June 30, 2005

سر كاري :
نشسته بودم جلوي كامپيوتر و هات ميلم را باز كردم و يك دفعه آنچنان جيغ بنفشي از خوشحالي كشيدم كه همكارم دويد به طرف اتاقم و گفت : چي شد ؟
گفتم : نگاه كن، هات ميل . هات ميل .
گفت : يعني چي ؟
گفتم : سايز هات ميل رو براي ما هم كه در سوئدهستيم زياد كردند. وقتي آمريكا بودم بچه ها گفتند كه سايز را زياد كردند اما مال من همان 2 مگا بايت بود. همه اش هم اين حزب كمونيست كارگري  هاي ... ( سانسور شد ) برايم مجله هاي زنانه و كودكانه شان را ميفرستند و ميلم را بلوك ميكردند. ديگران هم هستند كه از اين اسپم ها ميفرستند.  روزي چند بار  بايد اين جانك ميل ها رو خالي ميكردم. هر چي هم كه بلاكشان ميكردم  از يه ميل ديگر ميزدند. حالا سايزش را كردند 250 مگا بايت. نگاه كن. ديگه اين خطه قرمز نيست.
هر چند كه ميدانستم اصلا نميداند راجع به چي حرف ميزنم ولي بايد خوشحالي ام را به كسي ابراز ميكردم.
همكارم كه با تعجب به من و كامپيوتر و چيزهايي كه به او نشان ميدادم زل زده بود ، ناگهان گفت : نميدانستم با چيزهايي به اين سادگي ميشود تو را اينقدر خوشحال كرد. اما آخر پس چرا بيشتر از اين تو را شاد نميبينيم ؟
نگاهش كردم ، يك باره  انگار تمام شادي اي كه از اضافه شدن سايز هات ميل داشتم در صورتم ناپديد شد . هيچ نتوانستم بگم. صدايش را شنيدم كه ميگفت و دور ميشد : ميدانم ، ميدانم ، در آن سرزميني  كه تو به دنيا آمدي ....
_____________________

در اتاق استراحت ، نشسته بودم با فنجان قهوه ام ، و سيبي در دست كه گاه به آن گاز ميزدم. يكي از همكاران آمد تو و سيب را در دست من ديد و متفكرانه گفت : روزي يك سيب ، دكتر را از تو دور نگاه ميدارد.
گفتم : به شرطي كه  نشانه گيري ات خوب باشد  ...

 

ميدانم فكر ميكنيد تنبل شده ام. اما خيلي حرف دارم. با خودم قرار گذاشتم كه بروم خانه و بنشينم سير با شما درد و دل كنم. تا امشب ...

[ 16:24 | مهشيـد | 6 ديدگاه ]


Powered by MT3.35