September 18, 2005

نگاهی به جلسه ی "کانون زندانیان سیاسی ایران در تبعید "  در استکهلم

قصدم از تاکید بر زن بودنم ، نه جلب حمایت و ترحم است که از آن به شدت گریزانم ، بلکه نشان دادن تفاوت اساسی شرایط مردان و زنان در عرصه های متفاوت زندگی سیاسی و در مناسبات گوناگون درون جامعه است ، و نیز به تصویر کشیدن ویژگی های مناسبات اجتماعی و چهره ی کریه قوانین و مقررات ارتجاعی حاکم بر جامعه ، و این که کسب هویت فردی ، حفظ و پاسداری آن از سوی یک زن و یک مادر چگونه گاهی او را وامیدارد که از کوره راههای سخت و طولانی عبور کند ، کوره راه هایی سخت که میتواند خطر بازگشت به هویت جمعی و فرهنگ مسلط در جامعه را مقابل او قرار دهد و یا او را به انزوا بکشاند.

برگرفته از کتاب " در جستجوی رهایی " خاطرات زندان نوشته مریم نوری 
چاپ اول 2005 ، انتشارات باران ، سوئد

 

برای نوشتن مطلبی که در زیر می آید زیاد فکر کرده ام. مسئله را بسیار سبک و سنگین کرده ام و حتی به دلیل خود سانسوری ای که در اکثریت ما کم و بیش وجود دارد ، مدتی از نوشتن آن صرفنظر کردم .  میدانم که مخالفت های زیادی را ـ چه در اینجا و چه در زندگی واقعی ام ـ به دنبال می آورد ، با این همه تصمیم گرفتم که این مطلب را نوشته و در اینجا درج کنم. مطلب بسیار طولانی است و خواندن آن صبر زیادی میطلبد. از تحمل و مدارایتان قبلا سپاسگذارم.

در هفته گذشته ، کانون زندانیان سیاسی در تبعید در استکهلم ، برنامه یادمان قتل عام زندانیان سیاسی را برگزار کرد. و من پس از چند سال بایکوت جلسات این کانون ـ عمدتا به دلیل برنامه ریزی بد از طرف برنامه گذاران و عدم رعایت اصول احترام به شرکت کنندگان ـ  ، با در نظر گرفتن  تم اصلی که  زنان زندانی سیاسی و تجاوز مطرح کرده بودند ، به جلسه رفتم.

قصد انتقاد از جلسه را ندارم. نه اینکه به جلسه انتقاد وارد نباشد ، بلکه به این دلیل که با تجربه چند ساله دیده ام که فایده ای ندارد. بعد از سالها ، این برنامه گزاران که مادام العمر آماتور باقی میمانند ، برنامه را با درست یک ساعت تاخیر  شروع کردند ، به هنگام شروع برنامه از بابت تاخیر ، نه معذرتی خواسته شد و  نه توضیحی داده شد ( دندمان نرم ، میخواستیم نرویم ) خانم مجری برنامه با وجود اینکه سالهاست این برنامه را اجرا میکند هنوز یاد نگرفته است که کاغذی را که در دست میگیرد ، یکی دوبار بخواند و همچنان تپق های همیشگی اش را ادامه میدهد و حتی نام شرکت کنندگان را به غلط میخواند و تلفظ میکند .  برنامه را که تحت نام میزگرد زنان زندانی سیاسی و تجاوز در زندانهای جمهوری اسلامی اعلام کرده اند ،  جایی برای بحث و  گفتگو باقی نمیگذارد ، وقتی که به دلیل کمکاری های خود برنامه گذاران ، یک ساعت تمام از وقت حضار به تباهی میرود ، تنها قسمت ثمر بخش برنامه نیز به دلیل کمبود وقت حذف میشود و جلسه  بیشتر به صورت درد دل سخنگویان در می آید و بس. و البته این دلها پر درد است ، اما پس از 27 سال از تسلط رژیم جمهوری اسلامی ، آیا کاری بجز درد دل نداریم ؟ 
کانون زندانیان سیاسی در تبعید  با کلی ادعا و کلی عرض و طول ، حتی از بررسی تحلیلی مسئله تجاوز و چگونگی ستم مضاعفی که به زنان در زندانهای جمهوری اسلامی میرود نیز عاجز بود.

