May 30, 2005

مسئله من با حكومت ، كاملا خصوصي است!!!!

چند وقتي است كه كامنت هاي  جالب و گاه خنده دار (كارم از گريه گذشتست ، از آن ميخندم ) در اين كامنت دوني نوشته ميشود. اولين بار كه ديدم تعجب كردم اما كم كم دارم عادت ميكنم. كه مسئله مخالفت با حكومت ايران را عده اي شخصي كنند و از اين رو آن را به عقده هاي فردي نسبت دهند و بي اهميت قلمداد كنند.
راستش را بخواهيد وقتي به تفكر خودمان برگشتم ديدم كه اين مسئله چندان غريب نيست. شايد من به تازگي با آن در وبلاگستان برخورد ميكنم ولي اين مسئله ريشه در فرهنگ ما دارد.
يكي از بستگان را به ياد مي آورم وقتي كه در مورد فرد مشخصي صحبت ميكرديم. اين فرد  مالک چندین خانه مسکونی بود  و كارخانه كوچكي هم داشت كه به كارگرانش بسيار در محل كار سخت ميگرفت و نزول خواري هم ميكرد و وقتي من از ايشان با كلمات " مردك كلاش " اسم بردم ، اين فاميل ما دادش در آمد كه : مهشيد جان توهين نكن. من تو را خيلي دوست دارم و دوست دارم به صحبت هايت گوش كنم ولي وقتي به كسي توهين ميكني ناراحت ميشوم. به او گفتم مگر نميداني كه او چگونه با كارگرانش رفتار ميكند و چگونه  مستاجرانش را براي 500 تومان بيشتر بي خانمان ميكند و چگونه با نزول خواري زندگي بسياري را به خاك نشانده است . و اينجا فاميل ما گفت : اين حرفها درست اما به من كه بدي نكرده است ، مگر به تو بدي كرده ؟ نه مستاجرش هستي و نه در كارخانه اش كار كردي و نه از او پول نزول كرده اي. خوب پس چرا به او توهين ميكني؟
در حالي كه آه از نهادم برخواسته بود ، دريافته بودم كه مسئله براي عده اي بايد فوق العاده خصوصي باشد و منافع شخصي شان را در بر بگيرد  تا ایشان  را به واكنش وادار كند. سخن كوتاه كردم. ديگر چه داشتم كه به او بگويم ؟
اين چند وقته اين مسئله را بار ديگر تجربه كردم.
دوستي كه به عكسي از ايران انتقاد ميكرد و وجود چنين صحنه هايي در ايران را نميپذيرفت ، در حالي كه به راحتي آب خوردن و با تنها اشاره يكي از كامنت ها  ميتوانست بپذيرد كه آن عكس از سودان است ، با لحن تمسخر آميزي ، واكنش من را  نسبت به فقر و نگون بختي كه در ايران گريبان اكثريت جامعه را گرفته است ، به عنوان مسئله شخصي مطرح ميكند . نازنين ديگري در كامنتي در پست قبلي مرا بابت " توهين " به آقاي خاتمي سرزنش ميكند و اين را تحت تاثير عقده هايي كه در اثر بر آورده نشدن آرزوهاي تلنبار شده به وجود آمده است ميداند.
وقتي نوشته ايشان را خواندم ياد تظاهرات بين المللي بر عليه تجاوز نظامي آمريكا به عراق افتادم.
در سوئد يكي از شعارها اين بود :

Bush , Ush , move your fat ass from irak

 اين شعاري بود كه جمعيت مليوني تكرار ميكرد. و من چهره اين دوست مجازي را بابت شنيدن اين شعار تجسم كردم : آه... ، بيزارم از اين سبك شعار دادنتان وقتي به اين راحتي به جرج بوش توهين ميكنيد.
( البته خودمانيم سايز باسن جرج بوش با آقاي خاتمي اصلا قابل مقايسه نيست و فت اس خطاب كردن به آقاي خاتمي بيشتر ميخورد تا به جرج بوش )
اما كمي بيشتر كه در مسئله دقيق شدم ديدم همان درد هميشگي در اينجا تعيين كننده است. " به من كه بدي نكرده است " .
و احتمالا درست است. بايد مسئله براي بعضي ها شخصي باشد كه بتوانند واكنش نشان دهند و از نبوي بپرسند براي چه اينقدر مجيز كسي را ميگويد كه در اين 8 سال كاري بجز ادعاي خشك و خالي نكرد. شايد بايد آن دانشجويي كه از طبقه سوم بر آسفالت خيابان پرتاب شد ، فاميل خود ما باشد تا بتوانيم حس كنيم كه در اين 8 سال چه بر سر ملت آمده است. يا باطبي كه به خاطر بر دست گرفتن يك پيراهن خونين محكوم به گذراندن  جواني خود  در زندان ميشود ميبايست پسرخاله اين دوست ميبود تا متوجه ميشد كه داشتن يك برگ چغندر به جاي رئيس جمهور  چه تاثيري در نوشتار و گفتارش ميكرد.
يادم آمد مدتي پيش كه با دوستي در مورد لاس زدن اتحاد جمهوري خواهان با سلطنت طلب ها صحبت ميكردم ، او كه زنداني دو نظام بود گفته بود : من اصلا با اينها نميتوانم پاي مذاكره بنشينم. من با اينها مسئله شخصي دارم. وقتي كه يك دانشجوي درسخوان دانشكده فني را به زندان مي اندازند و مثل حيوان كتكش ميزنند، من چه حرفي دارم كه با اين موجودات بزنم ؟
پس من اكنون اعلام ميكنم كه مسئله من با حكومت كاملا شخصي است. زناني كه در خيابانها به تن فروشي مشغولند ، خواهران من هستند. كودكاني كه در خيابانها به فروش آدامس و جسم و جان خود مشغولند و غذاي پس مانده و دور ريخته رستورانها را گدايي ميكنند  ، كودكان من هستند.آن جوانان كرد و بلوچ و ترك و عرب خوزستاني كه اجازه ندارند در مدارسشان با زبان مادري سخن بگويند و بابت لهجه شان مدام تحقير ميشوند ِ و به محض اعتراض به خاك و خون كشيده ميشوند ، پسر عموها و دختر خاله هاي من هستند. آن روزنامه نگار  و آن وبلاگ نويسي كه به خاطر نوشتن در زندان افتاده است پسر دايي و دختر عمه من است.دانشجوياني كه در دانشگاهها زير مشت و لگد نيروهاي انتظامي فرياد ميزنند قوم و خويش من هستند .آن زني كه به دستور مجتهد شهر سنگباران شد همكلاسي من بود.آن زني كه از غم اعدام و زنداني بودن  فرزندانش بينايي اش را از دست داده است  مادر من است و آن كارگري كه به دليل عدم رسيدگي به ماشين آلات  و حواس پرتي خودش كه غم نان خانواده داشت , دست خود را در لابلاي چرخهاي ماشين از دست داد ، پدرم بود.   هر كسي كه در اين كشور بزرگ به نوعي تحت ستم قرار بگيرد عضوي از خانواده بزرگ من است.
آري...مسئله من با اين حكومت كاملا شخصي است. پس سكوت نميكنم و  كوتاه نمي آيم .
اي كاش درد هايي كه همه گان شاهد آن هستيم ، براي همه ، مسئله اي خصوصي بود.


 

[ 11:17 | مهشيـد | 64 ديدگاه ]

May 29, 2005

دختری که کوچک بود ، دو تایی با هم دنیایی داشتیم. فقط خودم و خودش .
یادم هست که داستان "خروس زری پیرهن پری" داستان  موزیکالی برای کودکان از احمد شاملو ،  را خیلی دوست داشت و این نوار در ضبط صوت فکسنی ما هی دور میزد. همچی که تمام میشد هم با آن لحن دوست داشتنی و کودکانه اش میگفت : اد ول .
یک بار از من پرسید این گربه و طرقه چرا برای آوردن هیزم به دور دورای جنگل میرن وقتی میدونن که روباهه ( و اینجا همیشه روباهه را با همان شعر نام میبرد ) که دمش درازه ، حیله چین و حقه بازه ، میخواد خروس زری رو یه لقمه خامش بکنه ؟ چرا از همون دور و بر خودشون هیزم جمع نمیکنن که مواظب خروس زری هم باشن؟ خوب جنگل جنگله دیگه ، دور و نزدیک نداره، هیزم هم هیزمه. ( البته اینا رو با لحن کودکانه خودش میگفت ، همان لحنی که فقط مادرها میفهمند و اگر اینجا بنویسم شما هیچی ازش سر در نمی آورید)
و من که اینجاش رو نخونده بودم ، و حس میکردم اینجا شاملو کمی تا قسمتی سه کرده است برای یک بچه سه ساله از مقررات جنگلداری و قطع درختان و .... میگفتم که میدیدم راضیش نمیکند.
دختری که  نسبت به سن و سالش اندوخته  لغات خوبی هم داشت ، برای بیان احساسات خودش خیلی از جمله های خروس زری پیرهن پری استفاده میکرد.
یک روز سرد زمستانی که دیگر نمیتوانستم او را هم با خودم به کوهستان ببرم ( روزهایی که هوا خوب بود میزاشتمش تو کوله و میبردم ، و جاهای هموار  را از کوله داد میزد : میخوام خودم برم ، و می آوردم پایین و خودش میرفت) از کوه که برگشتم ( طبق معمول با عذاب وجدان ) ، به خانه مادربزرگ و پدربزرگش رفتم ، عمه ها و عموها و بچه هایشان آنجا بودند. و انگار با چند تا از بچه ها دعوایش شده بود. مادربزرگش گفت که گریه  کرده است و با کسی هم حرف نمیزند . رفتم  و آرام پیشش در گوشه حیاط نشستم و گفتم : چی شده بود ؟
گفت : اشک توی چشمای گردم جمع شده بود ، هر چی کردم نتونستم خود داری کنم!!!!
گفتم : آخر چرا ؟
گفت : حوصله ام سر رفته بود ، لج کردم.

