May 21, 2005

هر کس بهایی می پردازد. بعضی ها بهای رفتن. بعضی ها بهای ماندن.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از یه نامه ، به یه دوست...

چیزیم نیست. الان خوبم، سرد بود. سرد ...
نمیتونم بگم از چی میترسم. مثلا رفسنجانی بیاد روی کار یا معین ، چه فرقی میکنه ؟
مردم رو که یک باره قتل عام نمیکنند ، همینجوری ذره ذره جونشون رو میگیرن. تهیشون میکنن. خالی ، خالیه خالی. مثل هوا.. بی امید ، بی آرزو...
همینجوری میشه ، مثل همیشه ، چند نفر تکون میخورن و می افتن زندون ، چند نفر رو اعدام میکنند. ما هم اعتراض میکنیم و اونا هم به ت..مشون نمی آرن. بعد این چرخه همینطور ادامه داره. 4 سال دیگه ، یا 8 سال...
از چی میترسم ؟
چند وقت پیش رفته بودم آرلاندا ، فرودگاه استکهلم ، یاد اولین باری که اونجا پیاده شدم، 8 مارس 86 بود . 23 ساله بودم. یه نگاهی به دور و برم انداختم : امنه ، یه چند وقتی میمونم ، بعد برمیگردم..
یه بیست سالی گذشت. الان باید بشینم و چونه بزنم ،که این عکس مال ایرانه یا نیست ، که ایران اینطوری هست یا اونطوری . بچه های خیابانی ، زنان تن فروش . و همیشه یکی پیدا بشه و بگه که تو که نمیدونی ، تو که ایران نمیری ، تو که حالیت نیست...
یا راستش اصلا برای کسی مهم هست ؟ چیزی مهم هست ؟
فیلم نفس عمیق رو دیدی ؟ کار پرویز شهبازی
راستی مهمه که آخرش چه جوری تموم میشه ؟ مهمه که اون آیدا و منصور  زنده باشن و تو ماشین گاز بدن و رد بشن ، یا همونایی باشن که با صلوات از آب سد بالا کشیده میشن ؟ از کامران چیزی بجز یه دست لباس باقی موند ؟ نیست شد. مثل اشکی که از چشمش ریخت.
آیدا و منصور چی میشن ؟ چی در انتظارشونه ؟ همون آب سرد سد ؟ یا ماشینی که گاز میدن و میرن ؟ و کجا میرن ؟ کجا مونده ؟

سر این مردم چی میاد ؟ کی اهمیت میده ؟ مهمه ؟
راستش حالا که فکرش رو میکنم. باشه ، اون شانه هایت  رو که قولش رو دادی ،میتونم یه چند لحظه ای قرض کنم ...  

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برویم و به ساکنان  سرزمین آفتاب سلامی دوباره کنیم

[ 8:31 | مهشيـد | 19 ديدگاه ]


Powered by MT3.35