گفتم :همین جاست. ماشین را نگاه داشت. گفتم: مرسی که منو رسوندی. گفت : خواهش. درب را باز کردم . ماندم که چی بگم. ـ میخوای بیای بالا و یک قهوه بخوری ؟ ـ چرا که نه. بزار ماشین را یه جایی بزارم. ـ اون طرف اگر بزاری تا دو ساعت مجانی یه . ـ فقط دو ساعت ؟ و خندید. ـ نگاهش کردم. و هیچ نگفتم.
در آسانسور را باز کردم و با هم وارد شدیم. ـ کدام طبقه ؟ ـ سوم. از آسانسور بیرون آمدیم. به سمت درب آپارتمان رفتیم. کلید انداختم و درب را باز کردم. پالتو ها را در آوردیم. ـ اتاق نشیمن آنجاست. دست شویی هم آنطرف اگر نیازی بود. من میرم و قهوه را میگذارم. یک نون و پنیری ، چیزی هم همراهش میخوری ؟ من فقط نسکافه دارم. اهل قهوه جوش و اینا نیستم. ـ بد نیست، همان نسکافه خیلی هم خوب است. به آشپزخانه رفتم . آب جوش کن را از آب پر کردم و روشن کردم. از یخچال ، پنیر و خیار در آوردم و نگاهی کردم. ـ گوجه ندارم. ـ چی ؟ ـ هیچی . چند تکه نان بریدم و روی تخته نان گذاشتم. پنیر و خیار را هم گذاشتم. دو فنجان قهوه داغ. بلند گفتم : ـ شیر هم میخوای ؟ شکر ؟ ـ نه ، سیاه. ـ چه شیک .. به اتاق نشیمن رفتم. و روی مبل دنبالش گشتم. کنار کتابخانه پیدایش کردم. گفت : ببخش ، من معمولا به سراغ کتابها میروم. ـ راحت باش ،من هم همین کار را میکنم. مشکلی با آن ندارم. آمد و نشست روی مبل . قطعه ای نان برداشت و بریده ای پنیر رویش گذاشت. فنجان قهوه اش را در دست گرفت : ـ خانه ی قشنگی داری . رنگهای آرام. این تابلو ها هم ، مجموعه قشنگی است. هارمونیک است. قهوه ام را برداشتم ، با شیر و بدون شکر ، جرعه جرعه مشغول نوشیدن شدم. ـ کتاب هم زیاد داری . خوبه که کتاب میخونی .. با تعجب نگاهش کردم. ـ خوبی از خودتونه. ـ اما باید چیزای دیگه را وارد برنامه مطالعاتی ات کنی. اینا که میخونی ، البته نه اینکه بد باشه ، اما به کار نمیاد. حالا کم کم درست میشه ، با ادبیات کلاسیک شروع کن. پیس و ادبیات تاتری ... شکه شده بودم و تا مدتی چیزی نتوانستم بگم. کمی خودم را جمع و جور کردم و گفتم : ـ ببین. نمیدانم از من چه شنیده ای ، اما امیدوارم که این را هم شنیده باشی که من آدم صادق و رک گویی هستم. من هم تو را تا حد کمی میشناسم. اما بیا و روراست باشیم. هر دوی ما میدانیم که داریم چه میکنیم و کجا ایستاده ایم. اولین بار است که به خانه من آمدی ، و داریم همدیگر را میشناسیم ، حالا یا از این آشنایی رابطه ای در می آید ، یا نمی آید. اما به هر کجا هم که برسیم ، خودت هم خوب میدانی که تو اولین مرد زندگی من نبوده ای ، میتوانم حدس بزنم که آخرینش هم نخواهی بود. و من هم همین نقش را در زندگی تو دارم. اما حالا بیا و کمی فکر کن. اگر من تا کنون میخواستم سیستم مطالعاتی ام را به نسبت مردان زندگی ام عوض کنم و هر بار از این موضوع به آن موضوع چرخی میزدم ، آنوقت چه به روز مطالعه ی من می آمد ؟ بیشتر شبیه " علی فرفره " نمیشدم ؟ تو همین را میخواهی ؟ کسی که از نظر فکری ثبات ندارد ؟ چنین کسی میتواند از نظر احساسی ثباتی داشته باشد ؟ نفسی گرفتم و ادامه دادم : تو به ادبیات کلاسیک و تاتری علاقه داری ، من هم علاقه مندی های خودم را دارم. برای من آنچه مهم است این است که تو از مغزت استفاده میکنی ، و صاحب اندیشه هستی. من هرگز از یارم نمیخواهم که مثل من بیاندیشد و آنچه را که مطالعه میکند با من هماهنگ باشد. تو چطور این کار را میکنی ؟ میفهمم که مردها و زنها در اتوریته با هم متفاوت هستند. اما اگر مایل به اعمال اتوریته بودی هم حد اقل میتوانستی کمی صبر کنی که ببینی آیا من اتوریته پذیر هستم یا نه. کمی صبر کنی و مرا بهتر بشناسی . ببینی این رابطه به کجا میکشد . حالا احتمالا با همان زبان خودت فکر میکنی که " فمینیست بازی " در می آورم ، اما حقیقتا نمیتوانم بفهممت. اگر من برای خاطر تو و یا هر کس دیگری سیستم مطالعاتی خودم را تغییر دهم ، در آن صورت برای علایق خودم نیست که مطالعه میکنم. برای علایق توست . پس این وسط علایق خودم چه میشود ؟ ببین ، برای الان و خودم و این رابطه نیست که این را از تو میپرسم ، من با همین مدت کوتاه فهمیدم که به جایی نخواهیم رسید اما آیا تو میتوانی استقلال اندیشه ی همراهت را بپذیری ؟ و یا تنها به دنبال خمیر نرمی هستی که بتوانی آنگونه که مایل هستی شکلش بدهی ؟
آنچه بعد از آن گفته شد دیگر در یادم نماند. ماجرا مربوط به چند سال پیش است. یادم هست که قهوه اش را تمام کرد ، کمی پراکنده گپ زد. در مورد تابلو ها و یا ... و بعد خداحافظی کردیم و رفت.. تقریبا یک سال که گذشت خبرش را شنیدم. به ایران رفته بود و در آنجا ازدواج کرد.
|