خانم جوان خانه ما  باز دارد تدارک سفری طولانی مدت را میبند. اوایل هفته راه می افتد و خانه  گرفته است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در وبلاگ جوانه ها ، مونا سعی کرد که بحث جنبش زنان و ... را ادامه دهد.

نوشته های علی قدیمی را هم  بخوانید.  البته مثل تمام آدمهای زخم خورده همه را به یک چوب میراند و در شرایط او قابل درک است.با نظراتش در مورد انتخابات موافق نیستم  و توهین هایش را به ایرانیان خارج از کشور بسیار ارزان ارزیابی میکنم. اما فکر میکنم برخوردهایی که با او میشود بسیار مسئله دار تر از نظرات است و حاکی از شناخت دمکراسی در میان ماست.  امیدوارم به خاطر " محبت هایی " که دیده است ترک دیار وبلاگستان نکرده باشد.

پ.ن : این پس نوشت را به این دلیل مینویسم که از هرگونه سوء تفاهم در این مورد خاص جلوگیری کنم. همانطوری که در نوشته برای هاله هم نوشتم ، علي از برخورد تلويزيون هاي لوس آنجلسي مينالد ، و همه خارج از كشوري ها را با آنها يكي ميكند. يعني همان شيوه اي را به كار ميبرد كه اين طرفي ها استفاده ميكنند. چماق كوبيدن ، اصلاحطلب و اطلاعاتي خواندن ملت. این یکی منتقد است به آن یکی و آن به این. و هر دو نه اینکه سعی کنند با یکدیگر دیالوگ داشته باشند ، بلکه سعی میکنند همدیگر را به هر طریقی از راه بدر کنند. همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید. اینهم درکمان است از دمکراسی.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند روز پیش با یکی از دوستان خوبم در اینجا صحبت میکردم. گفت که بچه های خارج از کشور بیشتر رشد کرده اند. و دمکراسی را بهتر میشناسند.
راستش در همین وبلاگستان خودمان من از بچه های داخل کشور تحمل بیشتری دیده ام تا بچه های خارج از کشور. بچه های خارج از کشور انگار که روی میخ نشسته اند ، با هر تشری دادشان در می آید. و چند تا چماق محکم هم در دست دارند، اصلاح طلب، خاتمی چی ، ( بعد از این لابد معین چی ، رفسنجانی چی ) اطلاعاتی ، مزدور ، و خلاصه از این حرفها.
یک دور ساده که در وبلاگستان بزنیم ، این کلمات را در وبلاگهای خارج از کشوری ها بیشتر میابیم تا وبلاگهای داخل کشوری ها . یه جورایی هم همیشه به " افشاگری " مشغول هستند . با همان دیدگاه شعبان و رمه ای که ایشان را چوپان جمعی گوسفند قرار داده است که باید به سر منزل مقصود ، حالا از طریق وبلاگستان ، هدایت شوند. گاه اینقدر در افشاگری افکار مخالف افراط میکنند که انگار نه انگار دشمن اصلی ای داری به نام جمهوری اسلامی و دشمنت در حد اپوزیسیون داخل کشور جمهوری اسلامی ، مثلا شیرین عبادی و ... و یا چند نویسنده  و یا روزنامه نگار که خودشان هم زیر اخیه هستند خلاصه شده است. 
قصد ندارم حکمی صادر کنم . بیشتر مایلم پرسشی را مطرح کنم . آیا  این خود نمودی از چگونگی  رشد فکری و شناخت دمکراسی نیست ؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یکی از دوستان چند وقت پیش از تلویزیون های خارج از کشور میگفت. تعریف یکی از تلویزیون ها را میکرد ، و میگفت خیلی خوب است. پرسیدم چرا ؟ گفت : با ادب حرف میزنند ، اصلا به هم فحش نمیدهند.
میبینید کارمان به کجا رسیده ؟ از اینکه ملت در برنامه تلویزیونی به هم و یا به شنوندگان و بینندگان فحش نمیدهند ذوق میکنیم . یعنی یک مسئله کاملا بدیهی ، یک اصل برای ایجاد دیالوگ انسانی ، اگر رعایت شود موجب ذوق کردن ما میشود. سال : 2005 ، مکان : معمولا یکی از فرستنده های تلویزیونی لوس آنجلس.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نبوی احساساتی شده و سرود ملی قد و بالای تو رعنا را بنازم را در مدح خاتمی دم گرفته است. اینکه نبوی شخصا به خاتمی علاقه مند بوده است ، بر کسی پوشیده نیست. من فقط دلیلش را پیدا نمیکنم. مثلا نبوی میگوید ، این صندلی برای خاتمی کوچک بود. وقتی به سایز باسن آقای خاتمی ( به چشم رئیس جمهوری البته )که در عرض این هشت سال یکی دو سایز هم بالا رفته است ،  نگاه میکنم میتوانم بفهمم که این حرف میتواند کلمه به کلمه صحت داشته باشد. اما اگر منظور نبوی سمبولیک بوده است ، دلیلش را نمیفهمم.
راستی ای کاش نبوی به جای اینهمه احساساتی شدن ، یه خورده توضیح میداد که منظورش چیست. اگر خاتمی خیلی بیشتر از آن صندلی ارزش داشت ، چرا در طول هشت سال سفت و سخت و چار چنگولی روی صندلی نشست و تنها این آخر سر ، وقتی دید که معین رد صلاحیت شد ، تهدید به استعفا کرد.
احتمال داره که خاتمی آدم بدی نباشد. خوش خنده که مسلما هست. اما چه ربطی به مملکت داری او دارد. و وقتی که کسی میبیند که از او مثل مترسک جالیز استفاده میکنند و قدرت ندارد ، آیا عاقلانه تر نیست که ان صندلی که برای باسن مبارکش کوچک هم هست را ترک کند و قال قضیه را بکند ؟
راستش من که بجز یک مشت مجیز گویی از این نوشته چیزی نصیبم نشد. با مجیز گویی هم کلا میانه خوشی نداشتم.

[ 9:21 | مهشيـد | 19 ديدگاه ]

May 28, 2005

***معین رد صلاحیت شد ....  و صدای همه در آمد، از دانشجو و استاد دانشگاه و رهبر و سرور و آقای بالا سر. رئیس جمهور تهدید کرد که استعفا میدهد و مشارکت گفت که شرکت نخواهد کرد و.....معین تایید شد.

نیمی از جامعه بشری در ایران رد صلاحیت شد.... آب از آب تکان نخورد .

***رضا خاتمی : انتخابات آزاد را تحمیل کردیم

الهی موش کور تو رو بخوره که نفهمه چه گ....
درک شما از آزادی را سالهاست که فهمیده ایم.

*** این تحلیل باحال را هم از نیک آهنگ روی نظریات آلپر داشته باشید :
دلایل الپر برای ماندن به هر قیمتی در بازی خواندنی است!راستش آنقدر احساساتی شده که مرا یاد جوک چتر بازی می‌اندازد که اول ماجرا از پریدن می ترسید، ولی آخر سر آنقدر غیرتی شد که گفت: چتر رو بگیر، من رفتم!

آلپر قبلا هم نوشته بود :
- معين تأييد شد. نمي‌فهمم چرا بعضي‌ها تيتر امروز كيهان را تكرار مي‌كنند كه حكم حكومتي بود. حكم حكومتي يا ولايت مطلقه وقتي است كه رهبري فراتز از قانون عمل كند. الان جنتي خلاف قانون كرده و رهبري خطاي او را اصلاح كرده. اين كه نه غيرقانوني است، نه حكم حكومتي. موافق نيستم با يكي دو تا از دوستان كه مي‌گفتند رهبري مي‌خواهد روي سر معين منت بگذارد. اگر هم اينطور باشد، معيني كه من مي‌شناسم، اهل منت‌كشي نبوده و نيست! نمونه‌اش هم همين كه تا حالا در اين دوران به ديدار رهبري نرفته است، تا مثلا اجازه بگيرد يا چيزي را هماهنگ كند. در حالي كه يادتان هست كه خاتمي هم از رهبر اوكي گرفت تا بيايد. تازه، رهبر آن زمان كجا، رهبر الان كجا. اين فرق معين با خاتمي است.

آلپر جان. این جنتی فقط در مورد معین خلاف قانون عمل کرده است ؟ یعنی همه رد صلاحیت ها قانونی بوده و فقط معین غیر قانونی بوده ؟ اونوقت رهبر مثل سوپرمن از راه میرسه و آرتیسته رو نجات میده ؟ ما رو گرفتی داشی ؟ به قول یکی از عزیزان ، اگه میخوای شیره بمالی سر خودت و ملت رو ، لا اقل سعی کن شیره اش مرغوب باشه .  شعور مردم را دست پایین گرفتن کار خوبی نیست ها... از من گفتن..

