این اواخر احساس میکنم خیلی عوض شده ام. اخمو و عبوس و خسته کننده شده ام. دیگر حتی در زندگی واقعی ام هم کمتر میخندم و شوخ طبعی خودم را از دست داده ام . فشار کار زیاد شده است و میدانم که مقداری از مسائل تحت تاثیر آن است. اما یکی از بزرگترین دردها احساس از دست دادن استقلال من است.
سالهاست که خودم هستم. از هر کسی که دلم بخواهد خوشم می آید و از هر کسی که دلم بخواهد انتقاد میکنم. عقایدم مال خودم هستند و به میل خودم تکامل پیدا میکنم و تغییر میکنم. برای اینکه حق داشته باشم خودم باشم بهای سنگینی پرداخت کرده ام. تنهایی تنها یکی از این هزینه ها بود...
اما این اواخر احساس میکنم که دیگر این آزادی را ندارم. احساس میکنم که زیر زره بینی گذاشته شده ام که آدمهای حزبی سیاسی همواره در زیر آن زندگی کرده اند و به آن عادت کرده اند. آنها عادت کرده اند در درون چهار چوب خاصی بخوانند و بیاندیشند و بنویسند و بگویند. چهار چوی هایی که من برای رشد خودم بسیار تنگ یافته ام.
این طور بگو و آن طور نگو. این چه بود گفتی و آن برخورد را از تو توقع نداشتم. بگذریم از برخوردهای بیرونی ها که آنچنان منتظرند که از جریانی مچ بگیرند که در این راه حتی زندگی تخت خوابی آدمها را هم به نقد میکشند ، وبلاگ و تفکرشان که جای خود دارد. زیر این فشار ها و در این کش مکش ها ، بتدریج احساس میکنم که آن خودی که میشناختم دارد گم میشود. و همیشه فکر میکردم که از پس این برخوردها ، چه درونی و چه بیرونی بر می آیم .اما میبنیم انرژی بسیار زیادی از من میطلبد. و میبینم دارم به کسی تبدیل میشوم که خودم هم از عهده تحملش بر نمی آیم. یکی مثل بقیه "مردهای دامن پوش سیاسی" . آن "شیر زن ها "که برای خودشان" یک پا مردند ". یکی از آنهایی که همیشه با رقت نگاهشان میکردم و به همین دلیل نیز هر جا که جمعشان را جمع دیدم ، و باور کنید که همه جا ، حتی در جمع های فمینیستی حضور دارند ، از جمعشان منها شدم.
به مدتی وقت احتیاج دارم که بگردم و از میان خروار پوشه ها و اطلاعیه ها و بیانیه ها و دستور جلسات و صورت جلسات خودم را پیدا کنم. این مدت همین گوشه موشه ها هستم، اگر اتفاقی افتاد همچنان رفیق راه هستم...
تنها باید بگردم و راه را دوباره پیدا کنم.... میدانم که همین گوشه ها گذاشته بودمش...پشت آن کتاب ... یا توی آن پوشه بود شاید...
پ.ن. اگر چیزی در این نوشته نامفهوم بود ، مثل مردان دامن پوش و غیره ، در پیام شماره 6 به دوست عزیزی توضیح داده ام.
|