نه  ، قصد انتقاد ندارم، انتقاد فایده ای ندارد ، برنامه های کانون  در سالهای آینده نیز همچنان با یک ساعت تاخیر  شروع خواهد شد، مجری همچنان تپق خواهد زد و بحث ها همچنان نیمه کاره باقی خواهند ماند. پس چه جایی برای شکایت؟

آنچه مرا به نوشتن واداشت این کمبودهای همیشگی که در آینده نیز ادامه خواهند داشت نبود . بلکه صحبت زندانیان زنی بود که به عنوان سخنران حضور داشتند. خانمها مریم نوری ، نینا اقدم و کتایون آذرلی در این جلسه سخنران بودند. ( نمیگویم شرکت کنندگان در میز گرد ، چرا که میزگردی وجود نداشت)

سخنران اول مریم نوری بود. از مریم به تازگی کتاب خاطرات زندانش منتشر شده بود که هنوز آن را نخوانده بودم. کتاب را در همانجا از میز کتاب انتشارات باران تهیه کردم.
مریم از فعالان سازمان چریکهای فدایی خلق ، اقلیت بوده است که در سال 64 دستگیر میشود. همسرش رحمت نیز قبل از او دستگیر شد . مریم در زمان دستگیری در آخرین ماههای حامله گی بوده است . او از پریشانی خود به دلیل حامله گی ، از احساس عذاب وجدانش نسبت به فرزندی که در زندان به دنیا خواهد آمد و نتوانسته است زندگی مطلوبی برایش تهیه کند حرف میزند. مریم میگوید که همچنان این عذاب وجدان را با خود حمل میکند. همسر مریم ، رحمت در زندان اعدام شد. مریم نظرگاهی انتقادی نسبت به حرکتهای سیاسی بخصوص عملکردهای سازمان خودش را داشته و این نظرگاه ها را در کتابش نیز مطرح کرده است. سخنرانی مریم با خواندن قسمتهایی از کتاب ادامه یافت ، اما چندان به طول نیانجامید و با دریافت یادداشتی از طرف برنامه گذاران قطع شد. حدس میزنم به او وقت را خاطر نشان کرده بودند. مریم بعد در زمان تنفس به دوستی گفت که امیدوار است بحث و گفتگویی همه گانی هم داشته باشیم. چیزی که امیدواری  من نیز بود. فرصتی که به دلیل برنامه گذاری بد هرگز دست نداد.

سخنران بعدی نینا اقدم بود. نینا به همراه دختر نوپایش دستگیر شده بود. و سخنانش سالن را منقلب کرد. نینا میگفت که یکی از بازجویان دخترکش را در بغل داشت و بازجوی دیگر او را با چشمبند به تخت شکنجه بسته بود و میزد. در این حال نینا در میان کتک ها زجه و گریه دخترکش را نیز میشنید که فقط میتوانست بگوید : مامان ، نه !!!
در زندان دختر کوچکی که با بلوز رکابی قرمز و شلوار کردی میگردید ، توجه زندانیان را به خود جلب میکرد و عصای دست مادر که همیشه با چشمبند به اینجا و آنجا میرفت بود. دخترک در زندان مجبور بود بسیار بزرگتر از سن حقیقی خودش باشد ، چرا که نیاز مادر و دیگر زندانیان را به خود حس کرده بود.  پفک هایی را که پاسداران به او میدادند ، در راهروی زندان به زندانیانی که با پاهای زخمی منتظر نوبت شکنجه خود بودند  میداد و میگفت : عمو بخور ، پاهات اوخ شده. ( من در این جای صحبت های نینا ، به شدت گریه ام گرفت و به خاطر اینکه مزاحم سخنران و شنونده ها نباشم ، از سالن بیرون رفتم و صورتم را شستم و به سالن برگشتم) . نینا بعد از مدتی موفق میشود بچه را از زندان خارج کند و به پدر و مادرش بدهد. و در یکی از شب های زندان ، که در راهرو و در انتظار بازجویی نشسته بود، یکی از بازجویان که نینا او را بهروز میخواند ، به او گفت که دیگر چیزی از او نمیخواهند ، تمام اطلاعات را به دست آورده اند ، اما میخواهد او را بشکند . نینا میپرسد  مثلا چه کار میخواهی بکنی و بازجو میگوید که کاری با او خواهد کرد که در خودش بشکند. نینا متوجه خلوت بودن بیش از حد و عدم رفت و آمد پاسداران به راهرو شد ولی شک نکرد. او میگوید باز هم حتی حدس نزد که بهروز چه خواهد کرد. تنها وقتی که دستان بهروز برای باز کردن تکمه های مانتویش به طرفش دراز شد شروع به داد زدن کرد و بازجو با استفاده از شالگردنش دهان نینا را میبندد ، و به او تجاوز میکند. نینا میگوید که حقیقتا همان شد که بازجو میگفت ، او در خود میشکند.
نینا دو بار اقدام به خودکشی میکند. یک بار با بریدن رگ دستش در زندان ، و بار دیگر با خوردن به یک باره قرصهایی که از درمانگاه زندان گرفته بود ، و هر دو بار نجات پیدا میکند.
مقامات زندان به نینا و پدرش ملاقات حضوری  با حضور بازجو میدهند ، تا شاید پدر بتواند او را از خودکشی منصرف کند. نینا در مقابل سوالات پدر که چرا این کار را میکنی و ... اختیار از دست میدهد و به پدر میگوید که مورد تجاوز قرار گرفته است. صحنه ای که نینا از برخورد پدر تعریف میکند بسیار متاثر کننده است:
صورت پدر تغییر کرد. بدون اینکه چشم بر هم بزند ، و یا صدایی بشنوی ، اشک به پهنای چهره اش میریخت . اشکهایش را با دست زدود و گفت : من و مادرت دخترت را بزرگ میکنیم ، نگران ما نباش . هر کاری که فکر میکنی صلاح است انجام بده. و بلند شد و بدون اینکه سر برگرداند از اتاق خارج شد.

