انتخابات ، اپوزیسیون ، آزادی ، و باقی قضایا...
مدتی است میخواهم این حرفها را اینجا بنویسم ، وقت کم و صد البته یک سری ملاحظات ، باعث میشد که هی از امروز به فردا بیاندازم. الان نشستم به نوشتن و آن لاین هم مینویسم . نمیدانم این نوشته را چگونه شروع کنم یا به کجا میرسد ، میدانم که نوشته کوتاهی نمیشود و به صبوری شما عزیزانی که وقت خود را به نویسنده این خطوط میدهید نیاز دارد. قصدم از این نوشته این نیست که کسی را تصحیح کنم یا نقش آموزشی یا تربیتی داشته باشم ( که حقیقتا در هر دو مورد خودم را ناتوان میدانم ) ، تنها شاید تاملی در مسیر به وجود آورد ، نگاهی به برخوردها و بازنگری به تفکر ها و برخوردهای شخصی مان ، و همین نیز برای من کافی خواهد بود. در این نوشته از کسی نام نمیبرم ، به کسی لینک نمیدهم ، از کسی فاکت نمی آورم. صحبت بسیار عمومی است .
لازم به ذکر است که این نوشته توسط من ، مهشید راستی ، نوشته میشود . نظرات شخصی من است، با مسئولیت شخصی من ، نه به جنبش زنان مربوط است و نه به جریان سیاسی ای که با آن همکاری میکنم.
روزهایی که گذشت ، روزهای سختی بود . شاید از همان نوع روزهایی که غرور گدایی میکرد.روزهای اشکهایی که پای مونیتورها و در فضای واقعی ریخته میشد.
بسیاری از دوستی ها متلاشی شد. دوستان به درشتی با هم سخن گفتند. سگرمه ها در هم بود و ترس بر بسیاری از ما چیره شد. انتخاباتی در جریان بود که تمامی حقوق تو را به عنوان انسان و به عنوان شهروند ، لگد مال میکرد.
روز شنبه ، دیگر بر همه واضح شد که اسم و قیافه احمد نژاد را برای حد اقل 4 سال ، در همه رسانه های ایرانی و خارجی ، به طور مداوم خواهیم دید و خواهیم شنید.
صبح روز شنبه ، به رادیوی محلی استکهلم ، رادیو همبستگی ، گوش میکردم که از صحبتهای زنی ، خشکم زد. این خانم که به خط آزاد رادیو زنگ زده بودند ، با صدایی شاد گفتند : زنگ زدم که نتیجه این انتخابات را به تمام هموطنان تبریک بگویم ، روز مرگ جمهوری اسلامی نزدیک است و این آخرین تیری است که جمهوری اسلامی به سمت خودش شلیک کرده است. ( خوب وقتی اپوزیسیون مشغول پز دادن است ، و وقت یا حوصله ( یا عرضه ) ای برای شلیک کردن به پوزیسیون ندارد ، جمهوری اسلامی هم طفل معصوم !!! مجبور است سلف سرویس عمل کند و هی خودش به خودش شلیک کند ) . صدای خانم در گوشم طنین می انداخت ، تبریک ؟ به مردم ایران ؟ راستی به چه دلیل ؟ استراتژی مان چیست ؟ تاکتیک ها کدامند ؟ نفرین بر ما اگر به دخالت نظامی آمریکا دل خوش کرده باشیم ، یا نکند فکر میکنیم که با آمدن احمدنژاد ، رژیم خودش خشک میشود و می افتد ؟
تحلیل های بعدی هم یکی آبدوغ خیاری تر از دیگری مطرح میشد. آقایی میگفت : اکنون در موقعیت بسیار حساسی از تاریخ ایران هستیم ... و من داشتم فکر میکردم در طول 26 سال گذشته ، کی " موقعیت " حساس نبوده است ، و آیا روزی شد که بگوییم امروز " موقعیت " حساس نیست ؟ خانم دیگری داشت به خودش و دیگران که در مقابل سفارت ، تظاهرات داشتند ، دسته گل تقدیم میکرد . و من به یاد صحبت های دوستی افتادم که میگفت که در تضاهرات انتخابات هفته پیش که در مقابل سفارت بوده است ، به روی خانمی که برای رای دادن میرفت آب دهان پرت کرده بودند. پرسیدم آخر چرا ؟ گفت : تظاهرات کنندگان را معتاد خطاب کرده بود .( چشم در مقابل چشم .؟ )