کاریکاتور از نیک آهنگ کوثر.

پ.ن: خوب الحمدلله معین حکم حکومتی را پذیرفت و کاندیداتوری خودش را رسما اعلام کرد. و البته او با حکم حکومت مخالف بود مگر اینکه در تایید خودش باشد. 
از همین جا معلوم نمیشود که آقا چند مرده حلاج است ؟


*** کار رفسنجانی در این وسط مرا یاد مهمانی ها و پیست رقص می اندازد. از اول نشسته یه گوشه و نه جان شما، من رقص بلد نیستم، نه نمیرقصم. نه به مرگ یاسر ، حالا ببینم. بزار آهنگ بعدی . و بعد که وارد پیست رقص میشود ، دیگر ولکن معامله نیست.
رفسنجانی : به نفع هیچ کسی کنار نمیروم

________________________________

آسیه امینی  عزیزم هم به جمع وبلاگنویسان پیوست .

________________________________

یک جوان در متروی کرج به دست یک آخوند به قتل رسید. به همین سادگی .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جریان این آدرس چیه ؟ اینم یکی از آدرس های هودر است ؟ آخه چرا اینجوری ؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عکسهای اختصاصی اصغر آقا از تاسیسات اتمی جمهوری اسلامی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تو را جان عمه تان ، آخه این سر و صداهای پست مدرنیستی !!!!! چیه که روی سایتتان گذاشتید ؟ بابا بگذارید مثل بچه  آدم سایت رو بخونیم دیگه. گرفتار شدیم ها .
لا اقل حق انتخاب خواننده را محترم بشمارید و یک کلید بگذارید که بشه این لامصب رو قطعش کرد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زن در ضرب المثل ها


 

[ 10:47 | مهشيـد | 20 ديدگاه ]

May 27, 2005

من دلم سخت گرفته است از اين
ميهمانخانه مهمان كش روزش تاريك
كه به جان هم نشناخته انداخته است
چند تن.....

این نیز بگذرد...

 

[ 11:31 | مهشيـد ]

May 24, 2005

معین رد صلاحیت شد.

بجز تمام سایت ها که این خبر را منتشر کرد ، امروز رادیوی رسمی سوئد نیز در اخبار این مسئله را مطرح کرد و آن را نشانه ای از عدم وجود یک انتخابات دمکراتیک در ایران اعلام کرد.

از بیش از هزار و ده نفر داوطلبین کاندیداتوری ریاست جمهوری ، تنها 6 نفر از غربال جمهوری اسلامی گذشتند. زنان مثل گذشته پیش از شروع به بازی ، بازندگان آن محسوب میشدند. به این ترتیب ، نیمی از جمعیت ایران ، پیش از اعلام آمادگی ، تنها به دلیل داشتن جنسیت غلط  از حقوق شهروندی محروم و  رد صلاحیت شد.

این خبر در سالروز دوم خرداد به اطلاع همگان رسید. و مرگ اصلاحات و اصلاح پذیری نظامی را که با قوانین موجود ، هیچ امکانی را برای اصلاح شدن در پیش رو نمیگذارد.
آنچه رو در روی مردم ما قرار میگیرد ، تمامیت نظام سرکوبگری است که حتی کوره راهی نیز برای رسیدن به جامعه ای سالم باقی نگذاشته است.
رد صلاحیت معین شاید نشانی برای آن دسته از مردمی باشد که هنوز به معجزه ای از درون جمهوری اسلامی دل بسته اند و شاید  بتواند قدمی باشد در یکدست شدن و یکپارچگی اپوزیسیون جمهوری اسلامی .
عدم شرکت گسترده مردم  در انتخابات ، نه به معنی انفعال بلکه به مفهوم عدم پذیرش چهارچوب های ساخته و پرداخته نظامی است که از پذیرش ان سرباز میزنند. تحریم انتخابات ، راهکردی برای مقابله با قوانین غیر دمکراتیک و سرکوبگر رژیم است. تحریم فعال انتخابات را در هر کجا که هستیم تبلیغ کنیم و آن را به گوش جهانیان برسانیم.

______________________________________

پ.ن : اینطور که به نظر می آید ، رد صلاحیت معین شاید شگردی  باشد برای تایید صلاحیت انتخابات. اگر معین در بررسی مجدد رای تایید بگیرد ، بازی ماهرانه ای در کشاندن مردم به پای صندوق های رای آغاز شده است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینهم اطلاعیه انتخاباتی شخص شخیص هادی خرسندی از سایت جدید او اصغر آقا.:

اطلاعيه انتخاباتي


نه من ديگر به اکبر ميدهم رأي
نه بر کانديد رهبر ميدهم رأي
نه بر سردار و نه غير نظامي
نه بر اصحاب منبر ميدهم رأي
وگر شرکت کنم در انتخابات
به شخص خود،به اين خر ميدهم رأِِِِِِي

[ 0:22 | مهشيـد | 31 ديدگاه ]

May 22, 2005

اين وب‌لاگ به نشانه‌ی هم‌بستگی با زندانیان اهل قلم، مجتبی سمیعی‌نژاد،مجتبی لطفی ، اکبر‌ گنجی (هم‌اکنون در حال اعتصاب غذا)، تحصن روزنامه‌نگاران و رفتار وقیحانه‌ی نمایندگان مجلس با خبرنگاران، امروز (یک‌شنبه اول خرداد ۸۴) به صورت سفید منتشر می‌شود. (پیشنهاد از ف.م. سخن) ( من نام مجتبی لطفی را نیز به عنوان یکی از دربندان اهل قلم اضافه کردم )

ما در سکوت نیز ، بیگانه نیستیم...

 

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

 

[ 9:51 | مهشيـد | 9 ديدگاه ]

May 21, 2005

هر کس بهایی می پردازد. بعضی ها بهای رفتن. بعضی ها بهای ماندن.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از یه نامه ، به یه دوست...

چیزیم نیست. الان خوبم، سرد بود. سرد ...
نمیتونم بگم از چی میترسم. مثلا رفسنجانی بیاد روی کار یا معین ، چه فرقی میکنه ؟
مردم رو که یک باره قتل عام نمیکنند ، همینجوری ذره ذره جونشون رو میگیرن. تهیشون میکنن. خالی ، خالیه خالی. مثل هوا.. بی امید ، بی آرزو...
همینجوری میشه ، مثل همیشه ، چند نفر تکون میخورن و می افتن زندون ، چند نفر رو اعدام میکنند. ما هم اعتراض میکنیم و اونا هم به ت..مشون نمی آرن. بعد این چرخه همینطور ادامه داره. 4 سال دیگه ، یا 8 سال...
از چی میترسم ؟
چند وقت پیش رفته بودم آرلاندا ، فرودگاه استکهلم ، یاد اولین باری که اونجا پیاده شدم، 8 مارس 86 بود . 23 ساله بودم. یه نگاهی به دور و برم انداختم : امنه ، یه چند وقتی میمونم ، بعد برمیگردم..
یه بیست سالی گذشت. الان باید بشینم و چونه بزنم ،که این عکس مال ایرانه یا نیست ، که ایران اینطوری هست یا اونطوری . بچه های خیابانی ، زنان تن فروش . و همیشه یکی پیدا بشه و بگه که تو که نمیدونی ، تو که ایران نمیری ، تو که حالیت نیست...
یا راستش اصلا برای کسی مهم هست ؟ چیزی مهم هست ؟
فیلم نفس عمیق رو دیدی ؟ کار پرویز شهبازی
راستی مهمه که آخرش چه جوری تموم میشه ؟ مهمه که اون آیدا و منصور  زنده باشن و تو ماشین گاز بدن و رد بشن ، یا همونایی باشن که با صلوات از آب سد بالا کشیده میشن ؟ از کامران چیزی بجز یه دست لباس باقی موند ؟ نیست شد. مثل اشکی که از چشمش ریخت.
آیدا و منصور چی میشن ؟ چی در انتظارشونه ؟ همون آب سرد سد ؟ یا ماشینی که گاز میدن و میرن ؟ و کجا میرن ؟ کجا مونده ؟

سر این مردم چی میاد ؟ کی اهمیت میده ؟ مهمه ؟
راستش حالا که فکرش رو میکنم. باشه ، اون شانه هایت  رو که قولش رو دادی ،میتونم یه چند لحظه ای قرض کنم ...  

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برویم و به ساکنان  سرزمین آفتاب سلامی دوباره کنیم

[ 8:31 | مهشيـد | 19 ديدگاه ]

 صحبت های این چند روزه بر سر عکس پسر بچه خیلی جنجال به وجود آورد. من خیلی سعی کردم اسم عکاس را گیر بیاورم که تا به حال موفق نشدم . اما برایتان یک لینک میگذارم که در صفحه اولش یک فلاش پلیر از عکسهای ایران دارد و از زمره عکسها این یک عکس پسربچه نیز میباشد. عکسهای دیگری هم هست. امیدوارم که باز نیایید بگویید زن کارتن خواب خیابانی ژاپنی است و آن مرد کارتن خواب فرانسوی است. و یا چه میدانم از ابرقو  این عکسها تهیه شده.
من دقیقا نمیدانم مسئله این که این عکس پسربچه سودانی است از کجا آب میخورد. اوایل دیدم دوستانی نوشتند که این عکسها میتواند از سودان و غیره باشد. اما کم کم فقط نام سودان بود و الان اصلا این عکس شده است عکس پسربچه سودانی . اما حتی با کمی دقت متوجه میشویم که این پسربچه سفید است و حتی سیاه پوست هم نیست که اسم پسربچه سودانی بر او بگذاریم.

