل در اینجا کمی فکر کرد و با فریاد گفت  : درسته ، همینطوره .جانمی جان. 
و تدی بر را از بغلم قاپید و سخت بغل کرد.

در راه خانه داشتم فکر میکردم ، راستی این کدهای اجتماعی آیا نقشی بغیر از محدود کردن ما ، از هر جنسی که هستیم ، دارند ؟ آیا مردها به همان اندازه ی زنها ، با این یادگیری های اجتماعی محدود نمیشوند ؟ پس چرا سکوت میکنند ؟ چرا صدای اعتراض مردان به اندازه ی زنان نسبت به این محدودیت ها و مرزهایی که اجتماع برایشان میگذارد بلند نیست ؟ چرا این محدودیت ها را آنچنان میپذیرند که نه انگار که امکانی را از ایشان میگیرد ، بلکه امتیازی برای ایشان محسوب میشود  ؟ چرا ؟

[ 22:31 | مهشيـد | 3 ديدگاه ]

November 29, 2005

چند خبر داغ از سوئد

1ـ تحقیقات در مورد کشف دارو و واکسن ایدز سالها در سوئد در جریان بوده است و واکسنی که سالهاست روی آن تحقیق میشود اکنون وارد مرحله ی جدیدی شده است. این واکسن برای  اولین بار در این هفته روی انسان آزمایش میشود.به این ترتیب واکسن به 40 فرد داوطلب تزریق شده است . تزریق واکسن 5 بار متوالی در طول یک سال انجام خواهد شد و در صورت موثر بودن آن برای واکسیناسیون  به تانزانیا فرستاده خواهد شد. 

2ـ یک کشیش سوئدی که در خطابه خود در کلیسای خویش همجنسگرایان را غده های سرطانی ای خوانده بود که باید از پیکر جامعه با یک عمل جراحی برداشته شوند ، امروز بعد از شکایت ها و  دادگاههای مختلف ، توسط دادگاه عالی سوئد بخشوده شد. دادگاه عالی سوئد اعلام کرد که البته او در گفتار خود بسیار زیاده روی کرده است اما از آنجایی که در کلیسای خودش و میان جمع هواداران خود سخن میگفته ، ادامه ی بازداشت او مغایر با حق آزادی بیان اوست و به این دلیل که او از حق آزادی بیان خود استفاده کرده است ، بخشوده میشود.

سازمان سراسری دفاع از برابری جنسیتی در اعتراض به این حکم گفته است که دادگاه عالی سوئد با این کار به همجنسگرا ستیزی هویت بخشیده است و موجب پذیرفته شدن آن در جامعه میشود.

[ 20:37 | مهشيـد | 1 ديدگاه ]

متن فراخوان:
 
هم پيمان دربرابر گسترش ايدز

تريبون فمينيستي ايران:
از همه آنان كه به مبارزه با گسترش ايذر در زمينه‌هاي فقر، نابرابري جنسيتي، خشونت عليه زنان و كودكان و همچنین رفع انگ و تبعيض از افراد مبتلا به ايدز و حمايت از حقوق اجتماعي و دسترسي آنان به امكانات بهداشتي_ درماني متعهد هستند، دعوت مي كنيم روز پنج شنبه 10 آذر ساعت 1 بعداز ظهر در مقابل تئاتر شهر به ما بپيوندند.

انجمن تلاشگران سلامت
انجمن حمايتي فرهنگي کودکان کار
انجمن پرسپوليس (کاهش خسارات اعتياد) – کميته رنگين كمان
نشريه دانشجويي رستا
کانون هستيا انديش
مركز فرهنگي زنان

تريبون فمينيستي: اين برنامه با هدف آگاهي بخشي درباره بيماري‌ ايدز و روش هاي پيشگيري از آن، ايجاد حساسيت در ميان مردم و دولت نسبت به ابعاد گسترش اين
بيماري و حقوق افراد اچ آي وي مثبت برگزار مي‌شود.
اجراي موسيقي و نمايش خياباني از جمله برنامه هاي اين روز است.

  لینک این مطلب

پی نوشت : برای این برنامه مجوز هم تهیه شده است.

 

[ 10:14 | مهشيـد | 0 دنبالک | 1 ديدگاه ]

November 27, 2005

 فستیوال موزیک در شیستا ،استکهلم

( متاسفانه عکسها به دلیل دور بودن و یا نور نامناسب ، از کیفیت خوبی برخوردار نیستند)

فستیوال جهانی موسیقی در شیستا  در چندین روز با سمینار و ورک شاپ مشغول به کار بود و در جمعه و شنبه کنسرت ها اجرا شدند.

کنسرت سیما بینا در خانه ی فرهنگ استکهلم در جمعه 25 نوامبر اجرا  شد.

سیما بینا در یک برنامه در دو قسمت با تنفسی نیم ساعته برنامه ای را که تماما جدید بود ارائه داد. در برنامه اش او قطعاتی از موسیقی مازندارن، تربت جام و قوچان و خراسان را اجرا کرد.
سالن بزرگ خانه ی فرهنگ مملو از جمعیت بود و تعدادی نیز ایستاده بودند. در انتهای برنامه بر اثر اصرار تماشاچیان ، او مجموعه ای از آهنگ های خاطره انگیزش را نیز اجرا کرد ( خاله هندو جزوشان نبود )

قبل از شروع کنسرت  سیما بینا ، گروهی کاملا انترناسیونال به روی صحنه آمد و برنامه ای فوق العاده را اجرا نمود.
این گروه مرکبی از موسیقی نروژی ، ایرانی ، سرخپوستی و آفریقایی بود. ابتدا هر کدام تک خوانی میکردند و در انتها همه با هم برنامه ای بدیع را اجرا کردند.
نام افراد به ترتیب ، پرنیلا سودین ، بهرام باجلان ،  اولریکا بودن و ممدو سن  بود.

 

 

عکسهای فوق از دختری که در نیم ساعت تنفس در بیرون سالن  رقصی همراه با حرکات ژیمناستیک و یوگا را ارائه داد میباشد. نام او  در بروشورها ذکر نشده بود.

روز شنبه ساعت 19 ، فستیوال جهانی موسیقی در شیستا در محل برج علوم شیستا به کار خود ادامه داد.

این دختران زیبا دو خواهر هستند که خوانندگان گروهی به نام "  آبجیز " ( آبجی به معنی خواهر ) هستند. موزیک بسیار زیبای رپ زنانه ای را ارائه میدهند . ملودی صفوی ترانه ها را میسراید و صفورا صفوی روی آنها آهنگ میگذارد و هر دو با هم میخوانند. متن ترانه ها انسانی ، اجتماعی و  زنانه است و طنزی قوی را در بر دارد. رادیوی دولتی سوئد به زبان فارسی ، پژواک ، مصاحبه ای با  صفورا انجام داده است که در این آدرس میشنوید. صفورا به زبان های انگلیسی ، سوئدی و اسپانیایی هم میخواند.

در سایت آبجیز در مورد این دو خواهر و گروهشان بیشتر بخوانید ، در قسمت موزیک سایت هم میتوانید قسمتی از موسیقی ایشان را بشنوید. آهنگ های دمکراسی و آیینه را حتما گوش کنید. یکی از ترانه هایشان ، " مرد که گریه نمیکنه " متاسفانه در سایتشان موجود نیست. اما میتوانید در همان برنامه ی رادیو پژواک به تمام آهنگ آیینه گوش کنید.
برادر این دو خواهر ، صوفی ،( عکس او در سایت آبجیز موجود است )  هم نوازنده و خواننده است. ولی در گروه نقش تکنیسین صدا را بر عهده دارد. به قول صفورا یکی از مشوق های ایشان در انتخاب موسیقی بوده است. برادر به این میگن ها. یاد بگیرید آقایون برادر ها .