صداقت و صمیمیتی که در زبان و گفتار نینا بود همه را تحت تاثیر قرار داد. نینا گفت که هنوز بعد از سالها که از زندان خارج شده است و به خارج از کشور آمده ، خود را زنی در هم شکسته میداند. یکی از دوستان زن در اینجا با صدای بلند به او گفت که آنچه میبند زنی در هم شکسته نیست، بلکه زنی است مقاوم که بسیار محکم ایستاده است و دارد از ظلمی که بر او رفته است سخن میگوید و چنین کاری شجاعت و مقاومت بسیاری میخواهد.
بعد از سخنان نینا ، تنفس داده شد. من و چند تن از دوستان به نزد او و مریم رفتیم و آن دو را در آغوش کشیدیم . برای آن دو و فرزندانشان که امروز دیگر جوانانی هستند که در کشورهای محل اقامت  خود تحصیل و تلاش میکنند آرزوی موفقیت کردیم. اگر بخواهم به طور خاص تری صحبت کنم ، آن دختر کوچولوی شلوار کردی پوش در زندان ، امروز در حال پایان رساندن تحصیلات دانشگاهی خود در رشته روانشناسی میباشد.

چیزی که در صحبتهای مریم و نینا قابل توجه بود ، عذاب وجدانی همیشگی از نبودنشان در کنار فرزندانشان بود. حقی که از آنان سلب شده بود و ایشان خود را مقصر میدانستند. مریم از اینکه پسرش را در چنین شرایطی به دنیا آورده است در عذاب بود و نینا از اینکه در لحظه خودکشی حتی نمیتوانست به دخترش فکر کند.