در سایت کاوه آهنگر میتوانید این عکس را همراه بسیاری عکسهای دیگر در فلاش پلیر صفحه ورودی ببنید.

همین دیگه...

[ 0:00 | مهشيـد | 5 ديدگاه ]

May 20, 2005

همكارم از آن اتاق داد زد :
ـ مشييد....
ـ هوم؟؟؟
ـ يك بخش از قرآن ، چهار حرف .
ـ سوره. اما ببين با يو بايد بنويسي يا با او.

از جدول متنفرم ، متنفرم ، متنفر.

[ 13:07 | مهشيـد | 8 ديدگاه ]

May 19, 2005

شب از نیمه گذشته است. فردا مثل هر روز باید صبح زود بیدار شوم و سر کار بروم ، و میدانم که با مصیبت بیدار خواهم شد. اما قرار نمیگیرم. باید  آنچه فکرم را به خود مشغول کرده است بر صفحه این مونیتور بریزم و بروم.  این نوشته مخاطب خاصی ندارد ، و دارد. هر کسی که خود را مخاطب این نوشته ببیند مخاطب آن است . و گرنه سر بر دیوار سنگی میکوبم. که دردش را به دردی که از خواندن کامنت های پست قبلی در دلم نشسته است ترجیح میدهم.

کتابی را به توصیه دوست نادیده ام  احمد سیف ، خریده ام و مشغول خواندنش هستم. جامعه شناسی خودمانی به قلم  حسن نراقی. همینطور که کتاب را میخواندم به بخشی رسیدم ، که برایم آشنا بود.

راستی آیا هنوز در ایران اتاق مهمانی داریم ؟ یعنی هنوز اتاق مخصوصی در خانه به اسم اتاق میهمان وجود دارد ؟
در خانه ما چنین اتاقی وجود داشت. به دلیل شغل پدرم ، خانه زیاد عوض کردیم ، یعنی در اصل من شخصا " بچه محل " جایی نیستم. کودکی ام در شهرستانها و  بعد هم در محلات مختلف تهران گذشت. و در همه خانه ها که داشتیم ، اتاقی به عنوان اتاق مهمان یا مهمانخانه داشتیم.
یادم می آید زمانی را که ما بچه ها اتاق مستقلی برای خودمان نداشتیم ، ولی مهمان خانه براه بود. بزرگترین و دلباز ترین اتاق خانه ، با مبلهای شیک و ویترین و خلاصه همه چی. ما بهش میگفتیم اتاق ارواح چون روی مبلها ملافه کشیده شده بود که ما بچه ها کثیفش نکنیم. این اتاق به ندرت باز میشد چون ما به ندرت مهمان داشتیم.
و همانطور که در کتاب نوشته میوه های درشت برای مهمان کنار گذاشته میشد و نیز بهترین غذای خانه.
باید آبرو داری میکردیم. و برای آبرو داری باید مشکلات و دردهای خانه را زیر ملافه بزرگی میپوشاندیم. یادم می آید روزهایی که پدر و مادر دعوا میکردند ، نه سر مهمان شاید ، سر چیز دیگری ، ولی وقتی مهمان به خانه می آمد ، آنچنان با هم رفیق میشدند که ما بچه ها آرزو میکردیم مهمان ها نروند.
ما آبرو داری میکردیم. مثل بقیه ایرانیان. مهمان باید فکر میکرد که ما خانواده خوشبختی هستیم و مبلمان زیبایی داریم و بهترین مواد غذایی را استفاده میکنیم و پرتقالهایمان از درشت ترین ها است.

راستی آیا همین کار را با سرزمینمان نمیکنیم ؟ دردها و رنجهایمان را زیر ملافه های بزرگ پنهان میکنیم و مبلهای زیبا و پرتقال های درشت را به میهمانان عرضه میکنیم.
بیش از نیمی از شهروندان سرزمین ما زیر خط فقر زندگی میکنند ، فحشا ، کودکان خیابانی ، کودکان فراری .
راستی فکر میکنید این کودکان خیابانی غذای خود را در رستوران برج عاج صرف میکنند و باقی آن را هم در داگ بگ به خانه میبرند ؟
میدانید که مصرف چسب بین کودکان خیابانی زیاد شده است ؟ میدانید که چسب مایع را در کیسه های پلاستیکی میریزند و آن را استشمام میکنند ، و از این طریق نعشه میشوند ؟
آمار های فقر که از طرف خود دولت منتشر میشود را میخوانید ؟ یا به تندی روزنامه را ورق میزنید و به خود میگویید "انشاله که درست میشود ؟ "
با چه کسی تعارف میکنید ؟ چه کسی به مهمانی ویرانسرای ما آمده است که چنین سعی میکنید حقایق را زیر ملافه بزرگ پنهان کنید؟
در زمان شاه ، فیلمی به نام دایره مینا سر و صدای زیادی کرد. صحنه ای  در آن   فیلم فروش غذای پس مانده بیماران بیمارستان ها به مردم جنوب شهر بود. غذایی که حتی از نظر ظاهری هم تمیز نبود فقط گرم بود. این صحنه حقیقی بود. من بعد ها بارها این صحنه را در خیابان های جنوب شهر به چشم دیدم. پس مانده های غذای رستورانها گرانتر فروخته میشد. چون از خطر بیماری های بیمارستانی بری بود.  اما در جشنهای دو هزار و پانصد ساله ، حلب آبادها را که در مسیر حرکت میهمانان خارجی جشن بود ، پشت حصار های چوبی پنهان کردند ، و حصار ها را تماما سفید رنگ کردند . همان ماجرای مهمان خانه و پرتقال های درشت و ملافه ای که دردها را به خوبی  میپوشاند.

دوستی در پست قبلی سوال کرده است : "ساختن چنين تصويرى از ايران چه دستاوردى دارد؟"
راستش دوست بسیار عزیزم  ، من که چنین تصویری را از ایران نساخته ام. از سازندگان چنین تصاویری ( چه در زمان شاه و چه در جمهوری اسلامی ) بپرسید چه دستاوردی داشته اند .

اگر نه من ، من که دستاوردی نداشتم. فقط گفتم دور  هم باشیم .....

[ 0:50 | مهشيـد | 42 ديدگاه ]

May 18, 2005

iran8jb.jpg

بدون شرح

[ 6:24 | مهشيـد | 36 ديدگاه ]

May 17, 2005

1may.05 063.jpg 
عکس مربوط به تظاهرات اول ماه مه است.

امروز برای اولین بار روز جهانی مبارزه با هموفوبیا در اکثر شهرهای بزرگ در جهان برگزار شد. این روز با تصمیم سازمان ملل ، و در جهت برجسته کردن مشکلات همجنسگرایان در جامعه  ،  مبارزه با همجنسگرا ستیزی و آزار جسمی و ضرب و شتم همجنسگرایان ، انتخاب شد و در اقصی شهرهای بزرگ جهان تظاهرات و میتینگ های خیابانی در جهت اخذ توجه عام نسبت به معضل هموفوبیا انجام شد.
در استکهلم این تظاهرات  با شرکت  و سخنرانی  دو تن از وزرا مونا سالین و جنس اوربک و تعدادی از نمایندگان مجلس در میدان مرکزی شهر استکهلم برگزار شد.
روز مبارزه با هموفوبیا سعی بزرگی در جهت به رسمیت شناختن انسان همجنسگرا به عنوان عضوی از جامعه انسانی توسط تمامی شهروندان است. سعی بزرگی در جهت همزیستی مسالمت آمیز میان همجنسگرایان و دگرجنسگرایان در جوامع بشری.

 

[ 22:02 | مهشيـد | 10 ديدگاه ]