اینجا صفورا و ملودی را در دستشویی سالن گیر آوردم  و ازشان خواستم که جایی بایستند تا عکسی بگیرم. آنها هم همان دستشویی را برای این کار مناسب دیدند. و چرا که نه.  حتما به سایتشان سر بزنید ها . و اگر امکانی در جهت تبلیغ فعالیت هایشان در اختیار دارید ، دریغ نکنید. 

این گروه یکی دیگر از گروههای شرکت کننده در فستیوال بود که از جنوب ایران بود. بجز سازهای سنتی که در جنوب ایران به کار میرود ، این دوستان از کوزه های گلی برای نواختن استفاده میکردند. نام این گروه موسیقی جهله بود. تماشاگران که تعداد زیادی بچه های جنوب در میانشان بود ، با لذت زیادی به برنامه گوش میکردند و با موسیقی آشنای آن میخواندند و میرقصیدند. دیدن هیجان و لذت این دوستان حقیقتا زیبا بود.

پس از گروه جهله ، گروه گلبانگ برنامه اجرا کرد که به خاطر شدت تمرکز مردم در دور و بر سن و رقص و پایکوبی ایشان ، موفق به گرفتن عکس نشدم. اما برای دیدن عکسهای بچه های گلبانگ میتوانید به این آدرس مراجعه کنید. مقداری از موزیکشان هم در سایت هست.   با ورود به سایتشان اگر بلندگوهایتان را روشن کنید ، ترانه ی زیبای عاشق بودم را میشنوید.

( عکس از سایت گلبانگ ) رستم میرلاشاری که خواننده ی گروه گلبانگ است ، در مدرسه موسیقی استکهلم تحصیل کرده است و  فستیوال موسیقی جهانی شیستا و خیلی از کارهای دیگری که با فرهنگ و موسیقی در سوئد ربط دارد ، همه زیر سر اوست :)) خسته نباشی رستم جان.

این آقا را میشناسید ؟
شوان پرور است. یا همان که در ایران به اسم دکتر شوان میشناختیم. راستش من که بدون لباس کردی اصلا نشناختمش. او و گروهش نیز یکی از گروههای شرکت کننده در فستیوال بودند. بعد از مدتی نواختن موسیقی آهسته ، از مردم سوال کرد که آیا مایلند موسیقی آهسته را ادامه دهد یا میل به رقص و پایکوبی دارند و مردم گفتند که مایلند برقصند. اما دکتر شوان به نواختن موسیقی آرام خود ادامه داد ، اصلا انگار نه انگار... البته مردم هم با همان موسیقی آرام به رقص کردی پرداختند ، اصلا انگار نه انگار...

اینم یه عکس دیگه از دکتر شوان

 

این آقای گل هم نیمای عزیز  من است که یکی از دست اندرکاران برنامه بود. همه جا بود و همیشه میدوید و عرق از رخ و رخسارش جاری بود تا برنامه به بهترین وجه انجام شود. نیما گرافیست است و قلمی بسیار زیبا ، ذهنی باز دارد و از دریچه ی بسیار وسیع انسانی و فمینیستی به دنیا نگاه میکند.  ( آهای دنبال وبلاگش نگردید ، فری لانس ژورنالیست است ) بچه های استکهلم میتوانند در روزنامه ی صبح سیتی نوشته هایش را بخوانند .و بقیه دوستان سوئد میتوانند نوشته هایش را در سیتی آن لاین بخوانند.
خسته نباشی نیما جان.

تمام کنسرت ها را نبودم و نتوانستم از همه عکس تهیه کنم. یعنی این نوشته یک گزارش همه جانبه نیست.

 

 

[ 19:07 | مهشيـد | 11 ديدگاه ]

November 26, 2005

به مناسبت روز جهانی مبارزه با خشونت بر علیه زنان .
موضوع انشا برای دانش آموزان دختر :

خشونت بر علیه زنان ، مقصر کیست ؟

همانطور که شاعر شیرین سخن پارسی میفرمایند :

زن و اژدها هر دو در خاك به
 جهان پاك از اين هر دو ناپاك به

و البته بر تمام ما دانش آموزان واضح و مبرهن است که در خشونتی که بر ما میرود مقصر خودمان هستیم. و اگر رویمان را زیاد نکنیم و پایمان را از گلیمهای دستباف و خوش نقش و نگاری که به وسعت 1 متر در دو متر برایمان بافته اند بیرون نگذاریم ، عمری را به آرامش در کنار پدران و برادران و همسران خود  ( نگهبانان ناموسمان ) به سر خواهیم برد و آب از آب تکان نخواهد خورد و شصت پای شریفمان در داخل چشمان شهلایمان نخواهد رفت.

همه ی ما دانش آموزان عزیز میدانیم که مردان پیرامون ما ، عاشقانه ما را دوست میدارند و تنها صلاح ما را خواستار میباشند ، و از آنجایی که عقل ما کمی تا قسمتی پاره سنگ بر میدارد ، لذا  نمیتوانیم صلاح خود را تشخیص بدهیم و  این حق رسما و عرفا  به ایشان داده  شده است که  برنامه زندگی ما را از روزی که از شکم مادر به خشت می افتیم تا روزی که در برای همیشه کپه مرگمان را میگذاریم تعیین کنند . و در تمام مسائل خصوصی و نیمه خصوصی و عمومی زندگی ما حرف نهایی را بزنند.

از اینروست که نباید بعد از مدرسه جایی برویم ( و باید شکرگزار باشیم اگر اجازه تحصیل توسط مردان عزیز پیرامون به ما داده میشود )  و با پسرهای همسایه چشم و ابرو بیاییم  و حرف بزنیم. اینکار پدر و برادر عزیمان را به شدت عصبانی میکند ، و برادر عزیز مان مجبور میشود از ایستادن سر کوچه و چشم و ابرو آمدن و متلک گفتن به دختران همسایه ـ که حیا را خورده اند و آبرو را قورت داده اند ـ چند ساعتی رخصت بگیرد و با مشت و لگد بدن ما را که به دلیل کم تحرک بودن و محدودیت های فعالیت ورزشی  نیازمند به ماساژ و کوبیدگی است ، مثل آبگوشت شب جمعه به شدت بکوبد و لت و پار کند  و البته این کار را با عشق و علاقه ی هر چه تمامتر انجام خواهد داد.

وقتی که با یک دریا امید و آرزو با لباس سفید به خانه ی بخت تشریف بردیم ، دیگر پدر و برادر عزیز ما نفسی به راحتی میکشند . مادر که مسئولیت بردن اینجانبان به دکتر و گرفتن برگه تاییدیه بکارت را بر عهده داشت ، این کاغذ را به پدر و خانواده همسر عزیز میدهد که یه وقت خیال نکنند با دختر بی اصل و نسب و بی پدر مادری وصلت میکنند و پدر و برادر عزیز که توانسته اند وظیفه نگهبانی ناموس خود و بکارت دختر و خواهر را به خوبی انجام دهند  ، بار وظیفه را از دوش به زمین گذاشته و چون قبایی برازنده آن را بر تن داماد عزیز خویش میپوشانند.

پس از این اوست که باید به تنهایی ناموس ما را که خودمان عرضه نگهداری اش را نداریم ( چون البته ما ناموس نداریم ، ناموس مال مردان است ) تا آخر عمر محافظت کند. گلیم دست بافی  که در خانواده و با رعایت هزاران سال سنت و رسم و رسوم بافته شده است ، در خانه ی شوهر عزیز پهن میشود و فراتر گذاشتن پا از آن مثل همیشه موجبات قلم شدن ساق پا را فراهم می آورد. تا زمانی که بدنی که این ساقهای پا تحمل و حمل آن را به عهده داشته اند در گور فرو شود.

