October 31, 2005

در ماهی که گذشت ، چند تن از نمایندگان  اکثریت و اتحاد جمهوریخواهان در برلین نشستی با رضا پهلوی داشتند. ایشان  بعد از اینکه دیدند خیلی سه شده ، سعی کردند  مسئله را به عنوان حرکت فردی  برگزار کردند ، حتی یکی از ایشان آنقدر خودش خنگ تشریف دارد که در توضیحی در یک ای میل خصوصی به یکی از دوستان گفته بود : من داشتم در یکی از خیابانهای برلین میرفتم ، تصادفی رضا پهلوی را دیدم و رفتیم با هم غذا بخوریم....( خنده دار تر از همه این است که ایشان مقیم سوئد هم هستند و اصلا در برلین زندگی نمیکنند )
از این حرفهای چرند و توجیهات گزافه  که بگذریم  ، نشست برلین جایگاه اتحاد جمهوریخواهان را در میان جمهوریخواهان خارج از کشور مشخص تر میکند. ایشان که زمانی دست اتحاد به سوی اصلاح طلبان رژیم دراز میکردند ، امروز حتی حاضرند با کسانی که حتی جمهوری خواه نیز نیستند برای رسیدن به قدرت سازش کنند.
آقای بهزاد کریمی ، در مقاله ای در سایت اخبار روز درج شده است ، سعی دارند موضع گیری در مقابل این حرکت را از دیدگاه ایدئولوژیک نشان دهند و عنوان کنند که سیاست امروز نیازمند اتحاد و سازش است.
این آقا اما از اینکه کمی فسفر بسوزانند و سلولهای مغزشان را به کار بیاندازند و  بیاندیشند که از اتحاد با مشروطه خواهان و شاهپرستان چی عایدشان میشوند ، و این جواب را به ملت بدهند طفره میروند.
طرفداران رضا پهلوی و شاهدوستان و مشروطه خواهان ، همه شان را که روی هم بگذارید و پول بلیط همدیگر را هم که بدهند و در گوشه ای جمع شوند از 1000 نفر تجاوز نمیکنند. اگر نگاهی به اسم مبارک خویش هم میکردند ( اتحاد جمهوری خواهان ) میتوانستند کمی تا قسمتی حدس بزنند که حتی جمهوری اسلامی خواهان بیشتر از شاه خواهان میتوانند در این جمع بگنجند.
ایشان میگوید که این عمل کاری سیاسی است و نه ایدوئولوژیک . انگار آقای بهزاد کریمی به شدت اصرار دارد که به همه گان ثابت کند که سیاستی که ایشان میشناسد ، پدر و مادر ندارد و نه برای منافع ملت بلکه برای کسب قدرت خوش دست و پایی میزند.
شاید استقبال ناچیزی که آخرین نشست شما در آلمان داشت شما را به دست و پا انداخته تا برای یارگیری به دامان سلطنت آویزان شوید.
با یکی از دوستان در مورد این حرکت صحبت میکردم و او گفت که اینها با این کارشان بدهکار ملت میشوند. گفتم که اکثریت با همکاری هایی که با رژیم جمهوری اسلامی در گذشته و تا همین حالا داشته است به اندازه کافی بدهکار ملت بوده است. اما با پررویی تمام بر حضور سیاسی خود اصرار میکند. او گفت درست مثل این که یکی 100 میلیون کرون بدهکار باشد ، بعد برود 50 میلیون کرون هم قرض بگیرد ، و بگوید ما که نمیدیم ، کی به کیه...
متاسفم که بگویم این حرکت شما مرا به یاد سگ گرسنه ای می اندازد که برای هر کسی که استخوانی به سمتش بیاندازد دم تکان میدهد.
آقای کریمی ، خانم آزاد ، آقایان و خانمهای دیگر اکثریت و اتحاد جمهوریخواهان که این حرکت را قبول دارید و یا قبول ندارید ولی همچنان منتظر معجزه ای در این سازمانها و احزاب نشسته اید . مواظب باشید که استخوان در گلویتان گیر نکند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آهان راستی، امتحانم رو هم دادم ، فکر میکنم زیاد بد نشد :))

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پس نوشت : الان دوباره نوشته رو خوندم و دیدم خیلی با عصبانیت نوشتم. نه اینکه قبولش ندارم ها ، ولی لحنم تند است.
آخه فکرش را بکن ، از جلسه امتحان برگردی و ببینی که این بهزاد قزمیت اینا رو نوشته . خوب عصبانی میشی دیگه.
به خدا دلم برای خودم سوخت که  در نشست پاریس که به نمایندگی از سازمانشون اومده بود و ناظر بود  باهاش سلام علیک هم کردم. هی به خودم گفتم بابا این اکثریتی ها ... ولی باز گفتم که باید متمدنانه رفتار کنی ، میخوان سر به راه بشن.
این بود ؟ ...

[ 21:55 | مهشيـد | 17 ديدگاه ]

جناب آقای کوفی عنان

دبير کل سازمان ملل متحد

 

در سيزدهم اوت گذشته در نامه ای خطاب به شما نگرانی عميق خود را نسبت به سلامت روزنامه نگار ايرانی اکبر گنجی، که در آنزمان شصت و پنجمين روز اعتصاب غذای خود را سپری می کرد، ابراز داشتيم.

در آن هنگام رسانه های جهانی و سازمان های مدافع حقوق بشر، چون ديده بان حقوق بشر و گزارشگران بدون مرز، پيوسته افکار عمومی را از وضعييت اين روزنامه نگار، که از سال ۲۰۰۱ تا کنون در زندات بسر می برد، آگاه می ساختند.
اکبر گنجی نزد افکار عمومی جرمی جز برملا کردن مسئولييت بلند پايگان رژيم حاکم بر ايران در قتل های زنجيره ای روشنفکران ايرانی در پائيز ۱۹۹۸ ندارد.
در پی در خواست شخص شما، در نوزدهم اوت گذشته، برای آزاد ساختن اکبر گنجی و فشارهای بين المللی در اين زمينه، مقامات قضائی تهران به روز نامه نگار اعتصابی، نزديکان و وکلايش چنين وانمود کردند که وی را، در صورتيکه دست از اعتصاب غذا بکشد، آزاد خواهند ساخت. اما پس از آنکه اکبر گنجی اعتصاب غذای خود را شکست، يه جای رها کردن وی، او را که در نهايت فرسودگی جسمی بود، از بيمارستان به زندان منتقل کردند. بر طبق اطلاعات به دست آمده از خانواده او و نيز گزارشگران بدون مرز، گنجی در بند ۲-الف زندان اوين در سلول انفرادی به سر می برد. همسر او خانم شفيعی به دنبال تنها ملاقاتی که ۵۲ روز پس از انتقال وی به زندان با او داشته اعلام کرده است که وضع جسمی وی بسيار بدتر از آنچه او می پنداشته می باشد. وی افزون بر تحمل حبس انفرادی زير شکنجه های جسمی نيز قرار داشته است.
جمهوری اسلامی يکبار ديگر نشان داد که تا چه حد نسبت به خواست و داوری جامعه بين المللی بی اعتناست و آنرا خوار می شمارد.

