May 29, 2005

دختری که کوچک بود ، دو تایی با هم دنیایی داشتیم. فقط خودم و خودش .
یادم هست که داستان "خروس زری پیرهن پری" داستان  موزیکالی برای کودکان از احمد شاملو ،  را خیلی دوست داشت و این نوار در ضبط صوت فکسنی ما هی دور میزد. همچی که تمام میشد هم با آن لحن دوست داشتنی و کودکانه اش میگفت : اد ول .
یک بار از من پرسید این گربه و طرقه چرا برای آوردن هیزم به دور دورای جنگل میرن وقتی میدونن که روباهه ( و اینجا همیشه روباهه را با همان شعر نام میبرد ) که دمش درازه ، حیله چین و حقه بازه ، میخواد خروس زری رو یه لقمه خامش بکنه ؟ چرا از همون دور و بر خودشون هیزم جمع نمیکنن که مواظب خروس زری هم باشن؟ خوب جنگل جنگله دیگه ، دور و نزدیک نداره، هیزم هم هیزمه. ( البته اینا رو با لحن کودکانه خودش میگفت ، همان لحنی که فقط مادرها میفهمند و اگر اینجا بنویسم شما هیچی ازش سر در نمی آورید)
و من که اینجاش رو نخونده بودم ، و حس میکردم اینجا شاملو کمی تا قسمتی سه کرده است برای یک بچه سه ساله از مقررات جنگلداری و قطع درختان و .... میگفتم که میدیدم راضیش نمیکند.
دختری که  نسبت به سن و سالش اندوخته  لغات خوبی هم داشت ، برای بیان احساسات خودش خیلی از جمله های خروس زری پیرهن پری استفاده میکرد.
یک روز سرد زمستانی که دیگر نمیتوانستم او را هم با خودم به کوهستان ببرم ( روزهایی که هوا خوب بود میزاشتمش تو کوله و میبردم ، و جاهای هموار  را از کوله داد میزد : میخوام خودم برم ، و می آوردم پایین و خودش میرفت) از کوه که برگشتم ( طبق معمول با عذاب وجدان ) ، به خانه مادربزرگ و پدربزرگش رفتم ، عمه ها و عموها و بچه هایشان آنجا بودند. و انگار با چند تا از بچه ها دعوایش شده بود. مادربزرگش گفت که گریه  کرده است و با کسی هم حرف نمیزند . رفتم  و آرام پیشش در گوشه حیاط نشستم و گفتم : چی شده بود ؟
گفت : اشک توی چشمای گردم جمع شده بود ، هر چی کردم نتونستم خود داری کنم!!!!
گفتم : آخر چرا ؟
گفت : حوصله ام سر رفته بود ، لج کردم.

خانم جوان خانه ما  باز دارد تدارک سفری طولانی مدت را میبند. اوایل هفته راه می افتد و خانه  گرفته است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در وبلاگ جوانه ها ، مونا سعی کرد که بحث جنبش زنان و ... را ادامه دهد.

نوشته های علی قدیمی را هم  بخوانید.  البته مثل تمام آدمهای زخم خورده همه را به یک چوب میراند و در شرایط او قابل درک است.با نظراتش در مورد انتخابات موافق نیستم  و توهین هایش را به ایرانیان خارج از کشور بسیار ارزان ارزیابی میکنم. اما فکر میکنم برخوردهایی که با او میشود بسیار مسئله دار تر از نظرات است و حاکی از شناخت دمکراسی در میان ماست.  امیدوارم به خاطر " محبت هایی " که دیده است ترک دیار وبلاگستان نکرده باشد.