تبریک خانم همچنان در گوشم زنگ میزد. گفته بود جمهوری اسلامی به روزهای آخر عمر خود نزدیک شده است. به راستی روی چه اصلی این تحلیل را داشت ؟ 26 سال است که این حرفها را میگوییم و مشنویم ، در همان لحظه در پشت مونیتور داشتم با چند تا از بچه های ایران گپ میزدم ، احساسی که ایشان داشتند ، آمیخته ای از ترس و بهت زدگی ، با احساس این خانم و تبریکات شان زمین تا آسمان متفاوت بود . چرا اینقدر از همدیگر دوریم ؟ این شعارها برای چیست ؟ آیا لازم نیست که از این شعارها دست برداریم و فکری اساسی تر کنیم ؟ یا اگر فکری به سرمان نمیرسد لا اقل از شعار دست برداریم ؟ زندگی 26 ساله با شعار آیا براستی توانسته است دردی از ما دوا کند ؟ از تراژدی شعار های مجاهدین که هر سال به قصد زدن زنگ مدارس در ایران ، تعدادی را بی جان میکرد ، و کار را به باربکیوی انسانی در میدان های کشورهای اروپایی رساند ، تا کمدی هخا ، که هر از چند یک بار ، بلیط سفرش به ایران را رزرو میکند و بعد از گذشتن تاریخ مقرر ، بدون اینکه به روی مبارک بیاورد ، فقط زمان را به چند ماه دیگر عقب می اندازد.
آیا برای سقوط جمهوری اسلامی ، چیزی بیشتر از ناتوان بودن دولت و کارگزاران آن لازم نیست ؟ تضادهای درونی این رژیم را میبینم ولی خود در استفاده از این تضادها ناتوان تریم . و نه تنها این ، که بر عکس ، این تضادها نیروهای اپوزیسیون را به هم بدبین میکند و به جان هم می اندازد.
دوران قدرت گرفتن اصلاحطلب ها که از طرف همه نیروهای اپوزیسیون ، دوران رکود جمهوری اسلامی ، دوران تشدید تضادها و تشدد برخوردهای داخلی شان ارزیابی شده بود ، به چنددسته شدن اپوزیسیون جمهوری اسلامی منتهی شد. هر کسی که کلامی بر خلاف نظر و عقاید ما میگفت ، مهر اصلاح طلب و خاتمی چی به پیشانی اش کوبیده میشد. بارها پیش خودم فکر کردم اگر ج.ا به قصد هم میخواست چنین شکاف های عمیقی در اپوزیسیون ایجاد کنه ،تا به این حد موفق نمیشد. چرا که در آن صورت شاید به خود می آمدیم و در مقابل دشمنی مشترک ، متحد تر عمل میکردیم
و بار دیگر دیدیم که چگونه همان جشن برپاشد . در حالی که سران جمهوری اسلامی برای خریدن آرای مردم سر کیسه را شل کرده بودند ، از این سو دو جناح مخالف و موافق انتخابات ، یکدیگر را به دندان میدریدند . بحث ها کوچکترین تفاوتی با یکدیگر نداشت. انگار که فقط بعضی از کلمات را جابجا کرده باشی . کلماتی که رد و بدل میشد از یک دست و یک جنس بودند. و همه در جهت سرکوب یکدیگر ، چرا که حقیقت تنها پیش من است و هم عقیده های من و لاغیر.
دوست بسیار خوبم در وبلاگش از ناامیدی اش نسبت به " کسانی که به ایشان اعتماد پیدا کرده بود " مینویسد.