 آقای دبير کل
ما بيش از هر زمان ديگری نسبت به سرنوشت اين روزنامه نگار که در پی بيش از دو ماه اعتصاب غذا جانش در معرض مخاطره جدی قرار دارد نگرانيم و يکبار ديگر شما را مخاطب قرار می دهيم و مصرانه از شما در خواست می کنيم که مسئولييت مقامات قضائی جمهوری اسلامی را به آنها خاطر نشان و آزادی اکبر گنجی را از آنان طلب کنيد.
با تقديم بهترين احترام ها

 کميته دفاع از آزادی اکبر گنجی و زندانيان سياسی اعتصابی در ايران-پاريس
4
 آبان ۱۳۸۴
۲۶ اکتبر ۲۰۰۵

______________________________

                                                       

اکبرگنجی عضو افتخاری پن سوئد شد

اكبر گنجی به عضويت افتخاری "انجمن قلم (پن) سوئد" پذيرفته شد

 

اخبار روز: www.iran-chabar.de

شنبه ٣٠ مهر ١٣٨۴ – ٢٢ اکتبر ٢٠٠۵

 

اكبر گنجی، نويسنده و روزنامه‌نگار دربند ايرانی، به عضويت افتخاری "انجمن قلم (پن) سوئد" پذيرفته شد.

آقای مرتضی ثقفیان، یک عضو ايرانی‌تبار هیأت رییسه انجمن قلم (پن) سوئد ، ضمن اعلام اين خبر، افرود: هیأت رییسه انجمن قلم سوئد در نشست ماه سپتامبر خود، روزنامه نگار ایرانی اکبر گنجی را به عنوان عضو افتخاری خود انتخاب کرد. این انجمن تلاشهای اکبر گنجی را برای تحقق آزادی بیان و حقوق انسانی ستود و با ابراز نگرانی از وضعیت او، آزادی فوری این روزنامه نگار ایرانی را خواستار شد.

 

_______________________________

سرزمین من ، با صدای داوود سرخوش ، خواننده افغان

سرزمین من ، کی غم  تو را سروده
سرزمین من ، کی ره تو را گشوده
سرزمین من ، کی به تو وفا نموده
سرزمین من....

سرزمین من ، مثل چشم انتظاره
سرزمین من مثل دشت پر غباره
سرزمین من ، مثل قلب داغداره
سرزمین من...

[ 8:06 | مهشيـد | 6 ديدگاه ]

October 30, 2005

امتحانات نزدیک است و سرگیجه خواندن جزوه ها و کتابها و از این کتاب به آن کتاب و از این جزوه به آن جزوه سر کشیدن ،
امتحانات همیشه بدترین قسمت تحصیل است. اگر من در آینده وزیر آموزش و پرورش بشوم !!!! حتما امتحان را از برنامه حذف خواهم کرد. ( بخصوص امتحان دیکته را که همیشه در آن ناپلئونی قبول میشدم )
اما آنچه این دوره ی تحصیلی ام را از دوره قبلی متمایز میکند ، همبستگی همکلاسی ها با یکدیگر است و معلمها با شاگردها.
در دوره قبلی تحصیلی ام کامپیوتر و اینترنت البته عمده نبود. من در سال 94 فارغ التحصیل شدم و سال 96 اولین کامپیوترم را خریدم. آن زمان میرفتیم در لابی دانشگاه و یک کامپیوتر زپرتی رزرو میکردیم و متون را آنجا مینوشتیم . کپی های امتحانات قدیمی هم بسیار با ارزش بود. بعضی از انجمن های دانشجویی آنها را به صورت غیر قانونی میفروختند. انجمن ما البته چنین نمیکرد اما به خاطر آن باید کلی دم دانشجو های سال بالا را میدیدیم.
جزوه هایی که سر کلاس نت برداری شده بود هم سرش سرودست میشکستند. بخصوص بچه هایی که خوب جزوه بر میداشتند. اما همبستگی در میان همکلاسی ها زیاد نبود و هر کسی هر چیزی گیر میاورد که کمک بود ، به بر و بچه های دور و بر میداد. دانشجو ها دسته بندی داشتند و ...

الان وبسایت دانشگاه تمام کپی های امتحانات قدیمی را روی سایت میگذارد. و لازم نیست به خاطرش دم کلاس دومی ها را ببینی.
اما چیز قشنگتری که وجود دارد ، همبستگی بین بچه هاست. ما یک میل لیست داریم از تمام بچه های کلاس خودمان. و هر کسی هر چیزی به فکرش میرسد برای دیگران میل میکند. بعضی ها نت های مهم خود نوشته را تمیز مینویسند و میل میکنند. یک نفر با میل داد میزند آهای...صفحه 55 کتاب سیاهه را یادتان نرود ، حتما دو بار بخوانید. یکی مایند مپ بسیار قشنگی درست کرده و همه ی ترم های اصلی را روی آن قرار داده . خودم چند بار مشکلاتی را که جوابی برایشان پیدا نکردم با میل از استادمان سوال کردم و جوابش را برای همه میل کردم ، که بچه ها گفتند که آنها هم همین مشکل را داشتند.
برای همه مهم است که همه امتحان را با نمره ی خوب پاس کنند. بچه ها اکثرا سوئدی هستند ( فقط من ، یک پسر دو رگه که پدرش ژاپنی و مادرش سوئدی است  ، و یک زن فنلاندی ، خارجی محسوب میشویم ) . خلاصه همبستگی یا همان چیزی که ما به آن سولیداریته میگوییم ، در این کلاس کوچک ما بسیار به چشم میخورد و شادی آور است.
خوب یک ترموس کافه لاته  آماده است.
بروم یه نگاهی به صفحه 55  کتاب سیاهه  بیاندازم ببینم ماکس چی چی رو هی داد و بیداد میکنه.

[ 19:21 | مهشيـد | 13 ديدگاه ]

در لینک دانی این کنار ، لینکی از یکی از نوشته های سینا زده شده است. و نیز اعتراض تعدادی از زنان و مردان گرگان به مقاله ای تحقیر آمیز در مورد زنان در یکی از هفته نامه های گرگان ، که مدیر هفته نامه را مجبور به عذرخواهی کرد. امروز در رادیوی محلی استکهلم نیز بحثی با یکی از جوانان ( مرد ) دانشجو در گرگان در همین مورد داشت که نظراتش در مورد زنان واقعا مدرن و مترقی بود. نظراتی که من از خیلی آقایان مقیم خارج از کشور نشنیده ام.
به وبلاگ راوی رفتم و دیدم دلخور است از گفته فرزانه خانم تاییدی که  خطاب به یکی نوشته بود چون با ادب حرف میزنید ، پس لابد در ایران زندگی نمیکنید. ( جدا عجب نتیجه گیری ای )
شما را نمیدانم ، اما هر وقت غم 20 سال زندگی در غربت گلویم را میفشارد ، و هر وقت از آدم و عالم شاکی میشوم و مایوس و نا امید ، فکر میکنم که اوضاع هرگز تغییری نخواهد کرد ، پادزهرم همین نوشته های جوانان در  ایران است.  گلناز و فرناز و زیتون و ندا و مریم و فواد و امید و سینا و ... و همه آنها که برای آزادی و برابری و عدالت اجتماعی در تکاپو هستند .
تعداد زنان تحصیل کرده در ایران روز افزون است. و زنان و مردان که در کنار هم کار و تحصیل میکنند تمام سنت های پوسیده و قوانین ارتجاعی را به چالش خواهند گرفت.
ایران تغییر خواهد کرد. ایران بهتری خواهیم داشت. من مطمئن هستم. شاید این تغییر دیرتر از آنچه در انتظارش هستیم صورت بگیرد. اما این تغییر اتفاق خواهد افتاد و این تغییر تنها در خود ایران است که رخ خواهد داد. من به نسل جوان ایران امید بسته ام. و میدانم که این امید بیهوده نیست.

