امشب دخترم برای اولین بار در بازی شطرنج از من برنده شد. آن موقع ها که کوچک تر بود هم البته میبرد ، اما وقتی بساط شطرنج را جمع میکردیم همیشه میگفت : فکر نکن نمیدونم گذاشتی ببرم . البته مشخص هم بود ، وقتی که بهش میگفتم نه اون کار رو نکن ، تو الان میتونی اسب منو بگیری ، یا اینجا به جای اینکه این پیاده را بگیری ، میتونی فیل را بزنی. اما مدتهاست که دیگر بهش کمک نمیکنم ، سر شب بساط شطرنج را راه انداختیم ، با دو فنجان بزرگ ( خیلی خیلی بزرگ ، هر کدام از فنجان ها یک لیتر جا میگیرد ) چای سبز و شمع و عود ، و ....کیش مات.
|