برایم دو سوال پیش آمد ، اول اینکه آیا کسی مسئولیتی در مقابل اعتماد من دارد ؟ و آیا اگر من این افتخار !!! را به کسی دادم که به او اعتماد کردم ، آیا او موظف است که همیشه با درنظر گرفتن افتخاری که به او داده شده است ، راهکردهای خودش را تایین کند ؟
دوم اینکه آیا با عملی که افراد از سر ناچاری و به دلیل نداشتن راه حل بهتر و انجام میدهند ، تمام حرکت ها و گذشته و آینده ایشان مخدوش میشود ؟ یعنی حتی اگر بر این باور باشیم که ایشان اشتباه کرده اند ، آیا حق اشتباه کردن را به انسانهایی که مورد اعتماد ما هستند میدهیم ؟ یا اینکه معتقدیم که حد و مرز اشتباهات ایشان را نیز ما تایین کنیم ؟
بگویم که با نقد ابدا مخالف نیستم. نظر من بر عدم شرکت در انتخابات بود و رای دادن به هاشمی را درست نمیدانسته و نمیدانم. اما لازم نبود در ایران باشم تا بی امیدی و ناتوانی عزیزانم را شاهد باشم . میدانم که بسیاری از دوستان در همین شرایط هم عدم شرکت در انتخابات را گزیدند ، اما خیلی ها هم چنین نکردند. از شما میپرسم ، آیا از نظر شما این جمع مخدوش هستند ؟ و در این صورت چه اسمی بر این کار میگذارید ؟ آن را اشتباه مینامید ؟ پس چرا اعتماد خود را نسبت به کسی که اشتباه کرده از دست میدهید ؟ مگر انسان حق اشتباه ندارد ؟ یا نکند اشتباه ها را به خوب و بد و بدتر تقسیم میکنیم ؟ و بعضی اشتباهات را روا و بعضی دیگر را ناروا میدانیم ؟
راستی درک ما از آزادی چیست ؟ ما چگونه آزادی خواهانی هستیم ؟ آیا آزادی خواهی را با خودی خواهی اشتباه نمیگیریم ؟ آیا آزادی برای ما ، به معنی آزادی من و هم عقیده ها و هم مسلک هایم است ؟ ما که حتی بدون اینکه درشتی بار مخالفانمان کنیم حاضر نیستیم با آنها هم صحبت شویم ، خواستار چگونه جامعه ای هستیم و چه شیوه برخورد با مخالفان خود را در این جامعه دنبال میکنیم؟
در این انتخابات طبق آمار بیش از 50 درصد مشارکت وجود داشت. اگر آمار را دروغ بدانیم ، میتوانیم تقریبا 40 درصد مشارکت را منطقی ارزیابی کنیم . و این تقریبا همان درصد مشارکتی است که در تمام انتخابات های جهانی منطقی است. تکلیف ما با این 40 درصد اجتماع ایران چیست ؟ اشتباه کرده اند ؟ خائن هستند ؟ مدافعان نظامند ؟ چه برچسبی بر پیشانی این انسانها می چسبانیم ؟
من با تحریم موافق بودم و همچنان فکر میکنم برای من ، تنها گزینه موجود بود . در نوشته های قبل از انتخابات ، در هر دو مرحله ، نوشتم که این انتخاب من است و به انتخاب دوستان مقیم ایران ، هر چه که باشد ، احترام میگذارم . برای این برخوردم البته از طرف چند نفر ملامت شدم. اما به راستی ، دوستان ملامت کننده ، در مقابل این سوال بچه ها که دست آورد تحریم برای مردم ایران چه خواهد بود ، چه جوابی داشتند ؟ اثبات عدم مشروعیت نظام ؟ برای چه کسی ؟ باور کنیم که این نظام حتی بیشتر از اپوزیسیونش از عدم مشروعیت خود مطمئن است. و باور کنیم که اینجا هم باز اپوزیسیون یک پایش بدجوری لنگید. بدون هیچ حرکت اثباتی ، بدون هیچ ارائه آلترناتیو یا حتی تحلیلی واقعی از چهره ایران بعد از انتخابات.