بعد از تنفس ، به سالن برگشتیم و نوبت به خانم کتایون آذرلی رسید . من قبلا از خانم آذرلی کتابی را که تحت نام مصلوب ، و به عنوان   خاطرات زندان به چاپ رسیده بود خوانده بودم. کتابی که هر چه در آن پیشتر میروی ، تناقضاتی که در آن وجود دارد ، سوالات و ابهامات بیشتری در خواننده به وجود می آورد که در انتها ، خود ِ کتاب و اینکه حقیقتا آیا خاطرات زندان است و یا به قول آقای ایرج مصداقی ، تنها و تنها یک کیس case ساخته و پرداخته شده جهت گرفتن پناهندگی است، را زیر سوال میبرد.
در زمان تنفس با چند تا از بچه ها صحبت کردم و گفتم که مایلم از او سوالاتی در رابطه با تناقضات در نوشته هایش بپرسم ، یکی از بچه ها گفت که سعی کن سوالاتت ناراحتش نکند چون که عزادار است.
خانم آذرلی در ابتدای سخنان خود گفتند که به تازگی فرزندی را از دست داده اند و عزادار است.سپس به خواندن قسمتهایی از کتاب خود پرداخت. این قسمت ها در رابطه با  ناخنهایش که کشیده شده بود و اینکه در زندان مورد تجاوز قرار گرفت نوشته شده بود.
بعد از سخنان خانم آذرلی فرصتی به بحث و گفتگو اختصاص داده نشد. صحنه به سرعت تغییر کرد و گروهی برای اجرای موزیک به روی صحنه آمد. بنابراین من برای پرسیدن سوالهایم از خانم آذرلی از سالن خارج شدم.
او را در بیرون سالن دیدم. عده ای دور او جمع شده بودند و من صبر کردم تا سرش خلوت شود. بابت مرگ فرزندش که در اثر بیماری فوت کرده بود ابراز تاسف کردم و گفتم که چند سوال دارم که اگر مایل نیست میتوانم با توجه به شرایطش از آنها صرف نظر کنم. خانم آذرلی گفت که میتواند به سوالات جواب دهد ، گفتم که حتما خودش هم نقدهایی را که روی کتابش شده است خوانده است، و به تناقضاتی که در کتاب شده توجه کرده است. اما من از ایشان جوابی به این نقدها ندیدم. او گفت که نقدها برایش بی ارزشند و تنها به گفته های آقای مصداقی جواب داده است که در سایت کانون موجود است ( لینک ) ، گفتم که من آن جواب را نخوانده ام، و اگر ممکن است جوابش را تا حدی که مایل است برایم تکرار کند.مثلا این که چرا در کتاب او ، همبندش یک عضو حزب کمونیست کارگری است و به  همین جرم ، ده سال قبل از تشکیل حزب در خارج از کشور اعدام میشود.   او گفت که دچار استرس بعد از زندان و بیماری PTS ( post Traumatisk syndrom)بوده است و اینها موجبات اصلی تناقضات موجود در کتاب است. همچنین اضافه کرد که کپی ای که از طرف چاپخانه بعد از غلط گیری به نزد او فرستاده شده است ، اشتباها به چاپخانه پس میفرستد و چاپخانه متوجه نمیشود.( این مسئله در لینکی که داده ام مفصل تر توضیح داده شده است )  گفت که در چاپ مجدد این اشتباهات وجود ندارد . از او پرسیدم که یعنی چاپ مجدد کتاب شما موجب تغییراتی در آن شده است ؟ گفت نه ، فقط جوابیه به آقای مصداقی را اضافه کردم ( شخصا نفهمیدم که اگر نسخه بعدی با نسخه قبلی فرقی ندارد ، پس  این مسئله غلط گیری و نسخه اشتباهی که به چاپخانه  فرستاده شده  چه صیغه ای است)  به نقدی که در نشریه آرش  شده بود اشاره کردم  و گفت : تو پرویز قلیچ خانی را میشناسی ؟ او یک لمپن به تمام معنی است. من دیگر چیزی برای چاپ در نشریه اش به او نمیدهم. گفتم که من قلیچ خانی را از نزدیک نمیشناسم و دورادور با او آشنایم ولی چنین بیانی  را در مورد او صحیح نمیدانم ، و در ضمن اصلا این مسئله به نقدی که در نشریه او چاپ شده است ربطی ندارد. مسئله استرس و ناراحتی های بعد از زندان او را کاملا درک میکنم اما تناقضات بسیار شفاف هستند. خانم آذرلی گفت که : اصلا من یک رمان نوشتم. من این چاپخانه های کلن را میبندم و نمیگذارم دیگر نان بخورند و ...
من که هیچ جوابی در پاسخ به پرسش هایم نگرفته بودم و فقط با حمله های شخصی خانم آذرلی به مسئولین نشریه و یا دارندگان انتشارات و یا چاپخانه ها مواجه شدم ، و عصبی بودن او را تشخیص دادم ، ادامه بحث را بی نتیجه دیدم. برایش آرزوی موفقیت کردم و از او خداحافظی کردم.
به سالن برگشتم و بعد از مدتی از دوستانم خداحافظی کردم و سالن را ترک کردم.
واقعیت این است که برای من نه کتاب خانم آذرلی ( مصلوب ) که قبلا خوانده بودم  و نه حرفهای ایشان قابل باور نبود و هیچ گونه سمپاتی و امپاتی در من به وجود نیاورد.
کتاب مملو از تناقض است. ایشان به عنوان یک دختر 17 ساله دستگیر میشوند و چند سال بعد که آزاد میشود به دیدن " همدانشکده ای ها ، و همکارهای سابق " میرود. یعنی یک دختر 17 ساله در ایران هم کار میکرده و هم دانشکده میرود. او به گفته خودش در سال 63 در رابطه با فعالیت در مدرسه زندانی میشود در حالی که گروههای سیاسی در سال 60 به شدت زیر ضرب قرار گرفتند و  هیچ کدام از گروههای سیاسی  در سال 63 در مدارس فعالیتی نداشته است ، این وضعیت فعالیت در تهران بود در حالی که در شهرستانها اوضاع به مراتب بدتر بوده است ، و سازمانها نیز آنچنان مخفی بودند که قدرت سازماندهی بچه های مدرسه ای را نداشتند.  در کتاب گفته شده است که او در زندان مشهد بوده است. اما پدیده تابوت ها که اختراع حاجی داوود بوده است تنها در زندان قزل حصار وجود داشته و در هیچ زندان دیگری در تمام ایران سابقه نداشته است و از طرف هیچ زندانی دیگری در هیچ کجای دیگر تایید نشده ، حال آنکه خانم آذرلی در خاطرات خود مدتی را در تابوت ها در مشهد میگذرانند . هیچکدام از زندانیان سابق ( که در خارج از کشور شبکه تماس خوبی با همدیگر دارند ) خانم آذرلی را ندیده و نمیشناسد ، چند اسمی که می آورد از نظر زندانیان سابق ناشناس هستند ، و هیچ کسی نیست که زندانی بودن ایشان را تایید کند. چند اسمی که میدهد ، ایشان را به عنوان کنیزان حلقه به گوش جمهوری اسلامی معرفی میکند . یعنی هیچ کدام از همبندی های ایشان نبوده اند که تواب نشده و یا اعدام نشده باشند ؟ ( حتی اسامی اعدامیان نیز شناخته شده نیست )  
