
تمام روز در آئینه گریه میکردم ...
نمیدانم ، دیگر نمیدانم چگونه میتوانیم کمکی به گنجی کنیم. دیگر کسی در این دنیا نمانده که سرش به تنش بیارزد و به این قتل عمد اعتراضی نکرده باشد ( حتی کسانی که سرشان به تنشان نمی ارزد ـ مثلا جرج بوش ـ هم اعتراض کردند) فشارهای ایرانیان خارج از کشور به دولتهای میزبان موجب اعتراض اکثریت دولت ها شده. پارلمان ها ، سران احزاب. دیگر چه کنیم ؟
اخبار روز را خودتان همه جا خوانده اید ، مصاحبه ها با همسرش ، نامه اش به سروش ... خودتان خوانده اید .
گنجی را میفهمم. یک زندانی برای درخواست آزادی بیقید و شرط خود جز جانش چیزی ندارد که ریسک کند و گنجی شعار یا مرگ یا آزادی بی قید و شرط را پیش گرفت. درخواست های این سو و آن سو از گنجی بی اثر است. "گنجی باید باشد و فکر کند " ، " گنجی باید باشد و مبارزه کند " ، " ما شما را زنده و در کنار خود میخواهیم " . نمیفهمم این حرفها چیست . آیا نویسندگان این سطور فکر میکنند که مردی که حتی قدرت بینایی اش را دارد از دست میدهد ولی همچنان فکر میکند و همچنان ایستادگی میکند ، قصد خود کشی دارد ؟ گنجی کاری را شروع کرده که باید پیروز شود ، اگر نه دیگر فریاد هیچ زندانی در هیچ کجای این ظلمت کده جدی گرفته نمیشود. و من دیگر نمیدانم چه میشود کرد . چه کاری هست که ما در این سوی آبها بتوانیم بکنیم ؟ ابراهیم نبوی به درستی گفت : مسئله گنجی در خیابانها حل میشود .
کسی از تجمع امروز خبر دارد ؟ چه کنیم ؟ این شمع دارد خاموش میشود ، دیگر چه کنیم ؟
دیگر عکسهایش را هم نمیتوانم نگاه کنم . این احساس که دیگر نمیتوانم کاری کنم ، مثل بغضی گلویم را فشار میدهد و راه نفس را میبندد.
من هم عزیزان بسیاری را از دست داده ام ، دوستانی که کشتارهای زندان در سالهای 60 و 61 و کشتار بزرگ 67 را پشت سر نگذاشتند. در خبر مرگ تمام این عزیزان احساس بدبختی میکردم. بدبختی نه به این معنی که خواهان خوشبختی باشم ، نه . از همان نوجوانی ام همیشه میدانستم که راهی که انتخاب کرده ام همه درهای خوشبختی به آن معنی که انسانهای دیگر خواهان آن هستند و آن را تجربه میکنند بر من بسته است.( با اینهمه هرگز از انتخابم پشیمان نبوده ام ) این احساس با آن که همگان بدبختی مینامندش هم شاید فرق میکرد . احساس بیچارگی محض . درد ِ پذیرفتن ِ این واقعیت که هیچ کاری نمیتوانم بکنم. حسی که چون بغضی ، گلویت را میفشارد و راه نفس را میبندست. امروز هم همین احساس را دارم. احساس بیچارگی ِ محض. که دیگر هیچ کاری نمیتوانم بکنم. چه کنیم ؟
|