شب از نیمه گذشته است. فردا مثل هر روز باید صبح زود بیدار شوم و سر کار بروم ، و میدانم که با مصیبت بیدار خواهم شد. اما قرار نمیگیرم. باید آنچه فکرم را به خود مشغول کرده است بر صفحه این مونیتور بریزم و بروم. این نوشته مخاطب خاصی ندارد ، و دارد. هر کسی که خود را مخاطب این نوشته ببیند مخاطب آن است . و گرنه سر بر دیوار سنگی میکوبم. که دردش را به دردی که از خواندن کامنت های پست قبلی در دلم نشسته است ترجیح میدهم.
کتابی را به توصیه دوست نادیده ام احمد سیف ، خریده ام و مشغول خواندنش هستم. جامعه شناسی خودمانی به قلم حسن نراقی. همینطور که کتاب را میخواندم به بخشی رسیدم ، که برایم آشنا بود.
راستی آیا هنوز در ایران اتاق مهمانی داریم ؟ یعنی هنوز اتاق مخصوصی در خانه به اسم اتاق میهمان وجود دارد ؟ در خانه ما چنین اتاقی وجود داشت. به دلیل شغل پدرم ، خانه زیاد عوض کردیم ، یعنی در اصل من شخصا " بچه محل " جایی نیستم. کودکی ام در شهرستانها و بعد هم در محلات مختلف تهران گذشت. و در همه خانه ها که داشتیم ، اتاقی به عنوان اتاق مهمان یا مهمانخانه داشتیم. یادم می آید زمانی را که ما بچه ها اتاق مستقلی برای خودمان نداشتیم ، ولی مهمان خانه براه بود. بزرگترین و دلباز ترین اتاق خانه ، با مبلهای شیک و ویترین و خلاصه همه چی. ما بهش میگفتیم اتاق ارواح چون روی مبلها ملافه کشیده شده بود که ما بچه ها کثیفش نکنیم. این اتاق به ندرت باز میشد چون ما به ندرت مهمان داشتیم. و همانطور که در کتاب نوشته میوه های درشت برای مهمان کنار گذاشته میشد و نیز بهترین غذای خانه. باید آبرو داری میکردیم. و برای آبرو داری باید مشکلات و دردهای خانه را زیر ملافه بزرگی میپوشاندیم. یادم می آید روزهایی که پدر و مادر دعوا میکردند ، نه سر مهمان شاید ، سر چیز دیگری ، ولی وقتی مهمان به خانه می آمد ، آنچنان با هم رفیق میشدند که ما بچه ها آرزو میکردیم مهمان ها نروند. ما آبرو داری میکردیم. مثل بقیه ایرانیان. مهمان باید فکر میکرد که ما خانواده خوشبختی هستیم و مبلمان زیبایی داریم و بهترین مواد غذایی را استفاده میکنیم و پرتقالهایمان از درشت ترین ها است.
راستی آیا همین کار را با سرزمینمان نمیکنیم ؟ دردها و رنجهایمان را زیر ملافه های بزرگ پنهان میکنیم و مبلهای زیبا و پرتقال های درشت را به میهمانان عرضه میکنیم. بیش از نیمی از شهروندان سرزمین ما زیر خط فقر زندگی میکنند ، فحشا ، کودکان خیابانی ، کودکان فراری . راستی فکر میکنید این کودکان خیابانی غذای خود را در رستوران برج عاج صرف میکنند و باقی آن را هم در داگ بگ به خانه میبرند ؟ میدانید که مصرف چسب بین کودکان خیابانی زیاد شده است ؟ میدانید که چسب مایع را در کیسه های پلاستیکی میریزند و آن را استشمام میکنند ، و از این طریق نعشه میشوند ؟ آمار های فقر که از طرف خود دولت منتشر میشود را میخوانید ؟ یا به تندی روزنامه را ورق میزنید و به خود میگویید "انشاله که درست میشود ؟ " با چه کسی تعارف میکنید ؟ چه کسی به مهمانی ویرانسرای ما آمده است که چنین سعی میکنید حقایق را زیر ملافه بزرگ پنهان کنید؟ در زمان شاه ، فیلمی به نام دایره مینا سر و صدای زیادی کرد. صحنه ای در آن فیلم فروش غذای پس مانده بیماران بیمارستان ها به مردم جنوب شهر بود. غذایی که حتی از نظر ظاهری هم تمیز نبود فقط گرم بود. این صحنه حقیقی بود. من بعد ها بارها این صحنه را در خیابان های جنوب شهر به چشم دیدم. پس مانده های غذای رستورانها گرانتر فروخته میشد. چون از خطر بیماری های بیمارستانی بری بود. اما در جشنهای دو هزار و پانصد ساله ، حلب آبادها را که در مسیر حرکت میهمانان خارجی جشن بود ، پشت حصار های چوبی پنهان کردند ، و حصار ها را تماما سفید رنگ کردند . همان ماجرای مهمان خانه و پرتقال های درشت و ملافه ای که دردها را به خوبی میپوشاند.
دوستی در پست قبلی سوال کرده است : "ساختن چنين تصويرى از ايران چه دستاوردى دارد؟" راستش دوست بسیار عزیزم ، من که چنین تصویری را از ایران نساخته ام. از سازندگان چنین تصاویری ( چه در زمان شاه و چه در جمهوری اسلامی ) بپرسید چه دستاوردی داشته اند .
اگر نه من ، من که دستاوردی نداشتم. فقط گفتم دور هم باشیم .....
|