مسئله من با حكومت ، كاملا خصوصي است!!!!
چند وقتي است كه كامنت هاي جالب و گاه خنده دار (كارم از گريه گذشتست ، از آن ميخندم ) در اين كامنت دوني نوشته ميشود. اولين بار كه ديدم تعجب كردم اما كم كم دارم عادت ميكنم. كه مسئله مخالفت با حكومت ايران را عده اي شخصي كنند و از اين رو آن را به عقده هاي فردي نسبت دهند و بي اهميت قلمداد كنند. راستش را بخواهيد وقتي به تفكر خودمان برگشتم ديدم كه اين مسئله چندان غريب نيست. شايد من به تازگي با آن در وبلاگستان برخورد ميكنم ولي اين مسئله ريشه در فرهنگ ما دارد. يكي از بستگان را به ياد مي آورم وقتي كه در مورد فرد مشخصي صحبت ميكرديم. اين فرد مالک چندین خانه مسکونی بود و كارخانه كوچكي هم داشت كه به كارگرانش بسيار در محل كار سخت ميگرفت و نزول خواري هم ميكرد و وقتي من از ايشان با كلمات " مردك كلاش " اسم بردم ، اين فاميل ما دادش در آمد كه : مهشيد جان توهين نكن. من تو را خيلي دوست دارم و دوست دارم به صحبت هايت گوش كنم ولي وقتي به كسي توهين ميكني ناراحت ميشوم. به او گفتم مگر نميداني كه او چگونه با كارگرانش رفتار ميكند و چگونه مستاجرانش را براي 500 تومان بيشتر بي خانمان ميكند و چگونه با نزول خواري زندگي بسياري را به خاك نشانده است . و اينجا فاميل ما گفت : اين حرفها درست اما به من كه بدي نكرده است ، مگر به تو بدي كرده ؟ نه مستاجرش هستي و نه در كارخانه اش كار كردي و نه از او پول نزول كرده اي. خوب پس چرا به او توهين ميكني؟ در حالي كه آه از نهادم برخواسته بود ، دريافته بودم كه مسئله براي عده اي بايد فوق العاده خصوصي باشد و منافع شخصي شان را در بر بگيرد تا ایشان را به واكنش وادار كند. سخن كوتاه كردم. ديگر چه داشتم كه به او بگويم ؟ اين چند وقته اين مسئله را بار ديگر تجربه كردم. دوستي كه به عكسي از ايران انتقاد ميكرد و وجود چنين صحنه هايي در ايران را نميپذيرفت ، در حالي كه به راحتي آب خوردن و با تنها اشاره يكي از كامنت ها ميتوانست بپذيرد كه آن عكس از سودان است ، با لحن تمسخر آميزي ، واكنش من را نسبت به فقر و نگون بختي كه در ايران گريبان اكثريت جامعه را گرفته است ، به عنوان مسئله شخصي مطرح ميكند . نازنين ديگري در كامنتي در پست قبلي مرا بابت " توهين " به آقاي خاتمي سرزنش ميكند و اين را تحت تاثير عقده هايي كه در اثر بر آورده نشدن آرزوهاي تلنبار شده به وجود آمده است ميداند. وقتي نوشته ايشان را خواندم ياد تظاهرات بين المللي بر عليه تجاوز نظامي آمريكا به عراق افتادم. در سوئد يكي از شعارها اين بود :
Bush , Ush , move your fat ass from irak
اين شعاري بود كه جمعيت مليوني تكرار ميكرد. و من چهره اين دوست مجازي را بابت شنيدن اين شعار تجسم كردم : آه... ، بيزارم از اين سبك شعار دادنتان وقتي به اين راحتي به جرج بوش توهين ميكنيد. ( البته خودمانيم سايز باسن جرج بوش با آقاي خاتمي اصلا قابل مقايسه نيست و فت اس خطاب كردن به آقاي خاتمي بيشتر ميخورد تا به جرج بوش ) اما كمي بيشتر كه در مسئله دقيق شدم ديدم همان درد هميشگي در اينجا تعيين كننده است. " به من كه بدي نكرده است " . و احتمالا درست است. بايد مسئله براي بعضي ها شخصي باشد كه بتوانند واكنش نشان دهند و از نبوي بپرسند براي چه اينقدر مجيز كسي را ميگويد كه در اين 8 سال كاري بجز ادعاي خشك و خالي نكرد. شايد بايد آن دانشجويي كه از طبقه سوم بر آسفالت خيابان پرتاب شد ، فاميل خود ما باشد تا بتوانيم حس كنيم كه در اين 8 سال چه بر سر ملت آمده است. يا باطبي كه به خاطر بر دست گرفتن يك پيراهن خونين محكوم به گذراندن جواني خود در زندان ميشود ميبايست پسرخاله اين دوست ميبود تا متوجه ميشد كه داشتن يك برگ چغندر به جاي رئيس جمهور چه تاثيري در نوشتار و گفتارش ميكرد. يادم آمد مدتي پيش كه با دوستي در مورد لاس زدن اتحاد جمهوري خواهان با سلطنت طلب ها صحبت ميكردم ، او كه زنداني دو نظام بود گفته بود : من اصلا با اينها نميتوانم پاي مذاكره بنشينم. من با اينها مسئله شخصي دارم. وقتي كه يك دانشجوي درسخوان دانشكده فني را به زندان مي اندازند و مثل حيوان كتكش ميزنند، من چه حرفي دارم كه با اين موجودات بزنم ؟ پس من اكنون اعلام ميكنم كه مسئله من با حكومت كاملا شخصي است. زناني كه در خيابانها به تن فروشي مشغولند ، خواهران من هستند. كودكاني كه در خيابانها به فروش آدامس و جسم و جان خود مشغولند و غذاي پس مانده و دور ريخته رستورانها را گدايي ميكنند ، كودكان من هستند.آن جوانان كرد و بلوچ و ترك و عرب خوزستاني كه اجازه ندارند در مدارسشان با زبان مادري سخن بگويند و بابت لهجه شان مدام تحقير ميشوند ِ و به محض اعتراض به خاك و خون كشيده ميشوند ، پسر عموها و دختر خاله هاي من هستند. آن روزنامه نگار و آن وبلاگ نويسي كه به خاطر نوشتن در زندان افتاده است پسر دايي و دختر عمه من است.دانشجوياني كه در دانشگاهها زير مشت و لگد نيروهاي انتظامي فرياد ميزنند قوم و خويش من هستند .آن زني كه به دستور مجتهد شهر سنگباران شد همكلاسي من بود.آن زني كه از غم اعدام و زنداني بودن فرزندانش بينايي اش را از دست داده است مادر من است و آن كارگري كه به دليل عدم رسيدگي به ماشين آلات و حواس پرتي خودش كه غم نان خانواده داشت , دست خود را در لابلاي چرخهاي ماشين از دست داد ، پدرم بود. هر كسي كه در اين كشور بزرگ به نوعي تحت ستم قرار بگيرد عضوي از خانواده بزرگ من است. آري...مسئله من با اين حكومت كاملا شخصي است. پس سكوت نميكنم و كوتاه نمي آيم . اي كاش درد هايي كه همه گان شاهد آن هستيم ، براي همه ، مسئله اي خصوصي بود.
|