در این میانه اگر آقای شوهر مهربان بود و به بی حقوقی ما احترام گذاشت و ما را به عشق و الفت نکوبید ، باید از او متشکر و سپاسگذار باشیم و باید از تمام مردان روی زمین که دست بر روی ما بلند نمیکنند سپاسگذار باشیم چرا که عرف و سنت و عادت به ایشان این حق را داده است و ایشان تنها از آن استفاده نمیکنند. اگر در خیابان و گذر از کنار مردانی رد شدیم و ایشان سایز باسن و سینه و جگر و دل و قلوه ما را مورد تفقد قرار ندادند باید از ایشان سپاسگذار باشیم و اگر چنین کردند البته مقصر خودما هستیم. چاره اش این است که لباسهایمان را چهار سایز بزرگتر انتخاب کنیم و رنگ و رویمان را مثل میت بسازیم تا مورد تفقد و پیشنهادهای جورواجور  ایشان قرار نگیریم.

و ما دانش آموزان عزیز باید بدانیم که تمام کتک هایی که در طول زندگی مان تحمل میکنیم تنها نقشی فعال در پرورش و آموزش ما دارند که تا چوب تر نباشد ، گاو و خر فرمان بری ندانند و ما نیز که از عقل سالم بهره ای نداریم باید چوب تر را به تن خریدار باشیم تا آبروی خانواده و قوم و خویش و اجداد را بر زمین نریزیم.

نقش ما در منتقل کردن این اخلاق و آداب به پسران و دخترانمان در آینده نیز بسیار مهم است. این ما هستیم که باید به دخترانمان قد و قواره ی گلیمی را که بر آن زاده شده اند تفهیم کنیم تا پای از آن برون نگذارند. و این ما هستیم که باید به پسرانمان بیاموزیم تا همچون چماقی بر بالای سر خواهرانشان رشد کنند و محافظان ناموس ایشان باشند.

و بدینسان است که تمام ما در سایه جامعه ای سالم و مردسالار دست از پا خطا نخواهیم کرد و زنده خواهیم ماند تا زاد و ولد کنیم و نسلی خوشبخت و سعادت مند به جامعه تحویل دهیم.

اینبود انشای اینجانب . با تشکر از مسئولان عزیز امور آموزشی که تمام اعمال و رفتار ما دانش آموزان عزیز را از سیر تا پیاز با تفصیل و تعبیر به والدین عزیز گزارش میدهند و مسئولانه سعی میکنند در نبود ایشان پای ها را در داخل گلیمهای خود حفظ کنیم. مبادا آبی  از آبی تکان بخورد و تحولی حادث شود.

 پی نوشت : نوشته گلناز را در مورد شرکت او در جلسه مرکز تحقیقات سلامت زنان فردا حتما بخوانید

همچنین نوشته های مریم و زهره را در همین مورد

پی نوشت 2: ماجرای  لیلا گواه این حقیقت است که حضور مردان در زندگی زنان تنها به مردان پیرامونی محدود نمیشود و هر مردی این حق را به خود میدهد که نسبت به زنی که به طریقی در راهش قرار گرفته است تعرض کند .

[ 10:41 | مهشيـد | 7 ديدگاه ]

November 25, 2005

کنسرتی  که در زیر آدرسش می آید ،  از دوستی به من رسیده. اطلاعات زیادی از خواننده ندارم بجز اینکه نامش مونیکا جلیلی است. اگر کسی اطلاع بیشتری دارد لطف کنید و پیام بگذارید.

در اینجا ببینید مدت حدود یک ساعت

[ 18:55 | مهشيـد | 7 ديدگاه ]

دوستان مقیم استکهلم ، امشب کنسرت سیما بینا در خانه ی فرهنگ استکهلم را فراموش نکنید .

ساعت 8 شب . تهیه بلیط تلفن : 0850620200

اینم سایتشان
این جوان خوشتیپ ( نیما دریامج ) هم مسئول مطبوعاتی آن است.

خوب تبلیغ کردم بچه ها ؟ بعدا حساب میکنیم دیگه :))).

 

[ 7:11 | مهشيـد | 1 ديدگاه ]

November 24, 2005

تا پارسال  این موقعها که میشد، دختری به همه میگفت اگر برای هدیه سال نوی من داری فکر میکنی : شانل شماره 5، فلان کیف و فلان شلوار  و فلان تابلو . مرسی.
امسال میگه : اگه برای هدیه ی سال نوی من داری فکر میکنی : جارو برقی ، اجاق مایکرو ویو ، قابلمه ، ظرف و ظروف و ...

دیروز رفتیم و قرارداد خانه ی کوچکش را نوشتیم. خیلی هیجان زده است:
ـ اینو میبرم ، اونو میفروشم یه نو میخرم .. این اونجا بدرد نمیخوره ، تو سفر هند پرده ها و کوسن روی مبل رو میخرم...
گفت : یک کامپیوتر هم لازم دارم
گفتم :  اون با من . یه لپ تاپ برایت میخرم.

از سال نو قرار است زندگی مستقلش را شروع کند.
میگوید : باید قول بدهی که خوب غذا بخوری ، من میدانم تو وقتی تنها باشی با غذا خیلی شلخته ای و خوب غذا نمیخوری ، مدتی فکر میکند و ادامه میدهد : مجبورم خودم بیام و شام و ناهار را پیش تو بخورم تا خوب غذا بخوری.
میگویم : برای آمدن به خانه ی مادرت احتیاجی به بهانه نداری. تو کلید این خانه را هم نگاه خواهی داشت. تو بعد از این دو خانه خواهی داشت که میتوانی هر وقت که بخواهی به اینجا بیایی.

زندگی مستقل تجربه ی لازمی  است که بخصوص دختران در جوامعی مثل جامعه ما عموما از آن محروم هستند. شاید در موارد استثناعی ، تحصیل در شهری دیگر و یا یافتن شغلی مناسب جایی دور از خانه بتواند این موقعیت را در اختیارشان قرار دهد.

اگر من  چنین امکانی را در اختیار داشتم ، مسئله ی ازدواج برایم منتفی بود. یا لااقل در آن سن کم نیازی به این کار نمیدیدم.

از اینکه دخترم میتواند مرحله های مختلف زندگی خودش را یکی بعد از دیگری و با آزادی کامل انتخاب کند بسیار خوشحالم. ای کاش روزی برسد که تمام دختران کشورم این امکان را داشته باشند.

[ 6:59 | مهشيـد | 18 ديدگاه ]

November 19, 2005

هی میگم بیام یه آب و جارویی بکنم و یه دستی به سر و گوش وبلاگ بکشم.  نمیشه دیگه..
ببخشید اگر آمدید و رفتید و اینجا آپ دیت نشده بود. این روزها فرصت سر خاراندان دارم. اما آپ دیت کردن نه.
امتحانات و کارهای مربوط به آخر ترم مدرسه امان بریده و برای دو شنبه هم یک کار گروهی باید انجام دهیم. اصلش گروه نبودیم ، قرار بود کار دو نفری باشه. و عرضه اش در زمان محدودی . یکی از بچه ها در انتخاب پارتنر حضور نداشت و بعد تنها ماند. من بهش پیشنهاد کردم که به من و پارتنرم بپیوندد. خلاصه سه نفر شدیم و فکر میکنم کار خیلی باحالی از کار دربیاد. بخصوص که میخواهیم کمی کمدی باشد و مقایسه ای بین سه کشور فنلاند و سوئد و ایران ، آخه این گروه سه نفری ما شده سازمان ملل، هر کدوم از یک کشوریم .
بهش گفتم مشخصه ی کشور شما چیست ؟ با خنده  گفت سونا و ودکا و نوکیا ( و با خنده گفت : کانکتینگ پیپل ) .
از من پرسید مشخصه ی کشور شما شما چیست ؟ و چهره ام را غم گرفت ، از سرزمین گل و بلبل بگویم که گلی در آن نمانده و بلبلان را بر هیزم گل کباب میکنند ؟ مشخصه ی سرزمین من چیست ؟ چادر و اسلحه و زندان و اعدام ؟ در فکر بودم که پیریو گفت : مشید ( این وری ها ه وسط را به سختی میگویند )قرار گذاشتیم چیزهای بامزه بگوییم ها ، تو رو خدا غمگین نشو .