در زندان جمهوری اسلامی همان شلاق و کابل جای تمامی آلات شکنجه را گرفته است و زندانیان سیاسی از ناخن کشیدن اظهار بی اطلاعی میکنند. از آنجایی که از این جمهوری اسلامی هر چی بگویی سر میزند ، من شخصا نمیتوانم بگویم که ادعای خانم آذرلی بر اینکه ناخن هایش را کشیده اند غیر واقعی است. اما دستگاهی که او در باره اش صحبت میکند ، دستگاه عجیب غریبی که ناخن های تمام انگشتان را یک جا میکشد ، قبل و بعد از خانم آذرلی در هیچکدام از زندانهای ایران دیده نشده است. و فکر نمیکنم جمهوری اسلامی چنین بودجه ای برای اختراع چنین دستگاهی صرف کرده باشد تا فقط ناخن های دست یک نفر را بکشد. همبند خانم آذرلی در زندان در دهه 60  یک عضو حزب کمونیست کارگری است که به همین جرم اعدام میشود حال آنکه این حزب سالها بعد در خارج از کشور تاسیس میشود و ابدا هیچ زندانی و اعدامی ای ( تا کنون ) نداشته است. خانم  آذرلی البته بعدا در همان جوابیه مینویسند که واژه حزب کمونیست کارگری را اشتباها گفته اند .  و این تصحیح تنها زمانی که نقد ها منتشر میشود و سالها بعد از انتشار کتاب در یک جوابیه از سوی خانم آذرلی منتشر میشود و احتمالا اگر این نقدها صورت نمیگرفت این تصحیح هم رخ نمیداد.
خانم آذرلی در کتاب خود مینویسند که بعد از زندان ، فیلمی تهیه کردند و آن فیلم را به یکی از فستیوال های خارج از کشور فرستادند و در آن فستیوال جایزه ای هم گرفت. اما اسمی از این که این فیلم به کدام کشور فرستاده شده است و در کدام فستیوال شرکت کرده و چه جایزه ای گرفته نمی آید. در مقابل سوالاتی که بعد از چاپ کتاب در مورد این فیلم میشود هم جوابی دریافت نمیشود. انگار که این فیلم و این کشور خارجی و این فستیوال تنها در صفحه های کتاب ایشان موجود است و نه غیر.
خانم آذرلی در کتاب خود را شاعر ، نویسنده و فیلمساز معرفی میکند. من شخصا آدم کتاب خوانی هستم ولی هیچ کجا بجز همین کتاب ، که حتی در زمینه نویسندگی نیز یک نوشته خوب به حساب نمی آید ، چیزی از ایشان نخوانده و ندیده ام. البته شنیده ام که ایشان شعر میگویند و احتمالا شعرهایشان در چند تا از نشریات محلی چاپ شده است ، اما شعری نیز از ایشان نخوانده ام. در جلسه به یکی از دوستان گفتند که تا کنون 12 کتاب نوشته اند که برایم بسیار باعث تعجب بود.
من البته نه در موقع صحبت با خانم آذرلی ، اما بعدا ، جوابیه ایشان به آقای مصداقی را خواندم و به نظرم جوابیه اصلا با سوالاتی که آقای مصداقی کرده اند ، هماهنگی ندارد. مثلا در جایی آقای مصداقی اشاره میکند که دستبند قپانی ، نوع خاصی از دستبند نیست بلکه شیوه ای از دستبند زدن است که یک دست از بالا و یک دست از پایین با یک دستبند معمولی به هم قفل میشوند و زندانی قدرت حرکت را از دست میدهد. اما خانم آذرلی میگوید که جای دستبند را بر دستانش دارد.
چند چیز دیگر هست که نوشته های خانم آذرلی را برایم غیر قابل باور میکند.
در تمام خاطرات زندانیان که شنیده و خوانده ام ، بچه ها بعد از تحمل مقداری از شکنجه از حال رفته اند. در حالی که در نوشته خانم آذرلی ، ایشان اول مفصل بر تخت کابل میخورند و شکنجه میشوند و در عین حال مقاومت میکنند ، و بعد درحالی که بسیار شکنجه شده و کابل خورده ، در حالی که کاملا به هوش است ، با دستگاه عجیب و غریبی که نمونه اش در هیچ زندانی دیده نشد ، ناخنهایش همگی و یکجا کشیده میشوند ( هر چهار ناخن با هم  ) و او باز هم بیهوش نمیشود ، بلکه بعد از آن همه شلاق و آن همه شکنجه ، و با کشیده شدن تمام ناخنهای یک دستش ، هنوز با قدرت تمام فریاد میزند : نامردها !!!!!
خوب این برای من عجیب بود. نمیتوانم بگویم که چنین نیست . شاید خانم آذرلی قدرت خارق العاده و فوق بشری ای دارند که ایشان را اینچنین در تمام شکنجه به هوش نگاه میدارد. نمیدانم ، اما برای من که با یک چک و دو تا کشیده که در همان سنین خورده بودم تقریبا بیهوش شدم ، باور کردنش تقریبا غیر ممکن  است. چرا که انسان را جز انسان ، یعنی پوست و گوشت و استخوان ، نمیدانم.
دیگری مسئله تجاوز بود. صحنه تجاوز در کتاب خانم آذرلی طوری تشریح شده است که انگار رمانی را میخوانی که در آن صحنه ای از تجاوز توسط  یک نویسنده ، به گونه ای که او میتواند چنین صحنه ای را تصویر کند ، توصیف شده باشد. من با بسیاری از زنانی که مورد تجاوز قرار گرفته اند صحبت کرده ام. حتی از ایشان خواسته ام برای روبرو شدن با این مسئله ، اگر قدرت گفتن ندارند ( که در بسیاری موارد نداشتند ) بنویسند و نوشته هایشان را خوانده ام. و هیچ کدام از صحنه ها از طرف کسانی که مورد تجاوز قرار گرفته اند به این شکل نوشته و بازگویی نشده است. در بسیاری از موارد فرد کاملا با بلاک آوت ، مسئله را محو میکند . ( البته من نمیتوانم بگویم که چرا خانم آذرلی صحنه ی تجاوز را از ذهن خود بلاک آوت نکرده است ولی در عین حال صحبت ایشان در رابطه با PDS  و فراموشی وقایع زندان غیر واقعی میشود)
 از طرف دیگر برخورد بازجو با خانم آذرلی زیر سوال  است. تصویری که داده میشود بسیار غریب است. دختر جوانی بعد از شکنجه فراوان که روح و جسمش را آسیب زده است به اتاق بازجو برده میشود ، بدون  چشمبند ، (در حالی که در اکثر خاطرات زندانیان چشمبند وجود دارد )، او حتی در همین صحنه میگوید که نوشته ای را که نخواسته امضا کند به بدحالی اش و ندیدن نوشته و اینکه توان خواندن ندارد توجیح کرده و بازجو قبول میکند ، بعد بازجو که خودش را معرفی میکند ، از او میخواهد که " شهوت انگیز بایستد " ؟ ( عین این جملات در کتاب آورده شده است ) از زنی که توان ایستادن هم ندارد ؟ و یا در صحنه ای بعد از شرح تجاوز میگوید که بازجو از او خواست روپوشش را بالا بزند و گردی و برجستگی سینه هایش را تمجید کرد .
( همین هم با گفته دیگرش در رابطه با همین صحنه که نوشته بود که موهای بلندش بر اندام برهنه اش تنها پوشنده عریانی اش بود ـ متاسفانه کتاب را در اختیار ندارم تا عین جمله را نقل کنم ـ  هماهنگی ندارد ، اگر عریان بود ، پس روپوش کجا بود ؟ )
حتی فحشهایی که از طرف بازجوها به او داده میشود جای سوال میگذارد. بازجو در حالی که او را جنده میخواند و میگوید زیر این و آن میخوابیده ، او را کله شق هم خطاب میکند.
کله شق در چنین مناسباتی ، صفتی مثبت است. یعنی کسی که رام نمیشود و زیر بار نمیرود. هیچ بازجویی را اینقدر ابله فرض نمیکنم که زندانی اش را جنده و کله شق ، هر دو با هم و به دنبال هم ، خطاب کند. بازجو ها در بسیاری موارد سفاک بودند. اما کارکشته بودند ، برای شکستن زندانی کار میکردند ، و تشویق کردن زندانی با خطاب کردن کله شق به او ابلهانه است و ابله فرض کردن دشمن خود بزرگترین بلاهت است.

