June 16, 2005

من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم...
فروغ

در وبلاگستان که میگردم، دلهره است ، اضطراب ، نا امیدی ، ترس ، نگرانی ، دلمردگی ، همه اینها دلیل رای دادن شده است  ، و  رای دادن ، رای به همه اینها است. کسی احمق نیست . توهمی وجود ندارد . مثل هشت سال پیش  به امید دنیای بهتری  نیست که به پای صندوق های رای میروند. تنها ترس از بدتر شدن.

بچه هایی که تصمیم به رای دادن گرفته اند با بغضهایشان در گلو مینویسند. با خواندن هر نوشته ای ، بغض را حس میکنی و اشکی را که بر دکمه های کی بورد چکیده است میبینی . در نوشته هایشان ابدا سعی ندارند تو را مجاب کنند که رای بدهی. با دلی زخمی مینویسند . زخمی 26 ساله که گاه از سن خودشان نیز قدیمی تر است.

میفهممتان عزیزانم. فقط گفتم که بدانید. در این انتخاب شرکت نمیکنم و آن را تایید نمیکنم . اما میفهممتان.

26 سال با ستم زندگی کردیم
این چرخ به کام ما نگشت  و
کاری هم نکردیم تا نگردد.

خانه سیاه است....
همین.

سرزمین ِ من ، خسته خسته از جفایی
سرزمین ِ من ، درد مند بی دوایی
سرزمین ِ من، بی سرود و بی صدایی
سرزمین ِ من.....
سرزمین ِ من ،کی غم تو را سروده
سرزمین ِ من ، کی ره تو را گشوده
سرزمینِ من ، خنده های تو ربوده
سرزمین ِ من....

[ 6:43 | مهشيـد | 22 ديدگاه ]


Powered by MT3.35