معلمم گفت : میتوانی چادر با خودت بیاوری ؟ که ما چادر را از نزدیک ببینیم ؟
گفتم : نه. من چادر استفاده نمیکردم ، روسری و مانتویم را وقتی به سوئد رسیدم طبق مراسم بسیار باشکوهی سوزاندم . شما هم با ندیدن و تجربه نکردن چادر چیزی از دست نمیدهید، مطمئن باشید.
گفت : سوزاندی ؟ چقدر قدرتمند ،  تو زن قوی ای هستی .
گفتم : گاه از قوی بودن خسته میشوم ایزابل ...
( موناهیتا در جوانه ها هم راجع به چادر نوشته )

قرار گذاشتیم چیزهای بامزه بگوییم. و من هم در خندیدن به خودم و روزگاری که داریم  استاد شده ام. کارم از گریه گذشته است....
امروز اینترنتی و فردا حضوری کارمان را حاضر میکنیم و دو شنبه به کلاس معرفی میکنیم. بد چیزی از آب در نخواهد آمد.

2ـ دیشب رفتم تاتر ، تاتر  اسرار سلطان  

این اولین تاتر غیر اروپایی است که در بزرگترین و جدی ترین تاتر شهر استکهلم ، دراماتن ، به روی صحنه رفت. فارس فارس ، fares fares ،  بازیگر لبنانی که قبل از این چند فیلم در چند فیلم متوسط به کارگردانی برادرش یوسف فارس شرکت داشته است ، اما در صحنه ی تاتر بهتر و بیشتر درخشیده است و قبل از این هم بازیهایی در نقش های دوم در تاترهای کوچک و بزرگ داشته و این بار در نقش اول  در دراماتن بازی خوبی را ارائه داد. بازیگر مقابل او  در نقش اول زن ، ملیندا کینامن است.

کارگردان اوا برگمن  است و بازیگران این تاتر ، اکثرا سوئدی هستند که مشخصا کلمات عربی را با تمرین زیاد ادا میکنند. نام دو بازیگر ایرانی ، حسن جعفری و شراره اسفندیاری ( رقص عربی ) و یک بازیگر بسیار خوب کمدین کرد اوز نوین  Özz Nûjen در لیست به چشم میخورد.
خلاصه ی داستان :  صحنه با حضور یک زندانی اعدامی و جلادی که باید سر او را در سحر و با اذان صبح از بدن جدا کند شروع میشود. زندانی محاکمه نشده است و نمیداند به چه جرمی اعدام میشود. اذان گو ، که  زندگی مردی را در گروی بلند شدن صدای خود میبند سکوت میکند  و اذان صبح را نمیخواند. در صحنه بعدی ، با حضور سلطان  fares ، و دیگران متهم محاکمه میشود. او که یک فروشنده ی برده است ، ادعا کرده بود که سلطان را در کودکی به سلطان قبلی فروخته است ، و سلطان در اصل هنوز برده است. افشای این مسئله که سلطان قبلی  فرامو کرده بود که  قبل از مرگش پسری را که به فرزندخواندگی پذیرفته بود ، رسما و کتبا آزاد کند ، سلطان  را مجبور به انتخاب میکند. او برای سلطنت شایستگی لازم را ندارد چون فردی آزاد نیست. آیا باید راه شمشیر را انتخاب کند و مخالفان را اعدام کند و شایعات را خفه کند ؟ یا راه قانون را انتخاب کند ؟ او قانون را انتخاب میکند. و طبق قانون باید فروخته شود و دوباره  آزاد شود.
در مراسم فروش او ، زنی که به فاحشه ی شهر شهرت یافته است توسط خدمتکارش او را میخرد. خرید سلطان به دست فاحشه ی شهر برای شهر نشینان بسیار ذلت بار است. در قرارداد ذکر شده که او باید سلطان را بعد از خرید آزاد کند ، اما او برای آزادی سلطان شرط میگذارد. شرط او گذراندن شبی با سلطان است و سلطان میپذیرد.
در صحنه ی بعد زن و سلطان تنها هستند ، زن که به فحشا شهرت دارد برای سلطان که در حال در آوردن شلوارش است  ( اینجا نیز با یک نرم برخورد میشود ،  وقتی به مردی پیشنهاد میشود شبی را با زنی بگذراند ، چه تصور دیگری را میتواند داشته باشد ؟)، توضیح میدهد که چون به ادبیات و شعر و ترانه علاقه مند است و هم صحبتی مردان را دوست دارد و اینها با نرم های جامعه همخوانی ندارند ، به فاحشه شهرت یافته است و مشکلی هم با این شهرت ندارد. او و سلطان همکلام میشوند ، و سلطان در اینجا از احساساتش سخن میگوید ، چیزی که هیچ وقت در میان همسخنان قبلی اش خریداری نداشته است.

تاتر پارادکس های جالبی را مطرح میکند. سلطان قدرتمداری که فروخته میشود. فاحشه ای که سلطان میخرد ، زندانی ای که برای جلوگیری از لرزیدن دست جلاد ، او را به شراب مهمان میکند و اذان گویی که بر حسب موقعیت اذان را دیرتر یا زودتر از سحر میخواند . تاتر یک راوی دارد. پیرمردی سوار بر قالیچه ی سلیمان که فضای هزار و یک شب را زنده میکند. ولی در اینجا نیز دگرگونگی مدرنیستی حاکم است. اینجا سلطان است که باید برای شهرزاد ، قصه بگوید و او را تا زمان آزادی خود سرگرم کند. در مقابل سوال سلطان که میپرسد : یعنی دیگه همه چی برعکس شده ؟ من قصه بگم تا تو سرگرم بشی ؟ زن به سادگی میپرسد : چرا که نه ؟

تاتر با آهنگهای عربی و رقصهای عربی ، دیالوگ های تفننی و کمدی  جنبه ای سرگرم کننده و فضایی رنگارنگ و زیبا را ارائه میدهد ، که نسبت به کارهایی بسیار جدی که در دراماتن دیده میشد ، متفاوت است.

در حاشیه ی این تاتر کلاس ها و ورک شاپ هایی برای آموختن فرهنگ عربی دائر شده است. و دانش آموزان مدارس و دانشجویان تاتر برای این تاتر از امکانات وِیژه برخوردارند.

تاتر در بخش های ادبی روزنامه ها ، نظریات مثبت منتقدان ادبی را به خود اختصاص داده است.
(راستی بچه ها ، باز هم  ممنون بابت بلیط :)))

3ـ  این نوشته ی خوابگرد را حسابی هستم .

اگر کتاب ما ایران هستیم ، با نام دیگری منتشر میشد ، جایی برای اعتراض نداشت. اما واقعا ما ایران نیستیم . اگر کسی یا جمعی از ما این ادعا را داشته باشد ، ادعای بیهوده ای است.