[ 0:29 | مهشيـد | 6 ديدگاه ]

October 29, 2005

مصدق در استکهلم


ناصر رحمانی نژاد در نقش دکتر محمد مصدق

فیلم نمایش مصدق ، دیروز در سالن Z  در آ ب اف مرکزی، در 4 پرده اجرا شد. 
این برنامه از این رو فیلم ـ نمایش نام گرفته است که قسمتی از برنامه ، فیلم های تاریخی در رابطه با حضور سیاسی مصدق و آمدنش به مجلس و تشکیل دولت توسط او ، نهضت ملی نفت دادگاه لاهه و کودتای 28 مرداد و ... روی پرده بزرگی با کیفیت بسیار خوب نمایش داده میشد.
و قسمت دیگر آن بازی ی بازیگران بر سن نمایش بود.
بازی ناصر رحمانی نژاد در نقش مصدق  خوب بود . دقیقا نمیدانم که مزه هایی که در دادگاه میپراند از نوشته های مربوط به دادگاه گرفته شده است یا نه. ( در جایی گفت که نصیری که دم نداشت بزارد روی کولش و از این قبیل ، که نمیدانم اینها کلام خود مصدق است یا اینکه در نمایش در دهان مصدق گذاشته شده است که فقط حکم خنداندن تماشاچی ها را داشته و نه غیر )
من توقع بازی بهتری از آقای آذرکلاه را داشتم که در نقش سرتیپ آزموده ، دادستان دادگاه نظامی ایفا نقش میکرد ،که ابدا برآورده نشد.
بازیگر دیگری که مدت زیادی را روی صحنه میگذراند علی پورتاش بود که در نقش دکتر غلامحسین مصدق ، فرزند و پزشک او ایفای نقش میکرد. بازی آقای پورتاش بسیار بد بود. او با حالتی نزار و گریان و نالان  از ابتدا تا انتهای نمایش صحنه را پر میکرد . در بسیاری از جاها گفتارهایش را فراموش میکرد و ...

موزیک صحنه کار همشهری ما ، آقای اسفندیار  منفردزاده بود که چون  برایشان احترام قائلم و فردا پس فردا چشممان در چشم هم می افتد و اگر حرفی بزنم ،  احتمالا او هم به خیل کسانی که رو بر میگردانند خواهد پیوست ، بهتر است صدایم در نیاید :))))

به طور کلی نمایش خوبی بود. اما آقای علامه زاده با وجود اینکه زحمت بسیاری روی این نمایش کشیده بودند ، متاسفانه جای خالی بزرگی در مورد کودتای 28 مرداد باقی گذاشت . نقش دولت های خارجی و بخصوص آمریکا در کودتا تنها مورد اشاره قرار گرفت و به آن پرداخته نشد. این نمایش بیشتر جنبه برانگیختن امپاتی و سمپاتی با مصدق را داشت و نه کنکاش در تاریخ. اما مصدق نیازی به سمپاتی بیشتر ندارد. او از حد اکثر سمپاتی ایرانیان برخوردار است و با نامی بسیار نیک به تاریخ خونین کشور ما پیوسته است. آنچه ما به آن نیاز داریم گفتاری بی شاعبه و کنکاشی واقعی در تاریخ ماست که تکرار تاریخ را مانع شود. 

هر چند این نوشته با  قصدی انتقاد  از تاتر شروع نشد . بیشترین قصدم  معرفی کار بود و شاید خسته نباشید به بازیگران و کارگردان و سازنده موزیک.
آقای علامه زاده با خوشرویی و گشاده دستی کار خود را عرضه میکند. چند ماه پیش در جایی او را دیده بودم و از او پرسیده بودم که پس این نمایش شما را ما کی و کجا ببینیم ، که به سرعت گفت : سالن بگیر بیام برایتان نشان بدم. و من با تعجب گفتم : من سالن بگیرم ؟ گفت : آره. هر کسی که میتواند امکانی به ما پیشنهاد کند ما استقبال میکنیم. در هر شهر و کشوری.
که آنجا از دوست عزیزی که امکانات در اختیار دارد خواستم که دستی برساند و، که  کارها جور شد و  مصدق به استکهلم هم آمد.
این برخورد آقای علامه زاده با برخوردهای معمول در این رابطه فرق دارد. معمولا گروه بازی ها در پشت این دعوت ها قرار دارد ، اما علامه زاده برای عرضه ی کارش و بزرگداشتن یاد و خاطره ی مصدق خود را وارد این بازی ها نکرده است و با روی باز از پیشنهادات استقبال میکند. (اما  لطفا اگر مایل به دعوت او به کشور و شهرتان هستید ، سالن خوبی دست و پا کنید که هم بزرگ باشد و هم نور و صدای خوبی داشته باشد، دیروز سالن بزرگ  تقریبا 400 نفری  " زد " در استکهلم کاملا پر بود )

چند تکه هم به حزب توده و نقش آن در آن زمان کردند که من کیف کردم.
اشاره شد به آنکه زمانی که جامعه به آرامش و حمایت از مصدق نیاز داشت ، حزبی ها اعضا را به خیابانها میکشاندند و اغتشاش میکردند  و زمانی که لازم بود در حمایت از مصدق حرکتی از سوی حزب انجام بگیرد ، حزبی ها در خانه هایشان نشستند و منتظر شدند تا دستگیر شوند.
در جایی قسمتی از " ماموریت برای وطنم " خوانده میشد که شاه گفته بود که مصدق از حزب توده به عنوان نردبان استفاده کرد . و مصدق گفت : عجب نردبان لقی .
در جایی در دادگاه گفته شد که با تقاضای پروفسور رولان در دریافت وکالت مصدق به خاطر خارجی بودن او مخالفت شده است و مصدق گفت : خارجی بودن که عیب نیست. عامل خارجی بودن خطا  است.

ای کاش تاتر کمی بیشتر به کنکاش در تاریخ و مهره های اصلی کودتا میپرداخت. که خوب... شاید وقتی دیگر.


علی پورتاش در نقش دکتر غلامحسین مصدق  و هومن آذرکلاه در نقش سرتیپ آزموده.