در مقابل سوال ساده آن دوست که میپرسید " به من بگو که چه راه حلی داری و زندگی روزمره من چه تغییر و تحولی خواهد داشت" ، چه پاسخی داشتیم ؟
راستی ما اپوزیسیونیست ها چه شق القمری کرده بودیم که بتوانیم چنین طلبکار با کسانی که در این انتخاب بین بد و بدتر شرکت کردند ، برخورد کنیم ؟
بدون اینکه بحث ها و نقطه نظرات مربوط به تحریم را رد کنم ( چون قبول دارم ) باید به این مسئله اقرار کنیم که برخوردهای ما در مقابل جمهوری اسلامی به هیچ عنوان کنش گرایانه نیست بلکه واکنش است. در طول 26 سال حیات جمهوری اسلامی نیز چنین بوده است. ایشان کاری میکنند ، ما تحریمش میکنیم . یا نقدش میکنیم ،یا افشایش میکنیم ، یا ردش میکنیم. کمتر پیش آمده که خود حرکتی را سامان دهیم و برخورد موثری را پایه گذار باشیم. حالا از عدم اعتماد به فعالان داخل کشور صحبت میکنیم ؟ آیا از ایشان پرسیده ایم که بر چه اساسی میتوانند به " ما " اطمینان داشته باشند ؟ بر اساس کدام عمل ؟ کدام کنش ؟
راستی سیاست با کشورهای دیکتاتور زده چه میکند ؟ چرا سیاست در کشورهای ما نه تنها موجب دوری مردم از یکدیگر بلکه موجب کینه توزی و عدم اعتماد ما به هم میشود.
سیاست در کشورهای غرب چنین نقشی ندارد. من هرگز نتوانستم از تحسین شخصیت آنا لیند ، وزیر امور خارجه سوئد ، که مدتی پیش به دست شخصی که بیماری روانی داشت کشته شد ، خودداری کنم. هر چند که در عقاید سیاسی با آنا لیند بسیار متفاوت و حتی متضاد هستم ، اما همواره به عنوان یک انسان خوب و فعال و مدافع حقوق زنان ، جایگاه خاصی برای من داشته است. در پست خودش به عنوان وزیر امور خارجه یک کشور سوسیال دمکرات ، کارهایی هم انجام داد که از نظر من محلی برای دفاع باقی نمیگذارد. اما باز همان احساس را نسبت به او دارم و از دست رفتن او را برای سیاست سوئد یک فقدان به شمار میآورم .
چه فردایی را برای ایران در نظر گرفته ایم ؟ در کشورهای اروپایی که ما به سر میبریم ، معمولا دولتهای ائتلافی بر سر کار هستند. احزاب چپ و راست و سبز و قرمز و آبی ، ( اینها به راستی رنگهای احزاب است ، قرمز برای چپ ها و سبز برای محیط زیستی ها و آبی برای بلوک راست ) هیچ کسی دیگری را خائن نمیداند و هر کسی به شیوه و عقیده ای که از آن پیروی میکند ، راهکرد هایی برای پیشرفت اقتصادی و اجتماعی کشور ارائه میدهد ، راهکردهایی که به نظر طرفداران بلوک دیگر البته اشتباه است ، اما هرگز با برچسب های آنچنانی مورد تخطئه قرار نمیگیرد.