چطور میتوان چند هزار نفر را نماینده ی ملتی 70 میلیونی معرفی کرد ؟
اما این تفکر کم نیست. همین تفکر نیست که موجبات انقلاب تلویزیونی در تلویزیون های لوس آنجلس را که هر چند هفته یک بار اتفاق می افتد فراهم میکند ؟  همین تفکر نیست که شعارهایی تخیلی را بر سر در وبلاگها نقش میکند.
شعار " کار اینها تمام است " که بیش از دو سالی هست که بر سر در چند وبلاگ نوشته شد ه است از همین شعارهاست.  وقتی در وبگردی ها به این شعار میرسم ، با خودم فکر میکنم خوب است که عمر وبلاگستان به 5 نرسیده است. اگر اینترنت و وبلاگستان عمری به درازای جمهوری اسلامی داشتند ، اکنون این شعار 26 سال بود که بر سر در این  وبلاگها خود نمایی میکرد . مثل مادربزرگ که وقتی از صف مرغ و شیر برمیگشت ، همیشه با ترس و امید و با صدایی که بسیار آهسته بود ، یه جورایی درگوشی میگفت ، شنیدم اینا تا عید میرن. ردخور هم ندارد. و من میپرسیدم ، در این اتاق که کسی نیست. چرا آهسته حرف میزنی  ؟

ما نماینده ی ایران نیستیم. ما نماینده ی کسی نمیتوانیم باشیم. ما خیلی که همت بکنیم ، نظرات خودمان را بدون غرض و مرض بیان کنیم و شاید بتوانیم تغییری بسیار اندک ، در خودمان به وجود آوریم. راه تغییر را بر خودمان و بر دیگران نبندیم. اگر این همت و این هدف را داشته باشیم ، خود کاری است کارستان ، نمایندگی ملت ایران پیشکشمان .

4ـ پرستو فروهر اعلام کرد که به علت عدم موافقت دولتی  با برگزاری عمومی  سالروز قتل پدر و مادرش ، این مراسم در منزل داریوش و پروانه فروهر انجام خواهد شد. لینک
دقیقا نمیدانم به این ترتیب این فراخوان حزب ملت منتفی خواهد شد یا نه .

5ـ این مطلب آشوب را از دست ندهید . چرا دولت ها سرکوب میکنند

از فمینیسم چه میدانیم ؟  کانون زنان ایران

 7 ـ تناقض فمینیستی سیمون دو بوار / فاطمه صادقی

[ 10:11 | مهشيـد | 24 ديدگاه ]

November 16, 2005

میخواستم در رابطه با فرانسه  پاریس چیزی بنویسم .
آشوب فرانسه  از نظر من قابل دفاع نیست. اما قابل توضیح است.
آشوبگران به گفته سرکوزی ، وزیر کشور فرانسه مشتی اراذل و اوباش نبودند ، آنها اکثرا فرزندان مهاجران ، نسل دوم مهاجران هستند که توسط سیاست های غلط اتخاض (اين اتخاض لعنتي رو چه جوري مينويسند ؟ ) شده ی سیاستمداران ،  از اجتماع به حاشیه ی آن رانده شده اند و نصیبی جز فقر و کمبودهای ناشی از حاشیه نشینی از جامعه ی فرانسه نبرده اند.
اما آشوب فرانسه  یک انقلاب نیست. این آشوبگران شورشی نیستند. این آشوب هدفی را دنبال نمیکند . خراب کردن ، نیست کردن ، نابود کردن ، هدف اصلی این حرکت اجتماعی است ، نابودی ای که هیچ هدفی و یا آلترناتیوی به همراه ندارد . نابودی برای نابود کردن. شورشی نابینا که فردایی را نمیبند . این اعمال  از طرف کسانی صورت میگیرد که حس شهروندی نسبت به جامعه ی فرانسه ندارند و خود را جزئی از آن نمیدانند.

میخواستم بنویسم . اما این مصاحبه ی رادیویی در رادیو همبستگی  تمام حرفها را زده است. در این مصاحبه  آقای ایجادی ، خانم شفیق و آقای اسکندری ، جامعه شناسان و تحلیلگران سیاسی آشنا به مسائل فرانسه شرکت دارند.
در این مصاحبه بخصوص به گفته های خانم شهلا شفیق توجه کنید.

پ . ن : من نميدونم ما اينهمه ز و ت و خ ميخوايم چي كار . خوب يكي از هر كدوم داشتيم اينقدر من غلط نمينوشتم كه ( احتمالا فقط تايين را همچنان تعيين مينوشتم ، ميشد يه غلط 19 .  يا برعكسه  ...ها ؟ )

[ 6:28 | مهشيـد | 14 ديدگاه ]

November 14, 2005

جنبش زنان ، پرچم  ِ جنبش ، و یا : خر  ِ ما از کرگی دم نداشت...

نوشته ی قبلی  در مورد کشف حجاب غوغایی را بر انگیخت که مرا متعجب  کرد. نمیدانم آیا این روزها زبانم الکن شده است و یا لطف خواننده ها کم شده است و یا هر دو که لحن ایرونیک ( فارسی اش طعنه آمیز معنی شده است ولی من این ترجمه را چندان درخور نمیدانم ) این نوشته تفهیم نشده است.

دوست عزیز ِ ما در وبلاگ خودش خواستار تایین رنگ پرچم جنبش زنان میشود و کشف حجاب را عمده ترین مبارزه زنان قرار داده است و بعد هم در نوشته هایش در کامنت ها اینطور میرساند که معتقد است اگر کشف حجاب در ایران انجام شود ، تمام مسائل اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و فرهنگی حل میشود. خوب من اینطور فکر نمیکنم. ضمن اینکه فکر نمیکنم که وبلاگستان بتواند تایین کننده حرکات اجتماعی و شیوه های مبارزه در زندگی واقعی باشد. ضمن اینکه فکر میکنم که انسانهایی که مایل به پدید آوردن یک حرکت اجتماعی هستند ، باید خود هزینه ی آن را بپردازند و در پرداخت هزینه شریک باشند ، و بنابر این بر مبنای توانایی خود در مورد پرداخت هزینه ها و چگونگی آن تصمیم میگیرند.

اینکه من و چند وبلاگ نویس در خارج و یا داخل کشور بنشینیم و سر رنگ پرچم و یا محل تظاهرات و یا برداشتن و یا برنداشتن روسری بنویسیم  ، بحث بی موردی را آغاز کرده ایم . بی موردی اش به همان اندازه است که قضیه را برگردانیم و بر سر روسری سر کردن مردها و اینکه ایشان پرچم دست بگیرند بنویسیم و قلم فرسایی کنیم.

من به خودم این حق را نمیدهم که از مردانی که در روز 8 مارس در  ایران در تظاهرات شرکت میکنند ( اگر تظاهراتی باشد ) بخواهم که روسری بر سر کنند. به همان اندازه این حق را در مورد کسی که پیشنهاد کشف حجاب زنان را میدهد زیر سوال میبرم.

 ابزار مبارزه باید توسط مبارزین  انتخاب شود. و افراد تنها زمانی حق تایین ابزار مبارزه را دارند که خود در صف مبارزین قرار بگیرند. این صف به همراه نیاز دارد . نه به رهبر.