May 16, 2005

ديشب با دوست جواني در مورد نوشته آلپر گپ ميزدم. برخورد آلپر برايم واقعا زير سوال است. اگر نامه نوشتن به شاهرودي و يا هر كس ديگري بتواند موجب آزادي كسي شود ، هيچگونه مخالفتي با آن ندارم ، مسلما آزادي يك فرد زنداني را نميتوانيم  از رئيس قوه قضايي  چين تقاضا كنيم ، و در كنار تلاش هاي ملي و بين المللي ، نوشتن نامه و تقاضاي آزادي زنداني از مقامات خود دولت هم راهي است كه در مجامع بين الملي هم از آن استفاده ميكنيم. شايد باور نكنيد که به عنوان یک عضو سازمان عفو بین الملل  چند بار زير نامه از پيش تايپ شده اي با تيتر دير مستر پريزيدنت خاتمي را امضا زده ام.( به دیکتاتور های دیگر هم نامه نوشته ایم. جایتان خالی چند وقت پیش بود که آزادی یک نویسنده زندانی را از رفیق !! فیدل کاسترو خواستار شدیم. دلم میخواست به جای دی یر مستر پریزیدینت کاسترو ، کامرات کاسترو را بنویسم و به همراه این نامه یک گوشتکوب هم برای کوبیدن در مغز سرش برایش بفرستم )اما در هيچ كدام از اين نامه ها  آهنگ قد و بالاي تو را رعنا را بنازم برايش ننواخته ايم. نامه محترمانه اي بوده است با ابراز نگراني از سلامت و موقعيت و سرنوشت يك زنداني و درخواست آزادي بي قيد و شرط او .
شیوه آلپر را یکی از دوستان در وبلاگش کدخدا منشی ترجمه کرده است. شخصا آن را دستمال بدستی میدانم، با دوست جوانم که صحبت میکردم  میگفت که این شیوه در ایران بسیار عادی است . و لازم است برای اینکه طرف نامه را تا به آخر بخواند ، کمی بادمجان دور قاب ایشان بچینیم.
از شنیدن این حرف متاسف شدم. مسئله تنها این نیست که این شیوه مرسوم است. این شیوه اگر مرسوم است به خاطر این است که مورد قبول و استفاده است و از این روست که مرسوم شده. و چون مرسوم شده چیزی بجز این شیوه مورد قبول نمی افتد. پس باید همواره دستمال بدست گرفت و پاچه های قدرتمداران را برق انداخت تا بتوانی درخواستی از ایشان بکنی. یکی معلول دیگری است و بلعکس و جایی باید این چرخه علیل شکسته شود.
دیدن این برخورد ، و مورد قبول بودن این شیوه از نسل جوان ما برای من بسیار درد آور است. این نسل که میباید تمامی تحول فکری را در ایران پیشگامی کند ، به شیوه حاجی های بازار رو آورده تا مطالبات خود را کسب کند ؟ راستی چه اصلاحاتی مایلید پایه بگذارید و چگونه میخواهید چنین اصلاحاتی را با چنین عقایدی پیش ببرید ؟ آیا اصلاحاتی که شما قلمدارانش هستید ، از آنچه که بر مردم میرود بهتر خواهد بود ؟

یاس عجیبی که از گفتگوی دیشب بر من چیره شده بود با به یاد آوردن نامه های  دوستان دیگری که به مقامات نوشته شده بود برطرف شد.
نه. کسانی هستند در ایران که چنین شیوه هایی را تایید نمیکنند و با آن مبارزه میکنند. کسانی هستند که برای مطالبات خود به مجیز گویی دست نمیزنند. می ایستند و از حقوق خود دفاع میکنند. این افراد کم نیستند و نامه ها و مقالاتشان را در اینجا و آنجا میبینیم و میخوانیم.
مجتبی سمیعی نژاد ، خود  یکی از این افراد است. دفاع از مجتبی باید تحت شرایط او انجام شود ، در دفاع از مجتبی باید همانگونه بایستیم که خود او ایستاده است. بر پا و سربلند ، نه به زانو و اوفتاده. انتخاب هر شیوه ای بغیر از شیوه خود او ، موجب نادیده گرفتن تلاشهای او در احقاق حقوق انسانی او است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ف. م. سخن در این زمینه نوشته است :

چشم آقاي شاهرودي روشن!

آزارگر جنسي شهرک غرب با وجود 12 شاکي و تشکيل پرونده در 3 دادگاه تهران به اتهام تجاوز به کودکان 8 تا 16 ساله، تجاوز به دختر خبرنگار، ضرب و جرح، و سرقت، با 10 ميليون وثيقه آزاد شد و در دادگاه نيز حضور نيافت!

مجتبي سميع نژاد، فقط و فقط به خاطر نوشتن عقايدش در وب لاگ با قرار 150 ميليون تومان، هم اکنون در زندان است و زنجير به پا به دادگاه برده مي شود!

آقاي شاهرودي! چشم شما روشن!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 آلپر جان ، این همان شاهرودی است که صداقتش ( که همه را کشته ) با جسارتش به هم آمیخته شد ؟در زبان گیلکی مثلی داریم و میگوییم "طرف عقل و گ.. اش قاطی شده" . راستش این تعریف بیشتر به شاهرودی می آید.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این روزها چیزهای عجیبی میخوانم. یکی از اصطلاحاتی که آن قدیم ها خیلی میشنیدم چند بار این روزها شنیده و خوانده ام. و آن اصطلاح " خار چشم دیگران " بودن است. آمنه خانم در مورد پن لاگ این اصطلاح را استفاده کرده که پن لاگ خار چشم دیگران است. البته آمنه خانم چون حافظه تاریخی بسیار ضعیفی دارد یادش نمی آید که وقتی از پن لاگ بیرون آمد با فحش و فضاحت همیشگی اش این بیرون آمدنش را توام کرد. حالا برمیگردد و آن را خار چشم دیگران توصیف میکند. البته این را میدانم که آمنه خانم را کسی جدی نمیگیرد. انسانی بیمار و  علیل ( مغزی ) است که کسی ارزش چندانی برای حرفهایش قائل نیست. اما این مسئله خار چشم بودن پن لاگ انگار تنها نظر او نیست. بعضی های دیگر هم به پن لاگ به عنوان خار چشم دیگران نگاه میکنند. برای من این دیگران زیر سوال هستند. و این تفکر نیز. این باور از چه روست ؟
این دیگران چه کسانی هستند. خود من ، و هر کسی را که دیدم ( بجز آمنه خانم البته که آن را هم به حساب نمی آوریم )  از پن لاگ بیرون آمده دلایلی داشتیم و آن دلایل را برای اینکه به پنلاگ ضربه نزنیم هیچ جا مطرح نکردیم. من در هیچ جای این وبلاگستان ندیده ام که کسی سعی در ضربه زدن به پن لاگ داشته باشد. پس این پن لاگ خار چشم چه کسانی است ؟ همه دوستانی که با این تشکل کار نمیکنیم ، به نحوی آن را پشتیبانی کرده ایم. یعنی این پن لاگ به نظر من هیچ مخالفی ندارد.
و یا آیا اینقدر ما این تشکیلات را موثر میدانیم که آن را خار چشم رژیم میدانیم ؟ پس به نظر ما تفاوت پن لاگ و احزابی  که تمام حرکت های عالم را تحت تاثیر نفس کشیدن خود میداند چیست ؟
کانون نویسندگان ایران و کانون نویسندگان ایران در تبعید هم بعد از اینهمه سال و اینهمه فعالیت که تمام دنیا از موجودیتشان با خبر است ، چنین توهمی در مورد خود ندارند.

بار دیگری که این اصطلاح را خواندم از طرف یکی از آشنایان در تعریف از پیامگیر وبلاگ خودش بود. که این پیامگیر که کم یا بیش به یک چت روم تبدیل شده است ، " خار چشم دیگران " توصیف شده . اینجا هم در مورد دیگران توضیح خاصی داده نشده. آیا این دیگران  تعدادی از وبلاگشهری ها هستند که مثلا به جشن و پایکوبی کردن دیوانه ای  در غیبت دوستی  که در این چت روم اتفاق می افتد  حسادت میکنند ؟ و مایلند که چنین جشن و پایکوبی در وبلاگ خود ایشان دایر باشد ؟ آیا از اینکه عده ای بیایند و  و دیگران را در این چت روم مزدور و جاسوس بخوانند دلشان غنج میرود و میخواهند که این جشن در وبلاگ خود ایشان هم دایر باشد ؟ راستی چرا این چت روم را خار چشمان دیگران بدانیم ؟  براستی چرا اینهمه در مورد خودمان و فعالیتمان و حرکتمان توهم داریم ؟ من همیشه در تعجبم که چرا حزب کمونیست کارگری و یا سازمان اکثریت و اقلیت و  سازمانهایی از این قبیل با چهار تا و نصفی آدم در مورد خودشان اینقدر توهم دارند. کم کم دارم حس میکنم که این مسئله باید ریشه  در فرهنگ ما داشته باشد. چون وقتی میتوانیم به وبلاگهای فکسنی خودمان اینچنین توهم داشته باشیم که آن را خار چشمان دیگران بدانیم ، اگر چهار نفر را خود جمع کردیم و از ما حمایت کردند دیگر دنیا را تسخیر کرده ایم. آیا همین ها مشکلات فرهنگی ما نیست ؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مدتی پیش  در اینجا  نوشتم که دو کاندیدا برای انتخاب به عنوان وبلاگی در دفاع از آزادی بیان سراغ دارم که یکی از آنها وبلاگ هاله بود. یکی از مسائلی که مرا از ابتدا به هاله علاقه مند کرده بود بی ادعایی او و آمادگی همیشگی او برای کمک به دیگران و بری بودن او از توهم به خود بود.
دلم برای خوبی هایش عجیب تنگ میشود. اما همچنانکه خودش هم گفت ، فاصله فقط یک میل است .
haleh@mithras.org