از اعتماد سخن میگوییم ؟ به راستی نخست وزیر سوسیال دمکرات با بورژوای دولت های دمکراتیک اروپایی ، چگونه میتواند در کابینه خود ، افرادی از تمام بلوک های سیاسی ، حتی 180 درجه مخالف نظر شخصی خود را به کار بگمارد و به ایشان اعتماد داشته باشد ؟ و چرا ما بعد از سالها زندگی در کشورهای دمکراتیک ، هنوز از پذیرفتن تفاوت هایمان دچار عجز میشویم ؟ یا شاید شیوه برخوردهایمان با سیاستمداران ، بستگی به ملیت ایشان ، تفاوت میکند ؟ آیا ما همان ها نیستیم که نسبیت فرهنگی را مردود میشماریم ؟
تصور کنیم دولتی شبیه دولت بالا در ایران به وجود بیاید ( خیلی از احزاب و سازمانها از آلترناتیو دولت ائتلافی حرف میزنند ) ، با سیاستمدارانی که ما باشیم ، که حتی به یک ابله زن ستیز ( مرا بابت به کار بردن این کلمه ـ ابله ـ ببخشید ، اما دقیقا چنین برخوردهایی در میان احزاب در دفاع از خودی هایشان دیده ام ) هم حزب خود اعتماد داریم ولی به انسانی توانا و خردمند از حزب رقیب اعتماد نمیتوانیم بکنیم . اگر این دوستان سر کار باشند و چنین دولت ائتلافی روی کار باشد و ایشان مجبور باشند از تمام جناح ها در کابینه داشته باشند چه میکنند ؟ جاسوس میگمارند تا ببینند که وزیر مربوطه ، به خوبی کارهایش را اداره میکند ؟ یا اینکه با شعار چو فردا رسد فکر فردا کنیم ، روزگارمان را با همین کینه های عقیدتی سیاسی میگذرانیم ؟ با سالها زندگی در غرب متحول نشدیم ، پس این تحول چه زمانی صورت خواهد گرفت ؟ راستی سیاست دیکتاتور زده با ما چه کرده است ؟
روزی در جمعی که چند نفر به دفاع از اکبر گنجی ، به دلیل همدستی و همکاری های سابق او با رژیم اعتراض کرده بودند ، گفتم که اکبر گنجی نه به خاطر اعمالش در حمایت ار رژیم ، بلکه به خاطر افکارش که در تضاد با رژیم قرار گرفته است ، در زندان است. او زندانی سیاسی است و وظیفه من به عنوان انسانی آزادیخواه ، حمایت از اوست. در همان جمع باز گفتم که اگر رفسنجانی که شخصا به عنوان یکی از جنایتکاران اقتصادی و اجتماعی در تاریخ میشناسم ، روزی نه به خاطر جنایاتش بلکه به خاطر ابراز عقایدش در زندان بیافتد ، وظیفه خودم میدان که از او نیز دفاع کنم.
در آن جمع من به همه چیز متهم شدم ، که کوچکترین آنها طرفداری از جمهوری اسلامی بود.
براستی حقیقت چیست و کجاست و نزد کیست و حق استفاده و چاپ آن در انحصار کیست ؟
معیارهای ما برای آزادی ، آزادی بیان ، انتخاب ، احترام به انتخاب خود و دیگران چیست ؟
در کشورهای دیکتاتور زده ، چهارچوب های خاصی برای حضور سیاسی و اجتماعی افراد تعیین شده است. وظیفه نیروهای آزادیخواه ، به چالش کشیدن تمامی این حد و مرز ها و خطوط قرمز است . زمانی که حد و مرز ها و خطوط قرمز خود را نقش میکنیم ، در حقیقت کاری بجز بازتولید مناسبت دیکتاتوری انجام نمیدهیم. وظیفه ما تعویض رل ها نیست. تغییر کل نمایش و ویران کردن مخروبه ای است که در آن این نمایش خونین اجرا میشود.
______________________________
پ . ن . يك تصحيح : از طرف دوستي كه ماجراي جلوي سفارت در دور اول انتخابات را از او نقل قول كردم ، تذكري دريافت كردم كه :
1ـ خانمي كه تظاهرات كنندگان را معتاد خواند ، آب دهاني بر صورت خود دريافت نكرد.يكي از تظاهرات كنندگان بعد از حرف ايشان ، در مقابلشان بر زمين تف كرد و نه در صورتش.
2 ـ كسي كه آب دهان بر صورتش انداخته شد ، يكي از مرداني بود كه براي راي دادن آمده بود و زن نبود.
از اينكه چه برخوردي بين اين آقا و كسي كه به صورت ايشان تف كرده بود پيش آمده ، اطلاعي نگرفتم .