در مورد جنبش زنان و مردان درون جنبش نیز چیزی را باید بگویم. هر قدر هم که دنیای مردسالاری داشته باشیم و ستم پدرسالارانه بر زنان روزمره باشد و عادی تلقی شود ، هر قدر هم که تعداد مردانی  که در این جنبش شرکت میکنند کم باشد ، من  برای هیچ مردی که " مدافع جنبش زنان " باشد ، ارزشی بیشتر از زنی که " مدافع همین جنبش " باشد نمیشناسم. او را غنیمت نمیشمرم و اشتباهاتش را ناچیز تلقی نمیکنم. هر آنکس که در جنبش زنان پایی پیش میگذارد ، وجودش غنیمت است ، جنسیت او موجبات برتری او نیست.
جنبش زنان ، یک جنبش اجتماعی اپوزیسیون است. برابری همه جانبه ی  جنسیتی اگر یکی از مسائل اصلی  مردانی که از آزادی و برابری دم میزنند  نباشد ، تمام گفته های آنها را زیر سوال میبرد.
دفاع از جنبش زنان و مبارزات زنان از سوی مردان ، نه لطف است و نه جان فشانی . انجام یک وظیفه ی انسانی و اجتماعی است و  این مسئله هیچ امتیازی به مردان نمیدهد.
شخصا مردانی را که خواستار امتیاز فوق العاده ای به عنوان مدافع حقوق زنان میباشند ، از مردسالاران بدتر میدانم ، چرا که ایشان با استفاده از علم جدید ، تبعیضی نوین را ثبت میکنند. این همان ادامه ی تفکر مردسالاری است که به کلام نوین ملبس شده است. مردی که مفهوم برابری را بشناسد بدون منت و چشمداشت امتیازات فوق العاده  در صف تلاش برای دگرگونی قرار میگیرد. چرا که به خوبی میداند این دگرگونی ، اول از همه موقعیت اجتماعی او به عنوان یک انسان را بهبود خواهد بخشید.
چنین مردی از " حقوق زنان " دفاع نمیکند . او به عنوان یک " مدافع حقوق زنان " خودش را از آنها و دیگران یک سر و گردن بالاتر نمیداند و تمجید نمیطلبد ، او از حقوق خودش برای فاصله گرفتن از توحش ، برای رسیدن به منزلت انسان  دفاع میکند. این مسئله موجب افتخار او است نه موجب امتیاز او.

بارها دیده ام و شنیده ام که مردانی که خود را فمینیست میدانند از اینکه از طرف گروهی از زنان به آنان اهانت میشود شکایت میکنند. اما دلیل این شکایت را نمیفهمم.
جنبش زنان و مبارزه ی برابرحقوقی ، رقص روی گلها نیست. ما زنان فعال در جنبش از زمانی که تصمیم به حرکت گرفته ایم با اهانت مخالفان ، از مرد و زن ، روبرو شده ایم. از زنان بیشتر از مردان فحش خورده ایم. پس چرا برای مردان روبرو شدن با این نوع برخوردها عجیب است ؟ غیر از این است که دلایل فرودستی زنان برای ما شناخته شده نیست و نمیدانیم که زنان خود عاملان بازتولید اندیشه مردسالارنه هستند ؟ چرا آقایان فکر میکنند با قدم گذاشتنشان در این جنبش شاخه های گل و سرودهای ستایش از هر سو نثارشان میشود ؟ چرا انتظار عکس العملی متفاوت با آنچه ما با آن روبرو هستیم را دارید ؟
به دنیای ما خوش آمدید آقایان. ما در این دنیا  توهین میشنویم و تحقیر میشویم و میترسیم و میلرزیم و می ایستیم.

[ 23:54 | مهشيـد | 17 ديدگاه ]

November 13, 2005

سال هاست به اين فکر مي کنم که همه از غلامرضا تختي مي گوييم اما دريغا از سخني درباره شهلا توکلي بانوي جواني که در جواني با بابک يک ساله در توفان زندگي و حادثات تنها ماند. از خسرو گلسرخي حرف مي زنيم اما از عاطفه گرگين سخنمان نيست که در اين سي واند چه کشيد تا امروز که دامون سي و چند ساله شده است. اين فخر براي چپ ايران مانده است که نيم قرن مي گذرد و هيچ گاه پوران خانم سلطاني را در سالمرگ مرتضي کيوان تنها ننهاده است. با ديگران هم همين کرده اند و مجاز به بازگفتن نيستم ورنه مثال ها داشتم.

جمله ی بالا قسمتی از پرانتزی است که مسعود بهنود در نوشته خود در رابطه با آنچه بر گنجی میرود  نوشته است.

[ 23:58 | مهشيـد | 8 ديدگاه ]

در وبلاگ من یک فمینیست هستم ، دیدم که ایشان درخواست حمل پرچم فمینیستها و کشف حجاب در روز 8 مارس را کرده اند. ( البته در جای دیگری دیدم که ایشان خودشان را زن ذلیل معرفی کرده اند که به نظر من بیان این کلمه از کسی که به فمینیسم معتقد است بسیار غریب آمد )
امضای ایشان که مرد هم هستند در زیر نوشته شان محفوظ است. که البته این را حق ایشان میدانم. اما چنین فراخوان پر هزینه ای دادن با امضای محفوظ ، و خواستار کشف حجاب از آدمهایی که در یک تظاهرات شرکت میکنند به نظرم خواسته ای بسیار غیر منطقی آمد.
بعد به فکرم رسید چرا  اینقدر خواستهای پرهزینه از زنان فعال جنبش مطرح میشود ( یکی تو تلویزیون خودش از خارج کشور داد میزد آی ترسو  ، اگر راست میگی روسری تو بردار ، البته این یکی از عتیقه های مونث در خارج از کشور بود ) . بیایید مسئله را برگردانیم.

امروز جنبش زنان یکی از جنبش های فعال در ایران است. مردان هم نقش چندانی در این جنبش ندارند و صرفا به حمایت گفتاری و کرداری در حاشیه از آن مشغول هستند. بچه ها در جلوی دانشگاه روی زمین نشستند و کتک خوردند و مردان صرفا از ایشان حمایت کردند . از این حرکت ها زیاد پیش آمده . بیاییم و حمایت از جنبش زنان را از طرف مردان عملی کنیم. حمایت عملی هم ساده است. هزینه را تقسیم کنیم.
مگر ما اسم وبلاگهایمان را به سادگی به تریبون فمینیستی تغییر نمیدهیم ؟ این کار را برای اینکه به آن اعتقاد داریم انجام میدهیم یا اگر هزینه ای هم داشت چنین میکردیم ؟ بیایید بار تحقیر زنان را تقسیم کنیم. ( من حجاب را تحقیر میدانم ) مردان در روز جهانی زن این پرچم ها را در دست بگیرند و روسری بر سر کنند.
هزینه ای که در این میان پرداخت میشود به احتمال قوی به اندازه ی هزینه ی زنان در برداشتن حجابشان نخواهد بود. ( چون این عمل جرم محسوب میشود و کیفر قانونی دارد اما روسری بر سر کردن مردان  کیفر ندارد ) مایلم ببینم چند نفر از مردان چنین میکنند.
این یک پیشنهاد است دیگر ،آقایان  به جای نشستن و لنگش کن گفتن ، همراه شوید و مطمئن باشید زنان اینجا شما را تنها نخواهند گذاشتن و همراه شما پرچم به دست میگیرند و در تظاهرات شرکت میکنند.

[ 0:19 | مهشيـد | 18 ديدگاه ]

November 12, 2005
[ 9:24 | مهشيـد | 0 ديدگاه ]

November 11, 2005

تریبون فمینیستی

برای اعتراض به فیلترینگ صدای زنان ، زنانه ها امروز به نام تریبون فمینیستی منتشر میشود.

[ 6:31 | مهشيـد | 4 ديدگاه ]

November 10, 2005

امشب كانال يك تلويزيون سوئد در ساعت 10.50 شب مستندي در باره ايران به نام : ايران با اوران چه ميكند نمايش خواهد داد. اين برنامه دو روز بعد تكرار خواهد شد.