حمید عبدالملکی در نقش رئیس دادگاه نظامی


صحنه  مصدق در بستر مرگ

اینهم آقای علامه زاده

_________________________________

جدیدترین انیمیشن برونو بوزتو به اسم آزادی

و کلیپی برای اعتراض به جنگ و  درخواست بازگرداندن سربازان آمریکایی از عراق ، اینجا ببینید
 

[ 11:49 | مهشيـد | 6 ديدگاه ]

October 27, 2005

این سپاه اسلامی ها بسیار آدمهای بی نظمی هستند.
آقا این لیستتون رو یه نظم و ترتیبی بدین ، بر اساس حروف الفبا بنویسید. میدونید چقدر وقت آدم تلف میشه که دنبال  اسم رفقاش بگرده.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در گویا نیوز خواندم که مکرمه قنبری ، نقاشی که مارک شاگال ایران لقب گرفته بود فوت کرد.
مکرمه خواندن و نوشتن نمیدانست و در 64سالگی نقاشی را شروع کرده بود و در  خانه اش بر روی در و دیوار و کدو و سنگ نقاشی میکرد. در فیلمی که از زندگی اش ساخته شده بود و در تلویزیون سوئد نیز نمایش دادند ، یک خاک انداز را نشان داد که عکس شوهرش را روی آن نقش کرده بود. و میگفت جایش همانجاست که هر وقت جارو میکنم ، با لب جارو هم دو تا به صورت او میزنم.
مکرمه زندگی زناشویی بسیار غم انگیزی داشت ، او را در جوانی به هوویی داده بودند و کتک خوردن یکی از مسائل عادی در زندگی اش بود.
با مکرمه در اینجا در سال 2001 آشنا شدم. در خانه مینا خانم اسدی مهمان بود و در آنجا به دیدنش رفتم. زن بسیار مهربان و خوش قلبی بود. زندگی سختش او را تلخ نکرده بود. با او به صحبت نشستیم و گفتیم و خندیدیم .  به او گفتم که میخواهم چیزی برایش بخرم که با خودش به یادگار از اینجا ببرد . و از او پرسیدم که چه چیزی را دوست دارد که برایش بخرم چون نمیخواهم چیزی برایش بخرم که دوست نداشته باشد. جوابی که به من داد حاکی از مهربانی و بی نیازی اش بود. بیشتر مثل یک شعر بود. به من گفت :
دختر جان ، آدم که نمیتواند همه چیزها را دوست داشته باشد. اما چیزی را که تو برای من بگیری ، هر چه باشد من دوست خواهم داشت ، نه به خاطر خود ِ آن چیز ، بلکه به خاطر اینکه مرا به یاد تو می اندازد .

وقتی که هدیه اش را برایش بردم ، اصرار کرد که یکی از نقاشی هایش را بردارم. گفت هر کدام را که میخواهی بردار. آن روزها وضعیت مالی مناسبی نداشتم و نمیتوانستم نقاشی را بخرم. و با اینکه نقاشی را همینجوری بردارم هم نمیتوانستم کنار بیایم. گفت یادگاری بردار. و گفتم که یاد تو همیشه هست. و عکسها و فیلمت را دارم .

مکرمه تعداد زیادی از نقاشی هایش را در استکهلم فروخت . و خودش میگفت که با پولشان در ده کوچکشان  مدرسه ای خواهند ساخت.

یادش سبز.

__________________________________

رزا  پارکس هم رفت

او در سالروز تولدش در 77 سالگی گفته بود :

"I would like to be known as a person who is concerned about freedom and equality and justice and prosperity for all people,"

"مایل هستم که به عنوان کسی که خواستار  آزادی ، برابری ، عدالت و موفقیت همه انسانها است شناخته شوم. "

آرش در مورد رزا بهتر و بیشتر نوشته .( هیچ اشاره ای هم به عضویت رزا در حزبشان نکرده و این یک بار  هم از همه نخواسته که " اگر میخوان انسان شناخته شوند باید  عضو حزب اونا بشن وگرنه خرند" :) اما نمیدونم چرا سایتش باز نمیشه.

نوشته کانون زنان ایران در مورد مرگ رزا پارکس

در مورد پارکس به زبان انگلیسی اینجا بخوانید

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خمینی و خامنه ای و سایر الدنگ های جمهوری اسلامی ، سالهاست هی میگن اسرائیل باید از صحنه جهان محو شود و آمریکا باید کفن و دفن شود و هیچ کسی به هیچ هم نگرفته. حالا این کره خر ا.ن یه زری میزند، همه افتادن به هم ؟ حتی توی روزنامه های سوئد هم این مطلب را با حروف درشت چاپ کرده بودند.  چرا ؟ دنبال بهانه برای حمله به ایران میگردند ؟
آقایان ارباب جهان ، این رئیس جمهور ایران ِ اسلامی از این ..ه ها زیاد میخوره.مسئله شان هم اصلا شما نیستید و اصلا مشکلی با شما ندارند. مشتی ابله در پیرامونشان جمع شده اند که باید هر چند وقت یک بار از این چیزها بشنوند و به خود بگویند که حکومت ما ضد استکبار و ضد امپریالیست است.
هیچ چیزی مانع معاملات شما نخواهد بود.  شما نفتتان را بخرید و خودشان را ناراحت نکنید.

 

[ 21:59 | مهشيـد | 12 ديدگاه ]

متن نامه همسر گنجی در ارتباط با شکنجه گنجی در بیمارستان میلاد

این نامه با تاخیر فراوان نوشته و منتشر شده است. یعنی باز هم خانم گنجی چشم به معجزه بالایی ها داشتند ؟

__________________________

تاریخمان را از ما نگیرید

[ 6:26 | مهشيـد | 2 ديدگاه ]

October 26, 2005

دوستان عزیزم.

کسی است که مدتی است سرش را با گذاشتن کامنت هایی که معمولا با بدزبانی توام است با نام من در وبلاگهای مختلف ، گرم میکند. ضمن اینکه بگویم که من کامنت نمیگذارم و اگر هم بگذارم با بدزبانی توام نمیکنم ، برای ایشان شفای عاجل و سرگرمی های متنوع و سودمند آرزو میکنم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گاهی فکر میکنم واقعا سکت ها چه به روز آدمها می آرن. چرا آدمها به دنبال رهبر میگردند ؟ اینکه انسانی برای پیشبرد اهدافش به دنبال متشکل شدن باشد یک چیز است اما چرا به دنبال رهبر  هستیم ؟ آیا برای رهایی از تفکر نیست ؟
من مخالف تشکیلات نیستم. خودم را نمیتوانم در چهارچوبهای تشکیلاتی پیدا کنم اما مخالف تشکل هم نیستم. فقط دیده ام که در تاریخ کشور ما تشکل های حزبی و سازمانی هرگز نتوانسته اند نقش مثبتی ایفا کنند. فقط قائم به ذات شده اند و انسانها برده وار گوش به فرمان شده اند.
این اتفاقات و این شیفتگی ها معمولا در سنین پایین بیشتر اتفاق می افتد ، اما مسلم است که وقتی روحیه و فکر  انسانها به مستقل بودن عادت نکرده نباشد ، در سنین بزرگسالی هم ادامه میابد.
و من این انسانهای بزرگسال را برای باور به بلاهت و تبلیغ آن هرگز نمیبخشم. بخصوص انسانهای دوست داشتنی را که تاثیری در زندگی ات گذاشته اند.
کسرایی را بسیار دوست دارم ولی او را هرگز برای توده ای بودنش نبخشیدم.
تنکابنی را همچنین. طبری را همچنین. و ...
و امروز باید نامی دیگر را به این لیست اضافه کنم.خواندن این مصاحبه مرا به شدت متاثر کرد اما  این جمله را که خواندم سخت گریستم :

سوال : الان آنجا هستن خانم و آقای رجوی ؟ ( منظور عراق است)
جواب : خانم مریم رجوی در فرانسه هستن، اما سردار بزرگ مسعود رجوی حضور غیبی داره. برای اینکه سعدی گفته سلامت در کناره.
( باور کنید این عین جمله است، من هیچ چیزی به آن اضافه یا از آن کم نکردم )

جملات بالا برگرفته از " گفتگوی زینت هاشمی با بانوی آواز ایران ، مرضیه"  میباشد، نشریه  باران شماره 8 و 9 صفحه 89 ، انتشارات باران ، استکهلم 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یکی از آشنایان را در راه دیدم ، بسیار عصبانی بود. تقریبا داد میزد که : همه ی سوئدی ها راسیستن ، همه شون راسیستن ، همه شون ...
گفتم : هوم...
گفت : تو اینطور فکر نمیکنی :
گفتم : نمیدونم ، خب من که همه ی سوئدی ها را نمیشناسم .