پ.ن : این پس نوشت را به این دلیل مینویسم که از هرگونه سوء تفاهم در این مورد خاص جلوگیری کنم. همانطوری که در نوشته برای هاله هم نوشتم ، علي از برخورد تلويزيون هاي لوس آنجلسي مينالد ، و همه خارج از كشوري ها را با آنها يكي ميكند. يعني همان شيوه اي را به كار ميبرد كه اين طرفي ها استفاده ميكنند. چماق كوبيدن ، اصلاحطلب و اطلاعاتي خواندن ملت. این یکی منتقد است به آن یکی و آن به این. و هر دو نه اینکه سعی کنند با یکدیگر دیالوگ داشته باشند ، بلکه سعی میکنند همدیگر را به هر طریقی از راه بدر کنند. همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید. اینهم درکمان است از دمکراسی.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند روز پیش با یکی از دوستان خوبم در اینجا صحبت میکردم. گفت که بچه های خارج از کشور بیشتر رشد کرده اند. و دمکراسی را بهتر میشناسند.
راستش در همین وبلاگستان خودمان من از بچه های داخل کشور تحمل بیشتری دیده ام تا بچه های خارج از کشور. بچه های خارج از کشور انگار که روی میخ نشسته اند ، با هر تشری دادشان در می آید. و چند تا چماق محکم هم در دست دارند، اصلاح طلب، خاتمی چی ، ( بعد از این لابد معین چی ، رفسنجانی چی ) اطلاعاتی ، مزدور ، و خلاصه از این حرفها.
یک دور ساده که در وبلاگستان بزنیم ، این کلمات را در وبلاگهای خارج از کشوری ها بیشتر میابیم تا وبلاگهای داخل کشوری ها . یه جورایی هم همیشه به " افشاگری " مشغول هستند . با همان دیدگاه شعبان و رمه ای که ایشان را چوپان جمعی گوسفند قرار داده است که باید به سر منزل مقصود ، حالا از طریق وبلاگستان ، هدایت شوند. گاه اینقدر در افشاگری افکار مخالف افراط میکنند که انگار نه انگار دشمن اصلی ای داری به نام جمهوری اسلامی و دشمنت در حد اپوزیسیون داخل کشور جمهوری اسلامی ، مثلا شیرین عبادی و ... و یا چند نویسنده  و یا روزنامه نگار که خودشان هم زیر اخیه هستند خلاصه شده است. 
قصد ندارم حکمی صادر کنم . بیشتر مایلم پرسشی را مطرح کنم . آیا  این خود نمودی از چگونگی  رشد فکری و شناخت دمکراسی نیست ؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یکی از دوستان چند وقت پیش از تلویزیون های خارج از کشور میگفت. تعریف یکی از تلویزیون ها را میکرد ، و میگفت خیلی خوب است. پرسیدم چرا ؟ گفت : با ادب حرف میزنند ، اصلا به هم فحش نمیدهند.
میبینید کارمان به کجا رسیده ؟ از اینکه ملت در برنامه تلویزیونی به هم و یا به شنوندگان و بینندگان فحش نمیدهند ذوق میکنیم . یعنی یک مسئله کاملا بدیهی ، یک اصل برای ایجاد دیالوگ انسانی ، اگر رعایت شود موجب ذوق کردن ما میشود. سال : 2005 ، مکان : معمولا یکی از فرستنده های تلویزیونی لوس آنجلس.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نبوی احساساتی شده و سرود ملی قد و بالای تو رعنا را بنازم را در مدح خاتمی دم گرفته است. اینکه نبوی شخصا به خاتمی علاقه مند بوده است ، بر کسی پوشیده نیست. من فقط دلیلش را پیدا نمیکنم. مثلا نبوی میگوید ، این صندلی برای خاتمی کوچک بود. وقتی به سایز باسن آقای خاتمی ( به چشم رئیس جمهوری البته )که در عرض این هشت سال یکی دو سایز هم بالا رفته است ،  نگاه میکنم میتوانم بفهمم که این حرف میتواند کلمه به کلمه صحت داشته باشد. اما اگر منظور نبوی سمبولیک بوده است ، دلیلش را نمیفهمم.
راستی ای کاش نبوی به جای اینهمه احساساتی شدن ، یه خورده توضیح میداد که منظورش چیست. اگر خاتمی خیلی بیشتر از آن صندلی ارزش داشت ، چرا در طول هشت سال سفت و سخت و چار چنگولی روی صندلی نشست و تنها این آخر سر ، وقتی دید که معین رد صلاحیت شد ، تهدید به استعفا کرد.
احتمال داره که خاتمی آدم بدی نباشد. خوش خنده که مسلما هست. اما چه ربطی به مملکت داری او دارد. و وقتی که کسی میبیند که از او مثل مترسک جالیز استفاده میکنند و قدرت ندارد ، آیا عاقلانه تر نیست که ان صندلی که برای باسن مبارکش کوچک هم هست را ترک کند و قال قضیه را بکند ؟
راستش من که بجز یک مشت مجیز گویی از این نوشته چیزی نصیبم نشد. با مجیز گویی هم کلا میانه خوشی نداشتم.

[ 9:21 | مهشيـد | 19 ديدگاه ]


Powered by MT3.35