من دقيقا اين حرف بعضي از دوستان را نميفهمم كه معتقدند كه ايران بايد به فعاليت هاي اتمي خود ادامه دهد. دلايل عجيبي هم  مي آورند ، كه مثلا اسرائيل بمب اتم دارد ( چرا ما نداشته باشيم ؟ ) و چرا به او بند نميكنند و او هم خطر بزرگي براي صلح جهاني است ( مسلما همين طور هم هست ) اما من ميگويم كه مسلما ايران انرزي اتمي را براي  پختن شله زرد نذري نميخواهد. اين انرزي تنها براي ساختن سلاح استفاده خواهد شد. رزيمي مثل اين كه ما در ايران داريم براي چنين امكاناتي صلاحيت ندارد . درست است كه آمريكا و اسرائيل و خيلي ديگر از كشورها كه اين امكانات را در اختيار دارند براي استفاده صحيح از اين امكان صلاحيت ندارند اما دليل نميشود چون آنها دارند ، پس ايران هم داشته باشد.
اين كه اين انرزي به طريق درستي در ايران مورد استفاده قرار بگيرد بسيار بديهي است. به قول ابراهیم نبوی ، هنوز طرز استفاده صحيح از يك چراغ والر در ايران روشن نيست و موجبات آتش سوزي در مسجد و مرگ چندين نفر را به وجود مي آورد. از انرزي هايي كه داريم به خوبي نميتوانيم استفاده كنيم . پس انرزي هاي جديد ميخواهيم چه كنيم؟
به نظر من تلاش هاي جهاني در جهت عدم فعاليت هاي هسته اي در ايران مفيد است. من كاري ندارم به اينكه ديگر جلادان شمشير در دست داشته باشند. يك جلاد مسلح ديگر هيچ نفعي به حال صلح نخواهد داشت.

__________________________________

قیام حاشیه بر علیه متن ، در دفاع از آشوب های فرانسه ، فواد شمس

اسمش نادیا بود

شبهای پاریس

در فرانسه چه خبر است ؟

پیشنهاد اخراج آشوبگران از فرانسه

همزاد وبلاگم را پیدا کرده ام. وبلاگ های شما هم همزاد دارند ؟

[ 13:11 | مهشيـد | 0 دنبالک | 12 ديدگاه ]

November 8, 2005

همسايگان خريدار دختران ايرانی

چرا شیعه ، دختر امام حسین را در 6 سالگی ترور کرد ؟

این چهره ی فرانسه است .

صفحه ویژه : آشوب در فرانسه

و آخرین خبر رسیده از پاریس این بود که آشوب های پاریس اولین قربانی خود را داد. مرد 60 ساله ای در اثر ضرب و شتم چند جوان  نقاب دار به قتل رسید. پلیس اعلام موقعیت اضطراری و حکومت نظامی کرده است. و دولت امیدوار است با افزودن پلیس ها و اعلام حکومت نظامی ، بتواند آرامش را به منطقه بازگرداند.

_______________________________________

نادیا انجمن ، شاعر افغان ، بر اثر خشونت خانگی جان سپرد

[ 12:08 | مهشيـد | 3 ديدگاه ]

November 6, 2005

بچه که بودم ،  یکروز  از مادرم پرسیده بودم که چرا اسم مرا مهشید گذاشته اند. مادر با بیحوصلگی گفت : چه میدانم ، نظر پدرت بود ، اسم قشنگی هم هست  و در فامیل هم نبود. حالا مگه چی شده ؟
گفتم آخه هیچ کس برای من شعری نمیخواند.
مادر با تعجب پرسیده بود : جل الخالق. این رو دیگه از کجا آوردی ؟ یعنی چه کسی برایت شعری نمیخواند ؟
گفتم : خوب مثلا دختر همسایه اونوری ، اسمش فریباست. برایش آهنگ هست. دختر اینوری اسمش ثریاست. برایش آهنگ هست، برای مریم آهنگ هست ، برای زهره آهنگ هست ، برای لیلا آهنگ هست .همه آهنگ دارند ،  حتی برای آمنه دختر  اوستا بنا که تمام خانه های این محل را تعمیر میکند ، آواز خوانده اند. تازه او خیلی کوچک هم هست ، هر روز هم رادیو میگذارد ،  اما  برای مهشید هیچ کسی آوازی نمیخواند.
مادر با خنده  گفت : به آغاسی میگوییم که بجای آمنه ، اسم تو را بگذارد. راضی میشوی؟
با خودم زمزمه کردم : مه شید چشم تو جام شراب منه ... و داد زدم ، نمیخوره ، قشنگ نمیشه .
مادرم رو به آسمان کرد و  گفت : خدایا یه عقلی به این دختر بده و یه پولی به من.

آغاسی هم رفت...

[ 23:59 | مهشيـد | 14 ديدگاه ]

امشب یه جک تازه شنیدم که هنوز هم دارم میخندم. ( یا گریه میکنم ؟ ) فکر کردم برایتان تعریف کنم ، کمی بی ادبی است ولی به با ادبی خودتان ببخشید . به هر حال ما از قبل گفتیم که اگر با جک بی ادبی مخالفید ، نخوانید.

یه آخوند مسئول اتوبان تهران کرج شد ( چرا شو از من نپرسید، من که ایشان را سر کار نگذاشتم ) و عوارض را به 1000 تومان ارتقاء داد. چند تا از کارگزارها آمدند و گفتند : حاج آقا نکنید. ملت ناراضی میشن . شلوغ میکنند ، انقلاب میشه ها . آخوند هم گفت : اگر شد میاریمش پایین .
خلاصه عوارض بالا رفت ، ملت هم 1000تومان را میدادند  و می آمدند و میرفتند و حرفی هم نمیزدند.
آخوندک بعد از چند وقتی کارگزاران را جمع کرد و گفت این عوارض رو میبریم بالا میکنیم 2000 تومان. کارگزاران گفتند : نکنید آقا. ملت شلوغ میکنند ، انقلاب میشه ها . آخوندک هم گفت که حالا این کار را میکنیم ببینیم چی میشه ، اگر شلوغ شد ، کم میکنیم دیگر.
خلاصه عوارض بالا رفت. ملت هی می آمدند و میرفتند و حرفی هم نمیزدند.
آخوندک دوباره بعد از چند ماه همه را جمع کرد و گفت  قرار را بر این میگذاریم که عوارض را میکنیم 2500 تومان و اضافه بر آن .... ( یه بلایی هم سر ملت می آوردند ، خودتان دیگه گوشی دستتان بیاید دیگر ) . همه گفتند : آقا ملت تحمل نمیکنند ، اینجا دیگه پای ناموس در میان است ، شلوغ میشه ، انقلاب میکنند. آخوندک هم با همان خونسردی گفت : حالا ببینیم چی پیش میاد، اگر طوری شد عوضش میکنیم.
خلاصه یه چند روزی گذشت ، صف بلندی جلوی باجه های پرداخت تشکیل شد و ملت ریختند و شلوغ کردند. خبرنگاران که خبر شلوغی را شنیدند ، به محل رفتند و یکی از خبرنگاران در شلوغی رفت و از فردی پرسید : شما خواسته هایتان چیست ؟
ـ آقا آخه نگاه کنید چه مملکتی شده ، این مملکت است برای ما درست کردند ؟ شما که خودتان شاهد هستید ، این صف را میبینید ؟  دو نفر مامور گذاشتند و این همه آدم ، خوب چهار تا مامور  اضافه کنند  ، کار مردم را راه بیاندازند ، اینقدر معطل نشیم.

[ 1:51 | مهشيـد | 18 ديدگاه ]

November 4, 2005

بعد از انقلاب در ایران ، سینما مانده بود حاج و واج و که چه کند و چه نکند و چه فیلمی بسازد. اولین فیلمی که یادمه سینمای تجاری ایران بیرون داد ، فریاد مجاهد بود. در آن فیلم در جایی راوی میگفت : در سال فلان مجاهدین و مبارزین ضد رژیم وارد مرحله فعالیت زیر زمینی شدند. همان موقع نشان میداد که بهمن مفید همراه با یک سری دیگه ، از پله ها سرازیر شده و به یک زیر زمین رفتند و شروع به فعالیت کردند . این درک سینمای ایران بود از فعالیت زیر زمینی.
به یاد همان فیلم افتادم وقتی درک شهردار آستارا از شفافیت را دیدم .