اینها شاید به نظر بسیار ریز و جزئی بیاید ، اما برای من که زندان طولانی مدت را تجربه نکرده ام و همیشه با این  پرسش زندگی کرده ام که  آیا توانایی تحمل یک زندان طولانی مدت را داشته ام ، و مدت زیادی از وقت خودم را برای شناسایی مناسبات زندان به خواندن خاطرات زندانیان اختصاص داده ام ، جزئیات  بسیار تایین کننده است.

این مسئله مرا به این فکر می اندازد که اصلا خانم آذرلی واقعا زندانی بوده است و روابط زندان را میشناسد ؟ در زندانی که زندانبانان مرد حتی با چوب و گرفتن پارچه ای در میان ، زنان را به اینجا و آنجا میبردند ، تجاوز اگر صورت میگرفت ، به قصد از بین بردن بکارت دختران جوان قبل از اعدام ، و یا شکستن زندانی صورت میگرفت. درخواست " شهوت انگیز ایستادن " از زندانی و تمجید فرم سینه های او ، با روابط زندان  و ادبیاتی که در  زندان به کار برده میشد همخوانی ندارد . و به طور کلی در زندان برای رفع شهوت از زنان زندانی  سیاسی استفاده نمیشد. این مسئله را تمام زندانیان زن شاهد هستند. ( این البته اصل کلی است، من استثناعات را رد  نمیکنم ، از آنها چیزی نشنیده و نخوانده ام ، ولی درست به همین دلیل نمیتوانم رد کنم )