[ 21:51 | مهشيـد | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]

میز گردی با شمای این هفته صدای آمریکا به مصاحبه با هادی خرسندی اختصاص داشت.
اینجا ببینید

در بین حرفهایی که میزند ، خرسندی با رک گویی و صداقت زبانش  کلی هم سلف سرویس است و خصوصیات ایرانی  را مینوازد. میگوید : اینجا از هر ایرانی بپرسی میگوید : ما با ایرانی ها رفت و آمد نداریم. ( این یک ژست ایرانی هاست در اروپا و آمریکا ، که یعنی ما  یه سر و گردن از بقیه بالاتریم ) و بعد وقتی ازشان بپرسی که آرزوشان چیست ، جواب میدهند که میخوایم وضعیت درست بشه بریم ایران پیش هموطنانمان.

[ 6:34 | مهشيـد | 10 ديدگاه ]

October 25, 2005

فواد و بهرام در این نظر خواهی بحثی را در مورد سندیکا های کارگری و تشکل های مستقل پیش میبرند که قابل توجه است ( لطفا اگر مایل به شرکت در بحث ها هستید ، از تبلیغات حزبی برای حزب خودتان و رهبرانتان خود داری کنید ) من این نظرخواهی را اینجا لینک میدهم تا کار بچه ها آسان شود ، و اگر کسان دیگری هم مایل هستند در بحث ها شرکت کنند.

این هم لینکش

[ 6:43 | مهشيـد | 6 ديدگاه ]

October 24, 2005

آیا چیزی به نام زبان زنانه وجود دارد ؟

در دهه شصت و هفتاد اروپا ، زبان شناسی و تحقیقات جنسیتی  و حتی تحقیقات فمینیستی از زبان زنانه سخن میگفت. این نظریه ادعا داشت  که زنان زبان خود را دارا میباشند و به زبان خود سخن میگویند و مینویسند. در نگرش های  تحقیقاتی این زمان ،  زبان زنانه به زبانی پاسیو ، احساساتی ، مفعولی ،  غیر منطقی و کمی تا قسمتی آشفته ارزیابی میشد ، در حالی که زبان مردانه  اکتیو ، دارای نظم ،فاعلی و منطقی معرفی میشد .

این مسئله در کتابهای مختلف که داعیه شناخت جنسیتی دو جنس را داشتند نیز خود نمایی میکرد. کتابهایی مثل مردان مریخی و زنان ونوسی ، پاسیویته زنان را در تمام امور روزمره و کاری اثبات و تثبیت میکرد.

با رشد و توسعه علوم اجتماعی و همه گیر شدن فمینیسم ، شناخت جنسیتی نیز گسترش یافت و این شناخت تاثیر خود را در زبان شناسی نیز گذاشت.

خانم اوا ارشون ، محقق زبان شناس و فمینیست دانشگاه اومئو در سوئد معتقد است که چیزی به نام زبان زنانه وجود ندارد ، همچنان که چیزی به نام زبان مردانه نیز وجود ندارد.  آنچه هست تنها زبان فرادست و زبان فرو دست است.
او معتقد است که زنان پیش از این ،   این موقعیت و مهلت را نیافتند تا زبان اختصاصی برای خود پرورش دهند و تولید کنند ، و آنچه تا کنون به نام زبان زنانه معرفی میشد ، نمونه واضح زیر دستی زبان جنسیتی است که امکان رشد و مهلت زاد و ولد نیافته است.
او با اشاره به نگاهی که در زمان آنتیک یونان ارجح بود ، و خصوصیات زنانه و مردانه را معرفی میکرد ، معتقد است که هر آنچه که به زبان زنانه نسبت داده شده است ، ( پاسیویته ، احساسگرایی و آشفتگی و غیر منطقی ) همان خصوصیاتی است که معرف زنانگی در یونان باستان بوده است.

رادیکال فمینیست های آمریکایی معتقدند که زبان در طول تاریخ قلمرو مردان محسوب میشد. این مردان بودند که همواره بر حیطه های زبانی تسلط داشتند و معانی و بار  کلمات را تعیین میکردند. از آنجایی که  ارزشها و تجارب زنانه غالبا با ارزشها و تجارب مردانه متفاوت بود ، برای زنان بسیار مشکل میبود که نظرگاهها و تجارب خود به " زبان مردانه "  " ترجمه " کنند و به گوش همگان برسانند.

آیا زنان باید به زبان مردانه سخن بگویند ؟ جواب منفی است. استفاده از زبان مردانه برای زنان موجب میشود که کلام ایشان از تجربیات زنانه تهی شود و این امر موجبات بیگانه شدن کلام با دنیای زنان را فراهم می آورد. مذاکرات افراد تنها زمانی میتواند متحقق شود که فرد بتواند تجربیاتش را با کلمات خودش پوشش دهد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

متن فوق عمدتا  ترجمه آزادی بود ( با کمی مداخله خودم )  از قسمتهایی  از مقاله  " آیا زنان میباید چون مردان سخن بگویند " نوشته اوا ارشون ، محقق زبان شناس دانشگاه اومئو. امیدوارم که در آینده بتوانم تمام مقاله را ترجمه کنم  ( غم نان و غم امتحان اگر بگذارد )

[ 23:52 | مهشيـد | 6 ديدگاه ]