[ 19:25 | مهشيـد | 12 ديدگاه ]

تولرانس 

ترجمه آن به  فارسی معنی تحمل میدهد ؟ اما فکر میکنم تولرانس تحمل اجتماعی سیاسی است. یعنی تو اگر بنشینی توی خانه و کتک ها و تحقیر های شوهرت را تحمل کنی ، کسی نمیاد بهت بگه آفرین ، تولرانست  بالاست. در مقابل ، تولرانس اجتماعی چیزی است که  نیاز مبرم جامعه است و برای ساختن یک اجتماع غیر همگون ضروری  است.

یکی از مسائل مهمی که ادیان و ایدئولوژی ها را زمینی میکند و در جامعه برای ایشان محلی از وجود باز میکند ، تولرانس بالای آنان است. تحمل مخالفان و دگر اندیشان ، تحمل شوخی و متلک های اجتماعی . تحمل حضور و ثابت بودن این حضور که همیشه هم با پیشواز روبرو نمیشود.

مهم این نیست که در جایگاه ضعف تولرانس بالایی داشته باشی. تولرانس آنجا خودش را نشان میدهد که در جایگاه ضعف و قدرت ، هر دو ، از امکان حذف مخالفانت استفاده نکنی.

بر همین مبنا ، سوسیالیزم دولتی هرگز تولرانس نداشته است.

بر همین مبنا ، اسلام هرگز دینی با تولرانس نبوده است.
اسلام چه در مقام قدرت ، در ایران و افغانستان و دیگر کشورهای اسلامی ، و چه در مقام ضعف و در جایی که ایدئولوژی مسلط به جامعه نبوده است ، نشان داده است که از تولرانس بالایی در مقابل مخالفین برخوردار نیست.
در حالی که اسلامیان در تمام دنیا مخالفان خود را با اعدام های دولتی و یا ترور های شخصی ( ترور لئو وان گوگ یکی از این ها بود ، در کشوری که اسلام در آنجا اصلا کاره ای نبود ) نابود میکنند ، به محض اینکه کسی یک خط به شوخی یا مخالفت در مورد اسلام یا پیغمبر آن و یا ائمه اطهار بزند ، از همه طرف مورد مواخذه قرار میگیرد که : به عقاید دیگران احترام بگذارید .
راستی چرا ؟ چرا این احترام به عقاید دیگران باید صرفا از طرف غیر مسلمین باشد ؟ چرا مسلمانان نمی آموزند که به عقاید دیگران احترام بگذارند ؟
در جایی که مسلمان به خود حق میدهد که حتی لباس و پوشش و نحوه آرایش مو و صورت را برای زن و مرد تایین کند ، چگونه است که خواستار احترام به عقاید خودش میشود ؟

در سوئد ، مدتی پیش ، یک کشیش دلقک که بیشتر کارش شو بیزنس است ، در یکی از موعظه های خود ، اعلام کرد که بودا یک مرد چاق و بی مصرف است که زیر درخت نشست و پیروانش برایش غذا آوردند تا پروار شود.
در هیچ کجای سوئد ، هیچ برخوردی از طرف بوداییان رخ نداد. هیچ بودایی فتوای مرگ " رونه " را صادر نکرد. هیچ تظاهراتی صورت نگرفت.
او در ضمن اضافه کرد که محمد یک پدوفیل است.
چه شد ؟ دنیا کن فیه کون شد  ، تظاهرات های مسلمانان در مقابل کلیسای فیلادلفیا . شعارهای " قسم به خون شهدا ، رونه تو را میکشیم " ( حالا یه همچی چیزهایی ، به سوئدیش دیگه ) در مقابل مساجد و کلیسای جناب رونه ، تن او را میلرزاند. زن و بچه ی سابقش ( البته بچه اش کمافی ال بچه اش محسوب میشود ، منظور زن سابقش است ) موقتا  به کشور دیگری فرار کردند . و خودش بارها در تلویزیون و روزنامه ها گه خوردم نامه نوشت. چرا ؟
سلمان رشدی در کتاب آیه های شیطانی اش ، فضایی را ترسیم میکند که میتواند به محمد و عایشه و ... نسبت داده شود. طنز بسیار زیبایی هم دارد و کتاب حقیقتا از نظر ادبی ، کتابی منحصر به فرد است. سلمان رشدی محکوم به مرگ میشود. مترجم کتابش در نروژ مورد حمله قرار میگیرد و چاپخانه ای که کتابش را منتشر کرده است منفجر میشود . چرا ؟
لئو وان گوگ ، با ساختن فیلمی که در آن زنی که کلام قرآن را بر تن برهنه اش دارد  شلاق میخورد ، به اعدام محکوم میشود و حکم در خیابان اجرا میشود. چرا ؟
در ایران و دیگر کشورهای اسلامی ، هر روزه مخالفان و یا حتی کسانی که تن به قوانین اسلامی نمیدهند مورد آزار و شکنجه قرار میگیرند و یا اعدام میشوند. چرا ؟
در اواخر قرن 20 تا کنون که قرن 21 آغاز شده است. در تمام خشونت های مذهبی و ترورهای عقیدتی اسلام یکی از پاهای ثابت بوده است. چرا ؟
اسلام با کلام : لا اکراه فی الدین ، دین را به دیگران تحمیل میکند و با تولرانس صفر ، از دیگران احترام میطلبد.
اسلام باید بتواند مانند هر دین و ایدئولوژی دیگری ، انتقاد بپذیرد ، منتقدین را به حال خود بگذارد و مورد طنز و شوخی قرار گیرد.
جامعه سالم ، جامعه ای است که چند گونه گی در آن به تمام معنی وجود داشته باشد و رعایت شود. در جوامع آزاد اروپایی ، حتی راسیست ها هم حق وجود و ابراز وجود ( تظاهرات ) دارند. مسلم است که من نیازی نمیبینم که اندیشه راسیسم در  چهاردیواری شخصی من ابراز وجود کند و مزاحم آرامش من شود ، اما بنا بر مخالفت من با ایشان ، رای به حذف ایشان نمیدهم. ( با وجود اینکه میدانم که ایشان اگر آب پیدا کنند شناگران ماهری میشوند و حق نفس از دیگران سلب میکنند )
در قرن 21 ، تنها ایده ها و عقیده هایی میتواند گسترش پیدا کنند که تحمیلی نباشند و از تولرانس بالایی برخوردار باشند. عقاید مخالفان را تاب آورند و انتقاد و طنز در مورد خویش را بپذیرند.
دنیای مدرن  جایی برای کوته فکری های عقیدتی باقی نمیگذارد.

[ 9:39 | مهشيـد | 15 ديدگاه ]

November 3, 2005

مصاحبه ی خانم شفیعی همسر اکبر گنجی با رادیو آلمان را اینجا بخوانید و بشنوید

این پتیشن در جهت درخواست آزادی اکبر گنجی تهیه شده است. اگر مایلید امضا کنید.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عمران صلاحی را حتما میشناسید. او یکی از طنز نویسان بزرگ کشور ماست.
این قسمت از مصاحبه او با رادیو آلمان است :

...خب طنز عوارض جانبی دارد و دست خود آدم هم نیست. من بعضی وقتها خیلی هم مراعات می‌کنم که پا روی دم کسی نگذارم، ولی متاسفانه محدوده‌ی دم افراد مشخص نیست و یکهو می‌بینی هرجا پا می‌گذاری روی دم یک نفر پا گذاشته‌ای. جایی نوشته بودم چون این دم‌ها به همدیگر وصل هستند، دم این را لگد می‌کنی صدای یک نفر دیگر بلند می‌شود. این پیچیدگی دم‌ها یک مقدار کار را پیچیده کرده است. اما نه...، من اصلا دوست ندارم هیچ روزنامه‌ای تعطیل بشود!»

تمام مصاحبه را اینجا بخوانید و بشنوید

____________________________________

رمان شالی به درازی ابریشم ، جایزه ویژه نویسندگان را به خود اختصاص د