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در هفته های گذشته ، در استکهلم بساطی بر پاست. یکی از رادیو ها به نام رادیو  آوا و مجری نامحترم ایشان  آقای احد که یکی از کنسرت گذاران استکهلم است و کنسرت های خوانندگان لوس آنجلسی در استکلهم را سازمان میدهد و  دو سه سال پیش با عکس رضا پهلوی در تظاهرات شرکت میکرد به یک باره دمکرات شده و معتقد است که باید مقامات جمهوری اسلامی حرفشان را بزنند. ایشان از تمام نیروهای سیاسی دعوت میکند که در رادیوی محلی ایشان گرد هم آیند و با سفیر ایران مناظره داشته باشند. چند تن از بچه های سیاسی اینجا هم دعوت به مناظره با سفیر را قبول کردند به شرط اینکه نه در رادیوی فکسنی آقای احد بلکه  در صدا و سیمای جمهوری اسلامی این مناظره به صورت مستقیم پخش شود. سفیر با شنیدن این پیشنهاد نطقش کور شد و غلاف کرد. اما دیروز و پریروز به عمل دیگری دست زدند. و آن هم فیلمبرداری از یکی از محلات ایرانی نشین، شیستا ،  با شرکت سفیر بود. این فیلمها قرار بود در ایران پخش شود. که فیلمبرداری با اعتراض مردم روبرو شد و سفیر و دار و دسته اش مجبور شدند دمشان را روی کولشان بگذارند و با کمک پلیس سوئد از محل جیم شوند. این تظاهرات به گفته جراید به خشونت نیز منجر شد که ابعاد خشونت برای من هنوز مشخص نیست. اما تا آنجا که میدانم یک نفر کتک خورده است. دقیقا نمیدانم از کدام طرف.
این که آقای احد رادیو آوا با هر کسی که سیبیلش را چرب تر کند روابط حسنه ایجاد میکند بر هیچ انسان عاقلی پوشیده نیست. بدتر از همه این است که بعضی ها کاسه های داغتر از آش شده اند و این میان با داد و بیداد خواستار احقاق  دمکراسی برای سفیر هستند. از خداوند متعال شفای تمام مسلمین را خواستاریم...الهی آمین :))))))
آنچه موجب تاسف است این است که چنین مسئله ای فقط ممکن است در استکهلم  و با وجود  رادیو هایی  که پشمک ایران و عشوه ارزان را تبلیغ میکنند پیش بیاید . این اتفاق  به هیچ عنوان  در برلین و پاریس نمیتواند رخ دهد.

معمولا در سایت  استکهلمیان چنین اخباری منتشر میشود. سر زدم تا لینکش را برایتان بگذارم که متاسفانه کار نمیکرد. احتمالا بعدها که لینک اخبار کار میکرد ، لینک خواهم داد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینطور نباشد که ما فقط در عاشورا تاسوعا به روضه امام حسین گوش کنیم. برای اینکه دلتان برای حسین پارتی تنگ نشود یه روضه امام حسین برایتان اینجا میگذارم. بفرمایید کلیک کنید البته کمی تا قسمتی لوس است اما برای یک بار گوش کردن بد نیست.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عدالت برای مجتبی لطفی

 

[ 19:02 | مهشيـد | 26 ديدگاه ]

May 15, 2005

نامه ای از دوستی به دستم رسید که شعری در خود داشت که تمام این چند روز با خود زمزمه میکردم.
فکر کردم با هم آن را زمزمه کنیم...

....
همیشه خواب ها
از ارتفاع ساده لوحی خود پرت میشوند و میمیرند
من شبدر چهار پری را میبویم
که روی گور مفاهیم کهنه روئیده است
....
پنحره ،فروغ فرخزاد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوستان عزیز، بچه های خوب وبلاگستان به شوخی یا جدی صحبت از درست کردن پتیشن و یا لوگو برای بازگشت هاله را میکنند. من در چنین کاری ، به شوخی یا جدی شرکت نمیکنم. جای هاله را به شدت در میان خودمان خالی میبینم ، اما این حرکت او را درک میکنم و به خواست او احترام میگذارم و خواهشی میکنم دوستانی که جدا میخواهند این کار را انجام دهند ، در تصمیم خود تجدید نظر کنند. تنها امیدوارم بتوانیم با بهتر کردن جو وبلاگستان او را ترغیب به بازگشت کنیم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینهم نوشته ابراهیم  نبوی در مورد اکتشافات شاهرودی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نظرات آلپر خیلی خیلی خوشبینانه است از طریق  شبنم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اعتصاب غذای سمیعی نژاد

[ 0:59 | مهشيـد | 21 ديدگاه ]

May 13, 2005

"تمام روز در آئینه گریه میکردم "

دیشب تا پاسی از سحر  ، به دلخستگی گذشت. گپ میزدم. و هیچ مخالفتی با گپ زدن هم ندارم. به نظرم خیلی کار خوبیست و دل آدم سبک میشود. اما آنچه دیشب گذشت بار بیشتری بر دلم گذاشت. یعنی تا صبحدم داشتم با چند تن گپ میزدم و سعی میکردم قانعشان کنم که در باره دیگران اشتباه میکنند. که این یکی جاسوس نیست و آن یکی اطلاعاتی نیست و آن دیگری بیشرف نیست. بارها شیشه مونیتور در مقابل چشمانم تار شد و اشک امانم را برید. اما آن که آن سوی چت بود چیزی نمیفهمید. به سرعت میشود رفت و دستمالی یافت و اشکها را پاک کرد، و نوشتار هم که  صدا نیست که بغضی که در گلویت فرو میدهی ، طرفت را به سکوت وادار کند. پس ادامه داشت، تا نیمه های صبح...

آلپر چیزی نوشت. نه نوشته اش مورد قبول من است ، نه طرز برخوردش .حتی با کلماتش و انتخاب کلماتش هم مشکل دارم. یعنی کلا با ادبیاتی که انتخاب کرده است مشکل دارم . اینطور خضوع  در مقابل كساني مثل شاهرودي و يا هر ابله ديگري كه چون قدرتي دارد و در مملكتي زندگي ميكند كه حق سوء استفاده از قدرت ، با خودت قدرت به قدرتمداران تفویض  ميشود ،و به همين دلايل چون غارتگري به حقوق ما ميتازد ، اینکه با ایشان كنار بيايم , و نه فقط اين، كه مجيزش را هم بگويم.
آلپر ، شاهرودي را آزاده مينامد . نميدانم ، شايد سعيد امامي هم براي او حسين مظلوم باشد. و خميني هم هوشي مين ايران ،  اما اين ادبيات آلپر است. ميشود اين ادبيات را نقد كرد. از آن خرده گرفت و و به نظر من بايد هم چنين كرد. بايد همديگر را نقد كنيم و بايد اين شيوه را رسم كرد. و به نظرم هاله  و شبنم چنين كردند. نظر او را نقد كردند و از او انتقاد كردند و نظر خودشان را بيان كردند.
و من هم دورادور تماشا میکردم  و حس كردم مسئله تمام شده است. آخر قرار است همدیگر را نقد کنیم. اصلا هم مخالفتی ندارم که همدیگر را " بیرحمانه " نقد کنیم. اما خیلی از ما فرق بین نقد و تهمت زدن را درک نمیکنم. و باز  حرف از جاسوس بودن و مامور بودن و اطلاعاتي بودن اين و آن در وبلاگستان پخش شد.

حالا اگر  وبلاگستان را بگردي ، ميبيني كه چند نفر دشمنان واقعي هستند كه مبارزه با ايشان از نان شب واجبتر بر آورد شده است.
پس مبارزه با جمهوری اسلامی را فعلا چون سخت است و خیلی انرژی میبرد ، کنار بگذاریم و دست به نقد بیاییم در جهت سرنگونی آلپر و امید میلانی یکدیگر را ترغیب و تهییج کنیم و متحد شویم. سرنگون کردن این دو نفر کار راحتی است. راحت هم میتوانیم سر در وبلاگهایمان بنویسیم " کار اینها تمام است " و بعد از مدتی کار را تمام شده اعلام کنیم. جمهوری اسلامی نیست که 26 سال هی مینویسیم " کارشان تمام است " و هی فرصتشان را به دلیل بی عرضگی خودمان تمدید کنیم   و به روی مبارکمان هم نیاوریم که این ما هستیم که به جای با هم بودن ، بر هم شده ایم.
 توسط منابع معتبر کاشف به عمل آمد که امید و آلپر پول میگیرند. این از کشفیات غضنفر خان است که آن را با گشاده دستی تقدیم حضور همگان میکند. آنچنان با اطمینان خاطر مسئله پول گرفتن آلپر و امید را بیان میکند که انگار خودش پولها را شمرده و کف دست این دو نفر گذاشته. غضنفر است.(اسم وبلاگی شان که معرف همه هست، همان حسن آقای خودشان ) نه مسئولیتی برای اظهار چرندیاتش به عهده میگیرد و نه احتیاجی دارد اثباتی برای مزخرفاتش ارائه دهد. البته شرکایش ( شعبان بی مخ وبلاگستان ـ شمرـ و عقل کل وبلاگستان ـ کنجکاو ـ و غیره ) هم در این راه پای منبری اش هستند و با شعار " غضنفر ، غضنفر ، حمایتت میکنیم " آتش معرکه را داغتر میکنند . از او و دار و دسته اش  انتظار زیادی نمیرود. اینها چماقداران وبلاگشهر هستند. انتظار را از کسانی دارم که به این شخص اجازه پخش اراجیفش را در وبلاگشان میدهند و بعد هم در جهت رفع و رجوعش میکوشند :

مدتها بود که به وبلاگ شبح سر نمیزدم . تا دیشب که بر سر موضوعی این لینک به من داده شد. و دیدم که البته همه ما با هم برابریم ، اما بعضی ها برابرتریم.
شبح که اگر کسی خودش را اطلاعاتی بخواند ، مثل هر آدم دیگری این مسئله را توهینی بزرگ تلقی میکند و زمین و زمان را به هم میریزد ( من هم اگر کسی چنین تهمتی به من بزند چنین میکنم ) به یکباره  معلم گزاره شناسی و انشا و دیگر علوم میشود و چنین مینویسد :

اين که خسن‌آقای عزيز يا کس ديگری بگويد: "فلانی از اطلاعات پول می‌گيرد" می‌تواند گزاره‌یی "درست" يا "نادرست" باشد اما گزاره‌ی نادرست الزاما "دروغ" نيست. اگر خسن‌آقا عامدا برای تخريب رقيب‌اش و در حالی که می‌داند اين گزاره "نادرست" است آن را به کار ببرد اين "دروغ‌گویی" محسوب می‌شود. اما اگر در اشتباه باشد و تصور کند گزاره‌یی که می‌گويد "درست" است. آن‌وقت در اشتباه است و بايد به اون نشان داد گزاره‌اش نادرست است اما دروغ‌گو نيست.