( توجه کنید که من در اینجا صحبتی مبنی بر رد  غیر انسانی بودن روابط زندان ندارم. حرف من بر سر شناختن مناسبات زندان است ، و اینکه بسیاری از مناسباتی که خانم آذرلی از آن صحبت میکنند در زندان وجود نداشته. این مسئله به زبان ساده تر میتواند بیانگر آن باشد که خانم آذرلی با مناسبات زندان و حتی با زبان رایج در زندان ، چه در میان زندانیان و چه در میان زندانبانان و روابط مابین این دو گروه ،  بیگانه است ، چرا که زندان محلی انفرادی نبوده و برخوردهای زندانبانان با زندانیان نیز به هیچ وجه خاص نبوده است، مثلا برای فرد مشخصی دستگاه ناخن کشی اختراع نمیکردند و یا در زندانی که اصولا تابوتها ( یا جعبه ها ) "1"  وجود ندارند ، تابوت اختصاصی برای زندانی خاصی تاسیس نمیکردند ، اینها بیشتر تک زدن نویسنده به خاطرات زندان دیگر زندانیان و از آن خود کردن این خاطرات است)

اینها و خیلی نکات دیگر ، حرفهای خانم آذرلی را برای من غیر قابل باور و غیر حقیقی میکرد .
در نقد های مثبتی که در مورد کتاب خوانده ام ، نوشته شده است که نویسنده رویا و واقعیت را با هم آمیخته و زمان در نوشته وجود ندارد. ( یک نمونه )  اما ما با یک رمان طرف نیستیم . با خاطرات زندان  طرف هستیم که جایی برای رویا نمیگذارد. اگر واقعی است باید واقعیت را بنویسد و زمان در بیان واقعیت نقش مهمی ایفا میکند.
چند لینک دیگر در رابطه با کتاب مصلوب  مثبت و منفی   2   3   4  
متاسفانه در هر برخورد مثبتی که با این کتاب شده است ، منطق و تعقل جای خود را به دلسوزی و ترحم داده است. مسئله زندانی زن مطرح است و تجاوز ، شوخی نیست . بیایی و بگویی که غیر حقیقی است ، از هزار طرف صدا بلند میشود که شما ظلمی را که به زنان شده است نفی میکنید ؟ به همین دلیل است شاید که تناقضات این کتاب این چنین توجیه میشود و ادعاهای آن درجا پذیرفته میشود و یا زیر سیبیلی در میشود ، هیچ کس حتی از ایشان نمیپرسند که حداقل الان که در خارج از کشور است ، آدرسی از این فیلم ستایش شده شان به دست دهد ، و یا همبندی را معرفی کند که قادر به تایید حضور او در زندان باشد.

