گنجی و دیگر زندانیان سیاسی را آزاد کنید.
محمد رضا فتحی ،روزنامه نگار و نویسنده وبلاگ ساوه جم را تنها نگذاریم.
محمد رضا در انتظار دومین دادگاه به سر میبرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اما دریغ و درد که زن بودم...
آقای اسد علی محمدی ، نویسنده وبلاگ بیلی و من ، مدتی است که سلسله مصاحبه هایی را با نویسندگان وبلاگستان انجام میدهد . در این مصاحبه ها معمولا عکسی هم از نویسنده وبلاگ و مصاحبه شونده ، زیبنده مصاحبه میشود که بسیار جالب هم بود. چرا که به تویی که خواننده وبلاگ ها هستی این امکان را میدهد که با چهره ای که در پشت این وبلاگ قرار گرفته است آشنا شوی.
گفتم جالب بود ، یعنی جالب نیست. جالب بود تا آنجایی که این مصاحبه با مردها انجام میشد. هیچ کس نیامد و راجع به قد و قواره و زشتی و زیبایی و چاقی و لاغری بقیه وبلاگ نویسان چیزی بنویسند. اما وقتی که مصاحبه با فرناز امشاسپندان و پرستوی زن نوشت انجام شد، کمتر کسی متن مصاحبه ها را خواند، اکثرا رفتند تو بحر قیافه و قد و هیکل و لبخند و عبوس بودن و روسری و تار موها و زشتی و زیبایی فرناز و پرستو. و اکثر کامنتها به این مسائل میپرداخت. و آنقدر ادامه دادند تا آقای اسد درب کامنت گیر را گل گرفت.
در اینجا نه فکر و اندیشه این زنان بود که مورد قضاوت قرار میگرفت ، بلکه رنگ ماتیکشان و اینکه این رنگ را پررنگ تر یا کمرنگ تر از کفششان انتخاب کرده اند و اینکه این انتخاب نشان دهنده شکست فمینیسم در همه مواضع و جبهه هاست.
اگر نگاهی به این مصاحبه ها و مصاحبه های قبلی بیاندازید میبینید که مصاحبه کننده همان شیوه همیشگی را در مصاحبه هایش حفظ کرده است. یعنی علائق و دغدغه های مصاحبه شونده را به میان کشیده است. تنها فرق بین این مصاحبه ها که چنین جنجالی را موجب شد " زن بودن " این دو مصاحبه شونده بود. ولاغیر. و کامنت ها از حد همان متلک های خیابانی که زنان ما به جرم زن بودن در کوچه و خیابان با آن مواجه هستند فراتر نمیرفت. اینجا ، در این وبلاگستان ، نیز همان درد همیشگی ترکت نمیکند و مرتبا به تو یاد آور میشود که "ثقل زمین کجاست".
فرناز هم در این رابطه نوشت.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
داشتم کارنامه قالیباف را مرور میکردم. ایشان بعد از دیپلم راهی جبهه های جنگ شد. و آنجا هم فرمانده بود و از این حرفها ، تا سال 1373 هم که در قرارگاه های سازندگی ( ماشالا آباد کردن مملکت رو ، خیر ببینن ) با مسئولیت های بالا مشغول کار بود. بعد یه هویی سال 75 با مدرک کارشناسی ارشد از دانشگاه خارج میشود. ورود به دانشگاه ایشان معلوم نیست چه سالی است. اما خروج ایشان از دانشگاه با مدرک کارشناسی ارشد ؟؟!!! ملت اینقدر جان میکنند برای کسب چنین مدارکی از دانشگاه ها ، انگار وقتی سهمیه باشی ، به زحمت نیازی نیست ، مهر مدرک را رهبر معظم بر فرق سرشان میکوبد. سال بعدش اول فرمانده نیروی هوایی پاسداران میشود ، و بعد خلبانی یاد میگیرد. ( احتمالا مثل مدرکش که اول کارشناس ارشد میشود ، بعد جغرافی یاد میگیرد). سال 79 هم فرماندار نیروی انتظامی میشود و طفلک با این همه کار و مسئولیت و شلنگ تخته انداختن در آسمان های ایران سال 80 هم دکترا میگیرد . بعد هم استادیار میشود و هم رئیس ستاد مبارزه با قاچاق ( حتما شنیده اید که گفته بود قاچاق زنان شایعه است ).
حالا هم نماینده انتخابات ریاست جمهوری است. این : " تا مردم چه بخواهند" ش منو کشته.
طنز نبوی را در مورد کاندید شدن رفسنجانی از دست ندهید.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مردم كوبا، هردو سال و نيم يكبار انتخابات انجمن شهر و هر پنج سال اعضاي پارلمان را انتخاب ميكنند.
و لابد هر 50 سال یکبار هم رئیس جمهورشان را انتخاب میکنند .
راجع به کوبا یک بار مفصل خواهم نوشت. از کوبا و دیکتاتوری رایج در آن ، و اخلاق دوگانه "انقلابیون ما" که این دیکتاتوری ( دیکتاتوری پرولتاریا ؟؟) را مهر تایید میزنند و شکم سیر مردم را بر آزادی ایشان ترجیح میدهند. من معتقدم که مردم گوسفند نیستند و نان و آزادی اگر در کنار هم قرار نگیرند ، ذلت انسان را به همراه خواهند آورد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیروز سالگر د خروج آمریکا از ویتنام بود. 30 سال...


میروم تظاهرات اول ماه مه. برایتان عکس خواهم گرفت.