شاید بد نباشد از خود شبح نقل قولی بیاورم ، نقل قولی که او از شاملو آورده بود  که یعنی وقتی یکی به ما میگوید مادرقحبه ، حالا باید بیاییم و  اثبات کنیم که مادرمان قحبگی نکرده ؟ ( نقل قول عینا ذکر نشده ، آنچه از آن به یاد دارم نوشتم)
بله . وقتی که  تو امید میلانی  باشی ، و یکی بیاید و بگوید تو از اطلاعات پول میگیری ، البته میتواند این یک گزاره نادرست باشد ، اما الزاما دروغ نیست. یعنی به زبان ساده تر  اگر طرف تو را مادرفلان صدا کرده ، الزاما این مسئله دروغ نیست. باید به او نشان دهی که مادرت فلان کاره نیست و او در اشتباه است. اما دروغگو نیست. ( جدا که بنازم شبح ، با این منطق حق شما براستی خورده شده ، سقراط را تا کردی و گذاشتی توی جیب بغلت، این همان منطق مزرعه حیوانات ارول نیست ؟ )

در مورد غضنفر حرف زیادی ندارم که بگویم، انتظار بیشتر از این از او ندارم . اما  شخصا ترجیح میدهم دشمنی دانا داشته باشم تا چنین ابلها مردی  دوستم باشد. (که خوشبختانه نیست)

از طرف دیگر امید تهدید میکند که شبح را افشا میکند. که شخصیت حقیقی اش را در جوی که سانسور کمتری باشد ، افشا میکند  و در مقابل شخصیت مجازی اش میگذارد. زرشک امید جان. من میدانم که منظورت این نیست که عکس و تفصیلات او را در اینترنت افشا میکنی ، اما خوب این عشوه ها به چه کار میآید ؟ یعنی بقیه اینها که مینویسند به راستی همان هستند که نشان میدهند ؟
" بگو آن که گناه نکرده سنگ اول را بیاندازد " .

به جان هم افتاده ایم. بی مهابا به هم میتازیم. افشا میکنیم ، رسوا میکنیم. وظیفه ملی و میهنی ماست که زیر آب همدیگر را بزنیم و همدیگر را از جرگه خارج کنیم ،حذف کنیم و  کاری کنیم که  از این هم که هستیم تنها تر  شویم.

نوشته آلپر را امضا نمیکنم. شیوه او را در حمایت از مجتبی قبول ندارم. ( واقعا هم امیدوارم اگر روزی، حالا به هر دلیلی ،  برای من گرفتاری پیش آمد ، آلپر برایم دفاعیه ای چیزی ننویسد ، که از صد تا فحش بدتر از آب در می آید :))) ، مسئله حتی خواهش کردن از یک ابله در جهت آزادی یک انسان نیست. من با این مشکلی ندارم. اگر بدانم همین امروز با نامه ساده ای به خود خاتمی هم مجتبی آزاد میشود ، این کمترین را دریغ نخواهم کرد. اما نوشته آلپر به نظر من نوشته تحقیر کننده ای بود. و این تحقیر متاسفانه مجتبی را شامل میشد . نوشته امید را هم در برخوردی که قبلا پیش آمده بود امضا نکرده بودم.با این همه  نه آن بار و نه این بار لحظه ای هم تهمت هایی که به این دو زده میشود را باور نمیکنم. و نه تهمت هایی را که به شبح زده میشود. یا به هر کس دیگری از این وبلاگستان.

درست یک سال پیش ، در همین موقع ها این مطلب را نوشتم :

لطفا ما را سانسور نکنید ، ما خودمان همدیگر  را خواهیم درید.

و امسال باز همین درد برپاست. باز داریم همدیگر را میدریم و هیاهویی براه می اندازیم ، بر سر هیچ.
هاله هم به خوبی نوشت ، به جای آنکه مایی بزرگتر در مقابل حکومت درست کنیم ، " ما"  و "آنها" را براه می اندازیم. تا باز هم تنها تر شویم . تاوان این تنهایی را " ما " خواهیم داد.

" تمام روز در آیینه گریه میکردم "

 جمهوری اسلامی برای پایدار ماندنش نیازی به دوست ندارد ، تا وقتی دشمنانی  چنین دارد ....

__________________________________________

هاله رفت، دیگر نمینویسد،
یکی از معدود چهره هایی که بی پروا از عشق و زیبایی زندگی مینوشت و هرگز از او چهره ای عبوس و خشمگین نمیدیدیم رفت.
 تنها تر شدیم.... تنهاتر ... 

[ 23:45 | مهشيـد | 26 ديدگاه ]

May 12, 2005

ميبينيد تو رو خدا مملكت به چه روزي افتاده . خانم معاون  رئيس جمهوره ، لخت و پتي رفته اون بالا ايستاده جلو اين همه آدم خجالت هم نميكشه. آي اسلام بر باد رفت. خون شهدا ، گالن گالن پامال شد. آي ايهالناس.....

شكسپير يه پيس داره كه تا به حال فارسي اش را نخوانده ام. اما اگر خودم بخواهم اسم را به فارسي ترجمه كنم ميشود ، كلي سر و صدا براي هيچ . ( بچه ها رسوندند ، اسمش به فارسی شده  هیاهو برای هیچ، چه ترجمه خوبی هم از اسم اصلی )
براستي كجا هستيم و چرا اينهمه درجا ميزنيم؟ اين توضيحات را در توجيه بدحجابي اين خانم كه خواندم به شدت حالت تهوع به من دست داد.همچي توضيح ميدهند و توجيه ( یادم باشه که توجیه رو دیگه با ح حمال ننویسم :))) ميكنند كه انگار بدبخت تاپ لس اون بالا واستاده . كجا ايستاده ايم ؟مملكت رو به گند كشيدند . هيچ تعريف ديگري سزاوار نيست. گند تنها اسمي است كه ميشود رويشان گذاشت.

[ 12:44 | مهشيـد | 21 ديدگاه ]

May 7, 2005

جنبش زنان ایران و زنان فعال در آن  ،  این چوبهای دو سر ...

صحبتِ این یکی دو روزه و بحث های این مدت نیست، این فکری است که مدتهاست مشغله من شده است . شاید شروعش از همان جلسه سمینار آن لاین زنان بود. وقتی که دیدم که آدمهایی که حتی در جلسه پالتالکی هم با اسم مستعار شرکت کرده اند چگونه بحث را که روی مسئله جنبش زنان و چشم اندازهای آن بود ، منحرف میکردند و به محلی برای فحاشی به جمهوری اسلامی بدل میکردند. کسانی که معمولا به دلیل رفت و آمد به ایران ، حاضر نبودند با اسم اصلی خود سخن بگویند ، اما با بیان بدیهیات ،  شجاعت خود را به رخ میکشیدند و برایشان چندان هم مهم نبود که هزینه شجاعت ایشان را کسانی پرداخت میکنند که با نام خود در اتاق شرکت میکنند ، کسانی که در ایران توریست نیستند بلکه ایران صحنه کار و زندگی و فعالیت های اجتماعی آنهاست. شاید در آنجا بود که برای اولین بار توهین به زنان داخل کشور ایران را شنیدم. شنیدم که میگفتند که ایشان  کنش گرا هستند و جنبشی واقعی  نه در ایران بلکه در خارج از ایران در جریان است.شنیدم  که ایشان اصلاحطلب و خاتمی چی و همکار رژیم خطاب شدند . که دستشان با دولتمردان و دولتزنان ( اگر همچی چیزی داشته باشیم ) در یک کاسه است. که ترسو هستند و جرات سر بلند کردن ندارند. در آن جلسه بودند البته زنانی که با نام خودشان آمده بودند و همین حرفها را میزدند. زنانی که به ایران رفت و آمد نمیکنند.

یا شاید در جلسات دیگر بود. وقتی که زنی از فعالین جنبش زنان برای سخنرانی به اینجا میآمد و در گوشه ای از سالن " انقلابیون " جمع میشدند و از او نظرش را راجع به جمهوری اسلامی و ولایت فقیه و رئیس جمهور و خلاصه همه چیز میپرسیدند و انگار که تا از او کلمات سحر آمیز " مرگ بر جمهوری اسلامی " را نمیشنیدند ، خلاصش نمیکردند. این دوستان با شیوه " خانم حالا که دهنت بازه قربون دستت این دو تا شعار ما رو هم بده " ، مایل به پیشبرد " مبارزه " خود بودند. پرداخت هزینه این مبارزه البته به عهده ایشان نبود.