October 23, 2005

Crash

نام فیلم : Crash
کارگردان : Paul Haggis
هنرپیشه : خیلی

سایت فیلم

crash  به طرز وحشتناکی حقیقت خوی انسانی را مینماید. انسانهایی که هیچ رابطه ای با یکدیگر ندارند. و مایل به گرفتن رابطه نیستند ، مگر آنکه با هم تصادمی داشته باشند.
در کراش سیاه و سفید وجود ندارد . هیچ هنرپیشه ای خوب و یا بد نیست. انسانها بنا به موقعیتی که در آن قرار گرفته اند واکنشهای متفاوت نشان میدهند. جوانان سیاه پوستی که در قسمت سفید نشین لس آنجلس راه میروند ، شاکی اند  از اینکه چرا همه به آنها به چشم دزد و تبهکار نگاه میکنند و در عین حال  به روی زوجی اسلحه میکشند و ماشین ایشان را میدزدند. مرد پلیسی که اتوموبیل زوج سیاهپوستی را متوقف میکند ، به آزار جنسی زن مبادرت میکند ، و تنها در عرض چند ساعت پس از آن ، همان زن را از ماشین در حال انفجار بیرون میکشد. پلیس جوان همراهش به دلیل راسیسمی که در مرد پلیس میبیند ، خواستار عوض شدن پارتنر میکند ، و بعد خود جوان سیاه پوست بیگناهی را بر اثر ترس خود میکشد. مرد مکزیکی که ترس دختر پنج ساله اش از مجروح شدن را با دادن سپری نامرئی به او تسکین میبخشد . آروگانس زن مرفه و پر ادعا که هر کس از نژاد دیگر را به چشم اعضای دسته های تبهکار نگاه میکرد ، و تصادمش ، وقتی که  با پرت شدن  از پله ها و حس درماندگی اش ، چشمانش به سوی مهربانی های پیرامونش باز میشود .  کم خوابی های مرد پلیس که  ناشی از سرطان پرستات پدر است ، بر سر زن پرستار خراب میشود. و تهیه کننده سیاه پوست که به خواست همکارش در تحقیر سیاهان در نمایش تن میدهد. فلسفه بافی های جوان سیاه پوست تبهکار برای دوستش که هیپ هوپ و رپ ، موزیکی است که اف بی آی برای تحقیر سیاهان در مقابل جاز و موزیک پر معنای سیاهان در دهه 60 الم کرده است. و اینکه پنجره های بزرگ اتوبوس تنها جهت تحقیر رنگین پوستانی که از آن استفاده میکنند ساخته شده است. جوانی که به هر نوع تبهکاری تن میدهد اما به فروش انسان نه میگوید.
مرد پلیس سیاه پوستی  که از خانواده ای در قعر بیرون آمده و دغدغه ی مادر معتاد  را دارد، و در حالی که وجود او را برای دوست دخترش نفی میکند  یخچال خالی او را زودتر از قلب تنها و مضطرب  او میبیند . و مادری که  غم و اضطراب  نیامدن پسر جوانش به خانه  را در هروئین میشوید.

کراش ، ترس انسانها از یکدیگر را به خوبی نشان میدهد. ترس از رابطه ، ترس از آشنایی . و دنیایی که بر اساس ترس و وحشت از یکدیگر ساخته شده.
تحقیر را از ترس مرگ تحمل میکنی. آنچنان که گاه دیگرگونه میشوی و مرگ را به تحقیر ترجیح میدهی.
راسیسم تنها در رابطه با سیاه و سفید نیست. راسیسم ، ترس از بیگانه و ترس از ناشناخته در همه ما وجود دارد ، ترسی که برای برطرف کردنش حرکتی نمیکنیم ، شاید تنها تصادمی بتواند آن را دگر گون کند. سفید آمریکایی ،  سیاه پوست  را مینوازد و سیاه چینی را و  ایرانی ، مکزیکی را. انسانها آنچنان درگیر خود هستند که چیزی آنها را به تماس با هم ،به  لمس یکدیگر بر نمی انگیزاند مگر Crash

کراش لحاف چهل تکه ای است در نمایش انسانها . انسانهای واقعی ، که مجموعه ای از بدی ها و خوبی ها را در خود نهفته دارند و تنها یک crash میتواند آنسوی دیگرشان را به سطح بیاورد.

Crash  فیلمی خشونت آمیز و مملو از خون و گلوله نیست اما خشونت وحشتناکی را نمایان میکند، خشونتی که در بطن جامعه ای در حال فروریختن وجود دارد.خشونتی ناشی از اهتراز انسانها از یکدیگر . فیلم  یک لحظه تو را به حال خود  نمیگذارد تا بیاسایی و  نفسی تازه کنی و هر لحظه  اضطراب وحشتناکی را به تو منتقل میکند.  هر لحظه از فیلم انتظار فاجعه ای را در تو میزاید.

Crash  به ما نزدیکتر از آن است که فکرش را میکنیم.

[ 10:38 | مهشيـد | 9 ديدگاه ]

October 22, 2005

گفتم :همین جاست.
ماشین را نگاه داشت. گفتم: مرسی که منو رسوندی.
گفت : خواهش.
درب را باز کردم . ماندم که چی بگم.
ـ میخوای بیای بالا و یک قهوه بخوری ؟
ـ چرا که نه. بزار ماشین را یه جایی بزارم.
ـ اون طرف اگر بزاری تا دو ساعت مجانی یه .
ـ فقط دو ساعت ؟ و خندید.
ـ نگاهش کردم. و هیچ نگفتم.

در آسانسور را باز کردم و با هم وارد شدیم.
ـ کدام طبقه ؟
ـ سوم.
از آسانسور بیرون آمدیم. به سمت درب آپارتمان رفتیم. کلید انداختم و درب را باز کردم. پالتو ها را در آوردیم. ـ اتاق نشیمن آنجاست. دست شویی هم آنطرف اگر نیازی بود. من میرم و قهوه را میگذارم. یک نون و پنیری ، چیزی هم همراهش میخوری ؟ من فقط نسکافه دارم. اهل قهوه جوش و اینا نیستم.
ـ بد نیست، همان نسکافه  خیلی هم خوب است.
به آشپزخانه رفتم . آب جوش کن را از آب پر کردم و روشن کردم. از یخچال ، پنیر و خیار در آوردم و نگاهی کردم.
ـ گوجه ندارم.
ـ چی ؟
ـ هیچی .
چند تکه نان بریدم و روی تخته نان گذاشتم. پنیر و خیار را هم گذاشتم. دو فنجان قهوه داغ. بلند گفتم :
ـ شیر هم میخوای ؟ شکر ؟
ـ نه ، سیاه.
ـ چه شیک ..
به اتاق نشیمن رفتم. و روی مبل دنبالش گشتم. کنار کتابخانه پیدایش کردم.
گفت : ببخش ، من معمولا به سراغ کتابها میروم.
ـ راحت باش ،من هم همین کار را میکنم. مشکلی با آن ندارم.
آمد و نشست روی مبل . قطعه ای نان برداشت و بریده ای پنیر رویش گذاشت. فنجان قهوه اش را در دست گرفت :
ـ خانه ی قشنگی داری . رنگهای آرام. این تابلو ها هم ، مجموعه قشنگی است. هارمونیک است.
قهوه ام را برداشتم ، با شیر و بدون شکر ، جرعه جرعه مشغول نوشیدن شدم.
ـ کتاب هم زیاد داری . خوبه که کتاب میخونی ..
با تعجب نگاهش کردم.
ـ خوبی از خودتونه.
ـ اما باید چیزای دیگه را وارد برنامه مطالعاتی ات کنی. اینا که میخونی ، البته نه اینکه بد باشه ، اما به کار نمیاد. حالا کم کم درست میشه ، با ادبیات کلاسیک شروع کن. پیس و ادبیات تاتری ...
شکه شده بودم و تا مدتی چیزی نتوانستم بگم. کمی خودم را جمع و جور کردم و گفتم :
ـ ببین. نمیدانم از من چه شنیده ای ، اما امیدوارم که این را هم شنیده باشی که من آدم صادق و رک گویی هستم. من هم تو را تا حد کمی میشناسم. اما بیا و روراست باشیم. هر دوی ما میدانیم که داریم چه میکنیم و کجا ایستاده ایم. اولین بار است که به خانه من آمدی ، و داریم همدیگر را میشناسیم ، حالا یا از این آشنایی رابطه ای در می آید ، یا نمی آید. اما به هر کجا هم که برسیم ،  خودت هم خوب میدانی که تو اولین مرد زندگی من  نبوده ای ، میتوانم حدس بزنم که آخرینش هم نخواهی بود. و من هم همین نقش را در زندگی تو دارم. اما حالا بیا و کمی فکر کن. اگر من تا کنون میخواستم سیستم مطالعاتی ام را به نسبت مردان زندگی ام عوض کنم و هر بار از این موضوع به آن موضوع چرخی میزدم ، آنوقت چه به روز مطالعه ی من می آمد ؟ بیشتر شبیه " علی فرفره " نمیشدم ؟ تو همین را میخواهی ؟ کسی که از نظر فکری ثبات ندارد ؟ چنین کسی میتواند از نظر احساسی ثباتی داشته باشد ؟
نفسی گرفتم و ادامه دادم : تو به ادبیات کلاسیک و تاتری علاقه داری ، من هم علاقه مندی های خودم را دارم. برای من آنچه مهم است این است که تو از مغزت استفاده میکنی ، و صاحب اندیشه هستی. من هرگز از یارم نمیخواهم که مثل من بیاندیشد و آنچه را که مطالعه میکند با من هماهنگ باشد. تو چطور این کار را میکنی ؟ میفهمم که مردها و زنها در اتوریته با هم متفاوت هستند. اما اگر مایل به اعمال اتوریته بودی هم حد اقل میتوانستی کمی صبر کنی که ببینی آیا من اتوریته پذیر هستم یا نه. کمی صبر کنی و مرا بهتر بشناسی . ببینی  این رابطه به کجا میکشد . حالا احتمالا با همان زبان خودت فکر میکنی که  " فمینیست بازی " در می آورم ، اما حقیقتا نمیتوانم بفهممت. اگر من برای خاطر تو و یا هر کس دیگری سیستم مطالعاتی خودم را تغییر دهم ، در آن صورت برای علایق خودم نیست که مطالعه میکنم. برای علایق توست . پس این وسط علایق خودم چه میشود ؟ ببین ، برای الان و خودم و این رابطه نیست که این را از تو میپرسم ، من با همین مدت کوتاه فهمیدم که به جایی نخواهیم رسید اما آیا تو میتوانی استقلال اندیشه ی همراهت را بپذیری ؟ و یا تنها به دنبال  خمیر نرمی  هستی که بتوانی آنگونه که مایل هستی شکلش بدهی ؟