مدتی پیش هم کتابی به عنوان خاطرات زندان منتشر شد ، که به گفته تمام زندانیان سیاسی ، ابدا از "زبان زندان" استفاده نمیکرد و حقیقی نبود . نویسنده در این کتاب ضمن بسیاری حرفهای دیگر ادعا کرده است که او و گروهی دیگر از زندانیان زن شبها برای عشرت ملایان به شب نشینی های ایشان برده میشدند.

جمهوری اسلامی یک نظام ضد انسانی است. هیچ یک از انسانهای انسان دوست و آزادیخواه و یا آنان که زخم این رژیم به طریقی به تن دارند ، در این مورد شکی ندارد. اغراق کردن و بیانات غیر واقعی که به راحتی افشا میشود ، تمام تجربیات واقعی و درد آور انسانها را زیر سوال میبرد.

خانم آذرلی حتی اگر زندانی نبوده باشند ، و حتی اگر به گفته بسیاری ، تنها کیس پناهندگی خود را ساخته و پرداخته و به صورت کتابی که نام خاطرات بر آن گذاشتند معرفی کرده باشند ، باز از نظر من قربانی رژیم هستند.

مسئله مهم از نظر من زیر سوال بودن برنامه گذاران است که با توجه به شناخت ( عدم شناخت ؟؟ ) نسبت به کتاب و نقد ها و بحث هایی که در باره آن وجود دارد و کل واقعی بودن این مطلب را زیر سوال برده است ، از ایشان برای شرکت در چنین جلسه ای دعوت میکنند. جلسه ای که میزگرد نام میگیرد و باید جایی برای بحث و گفتگو باشد ، در حالی که تنها به جلسه درد دل و زاری تبدیل میشود. اندیشه جای خود را به احساس میدهد و جای خالی  تحلیل و آموختن از تجربیات مثل همیشه در برنامه های این برنامه گذاران خود را نشان میدهد.  
 این جلسه میتوانست جای خوبی برای بررسی و تحلیل شکنجه و تجاوز و مرز این دو باشد. اینکه تجاوز جنسی تنها نوعی از شکنجه نیست ، بلکه مخدوش کردن مرزهای خصوصی و عمومی است. اینکه شلاقی که بر تن کشیده میشود ، درد بسیار کمتری از تجاوز جنسی دارد چرا که در تجاوز جنسی ، به حریم بسیار خصوصی فرد دستدرازی میشود. این جلسه میتوانست جای بسیار حرفها باشد و بسیار نکات را روشن کند. اما برگزارکنندگان آن چنین توانایی را ندارند.

انگار که باز و بار دیگر ، حرکتی انجام بشود ، برای خالی نبودن عریضه ، برای اینکه بگوییم کاری کرده ایم . آری به یاد داریم ، آری از یاد نمیبریم ، کاری میکنیم ، کاری که هرگز "کاری" نبوده ، و هرگز" کارستان" نخواهد بود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

"1" تابوت ها ، جعبه ها ، اتاق روز قیامت نیز گفته میشد . یکی از آخرین حربه های حاج داوود برای شکستن زندانیان سر موضعی بود. این بساط تنها در زندان قزل حصار بر پا شد.  زندانیان ، زن و یا مرد ،24 ساعته و  با چشم بسته در داخل جعبه ای با پاهای دراز و بدون تکیه دادن به جایی مینشستند و از بلند گو ها صدای قران یا مصاحبه افرادی که شکسته بودند با صدای بلند به گوش میرسید. زندانی غذا را در همان جا دریافت میکرد و میخورد و برای دستشویی به همراه نگهبان به بیرون میرفت و بعد باز میگشت.خواب هم در همان جا و به همان حالت نشسته بود.  بچه هایی که سر و کارشان به اتاق روز قیامت افتاد  ، بعد از چند ماه ،  با وجود اینکه غذا میخوردند و حرکتی نداشتند ، وزنشان بسیار پایین رفته بود.
جعبه ها بسیاری از بچه ها را شکست. و تنها با اخراج حاج داوود از زندان و تعویض مدیریت زندان بساط اتاق روز قیامت از زندان قزل حصار  برچیده شد.

[ 23:35 | مهشيـد | 21 ديدگاه ]


Powered by MT3.35