یا شاید جای دیگری بود ،  سالها پیش ، و پس از شکل گرفتن جناح های مختلف اصلاح طلبان ، که متوجه شدم خطی پررنگ میان جنبش زنان داخل و خارج از کشور کشیده شده است. آنها زنان این ور آب را ماجراجو و جدا از مسائل ایران و تندرو مینامیدند و گاه تا آنجا پیش میروند که  به جرم مهاجرتی ناخواسته  حق ابراز عقیده و نظر را از اینان میگیرند و کل حرکت های خارج از کشور را نفی میکنند و بی تاثیر میخوانند. و   اینها که در اینسوی آبها مسکن گزیده اند ، زنان داخل کشور را اصلاح طلب و سازشکار و  ارتجاعی و کنشگرا مینامیدند. گاه تصور میکنی که دعوای اصلی بین این دو گروه است و خارجی و داخلی ها یکدیگر را آنچنان دشمن میدانند که دزد اصلی به سادگی قسر در میرود.

برای بعضی ها  جنبش زنان داخل کشور  ، رل  بچه کوچک خانه را بازی میکند  که هر کسی که از راه میرسد  بیشتر از سر انجام وظیفه شاید ، و برای تربیت او و اینکه در آینده بتواند فردی مفید باشد ، یکی توی سرش میزند.  البته در بعضی جاها این برخوردها  آنقدر مستحجن میشود که به شاشیدن برادر حاتم طایی در چاه زمزم بیشتر شباهت دارد. تمثیل آن برنامه ای بود که مدتی پیش در تلویزیون ماهواره ای حزب کمونیست کارگری پخش شد . خانم آذر ماجدی ، زهرا خانم حزب ، در برنامه شخصی خودش ، با جیغ و داد گفت : آهای نوشین احمدی ، چرا در مراسم روز جهانی زن روسری ات را برنداشتی؟ آهای ترسو ، با تو هستم . ( البته جمله بندی دقیقا ذکر نشده است چون این نطق تاریخی ایشان ، متاسفانه فقط صوتی ( با سوتی اشتباه نشود ، اگر بشود هم مهم نیست ) بود و مکتوب نشد، اما کلماتی که استفاده کرده بود همینها بود ، از جمله استفاده از کلمه ترسو  ) اینها همه در حالی بود که ایشان با شجاعت کم نظیری بدون  هیچگونه حجاب و  حتی آی کیوی مکفی  در جلوی دوربین نشسته بودند و مستانه در زمین خدا نعره میزدند.

( من البته یکی از فجیع ترین مثال ها را در اینجا مطرح کردم ، این به آن معنی نیست که تمام مخالفت ها از این زمره است که خوشبختانه نیست، اما وقتی انتهای فاجعه قابل تماشا باشد  ، شاید مسیر شفافتر به نظر بیاید )

 از طرف دیگر زنان داخل کشور نه فقط از طرف فعالان خارج از کشور نوازیده میشوند که نمیشود  رژیم ایران نیز در خوشخدمتی به ایشان به کمکاری متهم کرد. فراخوانی ایشان به دادگاه های متعدد با شاکی های خصوصی و دولتی ، حکم های تعلیقی و ممنوع الخروج شدن تعداد زیادی از زنان فعال ، از نمونه  پی آمد های هر آنچیزی است که دوستان ما آن را " همکاری " با رژیم  جمهوری اسلامی مینامند.

اما براستی ریشه های این عدم درک متقابل در کجاست ؟ آیا جغرافیا میتواند اینچنین در درک انسانها تاثیر بگذارد ؟ پس آن دهکده جهانی و انترناسیونالیسم که از آن حرف میزنیم در کجاست ؟ اگر قادر به درک مشکلات هموطنان خود و انسانهایی که در کشور خودمان در جهت آزادی و استقلال مردم ما ، و در حد امکانات و توانایی خود مبارزه میکنند نداشته باشیم ، چگونه میتوانیم ادعای درک انسانهایی از فرهنگ متفاوت و تحت شرایط متفاوت زیست میکنند را داشته باشیم .

من با درد زنان خارج از کشور بیگانه نیستم. خودم نیز از همین قوم هستم. درد  زندان ( که شخصا آن را تجربه نکرده ام ) و در بدری و بی پناهی و از دست دادن دوستان و عزیزان ، یکی پس از دیگری ، نگرانی اینکه رفیقی که بر سر قرار نیامده  ، هرگز نیاید  . خبر ، خبر های بد ، خبر دستگیری و اعدام عزیزانی که دوستشان داشتی ، و سری که به دیوار میکوبی و لبی که به دندان میگزی تا زجه ات همسایه ای را که با طرح مالک و مستاجر چهارچشمی به تو چشم دوخته است ، متوجه دردت نکند . درد دلنگرانی و هراس و اضطراب و سر آخر تصمیم نهایی، تصمیم بین ماندن و رفتن. تصمیمی که چندان حق انتخابی از آن تو نیست ، چرا که تصمیم در بسیاری مواقع بین زندگی است و مرگ . و  رفتن. رفتن  و تمام پلها رادر  پشت سر خراب کردن. رفتن بدون هیچ تصوری از دنیای جدید و بدون حق بازگشت ، و رسیدن به کشوری و سرزمینی که همیشه خودت را در آن موقتی حس میکنی ، و با دلنگرانی خبرهای خانه را بلعیدن. دلنگرانی و امید. امید برای بازگشت به سرزمینی که به اجبار  ترکش گفته ای . که گاه احساس میکنی به تمامی ترکت گفته است و با آن بیگانه شده ای. و بعد خانه ای در سرزمینی بیگانه دست و پا کردن. تطبیق دادن خودت با سرزمین جدید ، با فرهنگ جدید ، با دوستان جدید. تغییر کردن، آموختن ، پوست انداختن.

ما هزینه سنگینی پرداخت کرده ایم.

اما آیا پرداخت این هزینه سنگین میتواند و باید چراغهای رابطه را خاموش کند ؟
قصد من از نوشتن این مطلب ، نفی جنبش خارج از کشور نیست. اما شخصا معتقدم که اگر این جنبش در رابطه و پیوست و هماهنگی با جنبش داخلی نباشد ، محکوم به شکست است. برای به وجود آوردن و حفظ این پیوست باید درک متقابل از مشکلات و معذورات یکدیگر را بیاموزیم و بپذیریم  و به حقوق انسانی  یکدیگر احترام بگذاریم.

متاسفانه در بسیاری موارد میبینم که دوستانی که جنبش درون ایران را کنش گرا معرفی میکنند ، خود بیشتر واکنشی عمل میکنند. انگار نشسته اند تا حرکتی از درون ببینند و نقدش کنند ، هیچ عملی که به چشم آید بجز نقد  و انتقاد های کوبنده از عملکرد دیگران و نفی ایشان از این دوستان مشاهده نمیشود ، و آن طریقه سنتی اثبات خود از طریق نفی دیگران همواره در راس برنامه کار ایشان قرار دارد. راهکردهای دیگران را به شدت نفی میکنند ولی راهکردی نیز ارائه نمیدهند. انگشت نشانه خود را با تشتت به سمت عمل دیگران گرفته و آن را تقبیح میکنند . اما در مقابل این سوال که  چه باید کرد پاسخت یا سکوت است و یا راهکردهایی مطرح میشود  که پرداخت هزینه آن از کیسه دیگران است.

 شنا کردن بر خلاف جریان هزینه میطلبد ، در کشور ما که همواره جریان مسلط ، غیر انسانی و بر علیه تمام قوانین حقوقی و اجتماعی بشریت است ، نمیشود انسان بود و خلاف این جریان شنا نکرد. اما باید بپذیریم که انتخاب سرعت و شکل شنا را به عهده شناگر بگذاریم.

 رودخانه ای خروشان را تصور کنید. این رودخانه پر است از افرادی شناگر ، تعداد زیادی همراه جریان در حرکت هستند و از این تعداد گروهی نه تنها با جریان در حرکتند بلکه با مشت و لگد هم از هر آنکه مخالف جریان شنا میکند پذیرایی میکنند ،    گروهی نیز  در این  رودخانه  بر خلاف جریان آب شنا میکنند ، و تعدادی از اینان البته به اعتقاد خودشان  با سرعت و توان بالایی مشغول حرکت هستند. اما این گروه به طور مداوم مشغول تحقیر و سرزنش دیگر شناگرانی هستند که آنان نیز مخالف جریان هستند اما سرعت این دوستان را رعایت نمیکنند.  از حرکات دست و پای آنان ایراد میگیرند و مهارت ایشان در شنا را به نقد میکشند ، مکث های کوتاه یا طولانی ایشان برای تنفس و کسب انرژی ، مورد تمسخر قرار میدهند ، اشتباهات ایشان را بر تابلوی اعلانات کنار رودخانه میکوبند و کلاه های بوقی بر سر این همراهان  گذاشته و ایشان را " افشا " میکنند . یا با داد و فریاد از دیگران  میخواهند که مسیری را که خودشان  انتخاب کرده است بروند و با سرعتی که ایشان تشخیص میدهند حرکت کنند وگرنه طبل رسوایی ایشان را بر بام خواهند زد. پس این شناگران بخت برگشته که از موافقان جریان آب مشت ها و لگدهایشان را نوش جان میکنند ، چیزی هم به آن دوستان که شناگران ماهری هستند بدهکار هستند و باید بار نگاههای سنگین و تحقیر ها و توهین های ایشان را نیز به دوش بکشند .راستی آیا آن" شناگران ماهر " اگر این انرژی را که در راه افشاگری خطا ها و اشتباهات شناگران دیگر و به قضاوت کشیدن شیوه های شنای  ایشان صرف میکنند