آنچه بعد از آن گفته شد دیگر در یادم نماند. ماجرا مربوط به چند سال پیش است. یادم هست که قهوه اش را تمام کرد ، کمی پراکنده گپ زد. در مورد تابلو ها و یا ... و بعد خداحافظی کردیم و رفت..
تقریبا یک سال که گذشت خبرش را شنیدم. به ایران رفته بود و در آنجا ازدواج کرد.

[ 15:03 | مهشيـد | 0 دنبالک | 17 ديدگاه ]

آدمهایی که حقیقت را صاف و پوست کنده و بدون اینکه صیقلش بدهند و مردم پسندش کنند ، بزارند کف دستت کم هستند. این آدمها ترسناک میشوند چرا که آنچه میگویند ، برایت ترسناک است . میدانی که درست میگویند اما نمیخواهی باورشان کنی. آرامش دوستدار یکی از این آدمهاست.

کتاب "درخشش های تیره " از آرامش دوستدار را سالها  پیش خوانده بودم. مدتها پیش کتاب را با جلدی جدید روی میز انتشارات باران دیدم و از دوستی که زحمت فروش کتابها را میکشید پرسیدم : چرا جلدش عوض شد؟ چاپ جدیده ؟ گفت : اگر نخواندی بخر . گفتم : خوانده ام. گفت : یه مقدار اضافه کرده ها. نگاهی به کتاب کردم و با خودم سبک و سنگین کردم. من کتاب را قرض گرفته بودم. پس بد نبود که چاپ جدیدش را بخرم تا داشته باشم. از آنجا که کتاب را قبلا خوانده بودم ،آن  را در کتابخانه گذاشتم ، در انتظار فرصتی که ببینم این قسمت های اضافه شده چه بودند. بعد کتاب را قرض دادم و ...
خلاصه کتاب این اواخر به خانه برگشت. و دوباره آن را به دست گرفتم. کتاب از همان اولین صفحات به تو میگوید که با تو شوخی ندارد و قصد ندارد که حماقت فرهنگی را لاپوشانی کند. مقدمه چنین شروع میشود:

... به این امید کسانی از هم اکنون افقی روشن و باز برای آینده پیش بینی میکنند و نوید آن را در این میبینند که مردم عادی نیز از دین و ایمان برگشته اند. انگار مردم عادی چاره سازاند و چاره در برگشتن آنها از دین و ایمان است. در واقع هیچ چیز ایجاب نمیکند که اینگونه خواب و خیالهای خوش تحقق پذیرند. هیچ منطقی حکم نمیکند که اینگونه خواب و خیالهای خوش تحقق پذیرند. هیچ منطقی حکم نمیکند که این یا آن جامعه به قیاس واکنش های اندامی و ارگانیک بتواند از زهری که در آن تولید یا تزریق شده پادزهر بسازد. به ویژه جامعه ای که سراسر عمر فرهنگی اش را در مسمومیت دینی سپری کرده و در اعتیاد به آن زیسته است...

در کتاب میخوانی که منظور دوستدار از دین ، مذهب نیست. او مینویسد :
....ناگفته پیداست ، هر گاه سر منشا آنجهانی را حذف نماییم ، دین و به همین منواف دینی در چنین تعیینی میتواند به هر نظامی نیز اطلاق گردد که خود را حتی دشمن دین بداند. مثالش جوامع سوسیالیستی در حدی که آزادی در آنها محکومیت دیگر اندیشی و دیگر خواهی بوده است. چه در واقع این جوامع با تکیه بر گونه ای "ساحت برتر " ، بصورت " قانون تکامل طبیعی و تاریخی " ، که اینبار از همین جهان حاکی برخاسته و مع الوصف تقدس آسمانی یافته ، خود را متحقق و موجه کرده اند ، ـ هر چند نامهای دیگری به این " ساحت برتر " و انباشته از ارزشهای مطلق و انتزاعی خود داده اند، دلایل وجودی دیگری برای آن آورده اند و آن را رسما ضد دینی خوانده اند . نظام دینی آن است و آنجا فرمان میراند که شبکه ای از ارزشهای بلامنازع و یکسانخواه از درون و برون در بافت و ساخت جامعه میتند و آن را در چنگ قهرخود نگه میدارد...در چنین شبکه ای من ، تو ، او وجود ندارد . تفاوت ها از میان برداشته میشوند . همه در یک مسند که " ما " باشد یکدل و یکجان میگردند تا منویات " ساخت برتر " تحقق پذیرند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـ کی به ایران بر میگردید ؟
ـ چه بگویم ؟ اگر بگویم که " هر وقت که ایران به ما برگردد " لابد گمان خواهید کرد که من سودای وزارت و ریاست در سر دارم . ولی واقعیت این است که از زمانی که در دوازده ـ سیزده سالگی چشم من و نسل من به دنیای سیاست و زندگی اجتماعی و فرهنگی باز شد و در آن شرکت کردیم ، در دو رژیم به جرم ِ روشنفکری و آزاد اندیشی ، هر گز با احساس امنیت زندگی نکرده ام. میدانید که برای تاراندن ِ من و امثال من سرمایه گذاری های کلانی شده و هنوز میشود...

از گفتگو با داریوش آشوری 

[ 11:01 | مهشيـد | 2 ديدگاه ]

October 20, 2005

چند خبر محلی :

فیلم ـ نمایش مصدق ، ساخته رضا علامه زاده در روز 28 اکتبر در استکهلم در آ ب اف مرکزی اجرا میشود.
برای اطلاعات بیشتر به اینجا مراجعه کنید.

فیلم راهرو  در تاریخ 30 اکتبر ساعت 14 بعد از ظهر در آ ب اف مرکزی نمایش داده میشود. 

راهرو ماجرای زنی است که در سال 1976 به کشور انگلیس مهاجرت کرده و در آنجا در رشته فیلم در مدرسه بین­الملی لندن تحصیل می­کند. او در سال 1979 به ایران باز می­گردد؛ اما کمی بعد در حالی که انتظار اولین فرزندش را می­کشد، به خاطر افکار و فعالیت­های سیاسی به زندان افتاده و  سه سال و دو ماه را در سیاه­چال­های حکومت اسلامی به سر برده و در همانجا نیز فرزندش را به دنیا می­آورد.

خروج از زندان اما – مترادف با آزادی او نمی­شود. خانواده شوهر کودک را از او گرفته و زن (زهی نیریزی) به ناچار در ماه مارس 1993 ایران را برای همیشه ترک می­کند.  او به بریتانیا برمی­گردد و به تحصیل در رشته حقوق قضائی میپردازد و در فوریه 2005 موفق به اخذ درجه وکالت می­شود. زهی از سال 1998 عضو

Write to Life Project at the Medical Foundation for the Care of Victims of torture

در لندن است و داستان­های کوتاهی در باره زندگی شکنجه­شدگان نوشته است.

 

 

و دیگر اینکه با چند تن از دوستان صحبت کرده ام. شاید بشه یه کارایی کرد که فیلم کرگدن نیز در استکهلم نمایش داده شود. ( هنوز معلوم نیست ، اما من خیلی امیدوار هستم ، وقتی قطعی شد خبرتان میکنم )

 

دیگه اینکه کلا هر سال خیلی پکر میشم از اینکه این برنامه در یوتبوری برگزار میشه. البته صحیح است که سنترالایزینگ چیز خوبی نیست و ما هم با آن مخالفیم . اما مگه استکهلم چشه ؟

 

 

 

 

 

 

[ 21:04 | مهشيـد | 9 ديدگاه ]

October 18, 2005

آشوبگران عزیز وبلاگستان ، حرکتی را در حمایت از فراخوان کارگران شرکت واحد آغاز کرده اند که به حمایت و همراهی همه ما نیاز دارند.

من  این فراخوان را امضا میکنم و از این حرکت حمایت میکنم. شما هم اگر میتوانید و مایل هستید چنین کنید. بیایید بچه ها را در حرکتی که شروع کرده اند تنها نگذاریم.

جمع آوری امضا

حمایت از فراخوان 25 مهر سندیکای کارگران شرکت واحد

          

                  نشان سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوس رانی تهران و حومه

وب سایت مستقل دانشجویی آشوب حمایت خود را از حرکت جسورانه و مبتکرانه کارگران "سندیکای شرکت واحد اتوبوس رانی تهران و حومه" مبنی بر عدم دریافت بلیط از مسافران، اعلام داشته و از کلیه دانشجویان می خواهد که برای حمایت از اعتراض کارگران، این فراخوان را امضا نمایند.

کارگران مبارز سنديکای شرکت واحد برای رهايی از چنگال فشاری که به شکل همه جانبه طی اين سالها متوجه پيشروی مبارزه کارگران کشور و ازجمله متوجه فعالين سنديکایی است، مبارزه می کنند.

جنبش دانشجویی و جنبش کارگری و مطالباتی از بدو پیدایش، در ارتباطی تنگاتنگ با هم قرار داشته و دارند. جنبش دانشجویی مه 68 در پاریس زمانی رو به افول می گذارد، که کارگران به دستور غلط حزب کمونیست فرانسه حمایت خود را از دانشجویان سلب می کنند. به عینه در داخل ایران مادامیکه جنبش دانشجویی چشم به بالا داشت از بالایی ها بیشترین ضربه را خورد و روزی که برایه استقلال عمل خود اندیشید راه بجایی برد و... بنابراین برای پیروزی آزادی و عدالت در جامعه، وتعمیق قطب بندی شتاب یابنده تر، همراهی و هماهنگی پیوسته دو نیروی کارگر و دانشجو به عنوان دو بازوی جنبش های اجتماعی لازم و ضروری است.

بی پاسخ ماندن خواسته های کارگران سندیکای شرکت واحد، و فراخوان اخير مبنی برعدم وصول بليط از مسافران تهرانی از تاريخ ۲۵ مهر ۸۴ اقدامی جدی ومسئولانه، و نشانه تصمیم خردمندانه و ابتکارآمیز مراجعه به افکارعمومی وآگاهی بخشيدن به مردم است.

سیمای واقعی جامعه ایران امروز را، وضعیت طبقه کارگر نمایان می سازد. هيچ کدام ازجناح های سرمايه داری ايران، چه آنانی که در حاکميت اند وچه آنانی که دربيرون حاکميت جای دارند، جز آسیب بیشتر و روزافزون طبقه کارگر ایران، هيچ برنامه ای برای خروج آنان از وضع موجود ندارند.

فراخوان سندیکای کارگران شرکت واحد، با دخيل کردن هرچه بيشتر مردم در خواسته های واقعی طبقه کارگر، همراهی وپشتيبانی آن ها را به دنبال خواهد داشت ونشانه شکست سياست ها و بی توجهی مسئولان به مطالبات واقعی کارگران سندیکای شرکت واحد است.

از این رو لازم است که دانشجویان نیز با اعلام حمایت از این اقدام سندیکای شرکت واحد اتوبوسرانی تهران بزرگ ، همراهی خود را با آن اعلام کنند.

 

 وب سایت آشوب

 

 بنر زیر را با کپی دستور از کادر پائین تصویر در سایت و یا وبلاگ خود قرار دهید              

 


لینک پرشین پتیشن برای گردآوری اتوماتیک امضاها

برای ثبت نام خود در فهرست امضاها از طریق لیمیل با نشانی زیر تماس بگیرید

ashoob.com@gmail.com

متن نامه دبیرخانه سندیکای کارگران شرکت واحد برای فراخوان 25 مهر  PDF

[ 23:14 | مهشيـد | 0 دنبالک | 28 ديدگاه ]

October 17, 2005
در اتاق استراحت ، پاي ميز قهوه :
يكي از همكاران : آه ، اين آنفولانزاي پرنده اي به سمت اروپا در حركت است . همه مون ميميريم ...
 
من : بابا آرام باشيد . اين كه ميگويند به سمت اروپا در حركت است ، به وسيله پرندگان مهاجر است.  سوئد در حوزه خطر نيست. پرندگان در اين فصل از سوئد مهاجرت ميكنند به خاطر سرما. به سوئد كه مهاجرت نميكنند.
اوا ، يكي ديگر از همكاران : اي واي ، سر راه ٍ من به ايستگاه اتوبوس هر روز صبح هزار تا كلاغ ميبينم . حتما ازشان مريضي را ميگيرم.
من : اواي عزيز ، كلاغ كه پرنده ي مهاجر نيست. خودت را جمع كن بابا .
اوا : اما به هر حال ما بايد واكسن بگيريم. بايد به پارل